تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Feyz Kashani | فیض کاشانی

صفحه  صفحه 70 از 98:  « پیشین  1  ...  69  70  71  ...  97  98  پسین »  
#691 | Posted: 2 Jan 2013 15:32
«غزل شماره ۶۸۷»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بیا ای اشک خونین تا که بر بخت زبون گریم
کشم آهی ز دل و ز ابر آزادی فزون گریم

اگر منعم کند از گریه عقل مصلحت بینم
ز کیشش رو بگردانم بفتوای جنون گریم

دمی با خویش پردازم بآه و ناله در سازم
بجان آتش در اندازم باحوال درون گریم

بسی تنگ آمدم زین تنگنای دهر پر وحشت
فلک خواهم که بشکافد درو با موسعون گریم

ز دست خود در آزارم که محنت را سزاوارم
بلای خود خودم هم خود بخود بر نفس دون گریم

خودم محبوس و خود محبس ندارم شکوهٔ از کس
بپای خویش ماندم بس ز دست خویش خون گریم

به ننماید رخم جانان که چشم پاک می‌باید
تریهم ینظرون خوانم ز هم لا یبصرون گریم

کسی حالم نمیپرسد و گر پرسند میخندند
گه از لاینطقون نالم گهی از ینطقون گریم

ز بس خون جگر می‌آیدم از دیدهٔ گریان
دوصد چشم دگر خواهم که بر زخم درون گریم

مرا از خویش غافل بودن اولی‌تر بود زیرا
نظر بر حال خود چون افکنم باید که خون گریم

قلم را فیض سوز این سخنها گریه می‌آرد
زبان لوح هم گوید که از ما یسطرون گریم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#692 | Posted: 2 Jan 2013 15:34
«غزل شماره ۶۸۸»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بیائید یاران بهم دوست باشیم
همه مغز ایمان بی پوست باشیم

نداریم پنهان ز هم عیب هم را
که تا صاف و بیغش بهم دوست باشیم

بود عیب ما و شهادت برابر
قفا هم بطوری که در روست باشیم

بود دوستی مغز و اظهار آن پوست
چه حیفست ما حامل پوست باشیم

مکافات بد را نکوئی بیاریم
اگر بد کنیم آنچنان کوست باشیم

بکوشیم تا دوستی خوی گردد
بهر کو کند دشمنی دوست باشیم

نداریم کاری به پنهانی هم
همین ناظر آنچه در روست باشیم

ز اخلاق مذمومه دل پاک سازیم
بر اطوار یاری که خوشخوست باشیم

بود سینها صاف و دلها منوّر
چو آئینه کان مظهر روست باشیم

گریزیم ز اهل شقاق و شقاوت
طلبکار یاری که نیکوست باشیم

نداریم از دامن یار حق دست
بکوشیم تا آنچنان کوست باشیم

اگر خود سک کوی جانان نباشیم
سک کوی آن کو در آن کوست باشیم

خدا را اگر دوست داریم باید
کجا در حقیقت خدا دوست باشیم

نباشیم تا با خدا دوستان دوست
کجا درحقیقت خدا دوست باشیم

بیائید تا ناظر روی حق بین
از آنرو که آئینهٔ اوست باشیم

بیائید خود را بدریا رسانیم
چرا پستهٔ آنچه در جوست باشیم

بر آئید چون فیض از پوست یاران
که تا جمکی مغز بی پوست باشیم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#693 | Posted: 2 Jan 2013 15:35
«غزل شماره ۶۸۹»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم
انیس جان غم فرسودهٔ بیمار هم باشیم

شب آید شمع هم گردیم و بهر یکدیگر سوزیم
شود چون روز دست و پای هم در کار هم باشیم

دوای هم شفای هم برای هم فدای هم
دل هم جان هم جانان هم دلدار هم باشیم

بهم یکتن شویم و یکدل و یکرنگ و یک پیشه
سری در کار هم آریم و دوش بار هم باشیم

جدائی را نباشد زهرهٔ تا در میان آید
بهم آریم سر بر گرد هم بر گار هم باشیم

حیاه یکدیگر باشیم و بهر یکدیگر میریم
گهی خندان ز هم گه خسته و افکار هم باشیم

بوقت هوشیاری عقل کل گردیم بهر هم
چووقت مستی آید ساغر سرشار هم باشیم

شویم از نغمه سازی عندلیب غم سرای هم
برنگ و بوی یکدیگر شده گلزار هم باشیم

بجمعیت پناه آریم از باد پریشانی
اگر غفلت کند آهنگ ما هشیار هم باشیم

برای دیده‌بانی خواب را بر خویشتن بندیم
ز بهر پاسبانی دیدهٔ بیدار هم باشیم

جمال یکدیگر کردیم و عیب یکدیگر پوشیم
قبا و جبه و پیراهن و دستار هم باشیم

غم هم شادی هم دین هم دنیای هم گردیم
بلای یکدیگر را چاره و ناچار هم باشیم

بلا گردان هم گر دیده گرد یکدیگر گردیم
شده قربان هم از جان و منت دار هم باشیم

یکی گردیم در گفتار و در کردار و در رفتار
زبان و دست و پا یک کرده خدمتکار هم باشیم

نمی‌بینم بجز تو همدمی ای فیض در عالم
بیا دمساز هم گنجینهٔ اسرار هم باشیم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#694 | Posted: 2 Jan 2013 15:36
«غزل شماره ۶۹۰»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
طرفی نبستم زینجهان استغفرالله العظیم
خسبیدم و شد کاروان استغفرالله العظیم

عمر عزیزم شد تلف اندر پی آب و علف
کاری نکردم بهر جان استغفرالله العظیم

زین پس مگر سودی کنم تدبیر بهبودی کنم
بگذشتها خود شد زیان استغفرالله العظیم

بیحد گناهان کرده‌ام بس جور و طغیان کرده‌ام
زین جرمهای بیکران استغفرالله العظیم

با این و آن گشتم بسی بردم بسر با هر کسی
طرفی نبستم زین و آن استغفرالله العظیم

هرچند جویم من کنار زین عالم ناپایدار
تقدیرم آرد در میان استغفرالله العظیم

هی هی نمیدانم چرا افتادم اندر این بلا
این نکته شد بر من نهان استغفرالله العظیم

جان میرود سوی علا تن میرود سوی بلا
از امتزاج این و آن استغفرالله العظیم

گاهی رهم دنیی زند گه سدرهٔ عقبی شود
هم زینجهان هم زآنجهان استغفرالله العظیم

هر دم شوم نا دم دگر گیرم گناهانرا زسر
یا رب انت المستعان استغفرالله العظیم

از بس زدم بر توبه سنگ شد توبه من عار و ننگ
از اصل جرم و جبر آن استغفرالله العظیم

از بس زدم بر توبه راه شد توبه بدتر از گناه
هر دم هم از این هم ز آن استغفرالله العظیم

زین عقدهای سست و مست زین توبهای نادرست
لحظه بلحظه آن به آن استغفرالله العظیم

ده بار و صد بار و هزار ای فیض کم باشد بیار
هر دم جهان اندر جهان استغفرالله العظیم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#695 | Posted: 2 Jan 2013 15:37
«غزل شماره ۶۹۱»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
چون یار ما تو باشی ز اغیار فارغیم
چون کار ما توئی ز همه کار فارغیم

از تو چه خرمیم غمی را مجال نیست
باشد چه غم غم تو ز غمخوار فارغیم

چون دوستدار ما توئی از دشمنان چه باک
چون هست لطف توز ستمکار فارغیم

چون مکرهای خیر تو هست از برای ما
از شر مکر حاسد و مکار فارغیم

در راه تو جهان کنیم امر اگر کنی
ورنه ز حرب و چالش و بیکار فارغیم

دلرا کباب خواهی جان نیز می‌دهیم
ور تو دهی شراب ز خمار فارغیم

باشی تو در نظر یکجا افکنیم چشم
در چشم ما چو هستی ز اغیار فارغیم

معنای تست هرچه درآید بچشم ما
زان روی ما ز صورت دیدار فارغیم

بسیار کرده‌ایم گنه بر امید عفو
عفوت چه هست ز اندک و بسیار فارغیم

چون سیر گاه فیض بساتین حکمت است
از باغ و راغ و سبزه و گلزار فارغیم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#696 | Posted: 2 Jan 2013 15:37
«غزل شماره ۶۹۲»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کی آیدم می در نظر مست جمال ساقیم
وز خود کجا دارم خبر مست جمال ساقیم

آنغمزه را دل‌برده پی زآنچشم و لب جان خوردمی
چشم منست و روی وی مست جمال ساقیم

از چشم او می میچشم و ز لعل او می میکشم
وز غمزهٔ او سرخوشم مست جمال ساقیم

بیخود فتاده کف زنان در بحر عشق بیکران
شادی‌کنان شادی‌کنان مست جمال ساقیم

با لطف و قهرش ساختم و ز غیر او پرداختم
خود را ز خود انداختم مست جمال ساقیم

جانم زدریائیست مست جام و سبو و خم شکست
بگذشته‌ام از هرچه هست مست جمال ساقیم

آفاق را طی کرده‌ام اسب خرد پی کرده‌ام
منزل در آن حی کرده‌ام مست جمال ساقیم

گه قطره و گه قلزمم گه باده و گاهی خمم
در شور و در مستی کمم مست جمال ساقیم

یا عادل العشاق قم نحن السکاری لا تلم
صد عقل در مستیست گم مست جمال ساقیم

در بادهٔ ما رنگ نیست در مستی ما جنگ نیست
ناموس ما را ننگ نیست مست جمال ساقیم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#697 | Posted: 2 Jan 2013 15:38
«غزل شماره ۶۹۳»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
از دم صبح ازل با عشق یار و همدمیم
هر دو با هم زاده‌ایم از دهر با هم توامیم

هر دو از پستان فطرت شیر با هم خورده‌ایم
یک صدف پرورده ما را هر دو دّر یک یمیم

میدرخشد نور عرفان از سواد داغ دل
چشم ما این داغ و ما چشم و چراغ عالمیم

جان ما را اتحادی هست با سلطان عشق
نیستیم ازهم جدا هرگز همیشه با همیم

در حریم دوست ما را نیز چون او بار هست
هر کجا عشقست محرم ما هم آنجا محرمیم

میرساند عشق ما را تا جناب کبریا
گرچه جسم ما ز خاک و ما ز نسل آدمیم

روز اول گر ملک از سایهٔ ما میرمید
ما کنون از نارسیهای ملایک درهمیم

در خم قتلست ما را گر فلک از کجروی
پا نهادن بر سرش را راست ما هم در خمیم

در ازل شیر غم از پستان مادر خورده‌ام
ما چه غم داریم از غم دست پرورد غمیم

کهنه غربال فلک گر بر سرما ریخت غم
بر سر خاک غم اکنون یکدو دم در ماتمیم

هست ما را مختلف احوال در سیر و سلوک
که زهر بیشیم بیش و گاهی از هر کم کمیم

گاه بر فوق سمواتیم و گه بر روی خاک
گاه دریای محیطیم و گهی دیگر نمیم

عاشقانرا نطق و خاموشی بدست خویش نیست
ما چو نی در ناله و فریاد در بند دمیم

گر بنطق آئیم پیش از وقت چون روح اللهیم
ور خمش باشیم هنگام سخن چون مریمیم

چون گشاد سینه را پیوند با غم کرده‌اند
ما بهم پیوسته با غم چون دو حرف مدغمیم

راز دلرا بر زبان ای فیض آوردن خطاست
گوشها گویند پنهان ما کی اینرا محرمیم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#698 | Posted: 2 Jan 2013 15:39
«غزل شماره ۶۹۴»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ای دل بیا که تا بخدا التجا کنیم
وین درد خویش را ز در او روا کنیم

امید بگسلیم ز بیگانگان تمام
زین پس دگر معامله با آشنا کنیم

سر در نهیم در ره او هرچه باد باد
تن در دهیم و هر چه رسد مر جفا کنیم

چون دوست دوست دارد و ما خون دل خوریم
از دشمن حسود شکایت چرا کنیم

او هرچه میکند چه صوابست و محض خیر
پس ما چرا حدیث ز چون و چرا کنیم

چون امر و نهی او همه نهی صلاح ماست
فاسد شویم گر ز اطاعت ابا کنیم

فرمانبریم گفتهٔ حق را ز جان و دل
هرچه آن نکرده‌ایم ازین پس قضا کنیم

آنرا که حق نکرده قضا چون نمیشود
هیچست ما ز هیچ دل بسته وا کنیم

بیهوده است خوردن غم بهر قوه هیچ
شادی بیا ز دل گره غصه وا کنیم

تغییر حکم چون سخط ما نمیکند
کوشیم تا بسعی سخط را رضا کنیم

راضی شویم حکم قضای قدیم را
چون عاجزیم از آنکه خلاف قضا کنیم

بر کارها چو بند مشیت نهاد حق
ما نیز کار خود بمشیت رها کنیم

از خویش میکشیم جفائی که میکشیم
بر خویش میکنیم چو بر کس جفا کنیم

ای فیض گفتهٔ تو همه محض حکمت است
کوشیم تا به پند تو دردی دوا کنیم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#699 | Posted: 2 Jan 2013 15:40
«غزل شماره ۶۹۵»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ای دل بیا که بر در میخانه جا کنیم
وان مستی که فوت شد از ما قضا کنیم

تا کی ز زهد خشک گرانان صومعه
خود را سبک کنیم و دل از قصه وا کنیم

چندی میان اهل صفا صاف می‌کشیم
خود را بطور صاف کشان آشنا کنیم

گر صاف می بما ندهند اهل میکده
ما درد خود بدُردی ساغر دوا کنیم

ساقی بیار می که بدل غصه شد گره
شاید بمی ز دل گره غصه وا کنیم

بیخود شویم یکنفس از جام وصل دوست
تا دردهای خویش یکایک دوا کنیم

درهم دریم پردهٔ ناموس و ننگ را
زین طاعت ریائی خود را رها کنیم

ناموس و ننگ را بمی ارغوان دهیم
در دست عشق توبه ز زهد ریا کنیم

فیض از شراب عشق اگر جرعهٔ‌ گشیم
در راه دوست هم دل و هم جان فدا کنیم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#700 | Posted: 2 Jan 2013 15:40
«غزل شماره ۶۹۶»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ایخوش آنروزی که ما جان در ره جانان کنیم
ترک یک جان کرده خود را منبع صد جان کنیم

اختیار خود به پیش اختیار او نهیم
هرچه او میخواهد از ما از دل و جان آن کنیم

خدمت سلطان عشق حق شهنشاهی بود
همتی تا خویشتن را وقف این سلطان کنیم

در طلسم ماست پنهان گنج سر معرفت
تا شود این گنج پیدا خویش را ویران کنیم

همتی کوتا چو ابراهیم بر آتش زنیم
آتش عشق خدا بر خویشتن بستان کنیم

یا چو اسمعیل در اره رضایش سر نهیم
خویش را در عیدگاه وصل او قربان کنیم

یا چو نوح اول بسنک دشمنان تن در دهیم
بعد از آن از آب چشم آفاقرا طوفان کنیم

یا بحبل الله آویزیم دست اعتصمام
همچون عیسی بر فراز آسمان جولان کنیم

یا چو احمد بگسلیم از غیر حق یکبارگی
هر دو عالم را بنور خویش آبادان کنیم

میکند بر موسی جان بغی فرعون هوا
کو عصای عشق حق تا در دمش ثعبان کنیم

دست خار کفر در دل از فراقش وصل کو
خار را بستان کنیم و کفر را ایمان کنیم

گر چنین روزی شود روزی خدایا فیض را
دردهای جمله عالم را بخود درمان کنیم

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 70 از 98:  « پیشین  1  ...  69  70  71  ...  97  98  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Feyz Kashani | فیض کاشانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites