تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Feyz Kashani | فیض کاشانی

صفحه  صفحه 97 از 98:  « پیشین  1  ...  95  96  97  98  پسین »  
#961 | Posted: 3 Jan 2013 12:56
«غزل شماره ۹۵۶»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خوش آندم کز در احسان در آئی
میان جمع ما خوبان در آئی

ز روی لطف در غمخانهٔ هجر
برای جان مشتاقان در آئی

ز چشم و لب کنی عشاقرا مست
ز بهر جان مخموران در آئی

بزلف و خال دلها را کنی صید
بتیر غمزه بهر جان در آئی

تطاولها کنی ز آن زلف و گیسو
بقصد جان مسکینان در آئی

بپایت خوش برافشانیم جانها
در آنساعت که دست افشان در آئی

ز شادی جان دهد از غم رهد فیض
گرش در کلبهٔ احزان در آئی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#962 | Posted: 3 Jan 2013 12:56
«غزل شماره ۹۵۷»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خوش آندم کز درم ای جان در آئی
در این غمخانهٔ هجران در آئی

شب تاریک هجرانرا کنی روز
چه خورشیدای مه تابان در آئی

ببالین غریبی دردمندی
دمی ای مایهٔ درمان در آئی

سر افتاده‌ای برداری از خاک
کنی لطف از در احسان در آئی

بپایت جان بر افشانم ز شادی
گرم در کلبهٔ احزان در آئی

کباب دل کشم پیش تو ای جان
گرم در سینهٔ بریان در آئی

بچشمم در نیاید هر دو عالم
گرم در دیدهٔ گریان در آئی

ندانستم که دشوار است این کار
گمان کردم بمن آسان در آئی

اگر جان در ره جانان کنی فیض
ببزم وصل جاویدان در آئی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#963 | Posted: 3 Jan 2013 12:57
«غزل شماره ۹۵۸»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سر خستگان نداری بگذار ما نیائی
غم کشتگان نداری بمزار ما نیائی

تنم از غبار گردد بره گذارت افتد
تو بگردی از ره خود بغبار ما نیائی

بغمی نیوده پا بست نشده زمامت از دست
تو که بار غم نداری بقطار ما نیائی

ز خرابهٔ وفایم تو ز شهر بیوفائی
ز تو چون وفا نیاید بدیار ما نیائی

دلم از غم میانت شب و روز میگدازد
نشویم تا چو موئی بکنار ما نیائی

نشود خرابهٔ دل ز عمارت تو آباد
تو از این سرا برون رو تو بکار ما نیائی

چه شکایتست ای فیض که شنیده است هرگز
که کسی بیار گوید تو بکار ما نیائی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#964 | Posted: 3 Jan 2013 12:58
«غزل شماره ۹۵۹»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
هر آن دلرا که با یاریست خوئی
ز گلذار حقیقت هست بوئی

ندارد او سر دنیا و عقبی
که دارد پای آمد شد بکوئی

دلی کوشد اسیر زلف یاری
دو عالم را نمی‌گیرد بموئی

بود خاطر پریشان هر که او را
رسید از زلف عنبر بوی بوئی

کسی کوشد ز راه عشق آگاه
نمیخواهد دگر راهی بسوئی

سری کو مست عشقی شد ز خود رست
بود آن می ز دریا یا بسوئی

دل فیض از غم عشقی زند های
مگر روزی به پیوندد بهوئی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#965 | Posted: 3 Jan 2013 12:59
«غزل شماره ۹۶۰»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
هیچیم ما بخویش و نمودار ما توئی
ما صورتیم و معنی هشیار ما توئی

هم گوش و هم سماع توئی در سرو دماغ
هم چشم ما تو معنی دیدار ما توئی

هم تو زبان بیان تو تنطق تو میکنی
هم در دهان زبان تو و گفتار ما توئی

هم دست ما تو معنی نازش ز تست هم
هم پای ما تو قوت رفتار ما توئی

دیدار تست هر چه درآید بچشم ما
بیننده هم تو دیده و دیدار ما توئی

داعی تو و مجیب توئی در سؤال ما
گر دل شود غمین ز تو غمخوار ما توئی

هرکس بسوی سبزه و گلشن رود بسیر
ما را تو سیر سبزه و گلزار ما توئی

بازاریان بسود و زیان متاع در
سود و زیان ما تو و بازار ما توئی

عرض کمال بهر خریدار میکنند
ما عرض نقص کرده خریدار ما توئی

بنشسته در دکان ز پی کسب وکار خلق
دکان ما تو کسب تو و کار ما توئی

قومی بمیکده ز پی باده میروند
ما را محبتت می و خمار ما توئی

فیض از تو است و حاصل معنای شعر تو
اندیشها همه ز تو گفتار ما توئی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#966 | Posted: 3 Jan 2013 13:00
«غزل شماره ۹۶۱»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ای بجهان نهان چو جان روشنی جهان توئی
از همه دیدها نهان در همه جا عیان توئی

آنکه ز جای میبرد هر نفس این دل مرا
میکشدش بهر طرف در پی این و آن توئی

آنکه چو عزم میکنم کز پی مقصدی روم
میشکند عزیمتم ناگه و بیگمان توئی

آنکه چو دیو ره زند تا بجحیم افکند
در دل من ندا کند هی مرو آنچنان توئی

آنکه سفر چو میکنم حافظ اهل منزلست
باز مرا در آن سفر همدم انس و جان توئی

آنکه رهم بخود نمود آینهٔ دلم زدود
تا که بدیدم آنچه بود در تتق جهان توئی

آنکه ز مهر دلبران در دلم آتشی فکند
خاک مرا بباد داد ز آب رخ بتان توئی

آنکه ز نطفه آفرید سرو قدان دلفریب
کرد ز چشمهٔ حیاه آب روان، روان توئی

در رخ دلبران تو آب در دل بیدلان تو تاب
جان من این درین توئی جان تو آن در آن توئی

در دل بیقرار من مایهٔ اضطراب تو
در سر بیخمار من مستی جاودان توئی

ناوک غمزه میزند در دل من نهان کسی
می نکنم غلط که آن غمزه زن نهان توئی

کیست که هر نفس مرا تازه حیات می‌دهد
گر تو نگوئی آن منم کیست بگوید آن توئی

کیست که ذره ذره دل میبرد از برم نهان
هست عیان چو آفتاب دلبر من نهان توئی

کامل و ناقص جهان سوی تو کرده روی جان
قبلهٔ عارفان توئی مقصد سالکان توئی

مایهٔ شورش جنون در سر فیض جز تو نیست
حسن و جمال دلربا برزخ دلبران توئی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#967 | Posted: 3 Jan 2013 13:02
رباعیات فیض کاشانی:


شامل ۵۵ رباعی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#968 | Posted: 3 Jan 2013 18:46
«رباعی شماره ۱»

ای حسن تو جلوه‌گر ز اسما و صفات
روی تو نهان در تتق این جلوات

اندیشه کجا بکبریای تو رسد
هیهات ازین خیال فاسد هیهات

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«رباعی شماره۲»

در عهد صبی کرد جهالت پستت
ایام شباب کرد غفلت پستت

چون پیر شدی رفت نشاط از دستت
کی صید کند مرغ سعادت شصتت

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«رباعی شماره۳»

این جان تو عاقبت ز تن خواهد جست
این جان تو عاقبت ز تن خواهد خست

این تن بتو عاقبت نخواهد ماندن
این جان تو عاقبت ز تن خواهد رست

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«رباعی شماره۴»

دیدم دیدم که معرفت توحید است
دیدم دیدم که رهنمایم دید است

دیدم دیدم که گمرهی تقلید است
دیدم دیدم که دید در تجدید است

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«رباعی شماره ۵»

دانی ز چه عشق گلرخان مطلوبست
با بهر چه سار و سوزشان مطلوبست

از دوزخ مرهوب و بهشت مرغوب
آگاه شدن درین جهان مطلوبست


این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#969 | Posted: 3 Jan 2013 18:52
«رباعی شماره ۶»

ای فیض غم زیان هر سودت هست
با این همه در امید بهبودت هست

هر چیز که پاک سوخت دودی نکند
با‌ آنکه تو پاک سوختی دودت هست

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«رباعی شماره ۷»

تا چند ز آب و نان سخن خواهی گفت
خواهی خوردن بروز و شب خواهی خفت

امروز تو را ز تو اگر حق نخرید
در روز جزا نخواهی ارزید بمفت

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«رباعی شماره۸»

ای فیض بسی موعظه گفتی بعبث
در گوش نکردی درو سفتی بعبث

نوری بدل کسی نمی‌بینم من
بس خانهٔ تاریک که رفتی بعبث

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«رباعی شماره ۹»

سر خاک شد و نقش خیال تو نرفت
خون گشت دل و شوق وصال تو نرفت

هر چند ز هجران تو زنگار گرفت
ز آینهٔ دل عکس جمال تو نرفت

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«رباعی شماره۱۰»

تن را بگذار تا شوم من جانت
جان در باز تا شوم جانانت

از پای درآی تا بگیرم دستت
با درد بساز تا شوم در مانت


این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#970 | Posted: 3 Jan 2013 18:58
«رباعی شماره۱۱»

ن را در اشگ شست و شو باید کرد
دلرا از غیر رفت و رو باید کرد

چون پاک شود و جودش از آلایش
آنگه جانرا نثار او باید کرد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«رباعی شماره ۱۲»

با وصل تو دست در کمر نتوان کرد
با درد فراق هم بسر نتوان کرد

چون چارهٔ کار غیر بی‌تابی نیست
جز ناله و آه بی‌اثر نتوان کرد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«رباعی شماره۱۳»

ای خسته ترا آن سر کو میسازد
زان لب دشنام رو برو میسازد

لب میدهدت شفا ز بیماری چشم
درد او را دوای او می‌سازد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«رباعی شماره۱۴»

این گلشن دهر عاقبت گلخن شد
هر دوست که بود جز خدا دشمن شد

جز مهر خدای هرچه در دل کشتم
حاصل اندوه و دانه صد خرمن شد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«رباعی شماره۱۵»

ایمان درست عشق کیشان دارند
هرچند که ظاهری پریشان دارند

مفتاح حقایقی که میجوئی فیض
زیشان غافل مشو که ایشان دارند


این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 97 از 98:  « پیشین  1  ...  95  96  97  98  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Feyz Kashani | فیض کاشانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites