تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی

صفحه  صفحه 53 از 101:  « پیشین  1  ...  52  53  54  ...  100  101  پسین »  
#521 | Posted: 28 Aug 2012 08:34 | Edited By: amirrf
قصیدهٔ شمارهٔ ۸۶ - در مدح مسعود بن ابوالفتح


در کف خذلان و ذل فتح و ظفر گشتی اسیر
گر نبودی هر دو را اقبال خواجه دستگیر

نور چشم خواجهٔ بوالفتح مسعود آنکه او
چون ظفر با فتح و سعدست او همه ساله نظیر

آن به جود و زیب و کین و رای و عیش و قدر و ذهن
مهر و مه بهرام و کیوان زهره و برجیس و تیر

قدر او چرخ بلند و رای او شمس مضی
قدر او بحر محیط و جود او ابر مطیر

نیست گاه دانش و عقل و کفایت نزد عقل
کودکی چون او به صدر پادشاهی هیچ پیر

نیست او گر مردم چشم ای شگفتی پس چراست
دیدگان خواجه بوالفتح از قرار او قریر

گر چه خردست او جهان را بس عزیزست و بزرگ
مردم دیده عزیزست ار چه خردست و حقیر

شادباش ای گاه کوشش تیز عنصر چون حدید
دیر زی ای وقت بخشش نرم جوهر چون حریر

هرکس از دعوی عمیدند و خطیرند و بزرگ
تو ز معنی هم عمیدی هم بزرگی هم خطیر

گر کم از تو گاه شوخی صدر می‌دارد چه شد
دیو نه گاه سلیمان داشت یک چندی سریر

نه سها چون شمس بر چرخست لیکن گاه نور
صد فلک باید ترا زد تا جهان گردد منیر

نیک ماند سیر در ظاهر به سوسن لیک باز
چون ببویی دور باشد پایهٔ سوسن ز سیر

ای بزرگ اصلی که هرگز کرد نتواند تمام
حد بذلت را مهندس شرط وصفت را دبیر

فضل و دولت را مداری ملک و ملت را مشار
دین و دولت را پناهی عز و حشمت را مشیر

باش تا وقت آیدت اسباب دیوان ساختن
تا عطارد را ببینی پیش خویش اندر سفیر

خاور اکنون داد خواهد مهر عمرت را طلوع
مشرق اکنون دید خواهد ماه و سالت را مسیر

عمر اندک داری و بسیار داری منزلت
چون بجویندت بحاری چون ببینندت غدیر

چشم احسان بی بصر مانده‌ست تا روزی کجا
بشنواند کلک تو گوش مکارم را صریر

جود را شکری گزاری چون کسی بینی غنی
خویشتن مجرم شناسی گر کسی یابی فقیر

شاخ اگر از ابر اقبال تو یابد مایه‌ای
هر بری کز وی برآید اختری گردد منیر

ای بلند اصلی که کم دادست چون تو خاک پست
ای جوان بختی که کم دیدست چون تو چرخ پیر

روی زی صدرت نهادم با دل امیدوار
پشت کرده چون کمان از بیم تیر زمهریر

تا ز هر دستی بدانی آنکه در ایام خویش
اندرین صنعت ندارم در همه عالم نظیر

شعر چون نیکو نیاید کز صفای او دلم
هر زمان در طبع من گوهر همی گردد ضمیر

لیک عیبی دارم و آنست عیبم کز خرد
نیستم لت خوارگیر و قمرباز و باده‌گیر

نان آنکس پخته باشد نزد آنها کز خرد
نه خمیری دارد اندر راه فطرت نه فطیر

نه ز بد شعری به هر صدری ندارم اختلاط
لیک بی معنی همی در پیش هر خر خیر خیر

از برای لقمه‌ای نان بر نتوان آبروی
وز برای جرعه‌ای می‌رفت نتوان در سعیر

از خردمندی و حکمت هرگز این اندر خورد
کز پی نانی به دست فاسقی گردم اسیر

چون کریمان یک درم ندهند از روی کرم
تا ندارندم دو سال از انتظار اندر زحیر

ای سخنور تربیت کن مر مرا از نیکویی
تاجری گردد زبانم در مدیحت چون جریر

طوقم اندر گردن آور از سخا چون فاخته
تا چو قمری می‌زنم بر شاخ او صافت صفیر

گر چه من بنده ندارم خدمتی از فضل خویش
تو خداوندی بجا آر از کرم این در پذیر

پادشاه دانشی باشد وزیرت جود از آنک
پیکر بی‌روح باشد پادشاه بی‌وزیر

تا چو خورشید سپر کردار در برج کمان
در رود آخر بود مرتازیان را ماه تیر

بادت از چرخ کمان کردار هر دم نو به نو
نعمت و اسباب قسم و دولت و اقبال تیر

بد سگال بد سگالت باد چرخ کینه‌ور
دوستار دوستارت باید جبار قدیر
     
#522 | Posted: 28 Aug 2012 08:34 | Edited By: amirrf
قصیدهٔ شمارهٔ ۸۷ - در ترغیب طی طریق حقیقت


ای دل به کوی فقر زمانی قرار گیر
بیکار چند باشی دنبال کار گیر

گر همچو روح راه نیابی بر آسمان
اصحاب کهف‌وار برو راه غار گیر

تا کی حدیث صومعه و زهد و زاهدی
لختی طریق دیر و شراب و قمار گیر

خواهی که ران گور خوری راه شیر رو
خواهی که گنج در شمری دنب مار گیر

خواهی که همچو جعفر طیار بر پری
رو دلبر قناعت اندر کنار گیر

تسلیم کن به صدق و مسلم همی خرام
وین قلب را به بوتهٔ معنی عیار گیر

چون طیلسان و منبر وقف از تو روی تافت
زنار و دیر جوی و ره پای دار گیر

از حرص و آز و شهوت دل را یگانه کن
با نفس جنگجوی ره کارزار گیر

یا چون عمر به دره جهان را قرار ده
یا چون علی به تیغ فراوان حصار گیر

گه یزدجرد مال و گهی ذوالخمار کش
گه زخم دره دارو گهی ذوالفقار گیر

خواهی که بار عسکر بندی ز کان دهر
خرما خمارت آرد سودای خار گیر

چندین هزار سجده بکردی ز غافلی
بنشین یکی و سجدهٔ خود را شمار گیر

یک سجده کن چو سحرهٔ فرعون بیریا
و آن گه میان جنت ماوی قرار گیر

ای بی بصر حکایت بختنصر مگوی
وز سامری هزار سمر یادگار گیر

بغداد را به طرفهٔ بغداد باز ده
وندر کمین بصره نشین و طرار گیر

در جوی شهر گوهر معنی طلب مکن
غواص وار گوشهٔ دریا کنار گیر

ای کمزن مقامر بد باز بی‌هنر
خواهی که کم نبازی یاد نگار گیر

از زخم هفت و هشت نیابی مراد دل
یکبار پنج رود و سه تار و چهار گیر

گر چو خلیل سوخته‌ای از غم خلیل
در گلستان مگرد و در آتش قرار گیر

ماهی ز آب نازد و گنجشک از هوا
زین هر دو بط به جوی و کنار بحار گیر

دست نگار گر نرسد زی نگار چین
ماهی به تابه صید مکن در شکار گیر

گر از جهان حرص نگیری ولایتی
سالار آن ولایت تو خاکسار گیر

با یک سوار غز و کنی نیست جای نام
باری چو کشته گردی ره بر هزار گیر

یا همچو باز ساکن دست ملوک شو
یا همچو زاغ گوشهٔ شاخ کنار گیر

زین روزگار هیچ نخیزد مکوش بیش
از روزگار دست بشو روز کار گیر

چون ماه علم از فلک فقر بر تو تافت
طاووس وار جلوه به باغ و بهار گیر

بی‌رنج بادیه نرسی مشعرالحرام
در تاز و تاکباز و هوا را مهار گیر

چندین هزار مرد مبارز درین مصاف
کردند حمله‌ها و نمودند دار گیر

با صدق و با شهادت رفتند مردوار
گر ره روی تو نیز ره آن قطار گیر

چون سوز کار و درد غم دین نداردت
زین راه «برد» و گوشهٔ زرع و شیار گیر

زین خواجگان مرتبه جویان بی‌سخا
زین فعل نامشان شرف ننگ و عار گیر

زین مال بی نهایت دشمن گرت نصیب
خود را چهار خشت ز دنیا شمار گیر

گفت سنایی ار چه محالست نزد تو
تو شکر حال گوی و در کردگار گیر
     
#523 | Posted: 28 Aug 2012 08:34 | Edited By: amirrf
قصیدهٔ شمارهٔ ۸۸ - در اندرز و ترغیب در طریق حقیقت


ای دل خرقه سوز مخرقه ساز
بیش ازین گردی کوی آز متاز

دست کوتاه کن ز شهوت و حرص
که به پایان رسید عمر دراز

بیش ازین کار تو چو بسته نمود
به قناعت بدوز دیدهٔ آز

دل بپرداز ازین خرابه جهان
پای در کش به دامن اعزاز

گه چو قارون فرو شدی به زمین
گه چو عیسی برآمدی به فراز

همچو خنثا مباش نر ماده
یا همه سوز باش یا همه ساز

یا برون آی همچو سیر از پوست
یا به پرده درون نشین چو پیاز

یا چو الیاس باش تنها رو
یا چو ابلیس شو حریف نواز

در طریقت کجا روا باشد
دل به بتخانه رفته تن به نماز

باطنی همچو بنگه لولی
ظاهری همچو کلبهٔ بزاز

سر متاب از طریق تا نشوی
هدف تیر و طعنهٔ طناز

عاشق پاک باش همچو خلیل
تا شوی چون کلیم محرم راز

زین خرابات برفشان دامن
تا شوی بر لباس فخر طراز

همه دزدان گنج دین تواند
این سلف خوارگان لحیه طراز

همه را رو بسوی کعبه و لیک
دل سوی دلبران چین و طراز

همه بر نقد وقت درویشان
همچو الماس کرده دندان باز

همه از بهر طمع و افزونی
در شکار اوفتاده همچو گراز

همه از کین و حرص و شهوت و خشم
در بن چاه ژرف سیصد باز

ای خردمند نارسیده بدان
گرگ درنده کی بود خراز

دین ز کرار جو نه از طرار
خز ز بزاز جو نه از خباز

راهبر شو ز عقل تا نبرد
غول رهزن ز راه دینت باز

بس که دادند مر ترا این قوم
بدل گاو روغن اشتر غاز

چشم بگشا و فرق کن آخر
عنبر از خاک و شکر از شیراز

گرت باید که طایران فلک
زیر پرت بپرورند به ناز

هر چه جز «لا اله الا الله»
همه در قعر بحر «لا» انداز

پس چو عیسی بپر دانش و عقل
زین پر آشوب کلبه بیرون تاز

وارهان این عزیز مهمان را
زین همه در دو داغ و رنج و گداز

رخت برگیر ازین سرای کهن
پیش از آن کیدت زمانه فراز

این خوش آواز مرغ عرشی را
بال بگشای تا کند پرواز

ای سنایی همه محال مگوی
باز پیچان عنان ز راه مجاز

همه دعوی مباش چون بلبل
گرد معنی گرای همچون باز

همچو شمشیر باش جمله هنر
چون تبیره مشو همه آواز

کاندرین راه جمله را شرطست
عشق محمود و خدمت ایاز
     
#524 | Posted: 28 Aug 2012 09:44 | Edited By: amirrf
قصیدهٔ شمارهٔ ۸۹


ای سنایی کی شوی در عشقبازی دیده باز
تا نگردی از هوای دل به راه دیده باز

زان که عاشق را نیاز آن گه شفیع آید به عشق
کز سر بینش ز کل کون گردد بی‌نیاز

نیست حکم عقل جایز یک دم اندر راه عشق
زان که بیرونست راه او ز فرمان و جواز

رنج عاشق باز کی گردد به دستان و فسون
شام عاشق صبح کی گردد به تسبیح و نماز

عاشق آن باشد که کوتاهی نجوید بهر روز
گر شب هجران شود جاوید بر جانش دراز

ای دل ار چون سرو یازان نیستی در راه عشق
دست را زی گلستان وصل معشوقان میاز

تا به وصف جان تو نازان باشی اندر راه خود
عشق جانان مر ترا هرگز نگردد دلنواز

جان شیرین بر بساط عاشقی بی تلخئی
در هوای مهر جانان پاکبازی کن بباز

یک زمان از گنج دانش وام نادانی بتوز
با خرد یک تک برآ بر مرکب همت بتاز

تا به معنی بگذری از منزل جان و خرد
گام در راه حقیقت نه در راه مجاز

تا درون سو جان تو یک دم نگردد عود سوز
خوش نکردی گر بوی دایم برون سو عود ساز

سر بنه در بی خودی چون آب و خاک اندر نشیب
تا چو باد و آتش از پاکی برآیی برفراز

تا نگردی چون بنفشه سوی پستی سرنگون
کی چو نیلوفر شود چشم تو بر خورشید باز

گر همی عمر ابد خواهی بپرهیز از ستم
زان که از روی ستمگاریست اندک عمر باز

تا به جان آسوده باشی هیچ کس را دل مسوز
تا ز بند آزاد باشی با کسی مکری مباز

آتش فکرت یکی در باطن خود بر فروز
تا مگر از نور باطن ظاهر آری در گداز

پای تا در راه ننهی کی شود منزل به سر
رنج تا بر تنت ننهی کی شود جان جفت ناز

زرکانی کی روایی بیند از روی کمال
تا تف و تابی نبیند ز آتش و خایسک و گاز

تا خردمندی شوی از بی خرد پرهیز کن
لیک چون مردم نه ای کی جویی از دیو احتراز

مال در دست بخیلان کی خرد مدح و ثنا
خال بر روی سیاهان کی دهد زیب و طراز

مرد دانا آن بود کو را بود با عقل قال
صبح روشن زان بود کو را بود با روز راز

ای نهنگ آسای در دریای پندار و غرور
روز وشب از روی مستی با خرام و با گراز

چون ندانی ویحک این معنی که در شست هوا
همچو ماهی دایمی مانده به چاه شست باز

آز و حرص آخر ترا یک روز بر پیچد ز راه
آرزو بگذار تا فارغ شوی از حرص و آز

نه ز روی آرزو بود آنکه در تیر از گزاف
«من» و «سلوی» را بدل کردند با سیر و پیاز

چون برآید روز تو شب را ببین از بهر آنک
زود روز تو کند شب روزگار دیرباز

روز و شب چون چینیان بر نقش خود عاشق مباش
تا شوی صافی ز وصف خوبرویان طراز

چون طراز آخته فردا بخواهی ریختن
گر کشد بر جامهٔ جاهت فلک نقش طراز

با هزاران حسرت از چنگ اجل کوتاه گشت
دست محمود جهانگیر آخر از زلف ایاز

جان به دانش کن مزین تا شوی زیبا از آنک
زیب کی گیرد عمارت بی نظام دست یاز

شاه معنی کی کند کابین مدح تو قبول
تا ز داد و دین عروس طبع را ندهی جهاز

راستی کن تا شود جان تو شاد از بهر آنک
جفت غم گردد شبان چون کج رود روزی نهاز

تا شوی اصل ستایش اهل معنی راستای
تا شوی عین نوازش مرد دانا را نواز

مرد کز روی خرد فخر آرد از زنگ و حبش
به که از روی نسب کبر آرد از شام و حجاز

ناز کم کن چون سنایی بر سر مشتی خسیس
تا شوی در گلستان وصل خوبان جفت ناز

ای سنایی گر سنا خواهی که باشد جفت تو
گام در راه حقیقت نه چو مردان دست یاز
     
#525 | Posted: 28 Aug 2012 09:45 | Edited By: amirrf
قصیدهٔ شمارهٔ ۹۰ - این قصیدهٔ را هم هنگام اقامت در سرخس سروده


درگه خلق همه زرق و فریبست و هوس
کار درگاه خداوند جهان دارد و بس

هر که او نام کسی یافت ز آن درگه یافت
ای برادر کس او باش و میندیش از کس

بندهٔ خاص ملک باش که با داغ ملک
روزها ایمنی از شحنه و شبها ز عسس

گر چه با طاعتی از حضرت او «لا تامن»
ور چه با معصیتی از در او «لا تیاس»

ور چه خوبی به سوی زشت به خواری منگر
کاندرین ملک چو طاووس بکارست مگس

ساکن و صلب و امین باش که تا در ره دین
زیرکان با تو نیارند زد از بیم نفس

کز گران سنگی گنجور سپهر آمد کوه
وز سبکساری بازیچهٔ باد آمد خس

تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنک
برگ توتست که گشتست به تدریج اطلس

همره جان و خرد باش سوی عالم قدس
نه ستوری که ترا عالم حسست جرس

پوست بگذار که تا پاک شود دین تو هان
که چوبی پوست بود صاف شود جوز و عدس

عاشقی پرخور و پر شهوت و پر خواب چو خرس
نفس گویای تو ز آنست به حکمت اخرس

رو که استاد تو حرصست از آن در ره دین
سفرت هست چو شاگرد رسن تاب از پس

نام باقی طلبی گرد کم آزاری گرد
کز کم آزاری پر عمر بماند کرکس

در سر جور تو شد دین تو و دنیی تو
که نه شب پوش و قبابادت و نه زین نه فرس

چنگ در گفتهٔ یزدان و پیمبر زن و رو
کنچه قرآن و خبر نیست فسانه‌ست و هوس

اول و آخر قرآن ز چه «با» آمد و «سین»
یعنی ندر ره دین رهبر تو قرآن بس

آز بگذار که با آز به حکمت نرسی
ور بیان بایدت از حال سنایی بر رس
     
#526 | Posted: 28 Aug 2012 09:46 | Edited By: amirrf
قصیدهٔ شمارهٔ ۹۱


یکی بهتر ببینید ایها الناس
که می دیگر شود عالم به هر پاس

دمی از گردش حالات عالم
نمی‌یابم نجات از بند وسواس

چو دل در عقدهٔ وسواس باشد
چه دانم دیدن از انواع و اجناس

کجا ماند جهان را روشنایی
چو خورشید افتد اندر عقدهٔ راس

چو سود از آرزو چون نیست روزی
دهش ماند دهش جز یافه مشناس

یکی بین آرمیده در غنا غرق
یکی پویان و سرگشته ز افلاس

بدور طاس کس نتوان رسیدن
توان دور فلک پیمودن از طاس

ترا ندهند هرچ از بهر تو نیست
بهر کار این سخن را دار مقیاس

سکندر جست لیکن یافت بهره
ز آب زندگانی خضر و الیاس

بسی فربه نماید آنکه دارد
نمای فربهی از نوع آماس

به ریواس ار توان لعبت روان کرد
روان نتوان بدو دادن به ریواس

خلایق بر خلافند از طبایع
یکی عطار ودیگر باز کناس

چو رومی گوید از پوشش نپوشم
بجز ابریشمین پاک بی‌لاس

برهنهٔ زنگی بی غم بر افسوس
همی گوید: چه گردی گرد کرباس

ز سر بر کردن این کشت از دل و خاک
چه سودش چون کند سر در سر داس

چو دانه دیدی اندر خوشه رسته
ببین هم گشته زیر آسیا آس

سخن کز روی حکمت گفت خواهی
جدا کن ناس را اول ز نسناس

چو ناس آمد بگو حق ای سنایی
به حق گفتم ز هر نسناس مهراس
     
#527 | Posted: 28 Aug 2012 09:46
قصیدهٔ شمارهٔ ۹۲ - در ستایش قاضی ابوالبرکات‌بن مبارک فتحی


به آب ماند یار مرا صفات و صفاش
که روی خویش ببینی چو بنگری بقفاش

ز بوی و خوبی جعد و دو زلف مشکینش
ز رنگ و گردن و گوش و دو عارض زیباش

نگار خانهٔ چین است و ناف آهوی چین
درون چین دو زلف و برون چین قباش

بسی نماند مر آن سرو و ماه را که شود
چو ابر پردهٔ خورشید سایهٔ بالاش

عجب مدار گر از خویش بوسه برباید
که آینه‌ست جهان پیش چشم او ز ضیاش

پدید گشته دو جرم سهیل و سی پروین
میان دایرهٔ ماه وزیر جرم سهاش

برنگ چون گل سوریست لیک نشناسم
چو من برابر او باشم از گل رعناش

ز روی عقل که یارد چخید بر صفتش
ز راه دیده که یارد قبول کرد هواش

که دیده روزی با نور روی او پیوست
ازو نگشت جدا تا نکرد نابیناش

به آتش رخ او ره که یافت کز تف عشق
هزار جان و جگر سوخت زلف دود آساش

کسی که بستهٔ او شد زمانه داغی کرد
میان جانش ز «لن تفلحوا اذا ابداش»

چو آفتاب جهانتاب گشت طلعت دوست
که نیست جز دل آزادگان نشان هواش

بلای دوستی او مرا شرابی داد
که جز اجل نبود مستی از شراب بلاش

ز کاروان طبیعت نیافت یک شب و روز
سواد دیدهٔ من سود خوابی از سوداش

بپرسدم ز ریا گه گهی به راه ولیک
هزار صدق فدای یک دروغ و ریاش

دل شکستهٔ تاریک ازو بدان جویم
که می نسب کند از زلفک سیاه دوتاش

وگرنه دل چه دریغست از کسی که بود
هزار جان مقدس فدای جور و جفاش

پذیره پایش جفاهای او شوم شب و روز
برای آن که نسب دارد آن جفا ز رضاش

چو راحت دلش اندر عنای جان منست
چه من چه عنین گر درکشم عنان ز عناش

گه لطافت پیدا به چشمها پنهانش
بگاه تابش پنهان ز دیده‌ها پیداش

وفای او سبب روز نیک و بخت نکوست
ز بهر آنکه چو من امتحان کنم عمداش

چو کنیت برکات مبارک فتحی
نشان برکت و فتح و مبارکیست وفاش

امین ملک دوشه قاضی عمید که کرد
خدای مایهٔ ترس و امید همچو قضاش

فرود مرکز چرخست قاعدهٔ حلمش
ورای عالم عقلست همت والاش

دلیل مایهٔ ناز و نواز گشت دلش
عطای عالم ذل و نیاز گشت عطاش

به عشق او چو سنایی پناه خویش نیافت
بدیدهٔ خرد و روح در نیافت سناش

زمانه را ز پی زادن چنو فرزند
عقیم گشت چهار امهات و هفت آباش

رضا و خشمش اگر نیستی مفید و مضر
دو برنداشتی ایمان همی ز خوف و رجاش

ز بهر حشمت او را شدست در شب و روز
بنات نعش پرستار و بنده ابن ذکاش

ز عشق سیم و ز خوی ذمیم و فعل لئیم
سوی کریم بسی خوارتر بود اعداش

ز عون میر و ز لطف دبیر و فهم وزیر
سوی اسیر بسی خوبتر بود سیماش

خلاف او به بهشت ار کسی بیندیشد
کسی خدای میان بهشتیان به و باش

از آنکه هست نشاط جهان ز رحمت حق
چو روز عید و شب قدر شد صباح و مساش

به روز «نحن قسمنا» خدای اندر لوح
برو نوشت همه چیز جز گناه فناش

زبانش خشک شود چون زبان قفل به کام
کسی که ناطقهٔ او نشد کلید ثناش

چه بی نظیر کسست او که وهم من صدبار
به عرش و فرش دوید و ندید کس همتاش

ثنای او را حد کمال پیدا نیست
که بیش آید چون بیشتر کنند اداش

حیات را چه گوارنده‌تر ز آب ولیک
کسی که بیشترش خورد بکشد استسقاش

ز روح نامیه ما ناکه نسبتی دارد
ثنای او که فزاید همی به عمر ثناش

خطی که صورت یک وصف خلق او بود آن
دماغها نشناسد همی ز مشک خطاش

هر آن سخن که کند رشته نوک خامهٔ او
زمانه باز نداند ز لولو لالاش

به گاه موسی اگر سحر کلک او دیدی
میان ببستی در پیش او چو نیزه عصاش

شدست مایهٔ اندیشه همچو سودا لیک
فزون‌ترست بدیدار قوت صفراش

دو ملک را بدو نوک قلم چنان کردست
که عقل باز نداند همی ز یک دریاش

چو قهر قدرت باری همی دهد در ملک
میان چار گهر اتفاق عقل و دهاش

کسی که راست نبود این ستانه را چو «الف»
به پیش خدمت سلطان میان ببست چو «لاش»

قوام ملک علایی ز رای عالی اوست
از آن چو ملک عزیزست نزد شاه علاش

چنان کند چو خضر ملک شاه را از وجود
که صد ستاره بتابد چو گنبد خضراش

کمال دولت غزنین همی چنان جوید
که خواهدی که فلک باشدی هم از اقصاش

بسی نماند که این ملک را تمام کند
ز کیمیا و ز آب حیات و از عنقاش

جزای نیکی او بی‌نیازی ابدست
گمان بری که مگر شرح نام اوست جزاش

امید و ترس عجب نیست از دعاش که هست
خزانهٔ بد و نیک خدای ملک دعاش

کسی که شحنهٔ او عصمت خدای بود
شگفت نیست که یاور بود زمین و سماش

ز کل جوهر او عقل خیره ماند چو دید
هزار جوهر دریا نمای در اجزاش

چو چاکر در او خواست بود جوهر عقل
بسست بر شرف و خواجگی دلیل و گواش

زهی جمال تو آن آفتاب کاندر جود
دریغ نیست ز عرش و ز فرش ظل و ضیاش

زمین ز لطف تو گر آب یابدی شودی
به رفق مهر گیا هر چه هست زهر گیاش

هر آن چراغ کز آسیب دم شود ناچیز
چو داغ سعی تو دارد بپرورد نکباش

در آب تیره که در وی شکربنگدازد
چو خوی و خلق تو گیرد فرو خورد خاراش

اگر ز رای تو تاثیر یافتی گردون
دو طوق زرین گشتی به شکل اژدرهایش

هر آنچه وهم تو صورت کند ز عالم عقل
حروف جامهٔ جان پوشد ار کشد صحراش

برهنه باشد اگر در حجاب غیب رود
کسی که کلک تو کردست در جهان رسواش

جمال و جسم تو معنیست آن غیر تو نقش
از آنکه نیست کس آسوده‌دل ز برگ و نواش

بزرگوارا دانی که مر سنایی را
جز از عطای کریمان نباشد ایچ سناش

ولیک نیست کریمی جز از تو اندر عصر
که تا کند کف او از کف نیاز جداش

ازین همه که تو دانی که کیستند ایشان
به مدح هر که غلو کرد فکرت داناش

از آن فزون نشود تا قیامت آن شاخی
که جز به رنگ نبودست بیخ و برگ نماش

جز از تو بنده بسی مدح گفت در غزنی
شنید مدحش هر کس ولی ندید سخاش

هزار معنی عذرا بگفت بنده ولیک
چو خواجه عنین باشد چه لذت از عذراش

مها به نزد تو این بنده گوهری آورد
که جز سخات کس او را نداند ارزو بهاش

ز دوستی صفت تو به کوه خوانم و دشت
ز بهر آنکه مثنا شود همی ز صداش

بسا کسا که ز دون همتی و بدبختی
به مدح گوی نشد زر و جامه در کالاش

کنون چو جامهٔ غوک است پیکر درمش
کنون چو پیکر مرده‌ست جامهٔ دیباش

تربنه گر نخورد مرد سفله پیش از مرگ
پس از وفات چه لذت ز بره و حلواش

به اختیار کند عاقل آن عمل امروز
کز اضطرار همی کرد بایدی فرداش

اگر نتابد خورشید بخشش تو بر او
بکشته گیر هوای مه دی از سرماش

دعا تراست اگر چه رهیت را از عجز
همی معاینه افتد پس از خطاب دعاش

همیشه تا نبود جز پی صلاح جهان
درون چنبر چرخ آب و نارو خاک و هواش

چو آب و آتش و چون باد خاک باد مقیم
صفا و برتری و روح پروری و بقاش

ز اعتدال طابع تنت به راحت باد
که آفرید خداوند بهر راحت ماش
     
#528 | Posted: 5 Sep 2012 20:00
قصیدهٔ شمارهٔ ۹۳ - در نکوهش اصحاب دعوا


ای جوان زیر چرخ پیر مباش
یا ز دورانش در نفیر مباش

یا برون شو ز چرخ چون مردان
ورنه با ویل و وای و ویر مباش

اثر دوزخ ار نمی‌خواهی
ساکن گنبد اثیر مباش

گر سعیدیت آرزوست به عدن
در سراپردهٔ سعیر مباش

تو ورای چهار و پنج و ششی
در کف هفت و هشت اسیر مباش

در سرا ضرب عقل و نفس و فلک
ناقدی باش و جز بصیر مباش

در میان غرور و وهم و خیال
بستهٔ دیو بسته گیر مباش

هر دمی با گشاد نامهٔ عقل
گر تو سلطان نه‌ای سفیر مباش

منی انداز باش چون مردان
گر نه‌ای زن منی پذیر مباش

گر ترا جان به وزر آلودست
داروی وزر کن وزیر مباش

از برای خلاف و استبداد
به سرو دنب جز بگیر مباش

ای به گوهر و رای طبع و فلک
بهر آز این چنین حقیر مباش

مار قانع بسی زید تو به حرص
گر نه‌ای مور زود میر مباش

از پی خرس حرص و موش طمع
گاه گوز و گهی پنیر مباش

«من» و «سلوی» چو هست اندر تیه
در نیاز پیاز و سیر مباش

از کمان یافت دور گشتن تیر
تو ز کژ دور شو چو تیر مباش

گر همی در و عنبرت باید
بحرها هست در غدیر مباش

گر خطر بایدت خطر کن جان
ورنه ایمن بزی خطیر مباش

چون ترا خاک تخت خواهد بود
گو کنون تخت اردشیر مباش

تا ز یک وصف خلق متصفی
شو فقیهی گزین فقیر مباش

فقه خوان لیک در جهنم جاه
همچو قابوس وشمگیر مباش

چون زفر درس و ترس با هم خوان
ورنه بیهوده در زفیر مباش

در ره دین چو بو حنیفه ز علم
چون چراغی بجز منیر مباش

چون تو طفلی و شرع دایهٔ تست
جز ازین دایه سیر شیر مباش

مجمع اکبر ار نخواهد بود
طالب جامع کبیر مباش

ور کنون سوی کعبه خواهی رفت
ره مخوفست بی‌خفیر مباش

با چنین غافلان نذر شکن
جز چو پیغمبران نذیر مباش

از پی ذکر بر صحیفهٔ عمر
چون نکو نه‌ای دبیر مباش

با تو در گورتست علم و عمل
منکر «منکر» و «نکیر» مباش

پاس پیوسته دار بر در حق
کاهلانه «بجه» «بگیر» مباش

خار خارت چو نیست در ره او
پس در آن کوی خیر خیر مباش

همه دل باش و آگهی نیاز
بی‌خبر بر در خبیر مباش

زیر بی‌آگهی کند زاری
پس تو گر آگهی چو زیر مباش

چون قلم هر دمی فدا کن سر
لیک از بن شکر بی‌صریر مباش

چون به پیش تو نیست یوسف تو
پس چو یعقوب جز ضریر مباش

ای سنایی تو بر نظارهٔ خلق
در سخن فرد و بی‌نظیر مباش

در زحیری ز سغبهٔ گفتن
گفت بگذار و در زحیر مباش

در هوای صفا چو بوتیمار
دردت ار هست گو صفیر مباش

با قرارست نور دیدهٔ سر
چشم سر گو: برو قریر مباش

شکر کن زان که شرع و شعرت هست
خرت ار نیست گو شعیر مباش

گر چه خصمت فرزدق ست به هجو
تو به پاداش او جریر مباش

خود نقیریست کل عالم و تو
در نقار از پی نقیر مباش

از پی یوسف کسان به غرض
گاه بشرا و گه بشیر مباش

همه بر کشتهای تشنه ز قحط
ابر باش و بجز مطیر مباش

هر کجا پای عاشقی‌ست روان
باد کشتیش باش و قیر مباش
     
#529 | Posted: 5 Sep 2012 20:11
قصیدهٔ شمارهٔ ۹۴


ای سنایی خواجهٔ جانی غلام تن مباش
خاک را گر دوست بودی پاک را دشمن مباش

گرد پاکی گر نکردی گرد خاکی هم مگرد
مرد یزدان گر نباشی جفت اهریمن مباش

خاص را گر اهل نبوی عام را منکر مشو
جام را گرمی نباشی دام را ارزن مباش

کار خام دشمنان را آب شو آتش مباش
نقش نام دوستان را موم شو آهن مباش

یار خندان لب نباشی سرو سندان دل مباش
مرد دندان مزد نبوی درد دندان کن مباش

در میان نیکوان زهره طبع ماهروی
چون شکوفه روی بودی چون شکافه زن مباش

گر چو نرگس نیستی شوخ و چو لاله تیره دل
پس دو روی و ده زبان همچون گل و سوسن مباش

نیک بودی از برای گفتگویی بد مشو
مرد بودی از برای رنگ و بویی زن مباش

در لباس شیرمردان در صف کم کاستی
همچو نامردان گریبان خشک و تر دامن مباش

در سرای تیره‌رویان همچو جان گویا مشو
در میان خیره‌رایان همچو تن الکن مباش

دلبری داری به از جان اینت غم گو جان مباش
گر رانی هست فر به گو برو گردن مباش

گرد خرمن گشتی و خوی ستوری با تو بود
چون فرشته خو شدی مرد خر و خرمن مباش

همچو کژدم گر نداری چشم بی‌نیشی مرو
یا چو ماهی گر زبانت نیست بی‌جوشن مباش

ریسمان وار ار نخواهی پای چون سرسر چو پای
ده زبان چون سوسن و یک چشم چون سوزن مباش

در میان تیرگی از روشنایی چاره نیست
در جهان تیره‌ای بی‌بادهٔ روشن مباش

یوسفت محتاج شلواریست ای یعقوب چشم
با ضریری خو کن و در بند پیراهن مباش

از دو عالم یاد کردن بی گمان آبستنی‌ست
گر همی دعوی کنی در مردی آبستن مباش
     
#530 | Posted: 5 Sep 2012 20:13
قصیدهٔ شمارهٔ ۹۵ - در مدح قاضی ابوالفتح برکات بن مبارک


ذات عشق ازلی را چون می‌آمد گهرش
چون شود پیر تو آن روز جوان‌تر شمرش

هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشم
از پس آن نبود عشق بتی پرده درش

خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطف
جامهٔ عافیتی صید کند زیب و فرش

صد هزاران رگ جان غمزهٔ خونیش گشاد
کز رگ جان یکی لعل نشد نیشترش

خرد و جان من او دارد و می شاید از آنک
او چو جانست و خرد خاک چه داند خطرش

اینهم از شعبده و بوالعجبی اوست که هست
در عقیقین صدفش سی و دو دانه گهرش

چون دو بیجاده گشاد از قبل خنده شود
پر ستاره چو ره کاهکشان رهگذرش

چون گه گریه بدو در نگرم گویی هست
صدهزاران اختر ازین دیده روان بر قمرش

صدهزاران دل و جان بینی درمانده بدو
زیر هر یک شکن زلف مشعبد سیرش

عاشق خود بوم ار من غرض خود طلبم
زان دو بیجادهٔ پر شکر عاشق شکرش

وصل او از قبل خدمت او جویم و بس
ور نه من کمتر از بند قبا و کمرش

باد پیمای‌تر از من نبود در ره عشق
کز پی دیدهٔ خود سرمه کنم خاک درش

از برای مدد عشق مرا بر دل من
حسن هر روز برآرد به لباس دگرش

هر دمش حسن دگر بخشد مشاطه صفت
هر کرا تربیت عشق بود جلوه‌گرش

هست هر روز فزون دولت خوبیش ولیک
من چه گویم تو درین دیده شو و در نگرش

نی نی از غیرت من نیست روا این یک لفظ
کاندر آن چهرهٔ پرنور و لب چون شکرش

چشم و گوشی که چو من بیند و چون من شنود
خواهم از عارضهٔ بی‌خبری کور و کرش

من همی روز خود آن روز مبارک شمرم
که کمروار یکی تنگ بگیرم ببرش

نه که خود روز مبارک بود آن را که کند
سعی قاضی برکات بن مبارک نظرش

برکاتی که ز جود کف با برکت او
روزگار فضلا گشت چو نام پدرش

آنکه گر شعله زند آتش خشمش سوی بحر
در زمان دور شود پرده ز در و گهرش

آن ستوده سیرست او که به هنگام صفت
نقشبند خط ارباب سخن شد سیرش

آن نهالی که نشانند به نام کف او
خاک بی‌تربیت نامیه آرد به برش

هر که با یاد کف او به مثل زهر خورد
مدد روح طبیعی شود اندر جگرش

آتش همتش ار میل کند سوی هوا
آسمان گنبد زرین شود از یک شررش

ذاتش از مجلس اگر قسد کند سوی علو
عالم جان و خرد زیر بود او ز برش

ظلمت دهر پس پشت من افگند فنا
تا نهادم چو بقا روی سوی مستقرش

چه عجب زان که چو خورشید کسی را شد امام
سایه چون مقتدیان گام زند بر اثرش

هر که او چشم سوی چشمهٔ خورشید نهاد
سایهٔ قامت خود پیش نبیند بصرش

خود مرا از شرف خدمتش ای بس نبود
که نکو شعر شدم از صفت یک هنرش

دی مرا گفت منجم که بیا مژده بیار
که نود سال همی عمر دهد نور خورش

من بگفتمش حکیمانه برو یافه مگوی
که خود او جوهر روحست نباشد خطرش

خور که باشد که ورا عمر تواند بخشید
یا زحل کیست که او یاد کند به بترش

چه نود سال که خود جان و دلش را گه صور
چشمش از روی قضا باشد صاحب خبرش

ای سنایی چو دلت گشت گرفتار نیاز
بندهٔ او شو ازین فاقه و خواری بخرش

سیرت مرد نگر در گذر از صورت و ریش
کان گیا کش بنگارند نچینند برش

معنی از مرد به از نقش که بر هیچ عدو
آن سواری که به نقشست نباشد ظفرش

در گرمابه پر از صورت زیباست ولیک
قوت ناطقه باید که بگوید صورش

آن زبانی که نباشد سخنش همره دل
نشمرد جان خردمند بجر مختصرش

کار بی‌دل به زبان سنگ ندارد بر خلق
طوطی ار ختم کند نگذرد از فرق سرش

دیده بر صورت آن دار که چون نرگس تر
هر کرا تا به سحر بود بر او سهرش

او همان روز به آخر نبرد تا به جزا
از زر و سیم چو نرگس نکند تاجورش

رادمردی بر او طالع میلادی ساخت
رفت همچون الف کوفی روزی به درش

هم در آن روز برون آمد با چندان لام
که بنشناختم از کارگه شوشترش

لاجرم کرد بر آن خلعت آمد با چندان لام
که همو باز ندانست همی حد و مرش

هیچ دانی که به هنگام تکلف چکند
چون برین گونه بود مکرمت ماحضرش

ای نهان مانده عروسان ضمیر تو ز شرم
رو بر خواجه شو و بازنما اینقدرش

بر عروس سخنان تو چنان جلوه کنند
خلعت و تقویت و تربیت سیم و زرش

که گرش چرخ نقابی کند از پردهٔ غیب
عون او باز چو خورشید کند مشتهرش

تا رسد آدمیان را همی از خیر و ز شر
هر زمان تحفهٔ نونو ز قضا و قدرش

چون قضا و قدر از پردهٔ خشنودی و خشم
باد پیوسته به احباب و عدو نفع و ضرش

باد چندانش بقا تا چو پسر در بر او
همچو لقمان شود از عمر نبیرهٔ پسرش
     
صفحه  صفحه 53 از 101:  « پیشین  1  ...  52  53  54  ...  100  101  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites