تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی

صفحه  صفحه 7 از 101:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  100  101  پسین »  
#61 | Posted: 29 Jul 2012 11:01


چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست
تا درد عاشقی نچشد مرد مرد نیست

آغاز عشق یک نظرش با حلاوتست
انجام عشق جز غم و جز آه سرد نیست

عشق آتشی ست در دل و آبی ست در دو چشم
با هر که عشق جفت ست زین هر دو فرد نیست

شهدیست با شرنگ و نشاطی‌ست با تعب
داروی دردناکست آنرا که درد نیست

آنکس که عشق بازد و جهان بازد و جهان
بنمای عاشقی که رخ از عشق زرد نیست
     
#62 | Posted: 29 Jul 2012 11:01


معشوقه از آن ظریفتر نیست
زان عشوه‌فروش و عشوه خر نیست

شهریست پر از شگرف لیکن
زو هیچ بتی شگرف‌تر نیست

مریم کده‌ها بسیست لیکن
کس را چو مسیح یک پسر نیست

فرزند بسیست چرخ را لیک
انصاف بده چنو دگر نیست

آن کیست که پیش تیر بالاش
چون نیزه همه تنش کمر نیست

چون او قمری قمار دل را
در زیر ولایت قمر نیست

شمشیرکشان چشم او را
جز دیدهٔ عاشقان سپر نیست

آن کیست کز آفتاب رویش
چون کان همه خاطرش گهر نیست

در تاب دو زلفش از بلاها
یارب زنهار تا چه در نیست

از بلعجبان نیایدش روی
رویش گویان که روی گر نیست

سم زهر بود به لفظ تازی
زو هیچ خطیر با خطر نیست

دندان و لب چو سین و میمش
این نادره بین که جز شکر نیست

در عشق و بلاش جان و دل را
حقا که جز از حذر حذر نیست

شادی و غمست عشق و ما را
غم هست ولیک آن دگر نیست

از رد و قبول دلبران را
چه سود که هیچ بی‌جگر نیست

او سیم‌بر است و سیم زی او
گر زر نبود ترا خطر نیست

ما را چه ز سیم او که ما را
روی چو زرست و روی زر نیست

حقا که ظریف روزگاران
گر هست حریف ما دگر نیست

ما را کلهی نهاد عشقش
کان بر سر هیچ تاجور نیست

اندر طلبش سوی سنایی
غم تاج سرست و درد سر نیست
     
#63 | Posted: 29 Jul 2012 11:02


جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست
تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست

ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم
زان که در هجر دلارامم مرا آرام نیست

ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بود
عاشقی ورزیم و زین به در جهان خودکام نیست

دام دارد چشم ما دامی نهاده بر نهیم
کیست کو هم بسته و پا بستهٔ این دام نیست
     
#64 | Posted: 29 Jul 2012 11:02


جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیست
سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست

امروز منم عاشق بی مونس و بی‌یار
فریاد همی خواهم و فریاد رسم نیست

در عشق نمی‌دانم درمان دل خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست

خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست

هر شب به سر کوی تو آیم متواری
با بدرقهٔ عشق تو بیم عسسم نیست

گویی که طلبکار دگر یاری رو رو
آری صنما محنت عشق تو بسم نیست
     
#65 | Posted: 29 Jul 2012 11:03


عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست

هر چند نگه می‌کنم از روی حقیقت
یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست

تا پای تو از دایرهٔ عهد برون شد
در هستی خویشم به سر تو که سری نیست

بر تو بدلی نارم و دیگر نکنم یاد
هر چند که آرام تو جز باد گری نیست

در بند خسی وین عجبی نیست که امروز
اسبی که به کار آید بی داغ خری نیست

خصم به بدی گفتن من لب چه گشاید
من بنده مقرم که خود از من بتری نیست

بسیار جفا هات رسیدست به رویم
المنة الله که ترا دردسری نیست

بسیار سمرهاست در آفاق ولیکن
دلسوزتر از عشق من و تو سمری نیست

بسیار گذر کرد در آفاق سنایی
افتاد به دام تو و از تو گذری نیست
     
#66 | Posted: 29 Jul 2012 11:04



کار دل باز ای نگارینا ز بازی در گذشت
شد حقیقت عشق و از حد مجازی در گذشت

گر به بازی بازی از عشقت همی لافی زدم
کار بازی بازی از لاف و بازی در گذشت

اندک اندک دل به راه عشقت ای بت گرم شد
چون ز من پیشی گرفت از اسب تازی در گذشت

سودکی دارد کنون گر گوید ای غازی بدار
تیر چون از شست شد از دست غازی در گذشت

چشم خونخوار تو از قتال سجزی دست برد
زلف دلدوز تو از طرار رازی در گذشت

گر چه کشمیریست آن سیمین صنم از حسن خویش
از بت چینی و ماچین و طرازی در گذشت

بی‌نیاز ار داشتی خوشدل سنایی را کنون
این نیاز و خوشدلی و بی‌نیازی در گذشت
     
#67 | Posted: 29 Jul 2012 11:05


سرگران از چشم دلبر دوش چون بر ما گذشت
اشک خون کردم ز غم چون بر من از عمدا گذشت

من ز غم رفتم ولی ترسیدم از نظاره‌ای
کاندرین ساعت برین ره حور یا حورا گذشت

گفت خورشید خرامان دیدم و ماه سما
کز تکبر دوش او ابر بر زهرهٔ زهرا گذشت

لولو لال همی بارم ز عشقش در کنار
کز کنارم ناگهان آن لولو لالا گذشت

با خط مشکین ز سیمین عارضی کایزد نهاد
مورچه گویی به عمدا بر رهی بیضا گذشت

آنچه بر جانم رسید از عشق آن سیمین صنم
صد یکی زان بالله ار بر وامق و عذرا گذشت

حلقهٔ زلفش بدی چون عروةالوثقی مرا
ای مسلمانان فغان کان عروةالوثقا گذشت

دین و دنیا گفتمی در بازم اندر کار عشق
کار من با او کنون از دین و از دنیا گذشت
     
#68 | Posted: 29 Jul 2012 11:05


زینهاد این یادگار از دست رفت
در غم تو روزگار از دست رفت

چون مرا دل بود با او برقرار
دل شد و با دل قرار از دست رفت

سیم و زر بودی مرا و صبر و هوش
در غم تو هر چهار از دست رفت

پای من در دام تو بس سخت ماند
گر نگیری دست کار از دست رفت

یار بودی مر مرا از روی مهر
یاری اکنون کن که یار از دست رفت

اینهمه خوارست کاندر عاشقی
چون سنایی صد هزار از دست رفت
     
#69 | Posted: 29 Jul 2012 11:07


عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت
دست ازین مشتی ریاست جوی دون بر سر گرفت

عالم پر گفتگوی و در میان دردی ندید
از در سلمان در آمد دامن بوذر گرفت

اینت بی همت که در بازار صدق و معرفت
روی از عیسا بگردانید و سم خر گرفت

سامری چون در سرای عافیت بگشاد لب
از برای فتنه را شاگردی آزر گرفت

نان اسکندر خوری و خدمت دارا کنی
خاک سیم از حرص پنداری که آب زر گرفت

بلعجب بازیست در هنگام مستی با فقر
کز میان خشک رودی ماهیان تر گرفت

سالها مجنون طوافی کرد در کهسار دوست
تا شبی معشوقه را در خانه بی مادر گرفت

آنچه از مستی و کوتاهی شبی آهنگ کرد
تا سر زلفش نگیرد زود ازو سر بر گرفت

خواجه از مستی شبی بر پای چاکر بوسه داد
تا نه پنداری که چاکر قیمت دیگر گرفت

زین عجایب تر که چون دزد از خزینت نقد برد
دیده‌بان کور گوش پاسبان کر گرفت

این مرقعها و این سالوسها و رنگها
امر معروفست کز وی جانها آذر گرفت

دیو بد دینست لیکن بر در دین ره زند
زهر ما زهرست لیکن معدنی شکر گرفت

ای سنایی هان که تا نفریبدت دیو لعین
کز فریب دیو عالم جمله شور و شر گرفت

هر دعا گویی که در شش پنج او دادی به خواب
چون سنایی هفت اختر ره ششدر گرفت
     
#70 | Posted: 29 Jul 2012 11:07


هر آن روزی که باشم در خرابات
همی نالم چو موسی در مناجات

خوشا روزی که در مستی گذارم
مبارک باشدم ایام و ساعات

مرا بی خویشتن بهتر که باشم
به قرایی فروشم زهد و طاعات

چو از بند خرد آزاد گشتم
نخواهم کرد پس گیتی عمارات

مرا گویی لباسات تو تا کی
خراباتی چه داند جز لباسات

گهی اندر سجودم پیش ساقی
گهی پیش مغنی در تحیات

پدر بر خم خمرم وقف کردست
سبیلم کرد مادر در خرابات

گهی گویم که ای ساقی قدح گیر
گهی گویم که ای مطرب غزل‌هات

گهی باده کشیده تا به مستی
گهی نعره رسیده تا سماوات

مرا موسی نفرماید به تورات
چو کردم حق فرعونی مکافات

چو دانی کاین سنایی ترهاتست
مکن بر روی سلامی خواجه هیهات
     
صفحه  صفحه 7 از 101:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  100  101  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites