تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی

صفحه  صفحه 31 از 101:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  100  101  پسین »  
#301 | Posted: 29 Jul 2012 16:06



خانهٔ طاعات عمارت مکن
کعبهٔ آفاق زیارت مکن

امهٔ تلبیس نهفته مخوان
جامهٔ ناموس قضاوت مکن

قاعدهٔ کار زمانه بدان
هر چه کنی جز به بصارت مکن

سر به خرابات خرابی در آر
صومعه را هیچ عمارت مکن

چون همه سرمایهٔ تو مفلسی‌ست
در ره افلاس تجارت مکن

چون تو مخنث شدی اندر روش
قصهٔ معراج عبارت مکن

تا نشوی در دین قلاش‌وار
خرقهٔ قلاشان غارت مکن

عمر به شادی چو سنایی گذار
کار به سستی و حقارت مکن
     
#302 | Posted: 29 Jul 2012 16:06



قومی که به افلاس گراید دل ایشان
جز کوی حقیقت نبود منزل ایشان

وقتی که شود کار برایشان همه مشکل
جز باده بگو حل که کند مشکل ایشان

گر چند قدیمست خلاف گل و آتش
با آتش عشق‌ست موافق گل ایشان

با قافلهٔ مفلسی و مرحلهٔ عشق
جز بار ملامت نکشد محمل ایشان

پیدا ز صفاتست و نهانست معانی
در نفس عزیز و نفس مقبل ایشان

جز تربیت و تمشیت و صدق و صفا نیست
پیرایه و سرمایهٔ جان و دل ایشان
     
#303 | Posted: 29 Jul 2012 16:12



جوانی کردم اندر کار جانان
که هست اندر دلم بازار جانان

چو شکر می‌گدازم ز آب دیده
ز شوق لعل شکربار جانان

ز من برد اندک اندک زندگانی
خلاف وعدهٔ بسیار جانان

فغان ای مردمان فریاد فریاد
ز شوق دیدن و گفتار جانان

از آن دو نرگس خونخوار جانان
ز چشم مست ناهشیار جانان

فغان زان سنبل سیراب مشکین
دمیده بر رخ گلنار جانان

همه شب زار گریم تا سحرگاه
همی بوسم در و دیوار جانان

چو مجنونم دوان در عشق لیلی
همی جویم به جان آثار جانان

ستاره بر من مسکین بگرید
اگر گویی بدو اسرار جانان

ازین شهرم ولیکن چون غریبان
بمانده در غم و تیمار جانان

ولیکن تا روان دارم ندارم
من مسکین سر آزار جانان
     
#304 | Posted: 29 Jul 2012 16:13



ز دست مکر وز دستان جانان
نمیدانم سر و سامان جانان

ز بس کاخ شوخ داند پای بازی
شدم سرگشته و حیران جانان

گشاد از چشم من صد چشمهٔ خون
دو بند زلف مشک افشان جانان

اگر چه خود ندارد با رهی دل
هزاران جان فدای جان جانان

چو زلف او رخ من پر شکن باد
اگر من بشکنم پیمان جانان

نبیند روز عمر من دگر مرگ
اگر باشم شبی مهمان جانان

سنایی تا سما گردان بود هست
همیشه در خط فرمان جانان

بود همواره از بهر تفاخر
غلام و چاکر و دربان جانان
     
#305 | Posted: 29 Jul 2012 16:14




همه جانست سر تا پای جانان
از آن جز جان نشاید جای جانان

به آب روی و خون دل توان ریخت
برای چون تو جان سودای جانان

خرد داند که وصف او نداند
ازیرا نیست هم بالای جانان

چه جای دعوی سروست در باغ
چه خواهد وصف سرتاپای جانان

نیاید کس به آب چشمهٔ خضر
جز اندر نوش عیسی‌زای جانان

ندیدی دین کفرآمیز بنگر
شکن در زلف جانفرسای جانان

همی کشف خردمندان کشف وار
سراندر خود کشد یارای جانان

سنایی نیست با جان زنده لیکن
ز جانانست او گویای جانان
     
#306 | Posted: 29 Jul 2012 16:14



تخم بد کردن نباید کاشتن
پشت بر عاشق نباید داشتن

ای صنم ار تو بخواهی بنده را
زین سپس دانی نکوتر داشتن

چند ازین آیات نخوت خواندن
چند ازین رایات عجب افراشتن

نقش چین باید ز سینه محو کرد
صورت مهر و وفا بنگاشتن

چند ازین شاخ وفاها سوختن
چند ازین تخم جفاها کاشتن

خوب نبود بر چو من بیچاره‌ای
لشکر جور و جفا بگماشتن

زشت باشد با چو من درمانده‌ای
شرط و رسم مردمی نگذاشتن

در صف رندان و قلاشان خویش
کمترین کس بایدم پنداشتن
     
#307 | Posted: 29 Jul 2012 16:14



نی‌نی به ازین باید با دوست وفا کردن
یا نی کم ازین باید آهنگ جفا کردن

یا زشت بود گویی در کیش نکورویان
یک عهد به سر بردن یک قول وفا کردن

هم گفتن و هم کردن از سوختگان آید
باز از چه شما خامان ناگفتن و ناکردن

باور نکنم قولت زیرا که ترا در دل
یک بادیه ره فرقست از گفتن تاکردن

حاصل نبود کس را از عشق تو در دنیا
جز نامه سیه کردن جز عمر هبا کردن

خود یاد ندارد کس از زلف تو و چشمت
یک تار عطا دادن یک تیر خطا کردن

از بلطمعی تا کی بوسی به رهی دادن
وز بلعجبی تا کی گوشی به ریا کردن

تا چند به طراری ما را به زبان و دل
یک باره بلی گفتن صد باره بلا کردن

تا چند به چالاکی ما را به قبول و رد
یک ماه رهی خواندن یکسال رها کردن

گر فوت شود روزی بد عهدی یک روزه
واجب شمری او را چون فرض قضا کردن

گر بوسه‌ای اندیشم بر خاک سر کویت
صد شهر طمع داری در وقت بها کردن

در مجمع بت رویان تو بوسه دریغی خود
یا رسم بتان نبود از بوسه سخا کردن

یا خوب نباید شد تا هم تو رهی هم ما
ورنه چو شدی باری خوبی به سزا کردن

یا فتنه نباید شد تا کس نشود فتنه
ورنه چو شدی جانا این قاعده نا کردن

هر لحظه یکی دون را صد «طال بقا» گویی
زیشان چه به کف داری زین «طال بقا» کردن

چون هست سنایی را اقبال و سنا از تو
واجب نبود او را مهجور سنا کردن

با این ادب و حرمت حقا که روا نبود
سودای شما پختن صفرای شما کردن
     
#308 | Posted: 29 Jul 2012 16:14



چیست آن زلف بر آن روی پریشان کردن
طرف گلزار به زیر کله پنهان کردن

زلف را شانه زدی باز چه رسم آوردی
کفر درهم شده را پردهٔ ایمان کردن

ای گل باغ الاهی ز که آموخته‌ای
دیده‌ها را به دو رخسار گلستان کردن

خاک در دیدهٔ خورشید زدن تا کی ازین
دامن شب را از روز گریبان کردن
     
#309 | Posted: 29 Jul 2012 16:15



جانا ز لب آموز کنون بنده خریدن
کز زلف بیاموخته‌ای پرده دریدن

فریادرس او را که به دام تو درافتاد
یا نیست ترامذهب فریاد رسیدن

ما صبر گزیدیم به دام تو که در دام
بیچاره شکاری خبه گردد ز تپیدن

اکنون که رضای تو به اندوه تو جفتست
اندوه تو ما را چو شکر شد به چشیدن

از بیم به یکبار همی خورد نیارم
زیرا که شکر هیچ نماند ز مزیدن

ما رخت غریبانه ز کوی تو کشیدیم
ماندیم به تو آنهمه کشی و چمیدن

رفتیم به یاد تو سوی خانه و بردیم
خاک سر کویت ز پی سرمه کشیدن

در حسرت آن دانهٔ نار تو دل ما
حقا که چو نارست به هنگام کفیدن

یاد آیدت آن آمدن ما به سر کوی
دزدیده در آن دیدهٔ شوخت نگریدن؟

ای راحت آن باد که از نزد تو آید
پیغام تو آرد بر ما وقت بزیدن

وان طیره گری کردن و در راه نشستن
وان سنگدلی کردن و در حجره دویدن

ما را غرض از عشق تو ای ماه رخت بود
خود چیست شمن را غرض از بت گرویدن

ما را فلک از دیده همی خواست جدا کرد
برخیره نبود آن دو سه شب چشم پریدن

زین روی که بر خاک سر کوی تو خسبد
مولای سگ کوی توام وقت گزیدن

زنهار کیانند به زیر خم زلفت
زنهار به هش باش گه زلف بریدن

بشنو سخن ما ز حریفان به ظریفی
کارزد سخن بنده سنایی بشنیدن

پیش و بر ما ز آرزوی چشم چو آهوت
چون پشت پلنگست ز خونابه چکیدن

آرامش و رامش همه در صحبت خلقست
ای آهوک از سر بنه این خوی رمیدن

کوهیست غم عشق تو موییست تن من
هرگز نتوان کوه به یک موی کشیدن

ما بندگی خویش نمودیم ولیکن
خوی بد تو بنده ندانست خریدن
     
#310 | Posted: 29 Jul 2012 16:15



ای به راه عشق خوبان گام بر میخواره زن
نور معنی را ز دعوی در میان زنار زن

بر سر کوی خرابات از تن معشوق هست
صدهزاران بوسه بر خاک در خمار زن

قیل و قال لایجوز از کوی دل بیرون گذار
بر در همت ز هستی پس قوی مسمار زن

تا تویی با تو نیایی خویشتن رنجه مدار
بر در نادیده معنی خیمهٔ اسرار زن

نوش شهد از پیش آن در زهر قاتل بار کن
طمع از روی حقیقت پیش زهر مار زن

چون به نامحرم رسی بدروز و کافر رنگ باش
بر طراز رنگ ظاهر نام را طرار زن
     
صفحه  صفحه 31 از 101:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  100  101  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites