تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Feyz Kashani | فیض کاشانی

صفحه  صفحه 56 از 98:  « پیشین  1  ...  55  56  57  ...  97  98  پسین »  
#551 | Posted: 31 Dec 2012 21:35
«غزل شماره ۵۴۷»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
چه بنشینم چه برخیزم قعودی لک قیامی لک
ترا ام نیستم خود را شخوصی لک مقامی لک

اگر گویم سخن با کس اگر خاموش بنشینم
بتو وزتست بهر تو سکوتی لک کلامی لک

شفا خواهم که تا باشم توانا بر عبودیت
بلا خواهم که جان بازم شفائی لک سقامی لک

ثیاب ز بهر آن پوشم شوم شایستهٔ طاعت
غذا از بهر آن نوشم لباسی لک قوامی لک

کنم از بهر آن طاعت که قربان رهت گردم
صلوتی لک زکوتی لک جهادی لک صیامی لک

اگر بیدار و هشیارم نظر بر روی تو دارم
و گر در خواب و در مستی فکری لک منامی لک

سرا پایم چو ملک تواست میخواهم ترا باشم
مرا از شرک خودبینی بجرا جعل تمامی لک

دوائی من ک دائی منک رجائی منک شغلی بک
سماعی منک و جدی فیک سکری فی کلامی لک

کشیدم جرعهٔ از بادهٔ عشقت ز خود رفتم
تیقنت دوامی بک و انی فی دوامی لک

بدنیا تا زیم عشق جمال تو بجان ورزم
کنم چون روی در جنت بود آنجا مقامی لک

وجود فیض شد در ذات تو مستهلک و فانی
فلست منه فی شیء تمامی لک تمامی لک

ز خود فانی بتو باقی بتو وز تو کنم مستی
شدی چون بنده را ساقی تکرر فی کلامی لک

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#552 | Posted: 31 Dec 2012 21:36
«غزل شماره ۵۴۸»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
در دلم تا جای کرد از لطف آن رشگ ملک
غیر او تا ثبت کردم غیرت او کرد حک

گفت فارغ ساز بهر من فان القلب لی
گفتمش از جان برم فرمان فان الامر لک

رو بوصل تو نبردم چند گشتم کو بگو
ای دل سرگشته خون شووزره چشمم بچک

اشگ خونین از جگر میریز بر روی زمین
آه آتشناک ار جان میرسان سوی فلک

در جحیم نفس باشی چند با شیطان قرین
در بهشت جان در آی و همنشین شو با ملک

گر تو مردی با هوای نفس میکن کارزار
ور نه مانند زنان چادر بسر بند و لچک

بگذر از دنیای دون وسعی کن بهر جنان
بهر حورالعین گذر کن زین عجوز مشترک

او بدور تو محیطست و توئی غافل ازو
در میان آب و غافل ز آب میباشد سمک

آب و تابی در سخن باید که تاثیری کند
اشک و آهی بایدت ای فیض آوردن کمک

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#553 | Posted: 31 Dec 2012 21:41
«غزل شماره ۵۴۹»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ای دهانت تنک شکر لعل لب کان نمک
نیستم گر قابل بسیار از آن باری کمک

وه چه رفتار و چه گفتار و دهانست و میان
ای ز سر تا پای شیرین وی ز پا تا سر نمک

چشم و ابرو خط و خال و زلف و گیسو خدوقد
لطف صنع ایزدی را شاهد آمد یک بیک

از نگاهی می‌توانی عالمی بی‌خود کنی
زانچه میخواهم ز تو دستی تهی بر مردمک

ای که میپرسی چه‌سان او با کسان سر میکند
میکند لطفی ولی با عاشقانش کمترک

خواستم کامی ز لعلش لب گزید آنگه مکید
یعنی هرگز نخواهد شد لب حسرت بمک

گفت جای ماست دل مگذار غیری را در آن
کان بود با دیگران مانند بوبکر و فدک

گفتمش در وصل خواهی کشتنم یا در فراق
گفت بی‌تابی مکن خواهیم کردن زین دو یک

داد من از خود بخواهد خواست روزی آن صنم
گر تو داری فیض شکی من ندارم هیچ شک

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#554 | Posted: 31 Dec 2012 21:42
«غزل شماره ۵۵۰»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
میبرد غیرت ز حسن تو ملک
رشک دارد بر تو خورشید فلک

کو ملکرا چشم و ابروی چنین
کی بود حور جنانرا این نمک

از میانت میشوم من در گمان
وز دهانت نیز می افتم بشک

نی توانم نفی و نی اثبات کرد
دیده کس بود و نبود مشترک

دل ز من بردی و قصد جان کنی
رحم کن بگذار با من زین دو یک

هم دل و هم جان چه‌سان شاید گرفت
عدل کن الروح لی و القلب لک

فیض را گر زان دهان لطفی کنی
آب حیوانی زید ور نه هلک

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#555 | Posted: 31 Dec 2012 21:50
«غزل شماره ۵۵۱»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یا املی و بغیتی لیس هوای فی سواک
لیس سواک منیتی لیس هوای فی سواک

انت حبیب مهجتی انت طبیب علتی
انت شفاء لوعتی لیس هوای فی سواک

یار گرفته‌ام کسی چون تو ندیده‌ام کسی
غیر تو نیست مونسی لیس هوای فی سواک

فیک لقیت ما لقیت غیر رضاک ما رضیت
اختبرک کیف شئت لیس هوای فی سواک

حبک فی سریرتی نورک فی بصیرتی
سیر هواک سیرتی لیس هوای فی سواک

تسلمنی الی الهلاک لا و هواک ما اراک
ان هوای فی هواک لیس هوای فی سواک

گر بکشی زهی شرف ان لقاک فی التلف
تیغ بکش ولاتخف لیس هوای فی سواک

ما املی سوی لقاک ان ردای فی نواک
ان تلفی یکن رضاک لیس هوای فی سواک

فیض سواک ما هوی غیر لقاک ماهوی
غیر هواک ما هوی لیس هوای فی سواک

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#556 | Posted: 31 Dec 2012 21:50
«غزل شماره ۵۵۲»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آن روی در نظر چو نداری ببار اشک
چون حق بندگی نگذاری ببار اشک

از بهر کار آمدهٔ یا به ساز کار
ور نه بعذر بیهده کاری ببار اشک

از پای تا بسر همه تقصیر خدمتی
در عذر آن بگریه و زاری ببار اشک

ریزند اشک‌های ندامت مقصران
جانا مگر تو چشم نداری ببار اشک

روز شمار تا نشوی از خجالت آب
بشمار جرم خویش و بزاری ببار اشک

آمد خزان عمر و بهارش ز دست رفت
در ماتمش چو ابر بهاری ببار اشک

چون وقت کار رفت فغان نیز می‌رود
اکنون که هست فرصت زاری ببار اشک

خلق از حجاب گریه شود مر ترا برون
بر روز خویش در شب تاری ببار اشک

بی‌شمع روی دوست چو شب میکنی بروز
چون شمع سوزناک به زاری ببار اشک

تا هست آب در جگر و چشم تر بسر
بر کردهای خویش بزاری ببار اشک

تخمی چو کشت دهقان آبیش می‌دهد
تخم عمل تو نیز چو کاری ببار اشک

سوی جحیم تا نروی از ره نعیم
آهی بکش چو فیض و بزاری ببار اشک

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#557 | Posted: 31 Dec 2012 21:53
«غزل شماره ۵۵۳»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پرورد گارا بنده‌ام الملک لک و الحمد لک
ز احسان تو شرمنده‌ام الملک لک و الحمد لک

دل بسته فرمان تو جان غرقه احسان تو
پیش تو سر افکنده‌ام الملک لک و الحمد لک

از خود ندارم هیچ هیچ جز احتیاج پیچ پیچ
وز تو برحم از زنده‌ام الملک لک و الحمد لک

دادی بمن جان رایگان گفتی بمن ده باز آن
جان میدهم تا زنده‌ام الملک لک و الحمد لک

گفتی بامرم سر بنه بهر لقایم جان بده
منت بجان من بنده‌ام الملک لک و الحمد لک

از لطف و از قهر تو من از زهر و پا زهر تو من
در گریه و در خنده‌ام الملک لک و الحمد لک

در عشق خودسوزی مرا چون شمع افروزی مرا
از لطف تو تابنده‌ام الملک لک و الحمد لک

راهم نمودی سوی خود دادی نشان کوی خود
جوینده یابنده‌ام الملک لک و الحمد لک

جانرا خریدی از ضلال دادی شرف گفتی تعال
کی من بدین ارزنده‌ام الملک لک و الحمد لک

از من نه خیر آید نه شر نی مالک نفعم نه ضر
تو مالک و من بنده‌ام الملک لک و الحمد لک

بی تو ز هر بد بدترم و ز هیچ هم بس کمترم
با تو بجان ارزنده‌ام الملک لک و الحمد لک

از خود فنای بیکران و ز تو بقای جاودان
من فانی پاینده‌ام الملک لک و الحمد لک

از خود نیرزم یک پشیز از تو شد این ناچیز چیز
آخر مکن شرمنده‌ام الملک لک و الحمد لک

ای فیض حق را بنده‌ام از غیر حق دل کنده‌ام
گویم بحق تا زنده‌ام الملک لک و الحمد لک

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#558 | Posted: 31 Dec 2012 21:54
«غزل شماره ۵۵۴»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
وجودی لک شهودی لک ثبوتی لک ثباتی لک
بقائی لک حیاتی لک فنائی لک مماتی لک

قیامی لک قعودی لک رکوعی لک سجودی لک
خضوعی لک خشوعی لک قنوتی لک صلاتی لک

سکوتی لک کلامی لک فطوری لک صیامی لک
عکوفی فی المساجد لک زکوتی لک

مجیء لک من الفج و احرامی الی الحج
و کشفی لک عن الراس اتینی تبیاتی لک

و قوفی بالمشاعر لک و سعیی فی الشعایر لک
و بالبیت طوافی لک و مشیی هرولاتی لک

و حلقی لک و تقصیری و ذکرک لک و تکبیری
لک رمی بجمرات و هدنی اضحیاتی لک

زیاراتی و خیراتی عباداتی و طاعاتی
بک منک بتوفیقی و نیاتی لهاتی لک

و ان عشت فعشنی لک و ان موه فمتنی لک
لک ابقی و فیک افنی حیاتی لک و فاتی لک

فوادی مهجتی لبی مثالی نیتی حسی
خیالی فکرتی عقلی اری مجموع ذاتی لک

رقیت فی مقاماتی وجدت الفیض مرقاتی
قنیت فیک عن ذاتی فذاتی لک صفاتی لک

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#559 | Posted: 31 Dec 2012 21:54
«غزل شماره ۵۵۵»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کی بود دل زین چنین گردد خنک
جانم از برد الیقین گردد خنک

وارهم ز اغیاد و گردم مست یار
خاطرم از آن و این گردد خنک

جان بمهر او دهم تا دل مرا
زان عذار آتشین گردد خنک

بر فراز آسمان‌ها پا نهم
تا دل من از زمین گردد خنک

نزد من آری و مرا بستان زمن
تا گمانم آن یقین گردد خنک

تیزتر کن آتش عشق مرا
خاطرم عشق اینچنین گردد خنک

بیخودم کن تا بیاساید دلم
خاطر اندوهگین گردد خنک

جان ز من بستان ز خویشم وارهان
آتش هجران بدین گردد خنک

زان کفم ده بادهٔ کافوری
زان چنان تا اینچنین گردد خنک

جرعه زان بر فلک ریزد ملک
تا دل عرش برین گردد خنک

جرعهٔ هم بخش کن بر دیگران
تا که دلهای حزین گردد خنک

بس کنم زین نالهای بیهده
کی دل فیض از انین گردد خنک

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#560 | Posted: 31 Dec 2012 21:57
«غزل شماره ۵۵۶»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آفریننده جهان لبیک
هرچه گوئی کنم بجان لبیک

سر فرمان نهاده‌ام پیشت
امر فرما مرا بخوان لبیک

گر بیا عبدیم خطاب کنی
تا ابد گویمت بجان لبیک

گر ندائی کنی مرا پنهان
من هویدا کنم عیان لبیک

گر بمیرانیم دمی صد بار
گویم ار خوانیم بجان لبیک

چون شود خاک ذره ذره تنم
شنوی از گلم همان لبیک

در قیامت چو خوانیم گوید
موبمویم یکان یکان لبیک

هرکه خواند زروی صدق ترا
آیدش فاش ز آسمان لبیک

هرکه ده بار گویدت یا رب
گوئی اندر دلش نهان لبیک

گر بود عارف او برد ذوقی
ورنه گردد ذخیره آن لبیک

چو خوشست ایخدای روزی کن
از تو در سرّ عاشقان لبیک

عاشقم کن بده خطاب و جواب
تا برد فیض ذوق آن لبیک

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 56 از 98:  « پیشین  1  ...  55  56  57  ...  97  98  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Feyz Kashani | فیض کاشانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites