تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Feyz Kashani | فیض کاشانی

صفحه  صفحه 63 از 98:  « پیشین  1  ...  62  63  64  ...  97  98  پسین »  
#621 | Posted: 31 Dec 2012 23:18
«غزل شماره ۶۱۷»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
من واله جمال فروزان یک کسم
آشفتهٔ دو زلف پریشان یک کسم

سامان مرا یکی و سر من یکی بود
سودا یکی و بیسر و سامان یک کسم

هر جا بهر که روی کنم سوی او بود
بینای یک جمالم و حیران یک کسم

جمعیتم ز جمع کمالات یک کس است
شیدای یک جمیل و پریشان یک کسم

تیغ ار کشد بقصد سرم بسملش شوم
در مذبح محبت قربان یک کسم

مشرک نیم پرستش باطل نمیکنم
حق بین و حق پرست بفرمان یک کسم

از هر خسی قبول عطائی نمیکنم
مستغرق مواهب احسان یک کسم

چون گربگان بسفرهٔ هر کس نمیروم
همچون شتر نواله خور خوان یک کسم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#622 | Posted: 31 Dec 2012 23:19
«غزل شماره ۶۱۸»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
قلم گرفتم و گفتم مگر دعا بنویسم
دعا بیار جفا کار بیوفا بنویسم

شکایتی بلب آمد ز جورهای تو گفتم
بهیچ نامه نگنجی ترا کجا بنویسم

دعا و شکوه بهم در نزاع و من متحیر
کدام را ننویسم کدام را بنویسم

خدای داند و بس جز خدا کسی نه بداند
که گر سر گله را وا کنم چها بنویسم

اگر سر گله را واکنم وفا ننماید
مداد بحر و بیاض زمین کجا بنویسم

نه بحر ماند و نه بر نه خشک ماند و نه تر
اگر شکایت دلبر بمدعا بنویسم

همان بهست که خاموش گردم از گله چون فیض
ز مدعا نزنم دم همین دعا بنویسم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#623 | Posted: 31 Dec 2012 23:21
«غزل شماره ۶۱۹»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بدوست حال دل سوگوار را چه نویسم
بیار غار خود احوال غار را چه نویسم

بروز عید خود آن مایهٔ سرور و سعادت
حکایت غم شبهای تار را چه نویسم

غم فراق عزیزان فزون ز حد شمار است
چگونه عرض کنم بیشمار را چه نویسم

ز دست رفت مرا کار و بار تا تو برفتی
بجان کار غم کار و بار را چه نویسم

کنار کردی و شد بی‌کرانه درد و غم من
حدیث درد و غم بیکنار را چه نویسم

قرار دل چو توئی بی‌تو دل قرار ندارد
سوی قرار ز غم بیقرار را چه نویسم

بمن ز سوی تو هرگز پیام و نامه نیامد
حدیث یک غم بیش از هزار را چه نویسم

غبار غم بسر هم نشست در دل تنگم
چو گویم از دل تنگ و غبار را چه نویسم

چها که بر سرم آورد روزگار جدائی
شکایت ستم روزگار را چه نویسم

حکایت غم هجران شنید هر که دلش سوخت
بدوستان سخن شعله بار را چه نویسم

بروزگار من آنها که از فراق تو آمد
ز صد هزار هزاران هزار را چه نویسم

خموش فیض که بر یار حال پنهان نیست
بیار قصه هجران یار را چه نویسم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#624 | Posted: 31 Dec 2012 23:23
«غزل شماره ۶۲۰»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
من آن نیم که توانم ز تو جدا باشم
جدا شوم ز تو در معرض فنا باشم

بغیر سایهٔ لطف تو جای دیگر هست
جدا اگر ز تو باشم بگو کجا باشم

خدایرا مپسند ای تو زندگانی من
که یکنفس بفراق تو مبتلا باشم

جدا ز تو زیم ارمن تنی بوم بیجان
و گر بیاد تو میرم ابوالبقا باشم

برای تو زیم و در ره تو میمیرم
ترا نباشم اگر من بگو کرا باشم

بآسمان برسم گر ترا زمین گردم
سر شهانم اگر من ترا گدا باشم

ترا نه بیند اگر چشم من چکار آید
فدای تو نشوم در جهان چرا باشم

اگر ندای تعال تو نشنود گوشم
بدوش حامل گوش چنین چرا باشم

چو پای من نرود در ره تو گو بشکن
ترا چه نیست چه در بند دست و پا باشم

خموش فیض که هر بد که بر سرم آید
بود سزای من و من سزای آن باشم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#625 | Posted: 31 Dec 2012 23:25
«غزل شماره ۶۲۱»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
چه میشود که مقیم در جناب تو باشم
سگ جناب تو باشم رقیب باب تو باشم

چه میشود که شب و روز گرد کوی تو گردم
در انتظار بر افکندن نقاب تو باشم

چه میشود که گهی از در عتاب در آئی
که از قصور نه شایسته خطاب تو باشم

چه می‌شود که بتلقین حجتم بنوازی
که چون سوال کنی واقف جواب تو باشم

چه می‌شود که ببزم وصال خود دهیم جا
جزای کرده چه شایسته ثواب تو باشم

چه میشود که بهجران خویش نگذاریم
سزای کرده چه مستوجب عقاب تو باشم

چه میشود که نجوئی ز من حساب و کتابی
غریق بحر کرمهای بیحساب تو باشم

چه میشود چو مرا فیض دادهٔ لقب از لطف
مدام سرخوش فیض شراب ناب تو باشم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#626 | Posted: 31 Dec 2012 23:26
«غزل شماره ۶۲۲»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
تا من نشوم بیخود هشیار نمی‌باشم
تا دل ندهم از کف دلدار نمی‌باشم

گر غیر شوم یکدم با ناز نه پیوندم
تا یار نمی‌باشم با بار نمی‌باشم

من هم من و هم اویم هم قلزم و هم جویم
یک بینم و یک باشم بسیار نمی‌باشم

آنرا که شود چاره ناچار فنا گردد
چون چاره من شد او ناچار نمی‌باشم

آنرا که رخش بیند هوشی بنمی‌ماند
ز آنروست که من یکدم هشیار نمی‌باشم

در دار چو باشد او غیری نبود دیار
دیار چو باشد او در دار نمی‌باشم

از یار وفادارم یکدم نشوم غافل
در ذکرم و در فکرم بیکار نمی‌باشم

گر صحبت او خواهی از صحبت خود بگذر
با خویش چه باشم من با یار نمی‌باشم

هر گاه که با غیرم در خوابم و بی‌خیرم
بیدار چو می‌باشم بیدار نمی‌باشم

او نیست چو در کارم بیکارم و بیکارم
در کار چو می‌باشم در کار نمی‌باشم

بیماری اگر بینی بیماری عشقست آن
بیمار چو می‌باشم بیمار نمی‌باشم

صد شکر بدرویشی هرگز نزدم نیشی
آسایش خلقانم آزار نمی‌باشم

ایانم و هموارم آسان کن دشوارم
مانند گران جانان دشوار نمی‌باشم

پائی چو رسد بر سر دستی فکنم اسپر
از خاک رهم کمتر جبار نمی‌باشم

ای فیض بس از دعوی از دعوی بیمعنی
آن بس که بدوش کس من بار نمی‌باشم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#627 | Posted: 31 Dec 2012 23:27
«غزل شماره ۶۲۳»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
چون غمی زور آورد خود را بصحرا میکشم
ناله را سر میدهم از دیده دریا میکشم

راز در دل بیش از این نتوان نهفتن چند و چند
بر سر هر چارسو بانگ علالا میکشم

نی غلط کی میتوان گفتن بهر کس راز دل
همدمی هر جا بیابم ناله آنجا میکشم

هر کجا گردد دو چارم بیسراپا آگهی
بی سراپا در رهش سر می‌نهم وامیکشم

روز بذل وصل جان افزای خود گر سرکشید
من بگرد کوی او از ضعف تن پا میکشم

سر خوشم از نشاه صهبای جام معرفت
چون نیابم محرمی این باده تنها میکشم

آگهی باید ز سر جان و آنگه رنج تن
گر نباشم آگه از خود رنج بیجا میکشم

گاه در چشمم درآید گاه در دل جا کند
از جمالش گاه ساغر گاه مینا میکشم

از برای آنکه در عقبا بیابم راحتی
رنج گوناگون بسی در دار دنیا میکشم

سر بسر صحرا ز دود آه من شد کوه کوه
تا نسوزد شهر آهم را بصحرا میکشم

درد روزم را بشب می‌افکنم ز آشفتگی
کار دی را از پریشانی بفردا میکشم

هر جمیلی از جمالش بادهٔ دارد دگر
بادهای گونه‌گون زان حسن یکتا میکشم

دیده‌ام جامست و بت مینا و حسن دوست می
بادهٔ توحید حق زین جام و مینا میکشم

آن صهیبی کو کند پرهیز از صهبائیم
آن صهیبم من که با پرهیز صهبا میکشم

فیض میخواهد که سرّ خویش را پنهان کند
من ز نظمش اندک اندک رازها وامیکشم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#628 | Posted: 31 Dec 2012 23:28
«غزل شماره ۶۲۴»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
از معانی مغز بیرون میکشم
معنوی داند که من چون میکشم

بسته دارم تا نظر در صورتی
معنی هر لحظه بیرون میکشم

لیلیی دارم که نتوان دیدنش
در غمش صد بار بیرون میکشم

کاسهای زهر هجر دوست را
عشق میداند که من چون میکشم

موسیم من عقل هرون من است
منت نصرت ز هرون میکشم

یکسر مو سر نه می‌پیچم ز عقل
این ریاضتها بقانون میکشم

از پی تحصیل زاد آخرت
جورها از دنیی دون میکشم

دم بدم زان غمزه تیری میرسد
خامهٔ پرهیز در خون میکشم

بهر بی‌اندازه عیشی در درون
محنت ز اندازه بیرون میکشم

دل ز دنیا کنده و در ارض تن
رنج خسف جسم قارون میکشم

رنجها باشد کلید گنجها
رنجها از طاقت افزون میکشم

تا رسم از رنج در گنجی چو فیض
جورها از چرخ گردون میکشم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#629 | Posted: 31 Dec 2012 23:30
«غزل شماره ۶۲۵»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
از دلم بس ناله بیرون میکشم
وز جگر بس کاسهٔ خون میکشم

بر درت می‌آورم صد گون نیاز
تا ز تو یک ناز بیرون میکشم

عشوهٔ را کاورد در گردشم
عشوها از چرخ گردون میکشم

خون دل ریزم بجای می بجام
خون بجای آب گلگون میکشم

مطربا چون دست بر قانون کشند
ناله من هم بقانون میکشم

چن تبسم میکنی خون میخورم
حسرتی زان لعل میگون میکشم

گر کند رطل گران دریا دلی
من ز خون دیده جیحون میکشم

بر سر راهت فتاده خوار و زار
خویش را در خاک و در خون میکشم

کاسهای زهر هجران ترا
هیچ میدانی که من چون میکشم

گر کشند از دست دشمن جورها
من ز دست دوست افزون میکشم

طالع شوریدهٔ دارم چو فیض
اینهمه از بخت وارون میکشم

محنت و بیدادم از دست خود است
حاش لله کی ز گردون میکشم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#630 | Posted: 31 Dec 2012 23:32
«غزل شماره ۶۲۶»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کنم اندیشهٔ دنیا شود عقبا فراموشم
کنم اندیشه عقبا شود دنیا فراموشم

بیا اندیشه باقی کنم کان جای اندیشه است
ز فانی بر کنم دل تا شود یکجا فراموشم

کسی کز وی من آبادم دمی نگذارد از یادم
ولی از عزو استغنا کند خود را فراموشم

شوم غافل از و هر دم دگر آید فرا یادم
بیادش گویم ای مقبل مشو جانا فراموشم

مرا تا بینمت سیر و بیادم آر چون رفتی
بیا اینجا در آغوشم مکن آنجا فراموشم

دل اندر عهد او بستم بامید وفا داری
چو دانستم که خواهد کرد بی‌پروا فراموشم

مرا آن یار میگوید بیادم دار پیوسته
نه امروزم بیاد آری کنی فردا فراموشم

اگر پیوسته نتوانی گهی در خاطرم میدار
بیادی چون مرا هر جا مکن یکجا فراموشم

بیادی چون مرا هر دم سزد گاهی کنی یادم
روی یکدم گر از یادم مکن الا فراموشم

چو فیض از دین و از دنیا گذشتم بهر یاد او
بآن غایت که شد هم دین و هم دنیا فراموشم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 63 از 98:  « پیشین  1  ...  62  63  64  ...  97  98  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Feyz Kashani | فیض کاشانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites