تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی

صفحه  صفحه 70 از 101:  « پیشین  1  ...  69  70  71  ...  100  101  پسین »  
#691 | Posted: 20 Jul 2014 16:26

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


خواجه بفزود ولیکن بدرم
روی بفروخت ولیکن ز الم

میزبان بود ولیکن به رباط
نانم آورد ولیکن بدرم

دست بگشاد ولیکن در بخل
لب فروبست ولیکن ز نعم

مغز پر کرد ولیکن ز فضول
دل تهی کرد ولیکن ز کرم

خواجه رنجور ولیکن ز فجور
خواجه مشغول ولیکن به شکم

بس حریصست ولیکن به حرام
بس جوادست ولیکن به حرم

دولتش باد ولیکن بر باد
نعمتش باد ولیکن شده کم

جاودان باد ولیکن به سفر
ناتوان باد ولیکن به سقم

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

چون من بره سخن درون آیم
خواهم که قصیده‌ای بیارایم

ایزد داند که جان مسکین را
تا چند عنا و رنج فرمایم

صد بار به عقده در شود تا من
از عدهٔ یک سخن برون آیم

گفته بودی که جبه‌ای بدهم
وز تقاضای سرد تو برهم

چون بدیدم سخن مصحف بود
گفته بودی که حبه‌ای ندهم

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده‌ام
من هر چه دیده‌ام ز دل و دیده دیده‌ام

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#692 | Posted: 20 Jul 2014 16:27

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

از خلد برین یاد کنم روی تو بینم
وز فتنهٔ دین یاد کنم موی تو بینم

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


دی بدان رستهٔ صرافان من بر در تیم
پسری دیدم تابنده‌تر از در یتیم

زین سیه چشمی جادو صنمی طرفه چو ماه
بی‌نظیری که نظیریش نه در هفت اقلیم

با دلم گفتم ای کاشکی این میر بتان
کندی بر من بیچاره دل خویش رحیم

رفتم و چشمگکی کردم و شد بر سر کار
کودکک جلد بد و زیرک و دانا و فهیم

گفتم او را ز کجایی و بگو نام تو چیست
گفت از بلخم و نامست مرا قلب کریم

گفتم: ای جان پدر آیی مهمان پدر؟
گفت: چون نایم و رفتیم همی تا سوی تیم

هر دو در حجره شدیم آنگه و در کرده فراز
خوب شد آنهمه دشوار و شدم کار سلیم

دست شادی و طرب کردن و می خوردن برد
او چنان میر و منش راست بمانند ندیم

چون بشد مست و ز باده سر او گشت گران
کرد وسواس مرا در دل شیطان رجیم

گفتم او را که: سه بوسه دهی ای جان پدر
گفت: خواهی شش بگشای در کیسهٔ سیم

ده درم داشتم از گاه پدر مانده درست
کردم آن ده درم خویش بدان مه تسلیم

بند شلوارش بگشاده نگه کردم من
جفته‌ای دیدم آراسته با هر چه نعیم

سینه بر خاک نهاد آن بت باریک میان
تا به ماهی برسید از بر سیمینش نسیم

شکم و نافش چون قافله پرتو و پنیر
و آن سرین گاهش همچون شکم ماهی شیم

گنبدی از بر چون نقره برآورده سفید
کرده آن نقرهٔ سیمینش به الماس دو نیم

پاره‌ای بردم از این روغن ابلیس به کار
الف خویش نهان کردم در حلقهٔ میم

او به زیر من چون کبک که در چنگل باز
من بر آن گنبد او راست چو بر طور کلیم

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#693 | Posted: 20 Jul 2014 16:28

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


ای محمد نام و احمد خلق و محمودی شیم
محمدت را همچنان چون ملک را تیغ و قلم

بذل بی‌دستت نباشد همچو دانش بی‌خرد
مال با جودت نماند همچو شادی با ستم

روح را از رنجهای دل تهی کردی کنار
آز را از گنجهای جود پر کردی شکم

گر همی یک چند بی‌کام تو گردد دور چرخ
تا نباشی همچو ابر ای نایب دریا دژم

در وجود غم چنین بد دل چه باشی بهر آنک
کار اقبال تو می‌سازند در پردهٔ عدم

می‌کند از خانهٔ فضل الاهی بهر تو
تختهٔ تقدیر ایزد را ز تاییدت رقم

منگر این حال غم و اندیشه کز روی خرد
شادی صد ساله زاید مادر یک روزه غم

باش تا سر برزند خورشید اقبالت ز چرخ
تا جهانی را ببینی پیش خود چون من خرم

تا ببینی دشمنانت را به طوع و اختیار
پیش روی چون مهت چون چرخ داده پشت خم

باش تا دریای جودت در فشاند تا شود
صدهزاران شاعر از جود تو چون من محتشم

ای دو گوشت بر صحیفهٔ فضل فهرست خرد
وی دو دستت در کتاب جود سرباب کرم

با چنین فضلی که کردم قصد در گاهت ز بیم
خشک شد خون در تن امید چون شاخ بقم

آمدم سوی تو از بهر وعدهٔ بخششت
از عرقهای خجالت عرقها را داده نم

چون علم کی بود می پیشت چنین لیک از سخا
هم تو کردی بنده را اندر چنان مجلس علم

حلقه شد بر من جهان چون عقد سیصد در امید
تا درین سی روز دارم طمع آن سیصد درم

ریش در وعده مجنبان از سر حری بگوی
از پی دوری ره من زود یا «لا» یا «نعم»

تا بود مر بد سگالان را به طاعتها خلل
تا بود مر نیکمردان را به زلتها ندم

تا در آب و خاک و باد و آتش از بهر صلاح
گرمی و خشکی و سردی و تری باشد به هم

در هنرمندی چو سرو اندر چمن گاه نشاط
گاه از نزهت به بال و گاه از شادی به چم

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#694 | Posted: 20 Jul 2014 16:29

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


ما فرش بزرگی به جهان باز کشیدیم
صد گونه شراب از کف اقبال چشیدیم

آن جای که ابرار نشستند نشستیم
وان راه که احرار گزیدند گزیدیم

گوش خود و گوش همه آراسته کردیم
از بس سخن خوب که گفتیم و شنیدیم

از روی سخا حاصل ده ملک بدادیم
با اسب شرف منزل نه چرخ بریدیم

ناگاه به زد مقرعهٔ مرگ زمانه
ما نای روان رو سوی عقبی بدمیدیم

دیدیم که در عهدهٔ صد گونه وبالیم
خود را به یکی جان ز همه باز خریدیم

پس جمله بدانید که در عالم پاداش
آنها که درین راه بدادیم بدیدیم

دادند مجازات به بندی که گشادیم
کردند مکافات به رنجی که کشیدیم

ما را همه مقصود به بخشایش حق بود
المنةالله که به مقصود رسیدیم

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

گر تو به دو گانه‌ای ز ما پیشی
ما از تو به فضل و مردمی پیشیم

گر زر نبود ز خدمتت ما را
از سبلت تو به جو نیندیشیم

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


ای علایی ببین و نیک ببین
که زمانه ستمگریست عظیم

گه ز چوبی کند دمنده شنکج
گه ز گوساله‌ای خدای کریم

هر کرا فضل نیست نیم پشیز
به شتر وار ساو دارد و سیم

وانکه چون تیغ جان ربای از فضل
موی را چون قلم کند به دو نیم

به خدای ار خرانش بگذارند
بی دو دانگ سیه بر آخور تیم

اینهمه قصه و حکایت چیست
وینهمه عشوه و تغلب و بیم

به بهشت خدای نگذارند
بی زر و سیم طاعتی ز رحیم

شاعرانی که پیش ازین بودند
همه والا بدند و راد و حکیم

باز در روزگار دولت ما
همه مابون شدند و دون و لیم

به دو شعر رکیک ناموزون
که بخوانند ز گفتهای قدیم

کون فراخی حکیم و خواجه شود
چکند رنج بردن تعلیم

لاجرم حرمتی پدید آید
شاعران را به گرد هفت اقلیم

که به پنجاه مدحشان ممدوح
ندهد در دو سال نانی نیم

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#695 | Posted: 20 Jul 2014 16:29

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

گفت حکیمی که مفرح بود
آب و می و لحن و خوش و بوستان

هست ولیکن نبود نزد عقل
هیچ مفرح چو رخ دوستان

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

چند گویی که زحمتت کردم
تا نگردی ز من گران گران

به سر تو که دوستر دارم
زحمت تو ز رحمت دگران

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

منم آن مفلسی که کیسهٔ من
ندهد شادیی به طراران

سیم در دست من نگیرد جای
چون خرد در دماغ می خواران

مستی از صحبتم بپرهیزد
همچو خواب از دو چشم بیماران

من چنین آزمند نومیدم
از تو ای قبلهٔ نکوکاران

کافتاب امید را به فلکی
خشکسال نیاز را به باران

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#696 | Posted: 20 Jul 2014 16:30

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


ای به عین حقیقت اندر عین
باز کرده ز بهر دیدن عین

پیش عین تو عین دوست عیان
تو رسیده به عین و گویی این

چون تو آید ز عین تو همه تو
ایستاده چو سد ذوالقرنین

تا تو گویی تو آن نه تو تو تویی
آن تو از تو دروغ باشد و مین

کی مسلم بود ترا توحید
چون که اثبات می کنی اثنین

بیش تو زان میان به باطل و حق
چند گویی تفاوت ما بین

در یکی حال مستحیل بود
اجتماع وجود مختلفین

اول از پیش خویش نه قدمی
تا جدا گردد اصل مال از دین

نظر از غیر منقطع کن زانک
شاهد غیر در دل آور عین

چند گویی ز حال غیر که قال
قال بی‌حال عار باشد و شین

چون سنایی ز خود نه منقطعی
که حکایت کنی ز حال حسین

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

     
#697 | Posted: 20 Jul 2014 16:31

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


چنگری ای پارسا در عاشق مسکین به کین
تا ز بد فعلی چه داری بر مسلمانان یقین

من گنه کارم تو طاعت کن چه جویی جرم من
زان که من گویم بتر از من نیاید بر زمین

باز خواهد دست شاه و شیر جوید بیشه را
بوم را ویرانه سازد همچو سگ را پارگین

آنکه نشنیدست عدل عمر عبدالعزیز
لاجرم حجاج را خواند امیرالمومنین

مصطفا را یار بوبکرست اندر غار و بس
بولهب را باز بوجهلست یار و همنشین

«الخبیثات» و «خبیثین» گفت ایزد در نبی
تا بپرهیزند اهل «طیبات» و «طیبین»

عاجز آمد از مشیت زلت و عصیان تو
دفترت در دوده می‌مالد کرام‌الکاتبین

کس ز صوف و فوطه بی‌طاعت نیابد پایگاه
کی بجایی می‌رسد مردم ز ریش و پوستین

گوی برد از جمله مردم فوطه باف و نیل گر
عالمی را موی تابی گرددت زیر نگین

روی بنماید عروس دین ترا گر هیچ تو
با قناعت چون سنایی غزنوی گردی قرین

ای به دعوی بر شده بر آسمان هفتمین
وز ره معنی بمانده تا به حلق اندر زمین

آنکه را همت ز اجزای زمین بر نگذرد
چون سخن گوید ز کل آسمان هفتمین

چند از این دعوی درویشی و لاف عاشقی
ناچشیده شربت آن نازموده درد این

با هوای جسم رفتن در ره روحانیان
در لباس دیو جستن رتبت روح‌الامین

سر قلاشی ندانی راه قلاشان مرو
دیدهٔ بینا نداری راه درویشان مبین

کم سگال ار نیستی عاشق کزان در آز تن
مانده معنی را بجای و کرده صورت را گزین

ای برادر قصد ضحاک جفا پیشه مکن
تا نبینی خویشتن همبر به پور آبتین

جنت باقی کجا یابی و راه بی‌هوان
تا تو باشی در هوای جوی شیر و انگبین

باز ماندن بهتر آمد در سعیر سفلی آنک
جنت اعلا نخواهد جز برای حور عین

تا نگردی فانی از اوصاف این فانی صفت
بی نیازی را نبینی در بهشت راستین

پایت اندر طین دل بر نار باشد تا ترا
دیو نخوت گفت خواهد نار به باشد ز طین

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#698 | Posted: 20 Jul 2014 16:31

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


در طریق دین قدم پیوسته بوذر وار زن
ور زنی لافی ز شرع احمد مختار زن

اندر ایمان همچو شهباز خشین مردانه باش
بر عدوی دین همیشه تیغ حیدروار زن

گرد گلزار فنا تا چند گردی زابلهی
در سرای باقی آی و خیمه در گلزار زن

لشکر کفرست و حرص و شهوت اندر تن ترا
ناگهان امشب یکی بر لشکر کفار زن

حلقهٔ درگاه ربانی سحرگاهان بگیر
آتشی از نور دل در عالم غدار زن

عالم فانی چو طراریست دایم سخره گیر
گر تو مردی یک لگد بر فرق این طرار زن

بلبلی دایم همه گفتار داری گرد گل
باز شو یک چند لختی دست در کردار زن

جز برای دین نفس هرگز مزن تا زنده‌ای
چون سنایی پای همت بر سر سیار زن

ای به خواب غفلت اندر هان و هان بیدار شو
در ره معنی قدم مردانه و هشیار زن

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#699 | Posted: 20 Jul 2014 16:32

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


پای بلقاسم ز پای بلحکم بشناس نیک
نیستی ایوب فرمان از دم کرمان مکن

تیغ شرع از تارک بدخواه دین داری دریغ
شرط مردان این نباشد ای برادر آن مکن

عزم داری تا که خود بزغاله را بریان کنی
پس چو ابراهیم رو فرزند را قربان مکن

این ترا معلوم گردد لیکن اکنون وقت نیست
کیست هر کو گر تواند گفت این کن آن مکن

هر کجا مردی بد اکنون همچو تو تردامنند
چند گویی مرد هستم یاد نامردان مکن

اهل را در کوی معنی همچو مردان دستگیر
یار نااهلان مباش و یاد نا اهلان مکن

ناقد نقدی ولیکن نقد را آماده کن
کم بضاعت تاجری تو قصد در عمان مکن

خواجه را این آیت اندر سمع کمتر می‌شود
بشنو این آیت که کل من علیها فان مکن

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#700 | Posted: 20 Jul 2014 16:32

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

زهرهٔ مردان نداری خدمت سلطان مکن
پنجهٔ شیران نداری عزم این میدان مکن

فرش شاهان گر ندیدی گستریده شاهوار
خویشتن چنبر مساز و نقش شادروان مکن

خانه را گر کدخدایی می‌ندانی کرد هیچ
پادشاهی زمین و ملکت یزدان مکن

در خراباتی ندانی رطل مالامال خورد
چهرهٔ زرد ار نداری دعوی ایمان مکن

صدق بوذر چون نداری چون سنایی بی‌نیاز
صحبت سلمان مجوی و دعوی ماهان مکن

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

ای برادر خویش را زین جمع خودبینان مکن
کار دشوارست تو بر خویشتن آسان مکن

صحبت هر ناکسی مگزین و رنج دل مبین
روی بر ایشان مدار و پشت بر ایشان مکن

عقل سلطانست و فرمانش روان بر جان و دل
رو چو مردان روز و شب جز خدمت سلطان مکن

مرد باش و گرم رو در راه مردان روز و شب
تیغ گیر و زخم زن دین از زبان ویران مکن

گر زلیخا نیستی در آسیای مهر آس
بیهده چندین حدیث یوسف کنعان مکن

چند بر موسی حدیث طور و اخبار کلیم
بدعت فرعون مدار و طاعت سلمان مکن

هفت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نیند
روی جز در حق مدار و حکم جز قرآن مکن

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
صفحه  صفحه 70 از 101:  « پیشین  1  ...  69  70  71  ...  100  101  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites