تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Feyz Kashani | فیض کاشانی

صفحه  صفحه 96 از 98:  « پیشین  1  ...  95  96  97  98  پسین »  
#951 | Posted: 3 Jan 2013 12:51
«غزل شماره ۹۴۶»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نگاه ار میکنی جان میفزائی
تغافل میکنی دل می‌ربائی

قیامت در قیامت می‌نماید
قیامت را بقامت می‌نمائی

مرا صد غصه از دل میگشاید
ز زلفت گره چون میگشائی

غمم ز آینهٔ دل میزداید
ز دل گر کینهٔ من میزدائی

حیاتی بر حیاتم میفزاید
چو در لطف نهانم میفزائی

تنت هر موی دارد مویهٔ فیض
چو حرف عشق جانان می‌سرائی

سر درج حقایق میگشاید
چو در وصف بتان لب میگشائی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#952 | Posted: 3 Jan 2013 12:52
«غزل شماره ۹۴۷»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
چه شود اگر در آئی بطریق آشنائی
ز طریق آشنائی چه شود اگر در آئی

بر بیکسی بیائی دل خستهٔ بجوئی
دل خستهٔ بجوئی بر بیکسی بیائی

نروی ره جدائی سپری طریق الفت
سپری طریق الفت نروی ره جدائی

بر عاشقان بیائی غم خستگان بداری
غم خستگان بداری بر عاشقان بیائی

بجز از در گدائی بر تو رهی ندارم
بر تو رهی ندارم بجز از در گدائی

ببهانهٔ گدائی بدر سرایت آیم
بدر سرایت آیم ببهانهٔ گدائی

بنوای بینوائی غزلی مگر سر آیم
غزلی مگر سر آیم بنوای بینوائی

چو تو زلف میگشائی دل فیض میگشاید
دل فیض میگشاید چو تو زلف میگشائی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#953 | Posted: 3 Jan 2013 12:52
«غزل شماره ۹۴۸»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
الا ای که دلها نهان میربائی
کجائی کجائی کجائی کجائی

میان من و بزم وصل تو تا کی
جدائی جدائی جدائی جدائی

تو با این لطافت چنین بیمروت
چرائی چرائی چرائی چرائی

که گفتت سراپا وفائی غلط گفت
جفائی جفائی جفائی جفائی

بکام کسی چون نهٔ می نگوئی
کرائی کرائی کرائی کرائی

چه خواهد شدن ایشب هجر اگر تو
سرائی سرائی سرائی سرائی

چه پرسی که فیض از غم ما چه خواهد
رهائی رهائی رهائی رهائی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#954 | Posted: 3 Jan 2013 12:53
«غزل شماره ۹۴۹»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ای زلف تو مسکن دل شیدائی
وی روی تو مجموع همه زیبائی

جان در تن هیچکس نماند ز نهار
آن عارض و زلف را بکس بنمائی

از حسرت آن لبم بلب آمد جان
از فکرت آن دهان شدم شیدائی

بیمار شدم ز آرزوی چشمت
گشتم ز خیال خال تو سودائی

ایمان بسواد کفر زلفت دادم
بستم زنار و بستدم ترسائی

از حسرت آن میان شدم چون موئی
باشد روزی که در کنارم‌ آئی

گر در نظر تو فیض پستست ولی
دارد ز خیال قد تو بالائی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#955 | Posted: 3 Jan 2013 12:53
«غزل شماره ۹۵۰»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
گل از رخ تو وام کند زیبائی
سرو از قد تو کسب کند رعنائی

نرگس بود از چشم خوشت تازه و تر
شمشاد ز بالات کند بالائی

از پرتو روی تو بود مه روشن
خورشید بنور تو کند بینائی

آهوی ختن ز گیسویت مشگ برد
عنبر گیرد ز زلف تو بویائی

شوری ز لبت نمک کند در یوزه
دندان تو لؤلوش کند لالائی

شکر ز دهان تو برد شیرینی
قند از لب تو وام کند حلوائی

ابروی تو است قبلهٔ هر مؤمن
زلف تو بود راهزن ترسائی

از عشق تو دیوانه بود هر مجنون
سودای تو کرد فیض را سودائی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#956 | Posted: 3 Jan 2013 12:54
«غزل شماره ۹۵۱»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بیا بیمار خود را ده شفائی
که جز تو نیست دردم را دوائی

بیا تا جان برافشانم ز شادی
که جان دادن بغم باشد بلائی

نگیرد بر تو کس زیرا که نبود
جنایتهای خوبان را جزائی

مبند ای دل طمع در ماهرویان
که خوبانرا نمی‌باشد وفائی

بود این عاشقیهای مجازی
مرید راه حق را رهنمائی

چو ره را یافتی بگذر از ایشان
زدور اینقوم را میکن دعائی

بر افشان دست از ایشان فیض یکسر
بزن بر ما سوی الله پشت پائی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#957 | Posted: 3 Jan 2013 12:54
«غزل شماره ۹۵۲»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
هم تو بیننده هم تو بینائی
هم تماشا و هم تماشائی

جلوه فرمای جلوه آرایان
جلوه آرای جلوه آرائی

آب و رنگ جمال زیبایان
زیب و حسن کمال زیبائی

نور بینائی نظارگیان
مردم دیدهٔ تماشائی

مایهٔ ناز حسن عالم سوز
خانه پرداز عشق سودائی

خلش غمزهای معشوقان
تبش عاشقان شیدائی

خانه ویران کن سکون و قرار
غارت کشور شکیبائی

ذروهٔ آسمان غنج و دلال
آفتاب سپهر بالائی

فیض از تو چنانکه میباید
هستی او را چنانکه میبائی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#958 | Posted: 3 Jan 2013 12:55
«غزل شماره ۹۵۳»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سحر ز هاتف غیبم رسید هیهائی
فتاد در سر من شورشی و غوغائی

شدم ز شهر برون تا بکام دل نالم
که شور را نبود چاره غیر صحرائی

بدل نواز خودم در مقام راز و نیاز
سخن کشیده بجائی ز شور سودائی

که از شنیدن و گفتن ز خویشتن رفتم
بخویش باز رسیدم ز ذوق آوائی

چه گفت؟ گفت تو را چون منی یکی باشد
مراست چون تو بسی عندلیب شیدائی

کجا روی ز در من کجا توانی رفت
بغیر در گه ما هست در جهان جائی؟

بیا بیا بطلب هر چه خواهی از در ما
که هست اینجا هر مطلب مهیائی

سجود کردم و گفتم مرا ز تو چیزیست
که یافت می نشود نزد چون تو مولائی

مراست لذت زاری بدرگه چه توئی
تو را کجا است چنین نعمتی و آقائی

گرم بخویش بخوانی ز ذوق جان بدهم
ورم ز پیش برائی خوشم بپروائی

خوشم بقهر تو چون لطف هر چه خواهی کن
مرا چه یارا ای یار تا بود رائی

خوشا دلی که در آن جای چون توئی باشد
خوشا سری که در آن هست از تو سودائی

کجا روم ز در تو کجا توانم رفت
کجاست در دو جهان غیر در گهت جائی

دلم خوش است که در وی گرفتهٔ منزل
کراست همچو تو یار لطیف زیبائی

سر من و در تو تا نفس بود در تن
که فیض را نبود غیر تو تمنائی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#959 | Posted: 3 Jan 2013 12:55
«غزل شماره ۹۵۴»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ای شاهد شاهدان کجائی
وی آب رخ بتان کجائی

ای جان هر آنچه در جهانست
وز تو روشن جهان کجائی

ای هیچ مکان ز تو تهی نه
وی پر ز تو لامکان کجائی

ای چشم و چراغ عالم دل
ای جان جهان و جان کجائی

من تاب فراق تو ندارم
ای از نظرم نهان کجائی

ای کام دل شکسته من
وی آرزوی روان کجائی

دیدار بکس نمی‌نمائی
ای در همه جا عیان کجائی

بیروی تو دل بود فسرده
ای گرمی عاشقان کجائی

از فیض تو سوخت فیض دلرا
او را تو میان جان کجائی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#960 | Posted: 3 Jan 2013 12:56
«غزل شماره ۹۵۵»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بود گر در ما تو تنها در آئی
تو تنها در آئی و با ما در آئی

تنی چند بیجان همه چشم بر در
که تنها در آئی به تنها بر آئی

بدیوانگی سر بر آرند عشاق
که شاید ز بهر تماشا در آئی

خوش آندم که خنجر بکف بر سر ما
خرامان بقصد سر ما در آئی

بجای گیاه از زمین چشم روید
تفرج کنان چون بصحرا در آئی

خلایق ز حسن تو مدهوش گردند
خرامان بمحشر چو فردا در آئی

نخواهی گذشت از سر عشقبازی
مگر آنکه ای فیض از پا در آئی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 96 از 98:  « پیشین  1  ...  95  96  97  98  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Feyz Kashani | فیض کاشانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites