تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی

صفحه  صفحه 25 از 101:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  100  101  پسین »  
#241 | Posted: 29 Jul 2012 14:31


به دردم به دردم که اندیشه دارم
کز آن یاسمین بر تهی شد کنارم

به وقتی که دولت بپیوست با من
بپیوست هجرش به غم روزگارم

که داند که حالم چگونست بی تو
که داند که شبها همی چون گذارم

خیالش ربودست خواب از دو چشم
گرفتنش باید همی استوارم

ز من برد نرمک همی هوشیاری
کنون با غم او نه بس هوشیارم

اگر غمگنان را غم اندر دل آمد
چرا غمگنم من چو من دل ندارم

چون آن گوهر پاک از من جدا شد
سزد گر من از چشم یاقوت بارم

وگر من نپایم به آزاد مردی
ببینند مردم که چون بی قرارم

همی داد ندهد زمانه مهان را
اگر داد دادی نرفتی نگارم

چو من یادگارش دل راد دارم
دهد هجر گویی به جان زینهارم
     
#242 | Posted: 29 Jul 2012 14:32


ای یار سر مهر و مراعات تو دارم
ای دولت دل خدمت و طاعات تو دارم

طاعات و مراعات ترا فرض شناسم
جان و دل و دین وقف مراعات تو دارم

حاجات تو گر هست به جان و دل و دینم
جان و دل و دین از پی حاجات تو دارم

یک بار مناجات تو در وصل شنیدم
بار دگر امید مناجات تو دارم

هر چند به بد قصد کنی جان و سر تو
گر هیچ به بد قصد مکافات تو دارم

گر صومعهٔ خویش خرابات کنی تو
من روی همه سوی خرابات تو دارم

ششدر کن و شهمات ببر جان و دل من
کاین هر دو بر ششدر و شهمات تو دارم
     
#243 | Posted: 29 Jul 2012 14:32


روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم
آن روز دل خلق و سر خویش ندارم

چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین
چون طاقت هجرت من درویش ندارم

در مجمرهٔ عشق و غمت سوخته گشتم
زین بیش سر گفت و کمابیش ندارم

تا سلسلهٔ عشق تو بربست مرا دست
جز سلسله بر دست دل ریش ندارم

زان غمزهٔ غماز غم افزای تو بر من
اسلام شد و قبله شد و کیش ندارم
     
#244 | Posted: 29 Jul 2012 14:32


الحق نه دروغ سخت زارم
تا فتنهٔ آن بت عیارم

من پار شراب وصل خوردم
امسال هنوز در خمارم

صاحب سر درد و رنج گشتم
تا با غم عشق یار غارم

قتال‌ترین دلبرانست
قلاش‌ترین روزگارم

وز درد فراق و رنج هجرش
از دیده و دل در آب و نارم

با حسن و جمال یار جفتست
با درد و خیال و رنج یارم

با آتش عشق سوزناکش
بنگر که همیشه سازگارم

گر منزل عشق او درازست
شکر ایزد را که من سوارم

در شادی عشق او همیشه
من بر سر گنج صدهزارم

منگر تو بتا بدانکه امروز
چون موی تو هست روزگارم

فردا صنما به دولت تو
گردد چو رخ تو خوب کارم

یک راه تو باش دستگیرم
یک روز تو باش غمگسارم

تا چند سنایی نوان را
چون خر به زنخ فرو گذارم
     
#245 | Posted: 29 Jul 2012 14:39


می ده پسرا که در خمارم
آزردهٔ جور روزگارم

تا من بزیم پیاله بادا
بر دست زیار یادگارم

می رنگ کند به جامم اندر
بس خون که ز دیده می‌ببارم

از حلقه و تاب و بند زلفت
هم مومن و بستهٔ زنارم

ای ماه در آتشم چه داری
چون با تو ز نار نیست عارم

تا مانده‌ام از تو برکناری
جویست ز دیده بر کنارم

خواهم که شکایت تو گویم
از بیم دو زلف تو نیارم

گر ماه رخان تو برآید
از من ببرد دل و قرارم

امروز که در کفم نبیدست
اندوه جهان بتا چه دارم

مولای پیالهٔ بزرگم
فرمانبر دور بی‌شمارم

در مغکده‌ها بود مقامم
در مصطبه‌ها بود قرارم

از شحنهٔ شهر نیست بیمم
در خانهٔ هجر نیست کارم

هر چند ز بخت بد به دردم
هر چند به چشم خلق خوارم

با رود و سرود و بادهٔ ناب
ایام جهان همی گذارم
     
#246 | Posted: 29 Jul 2012 14:40


چو آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم
که آنگه خوش بود با من که من بی‌خویشتن باشم

من آنگه خود کسی باشم که در میدان حکم او
نه دل باشم نه جان باشم نه سر باشم نه تن باشم

چه جای سرکشی باشد ز حکم او که در رویش
چو شمع آنگاه خوش باشم که در گردن زدن باشم

چو او با من سخن گوید چو یوسف وقت لا باشد
چو من با او سخن گویم چو موسی گاه لن باشم

سخن پیدا و پنهان‌ست و او آن دوستر دارد
که چون با من سخن گوید من آنجا چون وثن باشم

چو بیخود بر برش باشم ز وصف اندر کنف باشم
چو با خود بر درش باشم ز هجر اندر کفن باشم

مرا در عالم عشقش مپرس از شیب و از بالا
مهم تا در فلک باشم گلم تا در چمن باشم

مرا گر پایه‌ای بینی بدان کان پایه او باشد
بر او گر سایه‌ای بینی بدان کان سایه من باشم

سنایی خوانم آن ساعت که فانی گشتم از سنت
سنایی آنگهی باشم که در بند سنن باشم
     
#247 | Posted: 29 Jul 2012 14:40


فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم
جدا گردید یار از من جدا از یار چون باشم

به چشم ار نیستم گنج عقیق و لولو و گوهر
عقیق‌افشان و گوهربیز و لولوبار چون باشم

کسی کوبست خواب من در آب افگند پنداری
چو خوابم شد تبه در آب جز بیدار چون باشم

بت من هست دلداری و زود آزار و من دایم
دل آزرده ز عشق یار زود آزار چون باشم

دهانش نیم دینارست و دینارست روی من
چو از دینار بی‌بهرم به رخ دینار چون باشم

ز بی‌خوابی همی خوانم به عمدا این غزل هردم
«همه شب مردمان در خواب و من بیدار چون باشم»
     
#248 | Posted: 29 Jul 2012 14:41


روا داری که بی روی تو باشم
ز غم باریک چون موی تو باشم

همه روز و همه شب معتکف‌وار
نشسته بر سر کوی تو باشم

به جوی تو همه آبی روانست
سزد گر من هواجوی تو باشم

اگر چشمم ز رویت باز ماند
به جان جویندهٔ روی تو باشم

اگر زلفین چوگان کرد خواهی
مرا بپذیر تا گوی تو باشم

به باغ صحبتت دلشاد و خرم
زمانی بر لب جوی تو باشم

نگارینا تو با چشم غزالی
رها کن تا غزل‌گوی تو باشم
     
#249 | Posted: 29 Jul 2012 14:41


من که باشم که به تن رخت وفای تو کشم
دیده حمال کنم بار جفای تو کشم

ملک الموت جفای تو ز من جان ببرد
چون به دل بار سرافیل وفای تو کشم

چکند عرش که او غاشیهٔ من نکشد
چون به جان غاشیهٔ حکم و رضای تو کشم

چون زنان رشک برند ایمنی و عافیتی
بر بلایی که به جای تو برای تو کشم

نچشم ور بچشم باده ز دست تو چشم
نکشم ور بکشم طعنه برای تو کشم

گر خورم باده به یاد کف دست تو خورم
ور کشم سرمه ز خاک کف پای تو کشم

جز هوا نسپرم آنگه که هوای تو کنم
جز وفا نشمرم آنگه که جفای تو کشم

بوی جان آیدم آنگه که حدیث تو کنم
شاخ عز رویدم آنگه که بلای تو کشم

به خدای ار تو به دین و خردم قصد کنی
هر دو را گوش گرفته به سرای تو کشم

ور تو با من به تن و جان و دلم حکم کنی
هر سه را رقص کنان پیش هوای تو کشم

من خود از نسبت عشق تو سنایی شده‌ام
کی توانم که خطی گرد ثنای تو کشم
     
#250 | Posted: 29 Jul 2012 14:42


چو دانستم که گردنده‌ست عالم
نیاید مرد را بنیاد محکم

پس آن بهتر که ما در وی مقیمیم
شبان و روز با هم مست و خرم

مرا زان چه که چونان گفت ابلیس
مرا زان چه که چونین کرد آدم

تو گویی می مخور من می خورم می
تو گویی کم مزن من می‌زنم کم

فتادی تو به کعبه من به خاور
الا تا چند ازین دوری و درهم

من و خورشید و معشوق و می لعل
تو و رکن و مقام و آب زمزم

ترا کردم مسلم کوثر و خلد
مسلم کن مرا باری جهنم

به فردوس از چه طاعت شد سگ کهف
به دوزخ از چه عصیان رفت بلعم

تو گر هستی چو بلعم در عبادت
من آخر از سگی کمتر نیم هم

سرانجام من و تو روز محشر
ندانم چون بود والله اعلم

سخن‌گویی تو همواره ز اسلام
همه اسلام تو صلوات و سلم

زدن در کوی معنی دم نیاری
همه پیراهن دعوی زنی دم
     
صفحه  صفحه 25 از 101:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  100  101  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites