تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی

صفحه  صفحه 27 از 101:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  100  101  پسین »  
#261 | Posted: 29 Jul 2012 15:00


دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم
گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم

به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم
به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم

به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من
نبردست ای عجب هرگز جزین یکبار فرمانم

شفیع آرم که را دیگر که را گویم که را خوانم
کزین بازی ناخوش من پشیمانم پشیمانم

کنون نزدیک وی پویم وفا و مهر او جویم
مگر بر من ببخشاید چو بیند چشم گریانم
     
#262 | Posted: 29 Jul 2012 15:01


بی تو یک روز بود نتوانم
بی تو یک شب غنود نتوانم

یار جز تو گرفت نتوانم
نام جز تو شنود نتوانم

چون ترا در خور تو بستایم
دیگران را ستود نتوانم

کشت دیگر بتان ندارد بر
کشت بی‌بر درود نتوانم

گر بتان زمانه جمع شوند
بر تو کس را فزود نتوانم

جز به فر تو ای امیر بتان
گوی دولت ربود نتوانم

همه شادی من ز دیدن تست
جز به تو شاد بود نتوانم

به زبان حال دل همی گویم
گر همی دل ربود نتوانم
     
#263 | Posted: 29 Jul 2012 15:01


روزی من آخر این دل و جان را خطر کنم
گستاخ‌وار بر سر کویش گذر کنم

لبیک عاشقی بزنم در میان کوه
وز حال خویش عالمیان را خبر کنم

جامه بدرم از وی و دعوی خون کنم
شهری ازین خصومت زیر و زبر کنم

یا تاج وصل بر سر امید برنهم
یا مردوار سر به سر دار برکنم
     
#264 | Posted: 29 Jul 2012 15:02


ای مسلمانان ندانم چارهٔ دل چون کنم
یا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم

عاشقی را دوست دارم عاشقان را دوستر
صدهزاران دل برای عاشقی پر خون کنم

سوختم در عاشقی تا ساختم با عاشقان
عاجزم در کار خود یارب ندانم چون کنم

آتشی دارم درین دل گر شراری بر زنم
آب دریاها بسوزم عالمی هامون کنم

آب دریاها بسوزد کوهها هامون شود
من ز دیده چون ببارم آبها افزون کنم

مسکن من در بیابان مونس من آهوان
هر کجا من نی زنم از خون دل جیحون کنم

گر شبی خود طوق گردد دست من در گردنش
طوق فرمان را چو مه در گردن گردون کنم
     
#265 | Posted: 29 Jul 2012 15:10


بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم
چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم

هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بند
پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم

داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدی
چون ز من سیر آمدی رفتم گرانی چون کنم

گر بخوانی ور برانی بر منت فرمان رواست
گر بخوانی بنده باشم ور برانی چون کنم

هر شبی گویم که خون خود بریزم در فراق
باز گویم این جهان و آن جهانی چون کنم

بودم اندر وصل تو صاحبقران روزگار
چون فراق آمد کنون صاحبقرانی چون کنم

هست آب زندگانی در لب شیرین تو
بی لب شیرین تو من زندگانی چون کنم

ساختم با عاشقان تا سوختم در عاشقی
پس کنون بی روی خوبت کامرانی چون کنم

هم قضای آسمانی از تو در هجرم فکند
دلبرا من دفع حکم آسمانی چون کنم

بر جهان وصل باری بنده را منشور ده
تات بنمایم که من فرمان روانی چون کنم

من چو موسی مانده‌ام اندر غم دیدار تو
هیچ دانی تا علاج لن ترانی چون کنم

نیستم خضر پیمبر هست این مفخر مرا
چاره و درمان آب زندگانی چون کنم

مر مرا گویی که پیران را نزیبد عاشقی
پیر گشتیم در هوای تو جوانی چون کنم
     
#266 | Posted: 29 Jul 2012 15:10


تا کی ز تو من عذاب بینم
گر صلح کنی صواب بینم

شبگیر ز خواب سست خیزم
آن شب که ترا به خواب بینم

یاد تو خورم به ساتکینی
جایی که شراب ناب بینم

امشب چه بود که حاضر آیی
تا من به شب آفتاب بینم

تا کی ز غم فراق رویت
جان و دل خود کباب بینم
     
#267 | Posted: 29 Jul 2012 15:11


بی صحبت تو جهان نخواهم
بی خشنودیت جان نخواهم

گر جان و روان من بخواهی
یک دم زدنت امان نخواهم

جان را بدهم به خدمت تو
من خدمت رایگان نخواهم

رضوان و بهشت و حور و عین را
بی روی تو جاودان نخواهم

بر من تو نشان خویش کردی
حقا که جز این نشان نخواهم

بیگانه بود میان ما جان
بیگانه درین میان نخواهم

من عشق تو کردم آشکارا
عشق چو تویی نهان نخواهم

هر گه که مرا تو یار باشی
من یاری این و آن نخواهم

تو سودی و دیگران زیانند
تا سود بود زیان نخواهم

اکنون که مرا عیان یقین شد
زین پس بجز از عیان نخواهم
     
#268 | Posted: 29 Jul 2012 15:11


ای دو زلفت دراز و بالا هم
وی دو لعلت نهان و پیدا هم

شوخ تنها که خواند چشم ترا
چشم تو شوخ هست و رعنا هم

بستهٔ تو هزار نادان هست
چه عجب صدهزار دانا هم

بستهٔ تست طبع ناگویا
من چه گویم زبان گویا هم

در دریا غلام خندهٔ تست
ای شکر لب چه در ثریا هم

کوه آتش همیشه همره تست
کوه آتش مگو که دریا هم

از قرینان نکوتری چون ماه
نه که چون آفتاب تنها هم

چند گویی سنایی آن منست
با همه کس پلاس و با ما هم؟
     
#269 | Posted: 29 Jul 2012 15:12


ای به رخسار کفر و ایمان هم
وی به گفتار درد و درمان هم

زلف پر تاب تو چو قامت من
چنبرست ای نگار چوگان هم

خیره ماند از لب تو بیجاده
به سر تو که لعل و مرجان هم

از رخ تو دلیل اثباتست
عالم عقل را و برهان هم

در ره تو ز رنج کهسارست
بی کناره ز غم بیابان هم

بر سر کوی عاشقی صبرست
ایستاده ذلیل و حیران هم

بر دل و جان بنده حکم تراست
ای شهنشاه حسن فرمان هم

چند گویی که از تو برگردم
با همه بازیست و با جان هم؟
     
#270 | Posted: 29 Jul 2012 15:12


لبیک زنان عشق ماییم
احرام گرفته در وفاییم

در کوی قلندری و تجرید
در کم زدن اوفتاده ماییم

جز روح طوافگه نداریم
کز بادیهٔ هوا برآییم

گر در خور خدمتت نباشیم
سقایی راه را بشاییم

ما در غم تو تو هم نگویی
کاخر تو کجا و ما کجاییم

بر ما غم تو چو آسیا گشت
در صبر چو سنگ آسیاییم

آهسته که عاشقان عشقیم
نرمک که غریبک شماییم

ببریدن راه را چو بادیم
افگندن سایه را هماییم

در عشق تو مردوار کوشیم
آخر نه سنایی و سناییم
     
صفحه  صفحه 27 از 101:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  100  101  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites