تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی

صفحه  صفحه 47 از 101:  « پیشین  1  ...  46  47  48  ...  100  101  پسین »  
#461 | Posted: 28 Aug 2012 07:58
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در مدح قاضی عبدالودود غزنوی


آن طبع را که علم و سخاوت شعار نیست
از عالمیش فخر و ز زفتیش عار نیست

جز چشم زخم امت و تعویذ بخل نیست
جز رد چرخ و آب کش روزگار نیست

آن دست و آن زبان که درو نیست نفع خلق
جز چون زبان سوسن و دست چنار نیست

باشد چو ابر بی‌مطر و بحر بی‌گهر
آن را که با جمال نکو خوی یار نیست

در پیش جوهری چو سفالست آن صدف
کاندر میان او گهری شاهوار نیست

منت خدای را که مر این هر دو وصف را
جر در مزاج پیشرو دین قرار نیست

قاضی‌القضاة غزنین عبدالودود آنک
مر علم وجود را جز ازو پیشکار نیست

چرخست علم او که مر او را فساد نیست
بحرست جود او که مر او را کنار نیست

در بر و بحر نیست یکی صنعت از سخا
کاندر بنان و طبعش از آن صدهزار نیست

با سیرتش در آتش و آب و هوا و خاک
قدر بلند و صفوت و لطف و وقار نیست

ای قدر تو رسیده بدان پرده کز علو
زان پرده ز استر اثر صنع بار نیست

آن چیست کز یقین تو آنرا مزاج نیست
و آن کیست کز یمین تو آنرا یسار نیست

دین از تو و زبانت چرا می‌شود قوی
گر تو علی نه‌ای و زبان ذوالفقار نیست

در هفت بخش عالم یک مبتدع نماند
کز ذوالفقار حجت تو دلفگار نیست

جز در چمن ولی تو چون گل پیاده کیست
جز بر اجل حسود تو چون جان سوار نیست

نزدیک علم و رای تو مه نورمند نیست
در پیش حلم و سنگ تو که بردبار نیست

آن کیست کو ندارد با تو چو تیر دل
کو از سنان سنت تو سوگوار نیست

یک تن نماند در چمن جود تو که او
چون فاخته ز منت تو طوقدار نیست

ای شمس طبع کز تو جهان را گزیر نیست
ای ابر دست کز تو زمین را غبار نیست

امیدوار باز سوی صدرت آمدم
از ابر و شمس کیست که امیدوار نیست

جز شاعران کوته‌بین را درین دیار
بر بارگاه جود کریمیت بار نیست

آری ز نوش آتش و از لطف آب پاک
رفعت بجز نصیب دخان و بخار نیست

لیکن زمانه ای تو و بر من ز بخت بد
هر چه از زمانه آید حقا که عار نیست

والله که از لباس جز از روی عاریت
بر فرق من عمامه و بر پا آزار نیست

کارم بساز از کرم امروز ای کریم
هر چند کارساز بجز کردگار نیست

گر چه دهی وگر ندهی صله در دو حال
جز گوهر ثنای من اینجا نثار نیست

باشد کریمی ار بدهی ورنه رای تست
مر بنده را به هیچ صفت اختیار نیست

دانی که از زمانه جز احسان و نام نیک
حقا که هر چه هست بجز مستعار نیست

نام نکو بمان چو کریمان ز دستگاه
چون شد یقین که عمر دول پایدار نیست

تا دوزخ و بهشت کم از هفت و هشت نیست
تا حس و طبع بیش ز پنج و چهار نیست

چندانت قدر باد که آن را کرانه نیست
چندانت عمر باد که آن را شمار نیست
     
#462 | Posted: 28 Aug 2012 07:59
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در مدح بهرامشاه


عقل را تدبیر باید عشق را تدبیر نیست
عاشقان را عقل تر دامن گریبان‌گیر نیست

عشق بر تدبیر خندد زان که در صحرای عقل
هر چه تدبیرست جز بازیچهٔ تقدیر نیست

عشق عیارست و بر تزویر تقدیرش چکار
عقل با حفظ‌ست کو را کار جز تدبیر نیست

علم خورد و خواب در بازار عقلست و حواس
در جهان عاشقی هم خواب و هم تعبیر نیست

تیر چرخ از عقل دزدان دان جان را لاجرم
هیچ زندانی کمان چرخ را چون تیر نیست

کار عقلست ای سنایی شیر دادن طفل را
خون خورد چون شیر عشق اینجا حدیث شیر نیست

میوه خوردن عید طفلانست و اندر عید عشق
بند و زنجیرست اینجا رسم گوز انجیر نیست

هر زمان بر دیده تیری چشم دار ار عاشقی
زان که غمزهٔ یار یک دم بی‌گشاد تیر نیست

مرد عشق ار صد هزاران دل دهد یک دم به دوست
حال اندر دستش از تقصیر جز تشویر نیست

مانده اندر پرده‌های تر و ناخوش چون پیاز
هر که او گرم مجرد در رهش چون سیر نیست

در گذر چون گرم تازان از رخ و زلفین دوست
گر چه بی این هر دو جانها را شب و شبگیر نیست

تا نمانی بستهٔ زنجیر زلف یار از آنک
اندرین ره شرط این شوریدگان زنجیر نیست

عاشقی با خواجگی خصمست زان در کوی عشق
هر کجا چشم افگنی تیرست یکسر میر نیست

عین و شین و قاف را آنجا که درس عاشقیست
جز که عین و شین و قاف آنجا دگر تفسیر نیست

پیر داند قبض و بسط عاشقان لیکن چه سود
تربت ما موضع بیلست جای پیر نیست

عشق چون خصم جهان تیرگی و خیرگیست
اینهمه عشق سنایی عشق را بر خیر نیست

عشق را این حل و عقد از چیست ما ناذات او
جز ز صنع شاه عالم‌دار عالم‌گیر نیست

شاه ما بهرامشاه آن شاه کز بهر شرف
چرخ را در بندگی درگاه او تقصیر نیست
     
#463 | Posted: 28 Aug 2012 07:59
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - هر چه حق باشد بی حجت و برهان نیست


کفر و ایمان دو طریقیست که آن پنهان نیست
فرق این هر دو بنزدیک خرد آسان نیست

کفر نزدیک خرد نیست چو ایمان که بوصف
اهرمن را صفت برتری یزدان نیست

گهر ایمان جسته‌ست ز ارکان سپهر
در دوکونش به مثل جز دل پاکان کان نیست

که صفت کردن ایمان به گهر سخت خطاست
زان که ز ارکان صفا قوت او یکسان نیست

تو اگر ز ارکان دانی صفت نور و ضیا
نزد من این دو صفت جز اثر ایمان نیست

نور اصلی چو فروغی دهد از دست فروع
فرع را اصل چو پیدا شد هیچ امکان نیست

کار نه بطن حدث دارد و دارد حق محض
رسم و اطلال و دمن چون طلل ایوان نیست

رایگان این خبر ای دوست به هر کس ندهند
مشک گر چند کسادست چنین ارزان نیست

ای پسر پای درین بهر مزن زان که ترا
معبر و پایگه قلزم بی‌پایان نیست

کاین طریقست که در وی چو شوی توشه ترا
جز فنا بودن اگر بوذری و سلمان نیست

این عروسیست که از حسن رخش با تن تو
گر حسینی همه جز خنجر و جز پیکان نیست

درد این باد هوا در تن هرکس که شود
هست دردی که بجز سوختنش درمان نیست

جسم و جانرا به عرضگاه نهادم که مرا
مایهٔ عرض درین جز غرض جانان نیست

گر حجاب رهت از جسم و ز جان خواهد بود
رو که جانان ترا میل به جسم و جان نیست

جسم و جان بابت این لعبت سیمین تن نیست
تحفهٔ بی‌خطر اندر خور این سلطان نیست

فرد شو زین همه تا مرد عرضگاه شوی
کاندرین کوی بجز رهگذر مردان نیست

چند گوئی که مرا حجت و برهان باید
هر چه حق باشد بی حجت و بی برهان نیست

کشتهٔ حق شو تا زنده بمانی ور نه
با چنین بندگیت جای تو جز میدان نیست

از چه بایدت به دعوی زدن این چندین دست
که به دست تو ز صد معنی یک دستان نیست

نام خود را چه نهی بیهده موسی کلیم
که گلیم تو بجز بافتهٔ هامان نیست

تا در آتش چو روی همچو براهیم خلیل
چون ترا آیت یزدان رقم عنوان نیست

غلطی جان پدر این شکر از عسگر نیست
غلطی جان پدر این گهر از عمان نیست

ای بسا یوسف رویان که درین مصر بدند
که چو یعقوب پدرشان مگر از کنعان نیست

ای بسا یونس نامان که درین آب شدند
که جگرشان همه جز سوخته و عطشان نیست

مرد باید که چو بوالقاسم باشد به عمل
ورنه عالم تهی از کردهٔ بوسفیان نیست

گویی از اسم نکو مرد نکو فعل شود
نی چو بد باشد تن اسم ورا تاوان نیست

من وفانام بسی دانم کش جز به جفا
طبع تا زنده و جان مایل و دل شادان نیست

آهست آری سندان به همه جای ولیک
خویشتن گاه ترازو ببرد سوهان نیست

نام آتش نه ز گرمیست که آتش خوانند
آب از آن نیست به نام آب کجا سوزان نیست

هفت و چارند اگر رسم بود وقت شمار
وقت افعال چرا فعلش هم چندان نیست

یا بیا پاک بزی ورنه برو خاکی باش
که دو معنی همی اندر سخنی آسان نیست

راه این سرو جوان دور و درازست ای پیر
می این خواجه سزای لب سرمستان نیست

جان فشان در سر این کوی که از عیاران
شب نباشد که در آن موسم جان افشان نیست

لذت نفس بدل ساز تو با لذت عشق
به گسل از طبع و هواگر غرضت هجران نیست

راز این پرده نیابی اگر از نفس هوا
در کف نیستی تو، علم طغیان نیست

تا همه هو نشوی، هوی تو الا نشود
چون شوی هو تو ترا آن هوس نقصان نیست

تکیه بر شرع محمد کن و بر قرآن کن
زان کجا عروهٔ وثقای تو جز قرآن نیست

گفت این شعر سنایی که چو کیوانی گفت
روشنی عالم جز از فلک گردان نیست
     
#464 | Posted: 28 Aug 2012 07:59
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - مدح یوسف‌بن احمد مسعود شاه


ای بنده ره شوق ملک بی خطری نیست
از جان قدمی ساز که به زین سفری نیست

تیریست بلا در روش عشق که هرگز
جز دیدهٔ درویش مر او را سپری نیست

از خود غذایی ساز پس آنگاه بره پوی
زیرا که ترا به ز تویی عشوه خری نیست

خود را ز میان خود بردار ازیراک
کس بر تو درین ره ز تویی تو بتری نیست

تن را چه قبولی نهی آنجا که ز عزت
صد جان مقدس را آنجا خطری نیست

کشتند درین راه بسی عاشق بی‌تیغ
کز خون یکی عاشق حالی اثری نیست

در بحر غمان غوطه خور از روی حقیقت
کاندر صدف عشق به از غم گهری نیست

بار از خداوند مچخ زان که کسی را
در پردهٔ اسرار خدایی گذری نیست

بر دوش فکن غاشیهٔ مهر درین کوی
چون گرد میان تو ز بدعت کمری نیست

از ابر پشیمانی اشکی دو فرو بار
کاندر چمن عشق تو زین به مطری نیست

در روشنی عشق چه خوشی بود آن را
کاندر چمن صنع خدایش نظری نیست

کی میوهٔ رحمت خورد آنکس که ز اول
در باغ امیدش ز عنایت شجری نیست

ای در ره عصیان قدمی چند شمرده
باز آی کزین درگه به مستقری نیست

از کردهٔ خود یادکن و بگری ازیرا
بر عمر به از تو به تو کس نوحه‌گری نیست

بر طاعت خود تکیه مکن چون بحقیقت
از عاقبت کار کسی را خبری نیست

چون نام بد و نیک همی از تو بماند
پس به ز نکونامی ما را هنری نیست

نیکی و سخاوت کن و مشمر که چو ایزد
پاداش ده و مفضل و نیکو ثمری نیست

گرد علما گرد بخاصه بر آنکس
کامروز بهر شهر چنو مشتهری نیست

خورشید زمین یوسف احمد که فلک را
چون او به گه علم و محامد دگری نیست

آن ابر گهرپاش که در علم چنویی
مر چارگهر را گه زایش پسری نیست

آن شاخ عطا بخش که در باغ شریعت
با نفع تراز وی به گه جود بری نیست

بی خدمت او در تن یک جان عملی نیست
بی مدحت او در دل یک تن فکری نیست

نام عمر از عدل بلندست وگر نی
یک خانه ندانم که در آنجا عمری نیست

از روزه و از گریه چو یک کام و دو چشمش
در بادیهٔ تقوا خشکی و تری نیست

آری چه عجب زان که چو جد و پدر او
کس را به جهان اکنون جد و پدری نیست

علم و خردش بیشترست از همه لیکن
در دیدش بی‌شرمی و در سر بطری نیست

ای قدر تو گشته سفری در ره دانش
کو را بجز از حضرت جنت حضری نیست

در آب فنا غرق شد از زورق کینه
آن دل که درو ز آتش مهرت شرری نیست

بگداخت حسود تو چو در آب شکر زآنک
در کام سخن به ز زبانت شکری نیست

چشم بد ما باد ز تو دور که از لطف
یک چیز نداری که درو زیب و فری نیست

المنه‌لله که درین جاه تو باری
نفعست جهان را و کسی را ضرری نیست

در عین بهشتی تو هم اینجا و هم آنجا
کاندر دل تو از حسد کس مقری نیست

داری خرد و علم و سخا لیک بر عقل
در طبعت از این بی‌حسدی به هنری نیست

نه هر که برآمد بر کرسی امامت
نه هر که کند بانگی آنجا حشری نیست

کرسی چکند آنکه ندارد خبر از علم
خورشید چه سود آن را کو را بصری نیست

خورشید جهان کی شود از علم کسی کو
در شب چو مه او را بر خواندن سهری نیست

علم و خرد واصل همی باید ورنه
خود مایهٔ شوخی را حدی و مری نیست

فتوی دهی و علم همی گویی و لیکن
با کس ده و پنجیت نه و شور و شری نیست

هر کس نبود چون تو گه علم ازیراک
صد بحر به نزدیک خرد چون شمری نیست

خود دور بی‌انصافان بگذشت درین شهر
زیرا به جان چون شه ما دادگری نیست

شاهی و چه شاهی که گه عدل و گه علم
چون او ز ثریا ملکی تا بثری نیست

آن شاه مظفر که برو از سر کوشش
جز بخشش او را ز طبیعت ظفری نیست

مسعود جوان بخت جوان عمر که چون او
بر نه فلک و هفت زمین شاه و سری نیست

قدر شه غزنین نشناسد به حقیقت
آن را که ز احوال خراسان خبری نیست

بادا سر او سبز و دلش شاید که امروز
مر ملک جهان را به ازو تاجوری نیست

ای خواجه چنین دان ز سر عقل و فصاحت
کامروز درین فن چو سنایی دگری نیست

کی دیده و رخ چون زر و چون سیم کند آنک
لفظش چو گهر هست گرش سیم و زری نیست

در شاخ ثنای تو چو زد چنگ سخا کن
کز شاخ ثنا به ز سخاوت ثمری نیست

تا دور فلک بی ز نوا زو المی نیست
تا کار جهان بی ز قضا و قدری نیست

چندانت بقا باد که ممکن بود از عمر
زیرا ز قضا هیچ کسی را حذری نیست

بادات فزونی چو مه نو که جهان را
بر چرخ بقا به ز جمالت قمری نیست

بر درگه جبار ترا باد مقیمی
زیرا به از آن در به جهان هیچ دری نیست

ای بار خدایی که مرین سوختگان را
جز یاد تو دین‌پرور و اندوه‌بری نیست

بپذیر به فضل و به کرم عذر سنایی
زیرا که به عصیان چو سنایی دگری نیست
     
#465 | Posted: 28 Aug 2012 08:01
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - در مدح دولتشاه غزنوی و بهرامشاه


مهر بندهٔ آن رخ چون ماه باد
جان فدای آن لب دلخواه باد

فرق او همچون خط او سبز باد
بخت او چون عمر او برناه باد

روی آن کز خاصیت دارد خبر
چون دو بیجادش ببند کاه باد

مدت حسن و بقای ماه من
با مدد چون عمر سال و ماه باد

از برای پاس باس غیرتش
ساکن حبس خموشی آه باد

چون بهشت و دوزخست آن زلف و رخ
ساحت پاداش و باد افراه باد

اشک آن کز وی نیندیشد بجو
همچو راه کهکشانش راه باد

آن‌چنان چون شاه خوبان آن مهست
شاه دولتشاه دولتشاه باد

بهر خدمت چرخ بر درگاه او
صد کمر بربسته چون خرگاه باد

در حریم حرمت آگینش چو عرش
دختر فغفو و قیصر داه باد

پیش نوک تیر درزی حرفتش
حصن دشمن خیمهٔ جولاه باد

ریزه‌های زر و سیم قلب چرخ
در سرا ضرب کفش درگاه باد

چون کند سلطان علوی آرزو
آفتابش تاج و چرخش گاه باد

آفتابست او ولیکن گاه نور
سایبانش سایهٔ الاه باد

شاه بهرام آنشهی کاندر جهان
تا جهان را شاه باید شاه باد

عرش و فرش دشمنان جاه او
همچو بیژن زیر سنگ چاه باد

پیش گرز گاو سارش روز صید
شیر گردون کمتر از روباه باد

بی شه اسب و پیل و فرزین هیچ نیست
شاه ما را به بقای شاه باد

سوی جانش سهم غیب تیز تاز
چون خرد منهی و کارآگاه باد

پس چو نزدش هر چه جز الاه لاست
سایگاهش حفظ «الا الاه» باد

جز سنایی در وفا و بندگیش
تا ابد چرخ دو تا یکتاه باد
     
#466 | Posted: 28 Aug 2012 08:01
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در تعلیم طی طریق معرفت


همچو مردان یک قدم در راه دین باید نهاد
دیده بر خط «هدی للمتقین» باید نهاد

چون ز راه گلبن «توبوا الی‌الله» آمدی
پای بر فرق «اتینا تائعین» باید نهاد

چون خر دجال نفست شد اسیر حرص و آز
بعد ازین بر مرکب تقویت زین باید نهاد

توبه‌ات روح‌الامین دان نفس شارستان لوط
در مثل شبه حقیقتها چنین باید نهاد

هفت شارستان لوطست نفس تو وقت سخن
همچو مردان بر پر روح‌الامین باید نهاد

آب اول داد باید بوستان را روز و شب
وانگهی دل در جمال یاسمین باید نهاد

نفس فرعونست و دین موسی و توبه چون عصا
رخ به سوی جنگ فرعون لعین باید نهاد

گر عصای توبه فرعون لعین را بشکند
شکر آنرا دیده بر روی زمین باید نهاد

گر تو خواهی نفس خود را مستمند خود کنی
در کند عشق «بسم الله» کمین باید نهاد

دفتر عصیان خود را سوخت خواهی گر همی
دفتر عشق بتی در آستین باید نهاد

خواجه پندارد که اندر راه دین مر طبع را
با کباب چرب و با لحم سمین باید نهاد

نی غلط کردی که اندر طاعت حق دینت را
با لباس ژنده و نان جوین باید نهاد

نی ترا طبع تو می‌گوید که: گوش هوش را
با نوای مطرب و صوت حزین باید نهاد

آن تنی کش خوب پروردی به دوزخ در همی
در دهان اژدهای آتشین باید نهاد

جای گر حور و حریرت باید اندر تار شب
از دو چشم خویشتن در ثمین باید نهاد

گر تو خواهی ظاهر و باطنت گردد همچو تیر
در سحرگه دیده را بر روی طین باید نهاد

از خبیثات و خبیثین گر بپرهیزی همی
روی را بر طیبات و طیبین باید نهاد

سر بسم‌الله اگر خواهی که گردد ظاهرت
چون سنایی اول القاب سین باید نهاد
     
#467 | Posted: 28 Aug 2012 08:01
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲


کسی کاندر صف گبران به بتخانه کمر بندد
برابر کی بود با آن که دل در خیر و شر بندد

ز دی هرگز نیارد یاد و از فردا ندارد غم
دل اندر دلفریب نقد و اندر ما حضر بندد

کسی کو را عیان باید خبر پیش مجال آید
چو خلوت با عیان سازد کجا دل در خبر بندد

ز عادت بر میان بندد همی هر گبر زناری
نباشد مرده را آنکس که جز بر فرق سر بندد

حقیقت بت پرستست آنکه در خود هست پندارش
برست از بت‌پرستی چون در پندار دربندد

نباشد مرد هر مردی که او دستار بر بندد
نباشد گبر،هرگبر که او زنار بربندد

اگر تاج تو خورشیدست تو زان تاجدارانی
که طاووس ملایک تخت تو بر شاهپر بندد

نیاساید سنایی وار آن کو زین جگر خواران
هزاران درد خون‌آلود بر جان و جگر بندد

نه موسیئی شود هر کس که او گیرد عصا بر کف
نه یعقوبی شود آنکس که دل اندر پسر بندد

بسا پیر مناجاتی که بر مرکب فرو ماند
بسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد

ز معنی بیخبر باشی چو از دعوی کمر بندی
چه داند قدر معنی آن که از دعوی کمر بندد

بتخت و بخت چون نازی که روزی رخت بربندی
بتخت و تخت چون نازد کسی کو رخت بر بندد

غلام خاطر اویم، که او همت قوی دارد
که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندد

اگر یک چند کی بخت سنایی به بگردد پس
همه الفاظ شیرین ملایک بر بصر بندد

برو همچون سنایی باش، نه دین باش و نه دنیا
کسی کو چون سنایی شد در این هر دو در بندد
     
#468 | Posted: 28 Aug 2012 08:01
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳


ای چو عقل از کل موجودات فرد
وی جوان از تو سپهر سالخورد

خاکبوسان سر کوی تواند
روشنان کارگاه لاجورد

پاسبانان در و بام تواند
چرخ و خورشید و مه گیتی نورد

تا سنایی کیست کاید بر درت
مجد کو تا گویدش کز راه برد

ای همه دریا چه خواهی کردنم
وی همه گردون چه خواهی کرد گرد

نام او میدان و نقش او بسی
کز حکیمان او زیاد اندر نبرد

زان به خدمت نامدم زیرا بود
پیش بینا مرد عریان روی زرد

کز ضعیفی دیدگان شب پره‌ست
کو بماندست از رخ خورشید فرد

ساختم جلابی از جان جانت را
وز دم خرسندی آنرا کرده سرد

چون بزرگان نوش کن جلاب جان
می بخردان مان و گرد می‌مگرد

ورد جوید روز مجلس مرد عقل
بوالهوس جوید به مجلس خارورد

زان که مقلوب سنایی یانس است
گر نگیرم انس با من بد مگرد

انس گیرم باژگونه خوانیم
خویشتن را باژگونه کس نکرد

گر تن و جانم به خدمت نامدند
عذرشان بپذیر کمتر کن نبرد

صدر تو چرخست و تن را بال سست
روی تو مهرست و جان را چشم درد

جان من آزاد کن تا عقل من
هر زمان گوید: زهی آزادمرد

تازه گردانم بنا جستن که باد
تازه از جان بیخ و شاخ و برگ و ورد
     
#469 | Posted: 28 Aug 2012 08:01
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در دل نبستن به مهر دنیا


مسلمانان سرای عمر، در گیتی دو در دارد
که خاص و عام و نیک و بد بدین هر دو گذر دارد

دو در دارد حیات و مرگ کاندر اول و آخر
یکی قفل از قضا دارد، یکی بند از قدر دارد

چو هنگام بقا باشد قضا این قفل بگشاید
چو هنگام فنا آید قدر این بند بردارد

اجل در بند تو دایم تو در بند امل آری
اجل کار دگر دارد، امل کار دگر دارد

هر آن عالم که در دنیا به این معنی بیندیشد
جهان را پر خطر بیند روان را پر خطر دارد

هر آنکس کو گرفتارست، اندر منزل دنیا
نه درمان اجل دارد نه سامان حذر دارد

کمر گیرد اجل آنرا که در شاهی و جباری
زحل، مهر نگین دارد قمر طرف کمر دارد

اگر طبع تو از فرهنگ دارد فر کیخسرو
وگر شخص تو اندر جنگ زور زال زر دارد

اگر تو فی‌المثل ماهی و از گردون سپر داری
بسر عمر ترا لابد زمانه پی سپر دارد

ایا، سرگشتهٔ دنیا مشو غره به مهر او
که بس سرکش که اندر گور خشتی زیر سر دارد

طمع در سیم و زر چندین مکن گردین و دل خواهی
که دین و دل تبه کرد آن که دل در سیم و زر دارد

جهان پر آتش آزست و بیچاره دل آنکس
که او اندر صمیم دل از آن آتش شرر دارد

چه نوشی شربت نوشین و آخر ضربت هجران
همه رنجت هبا گردد همه کارت هدر دارد

تو اندر وقت بخشیدن جهانی مختصر داری
جهان از روی بخشیدن ترا هم مختصر دارد

سنایی را مسلم شد که گوید زهد پرمعنی
نداند قیمت نظمش، هر آن کو گوش کر دارد
     
#470 | Posted: 28 Aug 2012 08:02
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در ستایش شعر خویش گوید


اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد
من آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد

وگر هستی بود ممکن که کم از نیستی باشد
من آن هستم که آن از بی‌نشانیها نشان دارد

وگر با نقطه‌ای وهمم کسی همبر بود او را
هزاران حجت قاطع که ابعاد چنان دارد

ترازوی قیامت کو همی اعراض را سنجد
اگر باشم درین کفه دگر کفه گران دارد

نگیرم هیچ چیز ار در آن کفه نشینم من
چون من از هیچ کم باشم گران کفه از آن دارد

سبکتر کفهٔ ذاتی گران‌تر کفهٔ جانی
وگر با خود در آن کفه زمین و آسمان دارد

منم خود کمتر از دانگی اگر بر سنجدم وزان
اگر دانگی بود ممکن که وزن این جهان دارد

چو عقل کل کند فکرت ز اوصاف و ز ذات من
نه ذات من چنان باشد نه اوصافی چنان دارد

فرو شستم ز لوح خویش نقش چونی و سانی
ز بیچونی و بیسانی روانم چون و سان دارد

چنان گشتم که نشناسد کسم جز بی‌چگونه و چون
که ذات من نه تن دارد نه دل دارد نه جان دارد

چه جای بی‌چگونه و چون که فوق اینست و این معنی
چه جای فوق و چه معنی نه این دارد نه آن دارد

دو صد برهان فزون دارد خرد بر نیستی من
بهر برهان که بنماید دو صد گونه بیان دارد

هیولانی عدمهایم نه بیند عقل کلم زین
وگر چه کل افعال وفاها را عیان دارد

هزاران مرتبت دانم ورای اینست کاین هر دو
یکی از بدکنان خیزد یکی از بدکنان دارد

که داند تا چه چیزم من که باری من نمی‌دانم
وگر چه نیک نندیشم که ذات من چه سان دارد

نگنجم در سخن پس من کجا در گنجد آنکس کو
به دستی در مکان دارد به دستی در زمان دارد

چو اندر باردان من یکی ذره نمی‌گنجد
چگونه کل موجودات را در باردان دارد

سخن را راه تنگ آمد نگنجد در سخن هرگز
اگر چه در فراخی ره چو دریای عمان دارد

هر آنکو وصف خود گوید همی احوال خود خواهد
که برتر هست زان معنی اگر چه آن گمان دارد

اگر بسیار بندیشی خرد باشد از او عاجز
کجا بر آسمان تاند شد آنکو نردبان دارد

هر آنکس کو گمان دارد که بر کیوان رسد تیرش
گمان وی خطا باشد اگر زاهن کمان دارد

خرد کمتر از آن باشد که او در وی کند منزل
مغیلان چیست تا سیمرغ در وی آشیان دارد

حواشی و عاء فکر خون پرورد خواهد شد
ازو بس خون برون آید کزو پر خون دهان دارد

خرد را آفریند او کجا اندر خرد گنجد
بنان در خط نگنجد ار چه خط نقش از بنان دارد

خرد چون جست یک چندیش باز آمد به نومیدی
چه چیز است اندرین دلها که دلها را نوان دارد

ورای هست و نیست و گفت و خاموشی و اندیشه
ورای این و برتر زین هزاران ره مکان دارد

برآمد از بحار قدس میغ نور بر جانها
همه تشنه دلانرا او به خود در شادمان دارد

چنان شادم ز عشق او که جان را می‌برافشانم
چه باشد آنکه از عشق و خرد می جانفشان دارد

چگونه باشدی ار هیچ من می تا نمی گفتن
که هست از عشق او چونان که چونان را چنان دارد

معانی و سخن یک با دگر هرگز نیامیزد
چنان چون آب و چون روغن یک از دیگر گران دارد

معانی را اسامی نه اسامی را معانی نه
وگر نه گفته گفتنی آنچه در پرده نهان دارد

همه دردم از آن آید که حالم گفت نتوانم
مرا تنگی سخن در گفت سست و ناتوان دارد

معانیهای بسیارست اندر دل مرا لیکن
نگنجد چون سخن در دل زبان و ترجمان دارد

ولیکن چون براندیشم همه احوال خوش گردد
از آنکو داند این معنی که جان اندر میان دارد

الاهی نام خود کردم بدو نسبت کنم خود را
اگر هر شاعری نسبت به بهمان و فلان دارد

یکی را شد یکی غاوی میان ما و از مرغان
یکی قوت از شکر دارد یکی خور ز استخوان دارد

ندارد طاقت مدحم ز ممدوحان عالم کس
وگر اسب کسی سگبانش نعل از زبرقان دارد

وگر کلی موجودات روحانی و جسمانی
ببخشد بر چنین یک بیت حقا رایگان دارد

چنین عالم تواند کرد عقل کل و گر خواهد
که گوید مثل این خود را به رنج جاودان دارد

هزاران بار گفتم من که راز خویش بگشایم
ولیکن مر مرا خاموش ضعف مردمان دارد

مرا هر گه سخن گویم سخن عالی شود لیکن
نگهبانم خرد باشد ز گفتی کن زیان دارد

دریغا آن سخنهایی که دانم گفت و نتوانم
وگر گویم از آن حرفی جهانی را نوان دارد

هم اکنون بینی آن مرد خس نادان ناکس را
برد از این معانیها که در بسته میان دارد

ندارم باک از آن هرگز که دارم انگبین بر خوان
کجا کس انگبین دارد مگس بر گرد خوان دارد

چو من شست اندر آویزم به دریا اندر آویزد
به کام و حلق آن ماهی که بر پشت این جهان دارد

چو شست اندر کشم لابد همه عالم شود ویران
همی بانگ و فغان خیزد ز هر کو خانمان دارد

بجنبد عالم علوی چو زین یک بیت برخوانم
چرا چندین عجب داری که نادانی فغان دارد

ز دریای محیط عقل جیحون معانی را
سوی کشتی روحانی زبان من روان دارد

نه هرگز آنکه دارد گوش بشنید این چنین شعری
نه هرگز نیز خواهد گفت آنکس کو زبان دارد

نخستین شعر من اینست دیگر تا چسان باشد
چگونه باشد آن آتش که زینگونه دخان دارد

سخن با خود همی گویم که خود کس نیست در عالم
مرا باری خود اندر خود خرد بازارگان دارد
     
صفحه  صفحه 47 از 101:  « پیشین  1  ...  46  47  48  ...  100  101  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites