تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Feyz Kashani | فیض کاشانی

صفحه  صفحه 88 از 98:  « پیشین  1  ...  87  88  89  ...  97  98  پسین »  
#871 | Posted: 3 Jan 2013 03:17
«غزل شماره ۸۶۶»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
با جذب دوست ای دل شیدا چگونه‌ای
ای قطره با کشاکش دریا چگونه‌ای

ای طایر خجسته پی مرغزار انس
در تنگنای وحشت دنیا چگونه‌ای

هیچ از مقام اصلی خود یاد می‌کنی
دور از دیار خویش در اینجا چگونه‌ای

کو روزگار عشرت و بزم وصال دوست
بی‌یار دلنواز از خود آیا چگونه‌ای

کو چشم مست ساقی و کو آن لب چو لعل
مخمور مانده بی می و مینا چگونه‌ای

می‌آید این سروش ز جانان نفس نفس
کای جان اسیر غربت دنیا چگونه‌ای

با موجهای قلزم هجران چه میکنی
در کام اژدهای غم ما چگونه‌ای

ز آن روزها که بود سرت در کنار ما
شبها چه یا میکنی آیا چگونه‌ای

ای در وصال ما گذرانیده سالها
امروز در مفارقت ما چگونه‌ای

بعد از وصال با غم هجران چه میکنی
با ما چگونه بودی و بی ما چگونه‌ای

ای دیده‌ای که آن گل رخسار دیده‌ای
بی آن جمال روشن و بینا چگونه‌ای

چونی در ابتلای بلای فراق فیض
ای وصل دوست داده بدنیا چگونه‌ای

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#872 | Posted: 3 Jan 2013 03:17
«غزل شماره ۸۶۷»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بماندم چیز و کس را انت حسبی
براندم خار و خس را انت حسبی

پر و بالی گشادم در هوایت
شکستم این قفس را انت حسبی

ترا خواهم ترا خواهم بجز تو
نخواهم هیچکس را انت حسبی

همین خواهم که حیران تو باشم
نه بینم پیش و پس را انت حسبی

درون دل نمیدانم چه غوغاست
نخواهم این جرس را انت حسبی

درون سر نمیدانم چه سوداست
نخواهم بوالهوس را انت حسبی

نفس بی یاد تو گر میزند فیض
نخواهم آن نفس را انت حسبی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#873 | Posted: 3 Jan 2013 03:17
«غزل شماره ۸۶۸»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
با تو شدم آشنا وز دو جهان اجنبی
چون تو شدی یار من شد دل و جان اجنبی

خواست ز تو دم زند ناطقه‌ام بسته شد
گفت عیان غیور هست بیان اجنبی

یاد تو چون می‌کنم میروم از خویشتن
آمد چون آشنا شد ز میان اجنبی

نام تو پنهان برم سامعه بیگانه است
چون بزبان آورم هست زبان اجنبی

چون بخیال آئیم بی خود گردم که چه
گوید هریک ز ما هست فلان اجنبی

از سر کویت نشان خواستم از محرمی
گفت در آنجا که او است هست نشان اجنبی

در طلبم در بدر آنکه بپرسم خبر
آنکه خبردار نیست بی‌خبران اجنبی

در حرم کبریا کس ننهادست پا
هست زمان دم مزن هست مکان اجنبی

دید مرا جان فشان گشته بداغش نشان
گفت که فیض آشناست مدعیان اجنبی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#874 | Posted: 3 Jan 2013 03:18
«غزل شماره ۸۶۹»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دارد ز جفا نظام خوبی
بی جور و جفا کدام خوبی

از آتش عشق پخته گردد
باشد بعیش خام خوبی

ای سر تا پا همه نکوئی
وی پا تا سر تمام خوبی

از یاد تو پر شدم که بیند
چشم دل من بکام خوبی

هر دل که ز عشق توست شیدا
دارد روزی مقام خوبی

نظارگیان روی خوبت
بینند علی الدوام خوبی

باشیدایان کوی عشقت
لطف تو کند مدام خوبی

آنرا که حلال نیست وصلت
باشد بر وی حرام خوبی

قایم بتو تا ابد نکوئی
در ظل تو مستدام خوبی

تا در دل فیض جای کردی
می باردش از کلام خوبی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#875 | Posted: 3 Jan 2013 03:18
«غزل شماره ۸۷۰»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
گه نقاب از رخ کشیدی گه نقاب انداختی
تهمتی بر سایه و بر آفتاب انداختی

گه نمائی روی و گه پنهان کنی در زیر زلف
زین کشاکش خلقرا در پیچ و تاب انداختی

بس نشانهای غلط دادی بکوی خویشتن
تشنگان وادیت را در سراب انداختی

شرم بی‌اندازه‌ات سرهای ما افکند پیش
از حجاب خویش ما را در حجاب انداختی

زلف را کردی پریشان پر عذار آتشین
رشتهٔ جان مرا در پیچ و تاب انداختی

بر امید وعدهٔ فردا ز خود راندی بنقد
عابدانرا در ثواب و در عقاب انداختی

عاشق بیچاره را مهجور در عین وصال
چشم گریان سینه بریان دل کباب انداختی

اهل دل را صاف دادی اهل گلرا درُد درد
عاقلانرا در حساب و در کتاب انداختی

فیض گفتی بس غزل هریک ز دیگر خوبتر
حیرتی در طالبان انتخاب انداختی

میشود آخر دلت غواص بحر من لدن
بس در و گوهر که از چشم بر آب انداختی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#876 | Posted: 3 Jan 2013 03:19
«غزل شماره ۸۷۲»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پرتوی از مهر رویت در جهان انداختی
آتشی در خرمن شورید گان انداختی

یکنظر کردی بسوی دل ز چشم شاهدان
زان نظر بس فتنها در جسم و جان انداختی

در دلم جا کردی و کردی مرا از من تهی
تا مرا از هستی خود در گمان انداختی

شعله حسن تو دوش افروخت دلها را چو شمع
این چه آتش بود کامشب در جهان انداختی

در کنارم بودی و میسوخت جانم در میان
آتش سوزان نهان چون در میان انداختی

تا قیامت قالبم خواهد طپید از ذوق آن
تیر مژگان سوی من تا بیکمان انداختی

دیده از خواب عدم نگشوده گردیدند مست
چون ندای «کن» بگوش انس و جان انداختی

سوی «او ادنی» روان گشتند مشتاقان وصل
تا خطاب «ارجعی» در ملک و جان انداختی

هرکسی پشت و پناه عالمی شد تا ز لطف
سایهٔ خود بر سر این بیکسان انداختی

شد کنار همدمان دریای خون از اشگ فیض
قصهٔ پر غصه‌اش تا در میان انداختی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#877 | Posted: 3 Jan 2013 03:20
«غزل شماره ۸۷۱»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بر جمال از پرتو رویت نقاب انداختی
در هویدائیت ما را در حجاب انداختی

پرتوی از نور خود بر عرش و کرسی تافتی
ذرهٔ بر انجم و بر آفتاب انداختی

روی خوبانرا درخشان کردی از مهر رخت
نشئهٔ حسن ازل را در شراب انداختی

روح را بیرون کشیدی ز اوج علیین عقل
در حضیض آب و گل مست و خراب انداختی

دشمنان را راه دادی در حریم جان و دل
دوستانرا در عقاب و در عذاب انداختی

دست و پای خواهش ما را ز بند خواهشت
در ره فرمانبری در پیچ و تاب انداختی

در طلب گه گرم کردی گاه افسردی دلم
گه در آتش سوختی گه در یخ آب انداختی

گاه نزدیک خودم خانی گهی دور افکنی
زین قبول ورد مرا در اضطراب انداختی

تا که باشم تا که باشم بر در امید و بیم
در ضمیرم گه ثواب و گه عقاب انداختی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#878 | Posted: 3 Jan 2013 03:20
«غزل شماره ۸۷۳»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
شعلهٔ حسنی ز رخسار بتان افروختی
آتشی در ما زدی از پای تا سر سوختی

قامت بالا بلندان بر فلک افراختی
در هواشان شعلهٔ دل تا فلک افروختی

برقی از نورت درخشان کردی از مه طلعتان
ساختی با بیوفایان خرمن ما سوختی

گر نه استاد ازل در پرده بودی جلوه‌گر
چشم فتان ازکجا این دلبری آموختی

کردیم دیوانه گفتی راز ما با کس مگوی
پردهٔ عقلم دریدی و دهانم دوختی

خاکساری بندگی افتادگی بیچارگی
فیض از عشق بتان سرمایها اندوختی

هیچکس در هیچ سودا اینچنین سودی نکرد
عشق و آزادی خریدی دین و دل بفروختی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#879 | Posted: 3 Jan 2013 03:21
«غزل شماره ۸۷۴»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
هر نفس از جناب دوست میرسدم بشارتی
سوی وصال خویشتن می کندم اشارتی

کعبه من جمال او میکنمش بدل طواف
اهل صفا کنند سعی بهر چنین زیارتی

در عرفات عشق او هست متاع جان بسی
از عرب ملاحتش منتظرند غارتی

ذبح منی کنیم ما تا ببریم از او لقا
نیست برای عاشقان بهتر از این تجارتی

سنگ بدیو میزنم حلق هواش می‌برم
در حرم مشاعرم تا نکند جسارتی

غسل کنم ز آب چشم پاک شوم ز آزو خشم
چون بحرم نهم قدم تا نکنم طهارتی

سنگ سیاه شد ز آه در غم حضرت اله
برد بدر گهش پناه منتظر زیارتی

زمزم از اشگ اولیاست شوری او بدین گواست
بر در حق بریز ا شگ تا ببری نضارتی

ایکه گناه کرده‌ای نامه سیاه‌ کرده‌ای
دامن زندهٔ بگیر تا کند استجارتی

کعبه دل طواف کن سینه بمهر صاف کن
نیست دل خراب را خوشتر ازین عمارتی

کرد خلیل حق مقام بر در کعبه منتظر
تا رسد ار ولادت شیر خدا بشارتی

دوست در آید از درم در قدمش رود سرم
بهر چنین شهادتی کی کنم استخارتی

در ره کعبهٔ دلی زخمی اگر رسد به تن
سود روان بود چه غم تن کشد ار خسارتی

می نتوان بیان نمود قصهٔ عشق نزد کس
هرزه مپوی گرد دل در طلب عمارتی

هر غزلی که طرح شدفیض بدیهه گویدش
معنی بکر آورد تا ببرد بکارتی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#880 | Posted: 3 Jan 2013 03:22
«غزل شماره ۸۷۵»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
از حسن خورشید ازل عالم چنین زیباستی
وز نور شمع لم یزل این دیدها بیناستی

مرغ دل ما بلبلی در گلشن این خاکبان
از مستی ما غلغلی در گنبد مینا ستی

از سوزش ما شورشی افتاد در جان ملک
فریاد لاعلم لنا در عالم بالاستی

از بادهٔ روز الست گشتند جانها جمله مست
لیک از خمار آن شراب در سینها غمهاستی

از جام عشق کبریا سیراب کی گردیم ما
زین باده جان عاشقان دایم در استسقاستی

ساقی بجامی تازه کن مغز دماغ پختگان
کاین زهد خام خشک مغز در آتش سوداستی

از گلشن قدس لقا بوی گلی آمد بما
زان بودی از سر تا بپا هر ذره مان بویاستی

طاغوت را کافر شدیم لاهوت را مؤمن شدیم
چنگال استمساک ما در عروهٔ و ثقاستی

عهدی که با او بسته‌ایم روز ازل نشکسته‌ایم
آن عهد و آن پیمان ما برجاستی برجاستی

گشتیم محو آن جمال دستک زنان در وجد و حال
از لیت قومی یعلمون در جان ما غوغا ستی

مقراض لا تذکیر فیض بیخ دو عالم را ببر
چون حاصل این هر دو کون در مخزن الاستی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 88 از 98:  « پیشین  1  ...  87  88  89  ...  97  98  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Feyz Kashani | فیض کاشانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites