تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی

صفحه  صفحه 18 از 101:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  100  101  پسین »  
#171 | Posted: 29 Jul 2012 13:12


باز در دام بلای تو فتادیم ای پسر
بر سر کویت خروشان ایستادیم ای پسر

زلف تو دام است و خالت دانه و ما ناگهان
بر امید دانه در دام او افتادیم ای پسر

گاه با چشم و دل پر آتش و آب ای نگار
گاه با فرق و دو لب بر خاک و بادیم ای پسر

تا دل ما شد اسیر عقرب زلفین تو
همچو عقرب دستها بر سر نهادیم ای پسر

از هوس بر حلقهٔ زلفین تو بستیم دل
تا ز غم بر رخ ز دیده خون گشادیم ای پسر
     
#172 | Posted: 29 Jul 2012 13:19



ماه مجلس خوانمت یا سرو بستان ای پسر
میر میران خوانمت یا شاه میدان ای پسر

آب حیوان داری اندر در و ور جان ای پسر
در و مرجان خوانمت یا آب حیوان ای پسر

باغ خندانی به عشرت ماه تابانی به لطف
باغ خندان خوانمت یا ماه تابان ای پسر

رامش جانی به لطف و فخر حورانی به حسن
فخر حوران خوانمت یا رامش جان ای پسر

درد و درمانی به غمزه شکر و شهدی به لب
شهد و شکر خوانمت یا درد و درمان ای پسر
     
#173 | Posted: 29 Jul 2012 13:20


من ترا ام حلقه در گوش ای پسر
پیش خود میدار و مفروش ای پسر

جام می بستان ز ساقی ای صنم
بوسه‌ای ده زان لب نوش ای پسر

چنگ بستان و قلندروار زن
تا به جان باز آورم هوش ای پسر

آنچه هجران تو با ما کرد دی
با خیالت گفته‌ام دوش ای پسر
     
#174 | Posted: 29 Jul 2012 13:20


چون سخنگویی از آن لب لطف باری ای پسر
پس به شوخی لب چرا خاموش داری ای پسر

در ره عشق تو ما را یار و مونس گفت تست
زان بگفتی از تو می‌خواهم یاری ای پسر

دیر زی در شادکامی کز اثرهای لطیف
مونس عقلی و جان را غمگساری ای پسر

تلخ گردد عیش شیرین بر بتان قندهار
چون به گاه بذله زان لب لطف باری ای پسر

بامداد از رشک دامن را کند خورشید چاک
روی چون ماه از گریبان چون برآری ای پسر

سر بسان سایه زان بر خاک دارم پیش تو
کز رخ و زلف آفتاب و سایه داری ای پسر

سرکشان سر بر خط فرمان من بنهند باش
تا به گرد مه خط مشکین برآری ای پسر

ار نبودی ماه رخسار تو تابان زیر زلف
با سر زلف تو بودی دهر تاری ای پسر

کودکی کان را به معنی در خم چوگان زلف
همچو گویی روز و شب گردان نداری ای پسر

شد گرفتار سر زلف کمند آسای تو
روز دعوی کردن مردان کاری ای پسر

شد شکار چشم روبه باز پر دستان تو
صدهزاران جان شیران شکاری ای پسر

ماه روی تو چو برگ گل به باغ دلبری
شد شکفته بر نهال کامگاری ای پسر

بس دلا کز خرمی بی برگ شد زان برگ گل
آه اگر بر برگ گل شمشاد کاری ای پسر

کی شدندی عالمی در عشق تو یعقوب‌وار
گر نه از یوسف جهان را یادگاری ای پسر

چون سنایی را به عالم نام فخر از عشق تست
ننگ و عار از وصلت او می چه داری ای پسر
     
#175 | Posted: 29 Jul 2012 13:20


زلف چون زنجیر و چون قیر ای پسر
یک زمان از دوش برگیر ای پسر

زان که تا در بند و زنجیر توایم
از در بندیم و زنجیر ای پسر

عرصه تا کی کرد خواهی عارضین
چون گل بی خار بر خیز ای پسر

هر زمان آیی به تیر انداختن
هم کمان در دست و هم تیر ای پسر

زان که چشم بد بدان عارض رسد
زود در ده بانگ تکبیر ای پسر

آن لب و دندان و آن شیرین زبان
انگبین‌ست و می و شیر ای پسر

جست نتواند دل از عشق تو هیچ
جست که تواند ز تقدیر ای پسر

پای بفشارد سنایی در غمت
تا به دست آیی به تدبیر ای پسر
     
#176 | Posted: 29 Jul 2012 13:21


همواره جفا کردن تا کی بود ای دلبر
پیوسته بلا کردن تا کی بود ای دلبر

من با تو دل یکتا وانگه تو ز غم تشنه
چون زلف دوتا کردن تا کی بود ای دلبر

پیراهن صبر ما اندر غم هجرانت
چون چاک قبا کردن تا کی بود ای دلبر

بی روی چو خورشیدت بیچاره سنایی را
گردان چو سها کردن تا کی بود ای دلبر
     
#177 | Posted: 29 Jul 2012 13:21


ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمر
جان ده اندر عشق و آنگه جان ستان را جان شمر

کفر و ایمان گر به صورت پیش تو حاضر شوند
دستگاه کفر بیش از مایهٔ ایمان شمر

ور نمی‌دانی که خود جانان چه باشد در صفا
هر چه آن را از تو بیرون برد آن را آن شمر

چشمهٔ حیوان چه جویی قطره‌ای آب از نیاز
در کنار افشان ز چشم و چشمهٔ حیوان شمر

یوسف گم کرده از نو دیدهٔ شوخی بدوز
پوست را بر قالب خود خانهٔ احزان شمر
     
#178 | Posted: 29 Jul 2012 13:22


ای یوسف حسن و کشی خورشید خوی خوش سیر
از سر برون کن سرکشی امروز با ما باده خور

زین بادهٔ چون ارغوان پر کن سبک رطل گران
با ما خور ای جان جهان با ما خور ای بدر پدر

ای خوش لب شیرین زبان خوش خوش در آ اندر میان
بگشای ترکش از میان تا در میان بندم کمر

زلفت طراز گوش کن یک نیم ازو گل پوش کن
می خواه و چندان نوش کن تا خوانمت تنگ شکر

اکنون طریقی پیش کن تدبیر کار خویش کن
در راه عشق این کیش کن ک «المنع کفر بالبشر»

من مدتی کردم حذر از عشقت ای شیرین پسر
آخر درآمد دل به سر «جاء القضا عمی البصر»
     
#179 | Posted: 29 Jul 2012 13:23


ساقیا می ده و نمی کم گیر
وز سر زلف خود خمی کم گیر

گر به یک دم بمانده‌ای در دام
جستی از دام پس دمی کم گیر

رو که عیسی دلیل و همره تست
ره همی رو تو مریمی کم گیر

عالمی علم بر تو جمع شدست
علم باقیست عالمی کم گیر

ز کما بیش بر تو نقصان نیست
چون تو بیشی ز کم کمی کم گیر

بم گسسته ست زیر و زار خوشست
زحمت زخمه را به می کم گیر

گر سنایی غمی‌ست بر دل تو
یا غمی باش یا غمی کم گیر
     
#180 | Posted: 29 Jul 2012 13:24


هر زمان چنگ بر کنار مگیر
دل مسکین من شمار مگیر

یک زمان در کنار گیر مرا
ور نگیری ز من کنار مگیر

جز به مهر تو میل نیست مرا
جز مرا در زمانه یار مگیر

گر نخواهی که بی قرار شوم
جز به نزدیک من قرار مگیر

بر سنایی ز دهر بیدادست
تو کنون طبع روزگار مگیر

به همه عمر اگر کند گنهی
یک گنه را ازو هزار مگیر
     
صفحه  صفحه 18 از 101:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  100  101  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites