تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی

صفحه  صفحه 56 از 101:  « پیشین  1  ...  55  56  57  ...  100  101  پسین »  
#551 | Posted: 27 Jun 2014 03:07
در صفات ذات اقدس باری



ای خدایی که بجز تو ملک‌العرش ندانم
بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم

بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم
بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم

عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم
ملک عالمم و عالم اسرار نهانم

غیب من دانم و پس غیب نداند بجز از من
منم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم

پاک و بی‌عیبم و بینندهٔ عیب همه خلقان
در گذارنده و پوشندهٔ عیب همگانم

همه من بینم و بیننده نئی دیده دو چشمم
همه من گویم و گوینده نئی کام زبانم

شنوای سخنان همه خلقم به حقیقت
شنوایان جهان را سخنان میشنوانم

حی و قیومم و آن دم که کس از خلق نماند
من یکی معتمد و واحد و قیوم بمانم

ملک طبعم و سیاره و نه سیارهٔ طبعم
نه چو طبعم متوطن نه چو سیاره روانم

نه بخوابم نه به بحرم نه کنار و نه میانه
نه بخندم نه بگریم نه چنین و نه چنانم

نه ز نورم نه ز ظلمت نه ز جوهر نه ز عنصر
نه ز تحتم نه ز فوقم ملک کان و مکانم

هر چه در خاطرات آید که من آنم نه من آنم
هر چه در فهم تو گنجد که چنینم نه چنانم

هر چه در فهم تو گنجد همه مخلوق بود آن
به حقیقت تو بدان بنده که من خالق آنم

هر شب و روز به لطف و کرم وجود و جلالم
سیصد و شصت نظر سوی دلت می‌کند آنم

گر از آن خسته دلت یک نظر فیض بگیرم
زود باشد که شوی کشتهٔ تیغ خذلانم

شیم از روی حقیقت نه از شیء مجازی
آفرینندهٔ اشیاء و خداوند جهانم

من فرستادهٔ توراتم و انجیل و زبورم
من فرستادهٔ فرقانم و ماه رمضانم

صفت خویش بگفتم که منم خالق بی‌چون
نه کس از من نه من از کس نه ازینم نه از آنم

منم که بار خدایی که دل متقیان را
هر زمانی به دلال صمدی نور چشانم

کفر صد ساله ببخشم به یک اقرار زبانی
جرم صد ساله به یک عذر گنه در گذرانم

بعد مردن برمت زیر لحد با دل پر خون
خوش بخوابانم و راحت به روانت برسانم

آن دم از خاک برانگیزم در روز قیامت
در چنان انجمنی پرده ز رازت ندرانم

بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابت
در بهشت آرم و بر خوان نعیمت بنشانم

شربت شوق دهم تا تو شوی مست تجلی
پرده بردارم و آن گه به خودت می‌نگرانم

ذره ذره حسنات از تو ز لطفم بپذیرم
کوه کوه از تو معاصی به کرم در گذرانم

هر عطایی که بکردم به تو ای بندهٔ من من
خوش نشین بنده که من دادهٔ خود را نستانم

هر که گوید که خدا را به قیامت بتوان دید
او نبیند به حقیقت نه از آن گمشدگانم

بار الاها تو بر آری همه امید سنایی
که مسلمانم و یارب نه از آن بی‌خبرانم

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#552 | Posted: 27 Jun 2014 03:09
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۷



قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنم
عشق بر من پادشا شد پادشایی چون کنم

کعبه یارم خراباتست و احرامش قمار
من همان مذهب گرفتم پارسایی چون کنم

من چو گرد باده گشتم کم گرایم گرد باد
آسمانی کرده باشم آسیایی چون کنم

عشق تو با مفلسان سازد چو من در راه او
برگ بی‌برگی ندارم بینوایی چون کنم

او مرا قلاش خواهد من همان خواهم که او
او خدای من بر او من کدخدایی چون کنم

کدیهٔ جان و خرد هرگز نکرده بر درش
خاک و باد و آب و آتش را گدایی چون کنم

من چنان خواهم که او خواهد چو در خرمن گهش
از کهی گر کمتر آیم کهربایی چون کنم

بر سر دریا چو از کاهی کمم در آشنا
با گهر در قعر دریا آشنایی چون کنم

او که بر رخ حسن دارد جز وفاکاریش نیست
من که در دل عشق دارم بی‌وفایی چون کنم

بادپایی خواهد از من عشق و من در کار دل
دست تا از دل نشویم بادپایی چون کنم

با خرد گویم که از می چون گریزی گویدم
پیش روح پاک دعوی روشنایی چون کنم

شاهدان چون در خراباتند من زان آگهم
زاهدان را جز بدانجا رهنمایی چون کنم

با نکورویان گبران بوده در میخانه مست
با سیه‌رویان دین زهد ریایی چون کنم

چون مرا او بی سنایی دوستر دارد همی
جز به سعی باده خود را بی‌سنایی چون کنم

او بر آن تا مر سنایی را به خاک اندر کشد
من برآنم تا سنایی را سمایی چون کنم

طبع من زو طبع دارد پس مرا گوید مخواه
من ز بهر برگشان این بینوایی چون کنم

از همه عالم جدا گشتن توانستم ولیک
عاجزم تا از جدایی خود جدایی چون کنم

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#553 | Posted: 27 Jun 2014 03:11
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۸



پسرا تا به کف عشوهٔ عشق تو دریم
از بدو نیک جهان همچو جهان بی‌خبریم

عقل ما عشق تو گر کرد هبا شاید از آنک
بی‌غم عشق تو ما عقل به یک جو نخریم

نظری کرد سوی چهرهٔ تو دیدهٔ ما
از پی روی تو تا حشر غلام نظریم

چاکران رخ و آن عارض و آن چشم و لبیم
بندهٔ آن قد و آن قامت و آن زیب و فریم

سوختهٔ آن روش و چابکی و غنج توایم
شیفتهٔ آن خرد و خط و سخا و هنریم

آن گرازیدن و آن گام زدن پیش رقیب
که غلام تو و آن رفتن و آن رهگذریم

بگذری چونت ببینم خرامنده چو کبک
باز کردار در آن لحظه ز شادی بپریم

والهی کرد چنان عشق تو ما را که ز درد
چاک دامنت چو بینیم گریبان بدریم

تا ببستیم کمر عشق ترا ای مه روی
زیر سایهٔ علم عشق تو همچون کمریم

ای گرامی و بهشتی صفت از خوبی و حسن
ما ز سوز غم عشق تو میان سقریم

آتشی بیش مزن در دل و جانمان ز فراق
که خود از آتش عشقت چو دخان و شرریم

از عزیزی و ز خردی به درم مانی راست
زان ز عشقت به نزاری و به زردی چو زریم

کودکی عشق چه دانی که چه باشد پسرا
باش تا پاره‌ای از عشق تو بر تو شمریم

تو چه دانی که ز عشق رخ خورشیدوشت
تا سپیده‌دم لرزان چو ستارهٔ سحریم

تو چه دانی که ز چشم و جگر از آتش و آب
همه شب با دو لب خشک و دو رخسار تریم

تو چه دانی که از آن زلف چو مار ارقم
بر سر کوی تو چون مار همی خاک خوریم

تو چه دانی که ز جعد و کله و چشم و لبت
که چه پر آب دو چشمیم و پر آتش جگریم

تو چه دانی که از آن شکر آتش صفتت
چه گدازنده چو بر آتش سوزان شکریم

رازها هست ز عشق تو که آن نتوان گفت
خاصه اکنون که درین محنت و عزم سفریم

پای ما را به ره عشق تو آورد و بداشت
تو چه دانی که ازین پای چه در درد سریم

به سلامی و حدیثی دل ما را دریاب
که هم اکنون بود این زحمت از اینجا ببریم

یادگاری به تو بدهیم دل تنگ و به راه
یادگار از تو به جز انده عشقت نبریم

خرد خردم چکنی ای شکر از سر تا پای
که به غمهای بزرگ از غم عشق تو دریم

دین ما عشق تو و مذهب ما خدمت تست
تا نگویی که درین عشق تو ما مختصریم

دلم آن گه بگردد که بگردانی روی
جانم آنگاه بجوشد که به تو درگذریم

خود مپرس ای پسر از عشق تو تا چون شده‌ایم
کز نحیفی و نزاری چو یکی موی سریم

لیک شکر است ازین لاغری خود ما را
که رقیب تو نبیند که به تو در نگریم

خیره دردیست چو در پای ببینیم ترا
از غم و رنج قدمهات بر آتش سپریم

راه کوی تو همه کس به قدم می‌سپرد
ما قدم سازیم از روح پس آن ره سپریم

دیده زیر قدمت فرش کنیمی لیکن
ز ادیب و ز رقیب تو چنین بر حذریم

عیب ناید ز حذر کردن ما از پی آنک
ما غریبیم اگر چه به مثل شیر نریم

زهر بر یاد یکی بوس تو ای آهو چشم
گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم

از پی عشق تو ای طرفه پسر در همه حال
بندهٔ شهر تو و دشمن شهر پدریم

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#554 | Posted: 27 Jun 2014 03:13
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۹



خیز تا از روی مستی بیخ هستی بر کنیم
نقش دانش را فرو شوییم و آتش در زنیم

همچو خد و خوی خوبان پرده‌ها را بردریم
همچو زلف ماهرویان توبه‌ها را بشکنیم

همچو عیاران همی ریزیم اندر جام جان
بهر جان چون آسیا تا چند گرد تن تنیم

گرد صحرای قدم پوییم چون تر دامنان
زین هوس خانهٔ هوا تا کی نه ما اهریمنیم

دیدهٔ جانهای ما هرگز نبیند مامنی
تا چو یک چشمان دلی پر دعوی ما و منیم

مجرم و محروممان دارند تا ما غمروار
بستهٔ این طارم پیروزهٔ بی‌روزنیم

گردنی بیرون کنیم از سر و گرنه تا ابد
بیشتر حمال سر خوانندمان گر گردنیم

آروزها را برون روبیم از دل کارزو
شیوهٔ آبستنانست و نه ما آبستنیم

رشته تابی هم نیابد ره به ما زیرا که ما
نه درین ره تنگ چشم و تنگ دل چو سوزنیم

عاقبت ما را گریبان‌گیر ناید زان که ما
نی چو مشتی خشک مغز بوالطمع تر دامنیم

برکنیم از بوستان نطق بیخ صوت و حرف
تا شویم آزاد و انگاریم شاخ سوسنیم

جام فرعونی به کف گیریم و پس موسی نهاد
هر چه فرعونیست در ما بیخش از بن برکنیم

از درون سالوسیان داریم به گر یکدمی
خرقهٔ سالوسیان را بخیه بر روی افگنیم

گر چه نااهلانمان چون سیم بد بپرا کنند
ما چو سیماب از طریق خاصیت بپراکنیم

در زنیم آتش سنایی وار در هر سوخته
کز در معنی نه ما کمتر ز سنگ و آهنیم

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#555 | Posted: 27 Jun 2014 03:14
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۰



تا کی دم از علایق و طبع فلک زنیم
تا کی مثل ز جوهر دیو و ملک زنیم

تا کی غم امام و خلیفهٔ جهان خوریم
تا کی دم از علی و عتیق و فلک زنیم

دوریم از سماع و قرینیم با صداع
تا ما همی سقف به نوای سلک زنیم

هرگز نبوده دفتر و دف در مصاف عشق
تیر امید کی چو شهان بر دفک زنیم

تا کی ز راه رشک برین و بر آن رویم
بهر گل و کلالهٔ خوبان کلک زنیم

تا کی به زیر دور فلک چون مقامران
از بهر برد خویش دم لی و لک زنیم

دست حریف خوبتر آید که در قمار
شش پنج نقش ماست همین ما دو یک زنیم

یک دم شویم همچو دم آدم و چنو
اندر سرای عشق دمی مشترک زنیم

آن به که همچو شعر سنای گه سنا
میخ طناب خیمه برون از فلک زنیم

بر یاد روی و موی صنم صد هزار بوس
بر دامن یقین و گریبان شک زنیم

گر چه ستد زمانه چک و چاک را ز ما
آتش نخست در شکن چاک و چک زنیم

طوفان عام تا چکند چون بسان سام
خر پشته در سفینهٔ نوح و ملک زنیم

ای ما ز لعل پر نمکت چون نمک در آب
هرگز بود که زیور ما بر محک زنیم

زین جوهر و عرض غرض ما همین یکیست
گر چه همی ز قهر سما بر سمک زنیم

ما را طعام خوان خدا آرزو شدست
یک دم به پای تا دو سخن بر نمک زنیم

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#556 | Posted: 27 Jun 2014 18:42 | Edited By: rajkapoor
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۱




خیز تا خود ز عقل باز کنیم
در میدان عشق باز کنیم

یوسف چاه را به دولت دوست
در چه صد هزار باز کنیم

در قمار وقار بنشینیم
خویشتن جبرییل ساز کنیم

هر چه شیب و فراز پردهٔ ماست
خاک بر شیب و بر فراز کنیم

ز بر و زیر چرخ هرزه زنیم
آن به از هر دو احتراز کنیم

جان کبکی برون کنیم از تن
خویشتن جان شاهباز کنیم

به خرابات روح در تازیم
در به روی خرد فراز کنیم

آه را از برای زنده دلی
ملک‌الموت جان آز کنیم

ناز را از برای پخته شدن
هیزم آتش نیاز کنیم

با نیازیم تا همه ماییم
چون همه او شدیم ناز کنیم

آلت عشرت ظریفان را
آفت عقل عشوه ساز کنیم

خم زلفین خوبرویان را
حجرهٔ روز های راز کنیم

در زمین بی زمین سجود بریم
در جهان بی‌جهان نماز کنیم

سه شراب حقیقتی بخوریم
چار تکبیر بر مجاز کنیم

از سنایی مگر سنایی را
به یکی باده درد باز کنیم

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#557 | Posted: 27 Jun 2014 18:44
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۲




گاه رزم آمد بیا تا عزم زی میدان کنیم
مرد عشق آمد بیا تا گرد او جولان کنیم

چنگ در فتراک این معشوق عاشق کش زنیم
پس لگام نیستی را بر سر فرسان کنیم

گر برآید خط توقعیش برین منشور ما
ما ز دیده بر خط منشور در افشان کنیم

از خیال چهرهٔ غماز رنگ آمیز او
بس به رسم حاجیان گه طوف و گه قربان کنیم

ننگ این مسجد پرستان را در دیگر زنیم
چون که مسجد لافگه شد قبله را ویران کنیم

ملک دین را گر بگیرد لشکر دیو سپید
ما همه نسبت به زور رستم دستان کنیم

خاکپای مرکب عشاق را از روی فخر
توتیای چشم شاهان همه کیهان کنیم

بوحنیفه‌وار پای شرع بر دنیا نهیم
بوهریره‌وار دست صدق در انبان کنیم

سوز سلمان را و درد بوذری را برگریم
آن گهٔ نسبت درست از سنت و ایمان کنیم

هر چه امر سرمدی باشد به جان فرمان بریم
و آنچه حکم احمدی باشد به حرمت آن کنیم

شربت لا بر امید درد الاالله کشیم
و آنچه آن طوفان نوح آورد در طوفان کنیم

چون جمال قرب و شرب لایزالی در رسید
جامه چون عاشق دریم و شور چون مستان کنیم

گه چو بو عمر و علا فرش قرائت گستریم
گه چو حسان ابن ثابت مدحت احسان کنیم

این نه شرط مومنی باشد نه راه بی‌خودی
طاعت سلطان بمانده خدمت دربان کنیم

هم تری باشد که در دعوی راه معرفت
صورت هارون بمانده سیرت هامان کنیم

چون عروسان طبیعت محرم ما نیستند
بر عزیزان طریقت شاید ار پیمان کنیم

هر چه از پیشی و بیشی هست در اطراف ما
ما بر آن از دل صلای «من علیها فان» کنیم

ای سنایی تا درین دامی مزن دم جز به عشق
تات چون شمع معنبر روشن و تابان کنیم

عندلیب این نوایی در قفس اولاتری
چون شدی طاووس جایت منظر و ایوان کنیم

تا ز فرمان نیاید زین قفس بیرون مپر
کاشکارا آن گهٔ گردی که ما فرمان کنیم

گر تمنای بزرگی باشدت در سر رواست
فقر تو افزون شود چون حرص تو نقصان کنیم

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#558 | Posted: 27 Jun 2014 18:47
در اشتیاق کعبه و سفر حج




گاه آن آمد که با مردان سوی میدان شویم
یک ره از ایوان برون آییم و بر کیوان شویم

راه بگذاریم و قصد حضرت عالی کنیم
خانه‌پردازیم و سوی خانهٔ یزدان شویم

طبل جانبازی فرو کوبیم در میدان دل
بی‌زن و فرزند و بی‌خان و سر و سامان شویم

گاه با بار مذلت سوی آن مسجد دویم
گاه با رخت غریبی نزد آن ویران شویم

گاه در صحن بیابان با خران همره بویم
گاه در کنج خرابی با سگان هم خوان شویم

گاه چون بی دولتان از خاک و خس بستر کنیم
گاه چون ارباب دولت نقش شادروان شویم

گاه از ذل غریبی بار هر ناکس کشیم
گاه در حال ضرورت یار هر نادان شویم

گاه بر فرزندگان چون بیدلان واله شویم
گه ز عشق خانمان چون عاشقان پژمان شویم

از فراق شهر بلخ اندر عراق از چشم و دل
گاه در آتش بویم و گاه در طوفان شویم

گه بعون همرهان چون آتش اندر دی بویم
گه به دست ملحدان چون آب در آبان شویم

ملحدان گر جادوی فرعونیان حاضر کنند
ما به تکبیری عصای موسی عمران شویم

غم نباشد بیش ما را زان سپس روزی که ما
از نشابور و ز طوس و مرو زی همدان شویم

از پی بغداد و کرخ و کوفه و انطاکیه
زهرمان حلوا شود آنشب که در حلوان شویم

چون بدارالملک عباسی امامی آمدیم
تازه رخ چون برگ و شاخ از قطرهٔ باران شویم

از برای حق صاحب مذهب اندر تهنیت
جان قدم سازیم و سوی تربت نعمان شویم

با شیاطین کین کشیم از خنجر توفیق حق
چون ز قادسیه سوی عقبهٔ شیطان شویم

پای چون در بادیهٔ خونین نهادیم از بلا
همچو ریگ نرم پیش باد سرگردان شویم

زان یتیمان پدر گم کرده یاد آریم باز
چون یتیمان روز عید از درد دل گریان شویم

از پدر وز مادر و فرزند و زن یاد آوریم
ز آرزوی آن جگر بندان جگر بریان شویم

در تماشاشان نیابیم ار گهی خوش دل بویم
گرد بالینشان نبینم ار دمی نالان شویم

در غریبی درد اگر بر جان ما غالب شود
چون نباشد این عزیزان سخت بی‌درمان شویم

غمگساری نه که اشگی بارد از غمگین بویم
مهربانی نی که آبی آرد ار عطشان شویم

نه پدر بر سر که ما در پیش او نازی کنیم
نی پسر در بر که ما از روی او شادان شویم

چون رخ پیری ببینیم از پدر یاد آوریم
همچو یعقوب پسر گم کرده با احزان شویم

باشد امیدی هنوز ار زندگی باشد ولیک
آه اگر در منزلی ما صید گورستان شویم

حسرت آن روز چون بر دل همی صورت کنیم
ناچشیده هیچ شربت هر زمان حیران شویم

آه اگر یک روز در کنج رباطی ناگهان
بی‌جمال دوستان و اقربا مهمان شویم

همرهان حج کرده باز آیند با طبل و علم
ما به زیر خاک ره با خاک ره یکسان شویم

قافله باز آید اندر شهر بی‌دیدار ما
ما به تیغ قهر حق کشتهٔ غریبستان شویم

همرهان با سرخ رویی چون به پیش ماه شب
ما به زیر خاک چون در پیش مه کتان شویم

دوستان گویند حج کردیم و می‌آییم باز
ما به هر ساعت همی طعمهٔ دگر کرمان شویم

نی که سالی صدهزار آزاده گردد منقطع
هم دریغی نیست گر ما نیز چون ایشان شویم

گر نهنگ حکم حق بر جان ما دندان زند
ما به پیش خدمت او از بن دندان شویم

رو که هر تیری که از میدان حکم آمد به ما
هدیه جان سازیم و استقبال آن پیکان شویم

چون بدو باقی شدیم از جسم خود فانی شویم
چون بدو دانا شدیم از علم خود نادان شویم

گر نباشد حج و عمره ور می و قربان گو مباش
این شرف ما را نه بس کز تیغ او قربان شویم

این سفر بستان عیاران راه ایزدست
ما ز روی استقامت سرو این بستان شویم

حاجیان خاص مستان شراب دولتند
ما به بوی جرعه‌ای مولای این مستان شویم

نام و ننگ و لاف و اصل و فضل در باقی کنیم
تا سزاوار قبول حضرت قرآن شویم

بادیه بوته‌ست و ما چون زر مغشوشیم راست
چون بپالودیم ازو خالص چو زر کان شویم

بادیه میدان مردانست و ما نیز از نیاز
خوی این مردان گریم و گوی این میدان شویم

گر چه در ریگ روان عاجز شویم از بی‌دلی
چون پدید آید جمال کعبه جان افشان شویم

یا به دست آریم سری یا برافشانیم سر
یا به کام حاسدان گردیم یا سلطان شویم

یا پدید آییم در صحرای مردان همچو کوه
یا به زیر پشتهٔ ریگ روان پنهان شویم



Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#559 | Posted: 27 Jun 2014 18:49
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۴




بر بساز کم زنان خود را بر آن مهتر نهیم
گر دغا بازد کسی ما مهره در ششدر نهیم

پاکبازانیم ما را نه جهاز و نه گرو
گر حریفی زر نهد ما جان به جای زر نهیم

در دو کونم نیست از معلوم حالی یک درم
با چنین افلاس خود را نام سر دفتر نهیم

چون خطا از سامری بینیم در هنگام کار
غایت سستی بود گر جرم بر آزر نهیم

گر سراندازی کند با ما درین ره یار ما
ما ز سر بنهیم سودا بر خط او سر نهیم

همتی داریم عالی در ره دیوانگی
درد چون از علم زاید جهل را بر در نهیم

فتنهٔ خویشیم هر یک در طریق عاشقی
جامه‌مان گازر درد تاوانش بر زرگر نهیم

کی پسندد عاقل از ما در مقام زیرکی
کاسب تازی مانده بی که جو به پیش خر نهیم

گر یکی دیگ از هوای هستی خود بشکنیم
از طریق نیستی صد دیگ دیگر برنهیم

ز آتش معنی مگر مردان ره را خوی دهیم
تا ز روی تربیت تر دامنان را تر نهیم

گر حریفان زان مکان لامکان پی برگرند
ما برین معلوم نامعلوم دستی بر نهیم

آیت غم از برای عاشقان منزل شدست
دست بر حنظل زنیم و پای بر شکر نهیم

مصر اگر فرعون دارد ما به کنعان بس کنیم
سیم گر سلمان رباید دیده در بوذر نهیم

دست همت چنبر گردون خرسندی کنیم
پای خرسندی ز حکمت بر سر اختر نهیم

پای رای نفس را از تیغ شرعی پی کنیم
پای معنی از سپهر و اختران برتر نهیم

ماه اگر نیکو نتابد ابر در پیشش کشیم
رهبر ار گمراه گردد سنگها رهبر نهیم

گوش زی فرمان صاحب حرمت و دولت نهیم
پای را بر شاهراه شرع پیغمبر نهیم

عقل را اگر نقل باید گو چو مردان کسب کن
گر گنه از کور زاید جرم چون بر کر نهیم

خواجهٔ جانیم از آن از خودپرستی رسته‌ایم
نفس اگر میزر بجوید حکمش از معجر نهیم

هر خسی واقف نگردد بر نهاد کار ما
غایب و حاضر چه داند ما کجا محضر نهیم

تا بدین دلق ای برادر در سنایی ننگری
عطر از عود آن گهی آید که بر آذر نهیم

دیدهٔ بیدار باید تا بینند نظم او
تیر همت را به پای عقل کافی بر نهیم

بر سر معلوم خود خاک قناعت گستریم
راه چون معلوم باشد نک به دیده بر نهیم

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#560 | Posted: 27 Jun 2014 18:52
در مدح خواجه معین الدین ابونصر احمدبن فضل غزنوی




عقل محرم تا بود دستور سلطان بدن
کی به ناواجب رود فرمان جان در ملک تن

جان جهانی لشکر عالی نسب دارد همی
هر یکی با کار و باری در جهان خویشتن

ساخته میران این لشکر ز روی مرتبت
شمع اوباشان خود را ز افسر شاهان لگن

شرم دارند ار نهند از تابش زهره کلاه
ننگ دارند ار کنند از عکس پروین پیرهن

بی‌تکلف مرکبانی آوریده زیر ران
کآفتاب انگیر باشد نعلشان در تاختن

طوطیان معنوی پرند در باغ فلک
در تماشاگاهشان مهد فلک کمتر چمن

سیر ایشان خسته کرده پای سیاحان عرش
لفظ ایشان بسته دست خازنان ذوالمنن

صوتشان راهست حیران گشته بی‌انگشت گوش
حرفشان را هست سرگردان زبان اندر دهن

با همه شاهنشهی عقل معظم را رهی
با همه بت چهرگان جان مقدس را شمن

ان دو والا هر دو چون شاه و وزیر اندر جسد
وزن دو والی هر دو چون دستور و سلطان در بدن

کرده اندر بزمگه نفس ارادی را قدح
ساخته در رزمگه روح طبیعی را مجن

نفس بی‌توقیعشان افگنده در صحرای «لا»
جسم بی‌منشورشان افتاده در دریای «لن»

بر فلک مشهور کار و بارشان در هر درج
در زمین مذکور نام و بانگشان در هر وطن

پیش تخت و بارگاه هر دو اندر صف زده
کارداران کلام و پرده‌داران سخن

هر زمان گویند این دستور کروبی نژاد
شاه روحانی نسب را در میان انجمن

گر همی خواهی که گیرد ملک تو بر تو قرار
هم نگردند این پری‌وشها به پیشت اهرمن

خدمت عالی معین‌الدین والدنیا گزین
چنگ در فضل ابونصر احمدبن فضل زن

آن خداوندی که لطف و لفظ او را بنده‌اند
در یمن نجم یمن واندر عدن در عدن

آن جهانداری که شاگردان عزمش گشته‌اند
بادهای سهمناک و بحرهای موج زن

گر قبول عدل او یابد گه جنبش هوا
همچو روی آب روی آسمان گیرد شکن

خاک را در ساکنی گر حلم او تمکین دهد
کی تواند گرد ازو انگیخت باد کوه کن

ور فتد بر خاک تیره عکس رای روشنش
نیک‌تر تابد کمین‌تر ریگش از نجم پرن

بی‌برات فضل او دری نزاید از صدف
بی‌جواز خلق او مشکی نخیزد از ختن

از برای خدمت او گر نبودی خلق او
کوژ بالا آمدندی بر زمین خلق زمن

شادباش ای آنکه اندر فرودین خشم تو
در کف بدخواه تو الماس گردد نسترن

دیر زی ای آنکه اندر فر ماه لطف تو
شعلهٔ آتش شود در مجلست شاخ سمن

بی‌رضایت مرغ اگر بر شاخ دستانی زند
ز آتش خشم تو بر وی شاخ گردد باب زن

در عرین گر شیر بیند آهو از انصاف تو
نرم نرم از بیم آهو شیر بگذارد عرن

مهر جوزا را همی سازد از آن معراج خویش
تا شود فرقش مگر با نعل اسب مقترن

مردهٔ بدخواه اگر بیند گشاده طبع تو
از شتاب خندهٔ تو خرقه گرداند کفن

تا زیادت کرد تشریف تو سلطان جهان
کاخهای بد سگالت شد چو اطلال و دمن

سرفرازی چون ترا زیبا بود در مملکت
خلعت سلطان اعظم خسرو گردون شکن

شد شهاب چرخ بر تشبیه کلکت مبتلا
گشت تاج هور بر شکل دواتت مفتتن

دست دستوری چو تو بر هر دو تا والی بود
اندرین هر دو بود ملک دو سلطان مرتهن

نفس کلی راوی کلکت بود بی‌حرف و صوت
چون کنی مر امتحان عقلها را ممتحن

روی تو چون ماه و دستت چون اثیر و کلک تو
چون شهابی گشته‌اند ملک تو شیطان فگن

آدمی اندر فرایض فر تو جوید ز رب
وز خدا لطفت همی خواهد فرشته در سنن

خضر اگر در انتهای عمر خورد آب حیات
بد ترا ز ابتدا آب حیات اندر لبن

مونس تو دیدهٔ روحانیان زیبد همی
ور چه با روحانیان هرگز نه پیوندد وثن

از تو آموزد جوانمردی جوانمردی از آنک
با جوانمردی رود در ملک تو هر پیرزن

از برای گوهر والا و اصل پاک تست
سنگهای آستانت قبله‌های ما و من

چون شوند از عکس باده ساقیانت لعل پوش
مجلس از بالای ایشان همچو باغ از نارون

از بهشت آرند تحفه لعل‌پوشان ترا
سبزپوشان بهشتی دسته‌های یاسمن

ای چو عیسی غیب پیش و همت استاده به پای
مردهٔ غم زنده گردد گر که بگشایی دهن

بر خدای ار خاطر این بنده اندر کل کون
جز بت مدح ترا بودست هرگز برهمن

شعر من چون چادر مریم مستمر گشته بود
من به کنجی در همی خوش خوش همی خوردم حزن

کشف آن چادر درین مجلس فتاد از بهر آنک
چادر مریم بر عیسی بسی دارد ثمن

تا نباشد گوی جهل اندر بر چوگان عقل
تا نباشد مرکب تحقیق در میدان ظن

نیکخواهت باد چون تحقیق بر راه طرب
بدسگالت باد چون ظن در بیابان محن

باد جولان تو در میدان عشرت با بتی
کش بود چوگان زلف اندر بر گوی ذقن

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 56 از 101:  « پیشین  1  ...  55  56  57  ...  100  101  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites