تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Shahnameh | شاهنامه

صفحه  صفحه 11 از 64:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  63  64  پسین »  
#101 | Posted: 1 Aug 2012 17:14
بخش ۱۷



  • چو شد ساخته کار خود بر نشست
  • چو گردی به مردی میان را ببست
  • یکی ترگ رومی به سر بر نهاد
  • یکی باره زیراندرش همچو باد
  • بیامد گرازان به درگاه سام
  • نه آواز داد و نه برگفت نام
  • به کار آگهان گفت تا ناگهان
  • بگویند با سرفراز جهان
  • که آمد فرستاده‌ای کابلی
  • به نزد سپهبد یل زابلی
  • ز مهراب گرد آوریده پیام
  • به نزد سپهبد جهانگیر سام
  • بیامد بر سام یل پرده‌دار
  • بگفت و بفرمود تا داد بار
  • فرود آمد از اسپ سیندخت و رفت
  • به پیش سپهبد خرامید تفت
  • زمین را ببوسید و کرد آفرین
  • ابر شاه و بر پهلوان زمین
  • نثار و پرستنده و اسپ و پیل
  • رده بر کشیده ز در تا دو میل
  • یکایک همه پیش سام آورید
  • سر پهلوان خیره شد کان بدید
  • پر اندیشه بنشست برسان مست
  • بکش کرده دست و سرافگنده پست
  • که جایی کجا مایه چندین بود
  • فرستادن زن چه آیین بود
  • گراین خواسته زو پذیرم همه
  • ز من گردد آزرده شاه رمه
  • و گر بازگردانم از پیش زال
  • برآرد به کردار سیمرغ بال
  • برآورد سر گفت کاین خواسته
  • غلامان و پیلان آراسته
  • برید این به گنجور دستان دهید
  • به نام مه کابلستان دهید
  • پری روی سیندخت بر پیش سام
  • زبان کرد گویا و دل شادکام
  • چو آن هدیه‌ها را پذیرفته دید
  • رسیده بهی و بدی رفته دید
  • سه بت روی با او به یک جا بدند
  • سمن پیکر و سرو بالا بدند
  • گرفته یکی جام هر یک به دست
  • بفرمود کامد به جای نشست
  • به پیش سپهبد فرو ریختند
  • همه یک به دیگر برآمیختند
  • چو با پهلوان کار بر ساختند
  • ز بیگانه خانه بپرداختند
  • چنین گفت سیندخت با پهلوان
  • که با رای تو پیر گردد جوان
  • بزرگان ز تو دانش آموختند
  • به تو تیرگیها برافروختند
  • به مهر تو شد بسته دست بدی
  • به گرزت گشاده ره ایزدی
  • گنهکار گر بود مهراب بود
  • ز خون دلش دیده سیراب بود
  • سر بیگناهان کابل چه کرد
  • کجا اندر آورد باید بگرد
  • همه شهر زنده برای تواند
  • پرستنده و خاک پای تواند
  • ازان ترس کو هوش و زور آفرید
  • درخشنده ناهید و هور آفرید
  • نیاید چنین کارش از تو پسند
  • میان را به خون ریختن در مبند
  • بدو سام یل گفت با من بگوی
  • ازان کت بپرسم بهانه مجوی
  • تو مهراب را کهتری گر همال
  • مر آن دخت او را کجا دید زال
  • به روی و به موی و به خوی و خرد
  • به من گوی تا باکی اندر خورد
  • ز بالا و دیدار و فرهنگ اوی
  • بران سان که دیدی یکایک بگوی
  • بدو گفت سیندخت کای پهلوان
  • سر پهلوانان و پشت گوان
  • یکی سخت پیمانت خواهم نخست
  • که لرزان شود زو بر و بوم و رست
  • که از تو نیاید به جانم گزند
  • نه آنکس که بر من بود ارجمند
  • مرا کاخ و ایوان آباد هست
  • همان گنج و خویشان و بنیاد هست
  • چو ایمن شوم هر چه گویی بگوی
  • بگویم بجویم بدین آب روی
  • نهفته همه گنج کابلستان
  • بکوشم رسانم به زابلستان
  • جزین نیز هر چیز کاندر خورد
  • بیبد ز من مهتر پر خرد
  • گرفت آن زمان سام دستش به دست
  • ورا نیک بنواخت و پیمان ببست
  • چو بشنید سیندخت سوگند او
  • همان راست گفتار و پیوند او
  • زمین را ببوسید و بر پای خاست
  • بگفت آنچه اندر نهان بود راست
  • که من خویش ضحاکم ای پهلوان
  • زن گرد مهراب روشن روان
  • همان مام رودابهٔ ماه روی
  • که دستان همی جان فشاند بروی
  • همه دودمان پیش یزدان پاک
  • شب تیره تا برکشد روز چاک
  • همی بر تو بر خواندیم آفرین
  • همان بر جهاندار شاه زمین
  • کنون آمدم تا هوای تو چیست
  • ز کابل ترا دشمن و دوست کیست
  • اگر ما گنهکار و بدگوهریم
  • بدین پادشاهی نه اندر خوریم
  • من اینک به پیش توام مستمند
  • بکش گر کشی ور ببندی ببند
  • دل بیگناهان کابل مسوز
  • کجا تیره روز اندر آید به روز
  • سخنها چو بشنید ازو پهلوان
  • زنی دید با رای و روشن روان
  • به رخ چون بهار و به بالا چو سرو
  • میانش چو غرو و به رفتن تذرو
  • چنین داد پاسخ که پیمان من
  • درست است اگر بگسلد جان من
  • تو با کابل و هر که پیوند تست
  • بمانید شادان دل و تن‌درست
  • بدین نیز همداستانم که زال
  • ز گیتی چو رودابه جوید همال
  • شما گرچه از گوهر دیگرید
  • همان تاج و اورنگ را در خورید
  • چنین است گیتی وزین ننگ نیست
  • ابا کردگار جهان جنگ نیست
  • چنان آفریند که آیدش رای
  • نمانیم و ماندیم با های های
  • یکی بر فراز و یکی در نشیب
  • یکی با فزونی یکی با نهیب
  • یکی از فزایش دل آراسته
  • ز کمی دل دیگری کاسته
  • یکی نامه با لابهٔ دردمند
  • نبشتم به نزدیک شاه بلند
  • به نزد منوچهر شد زال زر
  • چنان شد که گفتی برآورده پر
  • به زین اندر آمد که زین را ندید
  • همان نعل اسپش زمین را ندید
  • بدین زال را شاه پاسخ دهد
  • چو خندان شود رای فرخ نهد
  • که پروردهٔ مرغ بی‌دل شدست
  • از آب مژه پای در گل شدست
  • عروس ار به مهر اندرون همچو اوست
  • سزد گر برآیند هر دو ز پوست
  • یکی روی آن بچهٔ اژدها
  • مرا نیز بنمای و بستان بها
  • بدو گفت سیندخت اگر پهلوان
  • کند بنده را شاد و روشن روان
  • چماند به کاخ من اندر سمند
  • سرم بر شود به آسمان بلند
  • به کابل چنو شهریار آوریم
  • همه پیش او جان نثار آوریم
  • لب سام سیندخت پرخنده دید
  • همه بیخ کین از دلش کنده دید
  • نوندی دلاور به کردار باد
  • برافگند و مهراب را مژده داد
  • کز اندیشهٔ بد مکن یاد هیچ
  • دلت شاد کن کار مهمان بسیچ
  • من اینک پس نامه اندر دمان
  • بیایم نجویم به ره بر زمان
  • دوم روز چون چشمهٔ آفتاب
  • بجنیبد و بیدار شد سر ز خواب
  • گرانمایه سیندخت بنهاد روی
  • به درگاه سالار دیهیم جوی
  • روارو برآمد ز درگاه سام
  • مه بانوان خواندندش به نام
  • بیامد بر سام و بردش نماز
  • سخن گفت بااو زمانی دراز
  • به دستوری بازگشتن به جای
  • شدن شادمان سوی کابل خدای
  • دگر ساختن کار مهمان نو
  • نمودن به داماد پیمان نو
  • ورا سام یل گفت برگرد و رو
  • بگو آنچه دیدی به مهراب گو
  • سزاوار او خلعت آراستند
  • ز گنج آنچه پرمایه‌تر خواستند
  • بکابل دگر سام را هر چه بود
  • ز کاخ و زباغ و زکشت و درود
  • دگر چارپایان دوشیدنی
  • ز گستردنی هم ز پوشیدنی
  • به سیندخت بخشید و دستش بدست
  • گرفت و یک نیز پیمان ببست
  • پذیرفت مر دخت او را بزال
  • که باشند هر دو بشادی همال
  • سرافراز گردی و مردی دویست
  • بدو داد و گفتش که ایدر مایست
  • به کابل بباش و به شادی بمان
  • ازین پس مترس از بد بدگمان
  • شگفته شد آن روی پژمرده ماه
  • به نیک اختری برگرفتند راه

     
#102 | Posted: 1 Aug 2012 17:15
بخش ۱۸



  • پس آگاهی آمد سوی شهریار
  • که آمد ز ره زال سام سوار
  • پذیره شدندش همه سرکشان
  • که بودند در پادشاهی نشان
  • چو آمد به نزدیکی بارگاه
  • سبک نزد شاهش گشادند راه
  • چو نزدیک شاه اندر آمد زمین
  • ببوسید و بر شاه کرد آفرین
  • زمانی همی داشت بر خاک روی
  • بدو داد دل شاه آزرمجوی
  • بفرمود تا رویش از خاک خشک
  • ستردند و بر وی پراگند مشک
  • بیامد بر تخت شاه ارجمند
  • بپرسید ازو شهریار بلند
  • که چون بودی ای پهلو راد مرد
  • بدین راه دشوار با باد و گرد
  • به فر تو گفتا همه بهتریست
  • ابا تو همه رنج رامشگریست
  • ازو بستد آن نامهٔ پهلوان
  • بخندید و شد شاد و روشن روان
  • چو بر خواند پاسخ چنین داد باز
  • که رنجی فزودی به دل بر دراز
  • ولیکن بدین نامهٔ دلپذیر
  • که بنوشت با درد دل سام پیر
  • اگر چه مرا هست ازین دل دژم
  • برانم که نندیشم از بیش و کم
  • بسازم برآرم همه کام تو
  • گر اینست فرجام آرام تو
  • تو یک چند اندر به شادی به پای
  • که تا من به کارت زنم نیک رای
  • ببردند خوالیگران خوان زر
  • شهنشاه بنشست با زال زر
  • بفرمود تا نامداران همه
  • نشستند بر خوان شاه رمه
  • چو از خوان خسرو بپرداختند
  • به تخت دگر جای می‌ساختند
  • چو می خورده شد نامور پور سام
  • نشست از بر اسپ زرین ستام
  • برفت و بپیمود بالای شب
  • پر اندیشه دل پر ز گفتار لب
  • بیامد به شبگیر بسته کمر
  • به پیش منوچهر پیروزگر
  • برو آفرین کرد شاه جهان
  • چو برگشت بستودش اندر نهان

     
#103 | Posted: 1 Aug 2012 17:15
بخش ۱۹



  • بفرمود تا موبدان و ردان
  • ستاره‌شناسان و هم بخردان
  • کنند انجمن پیش تخت بلند
  • به کار سپهری پژوهش کنند
  • برفتند و بردند رنج دراز
  • که تا با ستاره چه دارند راز
  • سه روز اندران کارشان شد درنگ
  • برفتند با زیج رومی به چنگ
  • زبان بر گشادند بر شهریار
  • که کردیم با چرخ گردان شمار
  • چنین آمد از داد اختر پدید
  • که این آب روشن بخواهد دوید
  • ازین دخت مهراب و از پور سام
  • گوی پر منش زاید و نیک نام
  • بود زندگانیش بسیار مر
  • همش زور باشد هم آیین و فر
  • همش برز باشد همش شاخ و یال
  • به رزم و به بزمش نباشد همال
  • کجا بارهٔ او کند موی تر
  • شود خشک همرزم او را جگر
  • عقاب از بر ترگ او نگذرد
  • سران جهان را بکس نشمرد
  • یکی برز بالا بود فرمند
  • همه شیر گیرد به خم کمند
  • هوا را به شمشیر گریان کند
  • بر آتش یکی گور بریان کند
  • کمر بستهٔ شهریاران بود
  • به ایران پناه سواران بود

     
#104 | Posted: 1 Aug 2012 17:16
بخش ۲۰
  • چنین گفت پس شاه گردن فراز
  • کزین هر چه گفتید دارید راز
  • بخواند آن زمان زال را شهریار
  • کزو خواست کردن سخن خواستار
  • بدان تا بپرسند ازو چند چیز
  • نهفته سخنهای دیرینه نیز
  • نشستند بیدار دل بخردان
  • همان زال با نامور موبدان
  • بپرسید مر زال را موبدی
  • ازین تیزهش راه بین بخردی
  • که از ده و دو تای سرو سهی
  • که رستست شاداب با فرهی
  • ازان بر زده هر یکی شاخ سی
  • نگردد کم و بیش در پارسی
  • دگر موبدی گفت کای سرفراز
  • دو اسپ گرانمایه و تیزتاز
  • یکی زان به کردار دریای قار
  • یکی چون بلور سپید آبدار
  • بجنبید و هر دو شتابنده‌اند
  • همان یکدیگر را نیابنده‌اند
  • سدیگر چنین گفت کان سی سوار
  • کجا بگذرانند بر شهریار
  • یکی کم شود باز چون بشمری
  • همان سی بود باز چون بنگری
  • چهارم چنین گفت کان مرغزار
  • که بینی پر از سبزه و جویبار
  • یکی مرد با تیز داسی بزرگ
  • سوی مرغزار اندر آید سترگ
  • همی بدرود آن گیا خشک و تر
  • نه بردارد او هیچ ازان کار سر
  • دگر گفت کان برکشیده دو سرو
  • ز دریای با موج برسان غرو
  • یکی مرغ دارد بریشان کنام
  • نشیمش به شام آن بود این به بام
  • ازین چون بپرد شود برگ خشک
  • بران بر نشیند دهد بوی مشک
  • ازان دو همیشه یکی آبدار
  • یکی پژمریده شده سوگوار
  • بپرسید دیگر که بر کوهسار
  • یکی شارستان یافتم استوار
  • خرامند مردم ازان شارستان
  • گرفته به هامون یکی خارستان
  • بناها کشیدند سر تا به ماه
  • پرستنده گشتند و هم پیشگاه
  • وزان شارستان شان به دل نگذرد
  • کس از یادکردن سخن نشمرد
  • یکی بومهین خیزد از ناگهان
  • بر و بومشان پاک گردد نهان
  • بدان شارستان‌شان نیاز آورد
  • هم اندیشگان دراز آورد
  • به پرده درست این سخنها بجوی
  • به پیش ردان آشکارا بگوی
  • گر این رازها آشکارا کنی
  • ز خاک سیه مشک سارا کنی

     
#105 | Posted: 1 Aug 2012 17:16
بخش ۲۱


  • زمانی پر اندیشه شد زال زر
  • برآورد یال و بگسترد بر
  • وزان پس به پاسخ زبان برگشاد
  • همه پرسش موبدان کرد یاد
  • نخست از ده و دو درخت بلند
  • که هر یک همی شاخ سی برکشند
  • به سالی ده و دو بود ماه نو
  • چو شاه نو آیین ابر گاه نو
  • به سی روز مه را سرآید شمار
  • برین سان بود گردش روزگار
  • کنون آنکه گفتی ز کار دو اسپ
  • فروزان به کردار آذرگشسپ
  • سپید و سیاهست هر دو زمان
  • پس یکدگر تیز هر دو دوان
  • شب و روز باشد که می‌بگذرد
  • دم چرخ بر ما همی بشمرد
  • سدیگر که گفتی که آن سی سوار
  • کجا برگذشتند بر شهریار
  • ازان سی سواران یکی کم شود
  • به گاه شمردن همان سی بود
  • نگفتی سخن جز ز نقصان ماه
  • که یک شب کم آید همی گاه گاه
  • کنون از نیام این سخن برکشیم
  • دو بن سرو کان مرغ دارد نشیم
  • ز برج بره تا ترازو جهان
  • همی تیرگی دارد اندر نهان
  • چنین تا ز گردش به ماهی شود
  • پر از تیرگی و سیاهی شود
  • دو سرو ای دو بازوی چرخ بلند
  • کزو نیمه شادب و نیمی نژند
  • برو مرغ پران چو خورشید دان
  • جهان را ازو بیم و امید دان
  • دگر شارستان بر سر کوهسار
  • سرای درنگست و جای قرار
  • همین خارستان چون سرای سپنج
  • کزو ناز و گنجست و هم درد و رنج
  • همی دم زدن بر تو بر بشمرد
  • هم او برفرازد هم او بشکرد
  • برآید یکی باد با زلزله
  • ز گیتی برآید خروش و خله
  • همه رنج ما ماند زی خارستان
  • گذر کرد باید سوی شارستان
  • کسی دیگر از رنج ما برخورد
  • نپاید برو نیز و هم بگذرد
  • چنین رفت از آغاز یکسر سخن
  • همین باشد و نو نگردد کهن
  • اگر توشه‌مان نیکنامی بود
  • روانها بران سر گرامی بود
  • و گر آز ورزیم و پیچان شویم
  • پدید آید آنگه که بیجان شویم
  • گر ایوان ما سر به کیوان برست
  • ازان بهرهٔ ما یکی چادرست
  • چو پوشند بر روی ما خون و خاک
  • همه جای بیمست و تیمار و باک
  • بیابان و آن مرد با تیز داس
  • کجا خشک و تر زو دل اندر هراس
  • تر و خشک یکسان همی بدرود
  • وگر لابه سازی سخن نشنود
  • دروگر زمانست و ما چون گیا
  • همانش نبیره همانش نیا
  • به پیر و جوان یک به یک ننگرد
  • شکاری که پیش آیدش بشکرد
  • جهان را چنینست ساز و نهاد
  • که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
  • ازین در درآید بدان بگذرد
  • زمانه برو دم همی بشمرد
  • چو زال این سخنها بکرد آشکار
  • ازو شادمان شد دل شهریار
  • به شادی یکی انجمن برشگفت
  • شهنشاه گیتی زهازه گرفت
  • یکی جشنگاهی بیاراست شاه
  • چنان چون شب چارده چرخ ماه
  • کشیدند می تا جهان تیره گشت
  • سرمیگساران ز می خیره گشت
  • خروشیدن مرد بالای گاه
  • یکایک برآمد ز درگاه شاه
  • برفتند گردان همه شاد و مست
  • گرفته یکی دست دیگر به دست
  • چو برزد زبانه ز کوه آفتاب
  • سر نامدران برآمد ز خواب
  • بیامد کمربسته زال دلیر
  • به پیش شهنشاه چون نره شیر
  • به دستوری بازگشتن ز در
  • شدن نزد سالار فرخ پدر
  • به شاه جهان گفت کای نیکخوی
  • مرا چهر سام آمدست آرزوی
  • ببوسیدم ای پایهٔ تخت عاج
  • دلم گشت روشن بدین برز و تاج
  • بدو گفت شاه ای جوانمرد گرد
  • یک امروز نیزت بباید سپرد
  • ترا بویهٔ دخت مهراب خاست
  • دلت راهش سام زابل کجاست
  • بفرمود تا سنج و هندی درای
  • به میدان گذارند با کره نای
  • ابا نیزه و گرز و تیر و کمان
  • برفتند گردان همه شادمان
  • کمانها گرفتند و تیر خدنگ
  • نشانه نهادند چون روز جنگ
  • بپیچید هر یک به چیزی عنان
  • به گرز و به تیغ و به تیر و سنان
  • درختی گشن بد به میدان شاه
  • گذشته برو سال بسیار و ماه
  • کمان را بمالید دستان سام
  • برانگیخت اسپ و برآورد نام
  • بزد بر میان درخت سهی
  • گذاره شد آن تیر شاهنشهی
  • هم اندر تگ اسپ یک چوبه تیر
  • بینداخت و بگذاشت چون نره شیر
  • سپر برگرفتند ژوپین‌وران
  • بگشتند با خشتهای گران
  • سپر خواست از ریدک ترک زال
  • برانگیخت اسپ و برآورد یال
  • کمان را بینداخت و ژوپین گرفت
  • به ژوپین شکار نوآیین گرفت
  • بزد خشت بر سه سپر گیل‌وار
  • گشاده به دیگر سو افگند خوار
  • به گردنکشان گفت شاه جهان
  • که با او که جوید نبرد از مهان
  • یکی برگراییدش اندر نبرد
  • که از تیر و ژوپین برآورد گرد
  • همه برکشیدند گردان سلیح
  • بدل خشمناک و زبان پر مزیح
  • به آورد رفتند پیچان عنان
  • ابا نیزه و آب داده سنان
  • چنان شد که مرد اندر آمد به مرد
  • برانگیخت زال اسپ و برخاست گرد
  • نگه کرد تا کیست زیشان سوار
  • عنان پیچ و گردنکش و نامدار
  • ز گرد اندر آمد بسان نهنگ
  • گرفتش کمربند او را به چنگ
  • چنان خوارش از پشت زین برگرفت
  • که شاه و سپه ماند اندر شگفت
  • به آواز گفتند گردنکشان
  • که مردم نبیند کسی زین نشان
  • هر آن کس که با او بجوید نبرد
  • کند جامه مادر برو لاژورد
  • ز شیران نزاید چنین نیز گرد
  • چه گرد از نهنگانش باید شمرد
  • خنک سام یل کش چنین یادگار
  • بماند به گیتی دلیر و سوار
  • برو آفرین کرد شاه بزرگ
  • همان نامور مهتران سترگ
  • بزرگان سوی کاخ شاه آمدند
  • کمر بسته و با کلاه آمدند
  • یکی خلعت آراست شاه جهان
  • که گشتند ازان خیره یکسر مهان
  • چه از تاج پرمایه و تخت زر
  • چه از یاره و طوق و زرین کمر
  • همان جامه‌های گرانمایه نیز
  • پرستنده و اسپ و هر گونه چیز
  • به زال سپهبد سپرد آن زمان
  • همه چیزها از کران تا کران

     
#106 | Posted: 1 Aug 2012 17:17
بخش ۲۲

  • پس آن نامهٔ سام پاسخ نوشت
  • شگفتی سخنهای فرخ نوشت
  • که ای نامور پهلوان دلیر
  • به هر کار پیروز برسان شیر
  • نبیند چو تو نیز گردان سپهر
  • به رزم و به بزم و به رای و به چهر
  • همان پور فرخنده زال سوار
  • کزو ماند اندر جهان یادگار
  • رسید و بدانستم از کام او
  • همان خواهش و رای و آرام او
  • برآمد هر آنچ آن ترا کام بود
  • همان زال را رای و آرام بود
  • همه آرزوها سپردم بدوی
  • بسی روزه فرخ شمردم بدوی
  • ز شیری که باشد شکارش پلنگ
  • چه زاید جز از شیر شرزه به جنگ
  • گسی کردمش با دلی شادمان
  • کزو دور بادا بد بدگمان
  • برون رفت با فرخی زال زر
  • ز گردان لشکر برآورده سر
  • نوندی برافگند نزدیک سام
  • که برگشتم از شاه دل شادکام
  • ابا خلعت خسروانی و تاج
  • همان یاره و طوق و هم تخت عاج
  • چنان شاد شد زان سخن پهلوان
  • که با پیر سر شد به نوی جوان
  • سواری به کابل برافگند زود
  • به مهراب گفت آن کجا رفته بود
  • نوازیدن شهریار جهان
  • وزان شادمانی که رفت از مهان
  • من اینک چو دستان بر من رسد
  • گذاریم هر دو چنان چون سزد
  • چنان شاد شد شاه کابلستان
  • ز پیوند خورشید زابلستان
  • که گفتی همی جان برافشاندند
  • ز هر جای رامشگران خواندند
  • چو مهراب شد شاد و روشن روان
  • لبش گشت خندان و دل شادمان
  • گرانمایه سیندخت را پیش خواند
  • بسی خوب گفتار با او براند
  • بدو گفت کای جفت فرخنده رای
  • بیفروخت از رایت این تیره جای
  • به شاخی زدی دست کاندر زمین
  • برو شهریاران کنند آفرین
  • چنان هم کجا ساختی از نخست
  • بیاید مر این را سرانجام جست
  • همه گنج پیش تو آراستست
  • اگر تخت عاجست اگر خواستست
  • چو بشنید سیندخت ازو گشت باز
  • بر دختر آمد سراینده راز
  • همی مژده دادش به دیدار زال
  • که دیدی چنان چون بباید همال
  • زن و مرد را از بلندی منش
  • سزد گر فرازد سر از سرزنش
  • سوی کام دل تیز بشتافتی
  • کنون هر چه جستی همه یافتی
  • بدو گفت رودابه ای شاه زن
  • سزای ستایش به هر انجمن
  • من از خاک پای تو بالین کنم
  • به فرمانت آرایش دین کنم
  • ز تو چشم آهرمنان دور باد
  • دل و جان تو خانهٔ سور باد
  • چو بشنید سیندخت گفتار اوی
  • به آرایش کاخ بنهاد روی
  • بیاراست ایوانها چون بهشت
  • گلاب و می و مشک و عنبر سرشت
  • بساطی بیفگند پیکر به زر
  • زبر جد برو بافته سر به سر
  • دگر پیکرش در خوشاب بود
  • که هر دانه‌ای قطره‌ای آب بود
  • یک ایوان همه تخت زرین نهاد
  • به آیین و آرایش چین نهاد
  • همه پیکرش گوهر آگنده بود
  • میان گهر نقشها کنده بود
  • ز یاقوت مر تخت را پایه بود
  • که تخت کیان بود و پرمایه بود
  • یک ایوان همه جامهٔ رود و می
  • بیاورده از پارس و اهواز و ری
  • بیاراست رودابه را چون نگار
  • پر از جامه و رنگ و بوی بهار
  • همه کابلستان شد آراسته
  • پر از رنگ و بوی و پر از خواسته
  • همه پشت پیلان بیاراستند
  • ز کابل پرستندگان خواستند
  • نشستند بر پیل رامشگران
  • نهاده به سر بر زر افسران
  • پذیره شدن را بیاراستند
  • نثارش همه مشک و زر خواستند

     
#107 | Posted: 1 Aug 2012 17:17
بخش ۲۳
  • همی رند دستان گرفته شتاب
  • چو پرنده مرغ و چو کشتی برآب
  • کسی را نبد ز آمدنش آگهی
  • پذیره نرفتند با فرهی
  • خروشی برآمد ز پرده سرای
  • که آمد ز ره زال فرخنده‌رای
  • پذیره شدش سام یل شادمان
  • همی داشت اندر برش یک زمان
  • فرود آمد از باره بوسید خاک
  • بگفت آن کجا دید و بشنید پاک
  • نشست از بر تخت پرمایه سام
  • ابا زال خرم دل و شادکام
  • سخنهای سیندخت گفتن گرفت
  • لبش گشت خندان نهفتن گرفت
  • چنین گفت کامد ز کابل پیام
  • پیمبر زنی بود سیندخت نام
  • ز من خواست پیمان و دادم زمان
  • که هرگز نباشم بدو بدگمان
  • ز هر چیز کز من به خوبی بخواست
  • سخنها بران برنهادیم راست
  • نخست آنکه با ماه کابلستان
  • شود جفت خورشید زابلستان
  • دگر آنکه زی او به مهمان شویم
  • بران دردها پاک درمان شویم
  • فرستاده‌ای آمد از نزد اوی
  • که پردخته شد کار بنمای روی
  • کنون چیست پاسخ فرستاده را
  • چه گوییم مهراب آزاده را
  • ز شادی چنان شد دل زال سام
  • که رنگش سراپای شد لعل فام
  • چنین داد پاسخ که ای پهلوان
  • گر ایدون که بینی به روشن روان
  • سپه رانی و ما به کابل شویم
  • بگوییم زین در سخن بشنویم
  • به دستان نگه کرد فرخنده سام
  • بدانست کورا ازین چیست کام
  • سخن هر چه از دخت مهراب نیست
  • به نزدیک زال آن جز از خواب نیست
  • بفرمود تا زنگ و هندی درای
  • زدند و گشادند پرده سرای
  • هیونی برافگند مرد دلیر
  • بدان تا شود نزد مهراب شیر
  • بگوید که آمد سپهبد ز راه
  • ابا زال با پیل و چندی سپاه
  • فرستاده تازان به کابل رسید
  • خروشی برآمد چنان چون سزید
  • چنان شاد شد شاه کابلستان
  • ز پیوند خورشید زابلستان
  • که گفتی همی جان برافشاندند
  • ز هر جای رامشگران خواندند

     
#108 | Posted: 1 Aug 2012 17:18
بخش ۲۴



  • [list]
  • بزد نای مهراب و بربست کوس
  • بیاراست لشکر چو چشم خروس
  • ابا ژنده‌پیلان و رامشگران
  • زمین شد بهشت از کران تا کران
  • ز بس گونه گون پرنیانی درفش
  • چه سرخ و سپید و چه زرد و بنفش
  • چه آوای نای و چه آوای چنگ
  • خروشیدن بوق و آوای زنگ
  • تو گفتی مگر روز انجامش است
  • یکی رستخیز است گر رامش است
  • همی رفت ازین گونه تا پیش سام
  • فرود آمد از اسپ و بگذارد گام
  • گرفتش جهان پهلوان در کنار
  • بپرسیدش از گردش روزگار
  • شه کابلستان گرفت آفرین
  • چه بر سام و بر زال زر همچنین
  • نشست از بر بارهٔ تیزرو
  • چو از کوه سر برکشد ماه نو
  • یکی تاج زرین نگارش گهر
  • نهاد از بر تارک زال زر
  • به کابل رسیدند خندان و شاد
  • سخنهای دیرینه کردند یاد
  • همه شهر ز آوای هندی درای
  • ز نالیدن بربط و چنگ و نای
  • تو گفتی دد و دام رامشگرست
  • زمانه به آرایشی دیگرست
  • بش و یال اسپان کران تا کران
  • بر اندوده پر مشک و پر زعفران
  • برون رفت سیندخت با بندگان
  • میان بسته سیصد پرستندگان
  • مر آن هر یکی را یکی جام زر
  • به دست اندرون پر ز مشک و گهر
  • همه سام را آفرین خواندند
  • پس از جام گوهر برافشاندند
  • بدان جشن هر کس که آمد فراز
  • شد از خواسته یک به یک بی‌نیاز
  • بخندید و سیندخت را سام گفت
  • که رودابه را چند خواهی نهفت
  • بدو گفت سیندخت هدیه کجاست
  • اگر دیدن آفتابت هواست
  • چنین داد پاسخ به سیندخت سام
  • که ازمن بخواه آنچه آیدت کام
  • برفتند تا خانهٔ زرنگار
  • کجا اندرو بود خرم بهار
  • نگه کرد سام اندران ماه روی
  • یکایک شگفتی بماند اندروی
  • ندانست کش چون ستاید همی
  • برو چشم را چون گشاید همی
  • بفرمود تا رفت مهراب پیش
  • ببستند عقدی برآیین و کیش
  • به یک تختشان شاد بنشاندند
  • عقیق و زبرجد برافشاندند
  • سر ماه با افسر نام دار
  • سر شاه با تاج گوهرنگار
  • بیاورد پس دفتر خواسته
  • یکی نخست گنج آراسته
  • برو خواند از گنجها هر چه بود
  • که گوش آن نیارست گفتی شنود
  • برفتند از آنجا به جای نشست
  • ببودند یک هفته با می به دست
  • وز ایوان سوی باغ رفتند باز
  • سه هفته به شادی گرفتند ساز
  • بزرگان کشورش با دست بند
  • کشیدند بر پیش کاخ بلند
  • سر ماه سام نریمان برفت
  • سوی سیستان روی بنهاد تفت
  • ابا زال و با لشکر و پیل و کوس
  • زمانه رکاب ورا داد بوس
  • عماری و بالای و هودج بساخت
  • یکی مهد تا ماه را در نشاخت
  • چو سیندخت و مهراب و پیوند خویش
  • سوی سیستان روی کردند پیش
  • برفتند شادان دل و خوش منش
  • پر از آفرین لب ز نیکی کنش
  • رسیدند پیروز تا نیمروز
  • چنان شاد و خندان و گیتی فروز
  • یکی بزم سام آنگهی ساز کرد
  • سه روز اندران بزم بگماز کرد
  • پس آنگاه سیندخت آنجا بماند
  • خود و لشکرش سوی کابل براند
  • سپرد آن زمان پادشاهی به زال
  • برون برد لشکر به فرخنده فال
  • سوی گرگساران شد و باختر
  • درفش خجسته برافراخت سر
  • شوم گفت کان پادشاهی مراست
  • دل و دیده با ما ندارند راست
  • منوچهر منشور آن شهر بر
  • مرا داد و گفتا همی دار و خوار
  • بترسم ز آشوب بد گوهران
  • به ویژه ز گردان مازنداران
  • بشد سام یکزخم و بنشست زال
  • می و مجلس آراست و بفراخت یال

[/list]
     
#109 | Posted: 1 Aug 2012 17:18
بخش ۲۵



  • بسی برنیامد برین روزگار
  • که آزاده سرو اندر آمد به بار
  • بهار دل افروز پژمرده شد
  • دلش را غم و رنج بسپرده شد
  • شکم گشت فربه و تن شد گران
  • شد آن ارغوانی رخش زعفران
  • بدو گفت مادر که ای جان مام
  • چه بودت که گشتی چنین زرد فام
  • چنین داد پاسخ که من روز و شب
  • همی برگشایم به فریاد لب
  • همانا زمان آمدستم فراز
  • وزین بار بردن نیابم جواز
  • تو گویی به سنگستم آگنده پوست
  • و گر آهنست آنکه نیز اندروست
  • چنین تا گه زادن آمد فراز
  • به خواب و به آرام بودش نیاز
  • چنان بد که یک روز ازو رفت هوش
  • از ایوان دستان برآمد خروش
  • خروشید سیندخت و بشخود روی
  • بکند آن سیه گیسوی مشک بوی
  • یکایک بدستان رسید آگهی
  • که پژمرده شد برگ سرو سهی
  • به بالین رودابه شد زال زر
  • پر از آب رخسار و خسته جگر
  • همان پر سیمرغش آمد به یاد
  • بخندید و سیندخت را مژده داد
  • یکی مجمر آورد و آتش فروخت
  • وزآن پر سیمرغ لختی بسوخت
  • هم اندر زمان تیره گون شد هوا
  • پدید آمد آن مرغ فرمان روا
  • چو ابری که بارانش مرجان بود
  • چه مرجان که آرایش جان بود
  • برو کرد زال آفرین دراز
  • ستودش فراوان و بردش نماز
  • چنین گفت با زال کین غم چراست
  • به چشم هژبر اندرون نم چراست
  • کزین سرو سیمین بر ماه‌روی
  • یکی نره شیر آید و نامجوی
  • که خاک پی او ببوسد هژبر
  • نیارد گذشتن به سر برش ابر
  • از آواز او چرم جنگی پلنگ
  • شود چاک چاک و بخاید دو چنگ
  • هران گرد کاواز کوپال اوی
  • ببیند بر و بازوی و یال اوی
  • ز آواز او اندر آید ز پای
  • دل مرد جنگی برآید ز جای
  • به جای خرد سام سنگی بود
  • به خشم اندرون شیر جنگی بود
  • به بالای سرو و به نیروی پیل
  • به آورد خشت افگند بر دو میل
  • نیاید به گیتی ز راه زهش
  • به فرمان دادار نیکی دهش
  • بیاور یکی خنجر آبگون
  • یکی مرد بینادل پرفسون
  • نخستین به می ماه را مست کن
  • ز دل بیم و اندیشه را پست کن
  • بکافد تهیگاه سرو سهی
  • نباشد مر او را ز درد آگهی
  • وزو بچهٔ شیر بیرون کشد
  • همه پهلوی ماه در خون کشد
  • وز آن پس بدوز آن کجا کرد چاک
  • ز دل دور کن ترس و تیمار و باک
  • گیاهی که گویمت با شیر و مشک
  • بکوب و بکن هر سه در سایه خشک
  • بساو و برآلای بر خستگیش
  • ببینی همان روز پیوستگیش
  • بدو مال ازان پس یکی پر من
  • خجسته بود سایهٔ فر من
  • ترا زین سخن شاد باید بدن
  • به پیش جهاندار باید شدن
  • که او دادت این خسروانی درخت
  • که هر روز نو بشکفاندش بخت
  • بدین کار دل هیچ غمگین مدار
  • که شاخ برومندت آمد به بار
  • بگفت و یکی پر ز بازو بکند
  • فگند و به پرواز بر شد بلند
  • بشد زال و آن پر او برگرفت
  • برفت و بکرد آنچه گفت ای شگفت
  • بدان کار نظاره شد یک جهان
  • همه دیده پر خون و خسته روان
  • فرو ریخت از مژه سیندخت خون
  • که کودک ز پهلو کی آید برون

     
#110 | Posted: 1 Aug 2012 17:19
بخش ۲۶


  • بیامد یکی موبدی چرب دست
  • مر آن ماه رخ را به می کرد مست
  • بکافید بی‌رنج پهلوی ماه
  • بتابید مر بچه را سر ز راه
  • چنان بی‌گزندش برون آورید
  • که کس در جهان این شگفتی ندید
  • یکی بچه بد چون گوی شیرفش
  • به بالا بلند و به دیدار کش
  • شگفت اندرو مانده بد مرد و زن
  • که نشنید کس بچهٔ پیل تن
  • همان دردگاهش فرو دوختند
  • به داور همه درد بسپوختند
  • شبانروز مادر ز می خفته بود
  • ز می خفته و هش ازو رفته بود
  • چو از خواب بیدار شد سرو بن
  • به سیندخت بگشاد لب بر سخن
  • برو زر و گوهر برافشاندند
  • ابر کردگار آفرین خواندند
  • مر آن بچه را پیش او تاختند
  • بسان سپهری برافراختند
  • بخندید ازان بچه سرو سهی
  • بدید اندرو فر شاهنشهی
  • به رستم بگفتا غم آمد بسر
  • نهادند رستمش نام پسر
  • یکی کودکی دوختند از حریر
  • به بالای آن شیر ناخورده شیر
  • درون وی آگنده موی سمور
  • برخ بر نگاریده ناهید و هور
  • به بازوش بر اژدهای دلیر
  • به چنگ اندرش داده چنگال شیر
  • به زیر کش اندر گرفته سنان
  • به یک دست کوپال و دیگر عنان
  • نشاندندش آنگه بر اسپ سمند
  • به گرد اندرش چاکران نیز چند
  • چو شد کار یکسر همه ساخته
  • چنان چون ببایست پرداخته
  • هیون تکاور برانگیختند
  • به فرمان بران بر درم ریختند
  • پس آن صورت رستم گرزدار
  • ببردند نزدیک سام سوار
  • یکی جشن کردند در گلستان
  • ز زاولستان تا به کابلستان
  • همه دشت پر باده و نای بود
  • به هر کنج صد مجلس آرای بود
  • به زاولستان از کران تا کران
  • نشسته به هر جای رامشگران
  • نبد کهتر از مهتران بر فرود
  • نشسته چنان چون بود تار و پود
  • پس آن پیکر رستم شیرخوار
  • ببردند نزدیک سام سوار
  • ابر سام یل موی بر پای خاست
  • مرا ماند این پرنیان گفت راست
  • اگر نیم ازین پیکر آید تنش
  • سرش ابر ساید زمین دامنش
  • وزان پس فرستاده را پیش خواست
  • درم ریخت تا بر سرش گشت راست
  • به شادی برآمد ز درگاه کوس
  • بیاراست میدان چو چشم خروس
  • می‌آورد و رامشگران را بخواند
  • به خواهندگان بر درم برفشاند
  • بیاراست جشنی که خورشید و ماه
  • نظاره شدند اندران بزمگاه
  • پس آن نامهٔ زال پاسخ نوشت
  • بیاراست چون مرغزار بهشت
  • نخست آفرین کرد بر کردگار
  • بران شادمان گردش روزگار
  • ستودن گرفت آنگهی زال را
  • خداوند شمشیر و کوپال را
  • پس آمد بدان پیکر پرنیان
  • که یال یلان داشت و فر کیان
  • بفرمود کین را چنین ارجمند
  • بدارید کز دم نیابد گزند
  • نیایش همی کردم اندر نهان
  • شب و روز با کردگار جهان
  • که زنده ببیند جهانبین من
  • ز تخم تو گردی به آیین من
  • کنون شد مرا و ترا پشت راست
  • نباید جز از زندگانیش خواست
  • فرستاده آمد چو باد دمان
  • بر زال روشن دل و شادمان
  • چو بشنید زال این سخنهای نغز
  • که روشن روان اندر آید به مغز
  • به شادیش بر شادمانی فزود
  • برافراخت گردن به چرخ کبود
  • همی گشت چندی بروبر جهان
  • برهنه شد آن روزگار نهان
  • به رستم همی داد ده دایه شیر
  • که نیروی مردست و سرمایه شیر
  • چو از شیر آمد سوی خوردنی
  • شد از نان و از گوشت افزودنی
  • بدی پنج مرده مراو را خورش
  • بماندند مردم ازان پرورش
  • چو رستم بپیمود بالای هشت
  • بسان یکی سرو آزاد گشت
  • چنان شد که رخشان ستاره شود
  • جهان بر ستاره نظاره شود
  • تو گفتی که سام یلستی به جای
  • به بالا و دیدار و فرهنگ و رای

     
صفحه  صفحه 11 از 64:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  63  64  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Shahnameh | شاهنامه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites