تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی

صفحه  صفحه 64 از 101:  « پیشین  1  ...  63  64  65  ...  100  101  پسین »  
#631 | Posted: 2 Jul 2014 00:42
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۶




زیر دام عشوه تا چند ای سنایی دم زنی
گاه آن آمد یکی کاین دام و دم بر هم زنی

از دم خویشی تو دایم مانده اندر دام دیو
گر برون آیی ملک گردی و جام جم زنی

با تو اندر پوست باشد بی‌گمان ابلیس تو
تا تو اندر عشق دم در خانهٔ آدم زنی

چون نگفتی لا مگو الله و اثباتی مکن
گر قدم در کوی نفی خود نهی محکم زنی

گویی الاالله و آنگاهی ز کوته دیدگی
گه رقم بر علم و گاهی تکیه بر عالم زنی

در نهاد تو دو صد فرعون با دعوی هنوز
تو همی خواهی که چون موسا عصا بر یم زنی

از مراد خود تبرا کن اگر خواهی که تو
در میان بی‌مرادان یک نفس بی غم زنی

چون ولایتها گرفت اندر تنت دیو سپید
رستم راهی گر او را ضربت رستم زنی

کی دهد عیسا ترا از جوی عین‌السلوی آب
چون تو عمدا آتش اندر چادر مریم زنی

نشنود گوش تو هرگز صوت موسیقار عشق
تا تو در بزم مراد خویش زیر و بم زنی

پای بیرون نه ز گلزار و به گلزار اندر آی
تا به دست نیستی با پاکبازان کم زنی

عشق خرگه کی زند اندر هوای سر تو
تا تو خرگه زیر جعد زلف خم در خم زنی

حال را با قال همره کن تو اندر راه عشق
ورنه چون بی‌مایگان تا کی دم مبهم زنی

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#632 | Posted: 2 Jul 2014 00:42
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۷




بیا تا اهل معنی را درین عالم به غم بینی
بیا تا لطف ربانی و احسان و کرم بینی

بیا تا سوز مشتاقان و راه بی‌دلان بینی
ز اوتادان و ابدالان علم اندر علم بینی

همه صحرای روحانی پر از مردان حق بینی
ز صوت و ذوق داوودی همه جانها خرم بینی

ازین زندان سلطانی دل و جان را دژم یابی
ز شادی جان هر مومن چو بستان ارم بینی

گهی جنات اعلا را مکان خویشتن بینی
گهی خود را در آن میدان بدان مردان به هم بینی

نبینی در مسلمانی به جز رسمی و گفتاری
ز افعال مسلمانان درین مردان رقم بینی

برفتند از جهان یکسر همه مردان درین کشته
کنون آفاق سرتاسر همه ظلم و ستم بینی

چه بویی سوی این میدان چه گردی گرد این زندان
چه بندی دل درین ایوان که چندین دردو غم بینی

جهان را سیرت و آیین چنینست ای مسلمانان
که مردان حقیقت را درین عالم دژم بینی

نبینی هیچ مردی را که با وی صدق همراهست
اگر بینی چنان بینی که گرگی در حرم بینی

چگونه مرد با تحقیق روی خویش بنماید
کزان تحقیق‌ها حالی تو لا یابی و لم بینی

حرام اندر کدام آیین حلالست ای مسلمانان
حرامی را سلم خوانی ز قسام این قسم بینی

نترسی هیچ از ایزد نپرسی هیچ از عدلش
ولیکن راحت و شادی تو از سود و سلم بینی

بدین زندان خاموشان یکی از چشم دل بنگر
که آنجا صدهزاران کس ندیم صد ندم بینی

نه آنجا مهتری باشد نه آنجا کهتری باشد
نه آنجا سروری باشد نه خیل و نه حشم بینی

نه ملک روم وری بینی نه رطل و جام می بینی
نه طبل و نای و نی بینی نه بانگ زیر و بم بینی

نه داد عادلان ماند نه ظلم ظالمان ماند
نه جور جابران ماند نه مخدوم و خدم بینی

به زیر سنگ و گل بینی همه شاهان عالم را
کجا آن روز در گیتی ملوکان عجم بینی

جوانان را زبون بینی زمین دریای خون بینی
چنان دلبر هزاران بیش در زیر قدم بینی

نخواهد بودن این حالت بترسید ای مسلمانان
چو این مشکل بیان گردد کجا زلف صنم بینی

سنایی خود یکی بنگر که فردا چون بود حالت
ازین گفتار بی معنی بسی در دیده نم بینی

مگر فضلی کند ایزد کزین حالت رها گردی
وگر نه با چنین خصلت نجات خویش کم بینی

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#633 | Posted: 2 Jul 2014 00:45
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۸




دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینی
یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی

جهانی کاندرو هر دل که یابی پادشا یابی
جهانی کاندرو هر جان که بینی شادمان بینی

درو گر جامه‌ای دوزی ز فضلش آستین یابی
درو گر خانه‌ای سازی ز عدلش آستان بینی

نه بر اوج هوا او را عقابی دل شکر یابی
نه اندر قعر بحر او را نهنگی جان ستان بینی

اگر در باغ عشق آیی همه فراش دل یابی
وگر در راه دین آیی همه نقاش جان بینی

گهی انوار عرشی را ازین جانب مدد یابی
گهی اشکال حسی را ازین عالم بیان بینی

سبک رو چون توانی بود سوی آسمان تا تو
ز ترکیب چهار ارکان همی خود را گران بینی

اگر صد قرن ازین عالم بپویی سوی آن بالا
چو دیگر سالکان خود را هم اندر نردبان بینی

گر از میدان شهوانی سوی ایوان عشق آیی
چو کیوان در زمان خود را به هفتم آسمان بینی

درین ره گرم رو می‌باش لیک از روی نادانی
نگر نندیشیا هرگز که این ره را کران بینی

وگر زی حضرت قدسی خرامان گردی از عزت
ز دارالملک ربانی جنیبتها روان بینی

ز حرص و شهوت و کینه ببر تازان سپس خود را
اگر دیوی ملک یابی وگر گرگی شبان بینی

ور امروز اندرین منزل ترا جانی زیان آمد
زهی سرمایه و سودا که فردا زان زیان بینی

زبان از حرف پیمایی یکی یک چند کوته کن
چو از ظاهر خمش گردی همه باطن زبان بینی

گر اوباش طبیعت را برون آری ز دل زان پس
همه رمز الاهی را ز خاطر ترجمان بینی

مرین مهمان علوی را گرامی دار تا روزی
چو زین گنبد برون پری مر او را میزبان بینی

به حکمتها قوی پر کن مرین طاووس عرشی را
که تا زین دامگاه او را نشاط آشیان بینی

نظرگاه الاهی را یکی بستان کن از عشقی
که در وی رنگ و بوی گل ز خون دوستان بینی

که دولتیاری آن نبود که بر گل بوستان سازی
که دولتیاری آن باشد که در دل بوستان بینی

چو درج در دین کردی ز فیض فضل حق دل را
مترس از دیو اگر به روی ز عصمت پاسبان بینی

ز حسی دان نه از عقلی اگر در خود بدی یابی
ز هیزم دان نه از آتش اگر در وی دخان بینی

بهانه بر قضا چهی چو مردان عزم خدمت کن
چو کردی عزم بنگر تا چه توفیق و توان بینی

تو یک ساعت چو افریدون به میدان باش تا زان پس
به هر جانب که رو آری درفش کاویان بینی

عنان گیر تو گر روزی جمال درد دین باشد
عجب نبود که با ابدال خود را همعنان بینی

خلیل ار نیستی چه بود تو با عشق آی در آتش
که تا هر شعله‌ای ز آتش درخت ارغوان بینی

عطا از خلق چون جویی گر او را مال ده گویی
به سوی عیب چون پویی گر او را غیب‌دان بینی

ز بخشیدن چه عجز آید نگارندهٔ دو گیتی را
که نقش از گوهران دانی و بخش اختران بینی

ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد
که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی

چو جان از دین قوی کردی تن از خدمت مزین کن
که اسب تازی آن بهتر که با بر گستوان بینی

اگر صد بار در روزی شیهد راه حق گردی
هم از گبران یکی باشی چو خود را در میان بینی

امین باش ار همی ترسی ز مار آن جهان کز تو
به کار اینجا امین باشی ز مار آنجا امان بینی

هوا را پای بگشادی خرد را دست بر بستی
گر آنرا زیر کام آری مرین را کامران بینی

تو خود کی مرد آن باشی که دل را بی هوا خواهی
تو خود کی درد آن داری که تن را در هوان بینی

که از دونی خیال نان چنان رستست در چشمت
که گر آبی خوری در وی نخستین شکل نان بینی

مسی از زر بیالودی و می لافی چه سود اینجا
که آن گه ممتحن گردی که سنگ امتحان بینی

نقاب قوت حسی چو از پیش تو بردارند
اگر گبری سقر یابی وگر مومن جنان بینی

بهشت و دوزخت با تست در باطن نگر تا تو
سقرها در جگر یابی جنانها در جنان بینی

امامت گر ز کبر و حرص و بخل و کین برون ناید
به دوزخ دانش از معنی گرش در گلستان بینی

وگر چه طیلسان دارد مشو غره که این آنجا
یکی طوقیست از آتش که آنرا طیلسان بینی

به چشم عافیت بنگر درین دنیا که تا آنجا
نه کس را نام و نان دانی نه کس را خانمان بینی

یکی از چشم دل بنگر بدین زندان خاموشان
که تا این لعل گویا را به تابوت از چه سان بینی

نه این ایوان علوی را به چادر زیب و فر یابی
نه این میدان سفلی را مجال انس و جان بینی

سر زلف عروسان را چو برگ نسترن یابی
رخ گلرنگ شاهان را به رنگ زعفران بینی

بدین زور و زر دنیا چو بی عقلان مشو غره
که این آن نوبهاری نیست کش بی‌مهرگان بینی

که گر عرشی به فرش آیی و گر ماهی به چاه افتی
وگر بحری تهی گردی وگر باغی خزان بینی

یکی اعضات را حمال موران زمین یابی
یکی اجزات را اثقال دوران زمان بینی

چه باید نازش و بالش بر اقبالی و ادباری
که تا بر هم زنی دیده نه این بینی نه آن بینی

سر الب ارسلان دیدی ز رفعت رفته بر گردون
به مروآ تا کنون در گل تن الب ارسلان بینی

چه باید تنگدل بودن که این یک مشت رعنا را
همی باد خداوندی کنون در بادبان بینی

که تا یک چند از اینها گر نشانی باز جویی تو
ز چندان باد لختی خاک و مشتی استخوان بینی

پس آن بهتر که از مردم سخن ماند نکو زیرا
که نام دوستان آن به نیک از دوستان بینی

بسان علت اولا سخن ران ای سنایی زان
که تا چون زادهٔ ثانی بقای جاودان بینی

وگر عیبت کند جاهل به حکمت گفتن آن مشنو
که کار پیر آن بهتر که با مرد جوان بینی

حکیمی گر ز کژ گویی بلا بیند عجب نبود
که دایم تیر گردون را وبال اندر کمان بینی

به رای و عقل معنی را تویی راوی روایت کن
که معنی دان همان باشد کش اندر دل همان بینی

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#634 | Posted: 2 Jul 2014 00:46
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۹ - در جواب شعر فضل بن یحیی و عذرخواهی از رفتن و منع صاعد از آمدن




فضل یحیاست بر ضعیف و قوی
فضل یحیای صاعد هروی

پادشاه قضات و خواجهٔ شرع
که چو صدرست و دیگران چو روی

از صعود حیات و فضل دلش
نیست جز صورت صراط سوی

پیش ادراک خاطر علویش
محو شد نحو بوعلی نسوی

شعر و خطش ز نور و از ظلمت
قلب شیعی و قالب اموی

شعر و خطش بدیدم و گفتم
تن یزیدی چراست جان علوی

گر نبودی بیان او که شدست
فلک و کوکب و رشید غوی

ورنه از رنگ خط و معنی شعر
شدمی هم در آن زمان ثنوی

یکی او ببرد ازین خادم
پنجی و چاری و سه‌ای و دوی

ای که سنگ هنگ نیست ترا
چون خس از باد خوی یافه دوی

به زیارت به سوی مشتی دون
کعبهٔ کعبتین نه ای چه شوی

به هوا سوی کس نشاید رفت
از پی دین روا بود که روی

نخرامد به خاصه در معراج
سوی قارون رکاب مصطفوی

کی شوم چون تو گرچه گویم شعر
کی رسد زال در کمال زوی

گر چه با زر و زندگی بشود
آهن از آهنی و جو ز جوی

تا بود نطق جبرییل به جای
چون کند پشه‌ای در آب دوی

من به گرد تو خود نیارم گشت
زان که من چشم دردم و تو ضوی

گفتی آیم میا که گر آیی
سوی من با تواضع نبوی

ندی ینزل الله اندر شهر
حنبلی‌وار در دهم بنوی

که دریغست گوش و چشم کرام
به هوا بینی و هوس شنوی

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#635 | Posted: 2 Jul 2014 00:48
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۰ - در مدح بهرامشاه




نه از اینجا نه از آنجا دل من برد مهی
زین گهر خنده نگاری و شکر بوسه شهی

زین جهانساز ظریفی و جهانسوز بتی
زین جگر خوار شگرفی و دلاویز مهی

مه که باشد که همی هر شب و هر روز کند
آفتابش رهی و کوکب سیاره خهی

دید رضوان به خرابیش ز یک روز چو گنج
به عجب گفت همی کینت نکو جایگهی

زان رخ و زلف شب و روز نماینده رخش
روز عید و شب قدر از حرکات کلهی

گفتی آن هر شکن از زلف بر آن عارض او
توبه‌ای بود برو از همه سوها گنهی

دل نازک به یکی طفل سپردم که نماند
نیز در دستم از آن پس جز لاحوال واهی

دل و جان را زخم و حلقهٔ او با رخ او
صدهزاران ره وانگه خطر صدر رهی

از بس اندیشهٔ زلفینش به غم در پوشید
دل و چشمم ز دو زلفش سیهی بر سیهی

دیده با چهرهٔ او کرد حریفی تا من
در میان دو رخش دارم بر پادشهی

گر چه تاب گنهم نیست ولیک از پی او
دارم از محنت این دل ز محبت گنهی

چون بپیوست غمش با رحم هستی من
نیستی زادم ازو اینت قوی درد زهی

همچو جوزام بمانده ز غمش روی به روی
که نبینم همی آن روی چو مه مه به مهی

چار طبعند و نه افلاک که پایندهٔ حسن
نیست بر چهرهٔ او مر همه را پنج و دهی

گویم او را بروم گوید بر من بدو جو
ز این چنین کهدان کم گیر چو تو برگ گهی

هست چون آب زنخدانش چهی از بر اوی
کس ندیدست چنین نادره در هیچ گهی

آب دیدست همه خلق ز چه لیک به چشم
کس ندیدست بدین بلعجبی آب چهی

نور زاید همی از چاه زنخدانش نه آب
دارد آن چه مگر از چشمهٔ خورشید رهی

بسر او سنایی به نکویی و به عدل
نه چنو دیده به عالم نه چو بهرامشهی

پادشاهی که به هفت اقلیم از پنجم چرخ
همچنو دیدهٔ بهرام ندیدست شهی

ربعی از کشور او وز همه گردون حشری
رعبی از هیبت او وز همه عالم سپهی

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#636 | Posted: 2 Jul 2014 00:49
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۱ - در مدح بهرامشاه




چرا چو روز بهار ای نگار خرگاهی
بر این غریب نه بر یک نهاد و یک راهی

گهی به لطف چو عیسا مرا کنی فلکی
گهی به قهر چو یوسف کنی مرا چاهی

گهی به بوسه امیرم کنی به راهبری
گهی به غمزه اسیرم کنی به گمراهی

گه از مسافت با روغنی کنی آبی
گه از لطافت با کهربا کنی کاهی

به دست رد و قبول تو چون به دست کریم
عزیز و خوارم چون سیم قل هو الاهی

به مار ماهی مانی نه این تمام و نه آن
منافقی چکنی مار باش یا ماهی

ندیده میوه‌ای از شاخ نیکوییت وز غم
شکوفه‌وار شدم پیر وقت برناهی

به نوک غمزهٔ ساحر مباش غره چنین
که هست خصم ستم ناوک سحرگاهی

از این شعار برون آی تا سوی دلها
بسان شعر سنایی شوی به دلخواهی

حدیث کوته کردم که این حدیث ترا
چو عمر دشمن سلطان نکوست کوتاهی

یمین دولت بهرامشاه بن مسعود
که هست چست بر او خلعت شهنشاهی

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#637 | Posted: 2 Jul 2014 00:51
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۲ - در مدح خواجه ابو یعقوب یوسف‌بن احمد




ای بنده به درگاه من آنگاه بر آیی
کز جان قدمی سازی و در راه درآیی

ای خواست جدا گردی چونان که درین ره
هم خواست نداند که تو خواهندهٔ مایی

ای سینه قدم ساخته جان نیز برافشان
بر مژدهٔ این نکته که گفتم تو مرایی

با قرب من آنگاه قرین گردی کز دل
از جاه فرود آیی و در چاه درآیی

ای عاصی چون وقت عصات آمده بنشین
پیش چو خودی از چه عصاوار بپایی

بخشنده چو ماییم ز ما بین که حقیقت
ننگ‌ست به جز بر در بخشنده گدایی

ای دیده غذاساخته از بهر لقا را
بی‌دیده شو از گریه چو مشتاق لقایی

زین بیم اگر آب همی باری ازین پس
جان باز که صعبست پس از وصل جدایی

خواهی که رها گردی ازین بیم مرا خوان
در جمع فقیه‌الامم از بهر رهایی

خورشید زمین یوسف احمد که ز خاطر
حل کرد همه مشکل تقدیر سمایی

آن شاه امامان که عروسان سخن را
از تربیت اوست به هر روز روایی

از قدر اثیری شد وز طبع محیطی
از حلم زمینی شد وز لطف هوایی

خواهند که باشند چنو بر سر منبر
بی‌دانش و بی‌خرده امامان قضایی

آری ز پر این هر دو پرانند ولیکن
از جغد ندیدست کسی فر همایی

یارب که مبادیش فنایی که زمانه
ناورده چنو نادره در دار فنایی

شادی کن ازین پیر تو ای شمع جوانان
در بار که از اصل تو هم زان در یایی

آفاق پر از گوهر و در کن چو برادر
کز علم و سخا حیدری و حاتم طایی

حقا که ز زیب سخن و زین جمالت
ختمست در القاب تو زین العلمایی

چون حکم مقدر به گه بخشش رویی
چون عمر گذشته به گه بخل قفایی

چون عمر خطاب سر سنت و دینی
چون حیدر کرار در علم و سخایی

از خاک درنگی تو و از باد لطافت
از آتش نوری تو و از آب صفایی

از منقبت و رای مصابی و مصیبی
وز مکرمت و بخت صبیئی و صبایی

پس حمد کرا زیبد کز زیب عبادت
بیمار گنه را تو چو الحمد شفایی

پس درد کجا ماند در دیدهٔ دانش
چون دیدهٔ او را ز لطیفی تو دوایی

شرع از تو همی بالد کز آب عنایت
اندر چمن فایده با نشو و نمایی

گر چرخ فلک خصم تو باشد تو به حجت
با چرخ بکوشی به همه حال و برآیی

صد مجلس پر در کنی ای گوهر دانش
چون آن دو بسد را به عبارت بگشایی

صد نرگس پر ژاله کنی ای چمن فضل
گر غنچه صفت لب به سخن باز نمایی

جانها به سوی دار بقا رفتن سازند
چون ساز سخن باشدت از دار بقایی

این قاعدهٔ دانش ازین مایهٔ اندک
جان تو و حقا که خداییست خدایی

بخت تو همی ماند از علم چو گردون
عالی شود از تربیت ملک علایی

خورشید شریعت شدی و ناصح و حاسد
گفت این و رهی داد برین گفت گوایی

مجدود شد و یافت سنا نزد تو بی‌شک
از جود تو و جاه تو مجدود سنایی

تا عالم روحی نشود عالم جسمی
تا مردم پخته نکند خام درآیی

چندانت بقا باد که از عالم جسمی
تا عالم روحی به کف پای بسایی

هر روز نوت خلعت تو منبر دولت
تابندهٔ کافی تو در مدح سرایی

هر روز عروسیت فرستد ز ثنا لیک
چونان که بخوانیش نه چونان که بکایی

یکتا و دو تا گردد در مدحت و خدمت
یابد اگر از جود تو دستار دوتایی

این عاریتیهاست ملک بر تو و بر ما
از لطف نگهدارد ایمان عطایی

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#638 | Posted: 2 Jul 2014 00:56
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۳ - این چند بین را فضل بن یحیی بن صاعد هروی به سنایی فرستاد و در آن درخواست دیدار کرد




هستی به حقیقت ای سنایی
در دیدهٔ عقل روشنایی

مقبول همه صدور گشتی
این کار تو نیست جز خدایی

آیم بر تو به طبع زیراک
دانم که به نزد من نیایی

لیکن چکنم چگونه آیم
چون نیست خبر که تو کجایی

معذورم اگر که می‌فرستم
نزدیک تو شعر ای سنایی

هر کس که برد به بصره خرما
بر جهل خود او دهد گوایی

چون آمده‌ای مرو ازیراک
ما را چو دو دیده می ببایی

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#639 | Posted: 2 Jul 2014 00:58
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۴




ای خواجه ترا در دل اگر هست صفایی
بر هستی آن چون که ترا نیست گوایی

گر باطنت از نور یقینست منور
بر ظاهر تو چون که عیان نیست صفایی

آری چو بود صورت تحقیق چو تلبیس
بیدار شو از هرچه صوابی و خطایی

دعوی که مجرد بود از شاهد معنی
باطل شودش اصل به چونی و چرایی

گر شاهد وقت تو بود حشمت و نعمت
بیمار دلت را نبود هیچ شفایی

کاین حشمت و نعمت دو حجایند یقین‌دان
کاندر دو جهان زین دو بتر نیست بلایی

این هست وجودش متعلق به مجازی
و آن هست حصولش متولد ز ریایی

تا این دو رفیق بد همراه تو باشند
هرگز نبود خواجه ترا راه به جایی

تو بسته شده در گره آز شب و روز
وز دست هوا خورده به ناکام قفایی

بفروخته دین را به یکی گرده و کرده
پوشیده تن خویش به رنگی و عبایی

بویی نرسید به مشامت ز حقیقت
همچون سگ دیوانه به هر گرد سرایی

در دعوی مطلق چو رسولی شده مرسل
در لفظ به هر ساعت چونی و چرایی

تا جسم و دلت هست به هم هر دو مرکب
نایدت زد و برد قبایی و کلایی

تا زین تن آلوده برون ناید کبرت
حاصل نشود بهر خدا هیچ رضایی

بیرون کن ازین خانهٔ خاکی دل خود را
وآن گه ز دلت ساز تو ارضی و سمایی

گر خاطر اوهام برنده شود از خلق
بر خالق خود گوید بی مثل ثنایی

ار حق به جز از حق نکند هیچ قبولی
وندر خور خود خواهد ملکی و عطایی

آن دل که بدین سان بود اندر ره توحید
حقا که بود موقن و باقی به بقایی

در حوصلهٔ تنگ تو زین بیش نگنجد
این هدیه چو دادند نخواهند جزایی

کاین فضل الاهی بود اندر ره توحید
وندر ره توحید چنین جوی بهایی

شونیست شو از خویش و میندیش کزان پس
یکسان شمری هر دو: جفایی و وفایی

اندر صفتت نیست چه نامی و چه ننگی
بر بام خرابات چه جغدی چه همایی

گر نزد سنایی بشدی خلقت اول
از دیده نمودی ره تحقیق سنایی

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#640 | Posted: 6 Jul 2014 00:06 | Edited By: armita0096

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿



ذات رومی محرم آمد پاک دل کرباس را
امتحان واجب نیامد سفتن الماس را

تو کمان راستی را بشکنی در زیر زه
تیر مقصود تو کی بیند رخ برجاس را

موج دریا کی رسد در اوج صحرای خضر
در بیابان راه کمتر گم کند الیاس را

گر هوا را می‌نخواهی دیبه را بستر مکن
دانه‌ها را می نسنگی سنگ بر زن طاس را

از یکی رو ای اخی پیش ریاست می‌روی
وز دگر سو ای ولی می‌پروری ریواس را

بر مخندان بر درر آب رخ لبلاب را
بر مگریان بر خرد چشم سر سیواس را

از برای پاکبازی چاک بر زن پیله را
وز برای خاکبازی خاک برزن پاس را

تا گران حنجر شوی در صومعهٔ تحقیق باش
چون سبک‌سر تر شوی لاحول کن خناس را

گر هوا را چون سکندر سد همی سازی چه سود
چون سکندر هر زمان در سینه کن احواس را

بی بصر چون نرگس اندر بزم نااهلان مشو
رتبت مردم نباشد مردم اجباس را

رو آن داری که از بر بربیاری یک زمان
آن گروه بد که غارت می‌کنند انفاس را

رنگرز را گر کمال جهد و جد باشد رواست
که به کوشش مدتی احمر کند الماس را

چون ضمانی می‌دهی در حق خود مشهور ده
و آنچه ثابت می‌کند حجت بود قرطاس را

از برای کشتنی می‌کند بینی پای را
وز برای خوشه دزدی تیز داری داس را

تا تهی باشد به پیش پردلان خالی مباش
آتش افزایی چو خالی می‌کشی دستاس را

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
صفحه  صفحه 64 از 101:  « پیشین  1  ...  63  64  65  ...  100  101  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites