تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی

صفحه  صفحه 73 از 101:  « پیشین  1  ...  72  73  74  ...  100  101  پسین »  
#721 | Posted: 20 Jul 2014 16:46

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

ای لاف زنی که هر کجا هستی
قصه ز روزن و سرای آری

تا کی سوی من نه از ره غیرت
از بهر نظاره روی و رای آری

پندی بشنو که تا چو مخدومم
مختار شوی گر آن بجای آری

شو راستیی چو من به دست آور
تا چرخ چو من به زیر پای آری

برهٔ بریان هر جا که بود چاکر تست
طبق حلوا داماد و تو او را خسری

خوردنیهای جهان گر به شکم جمع شدند
همه گفتند که ای خواجه تو ما را پدری

ای همه نزهت و شادی و همه راحت و روح
کنیت تو نعم و نام تو شیخ‌الطبری

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

چون به ملک اندر بر آرد گردی از مردان مرد
داد او را تاج و تخت و ملک عالم بر سری

تا از او فرزند زاید در جهان و وادهد
در مصاف اندر حسام و در نماز انگشتری

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#722 | Posted: 20 Jul 2014 16:46

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

معجز معجزی پدید آمد
چون فرورید قوم او پسری

بی‌نهادی پلید و پر هوسی
بی‌زمانی دراز و بی‌خبری

هم ازو بود و از کفایت او
که بهر کار دارد او هنری

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

شد باز گهر طبع گهرزای معزی
شد یار فلک عقل فلکسای معزی

گر زهره به چرخ دویم آید عجبی نیست
در ماتم طبع طرب افزای معزی

کز حسرت درهای یتیمش چو یتیمان
بنشست عطارد به معزای معزی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

سخن را به خواب اندرون دوش گفتم
که گر شدی معزی تو دایم همی زی

فلک سرد بادی برآورد و گفتا
دریغا معزی دریغا معزی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#723 | Posted: 20 Jul 2014 16:47

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


ای سه بوسش به آدمی ناژی
زن تو راستست و تو کاژی

از بغیضان جام و باخرزی
وز عوانان ملین و باژی

از خسیسی که هستی ای ملعون
بر ... زن چو ماکیان کاژی

از ستاره همه ربایی گوشت
ای زنت روسبی غلیواژی

به شعر اندرت مردم خواندم ای خر
که تا کارم ز تو گیرد فروغی

خطی نارایجم دادی و شاید
دروغی را چه آید جز دورغی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

روی من شد چو زر و دیده چو سیم
از پی بخششت ای خواجه علی

رسم آن سیم بر دیدهٔ من
چون خداییست بر معتزلی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#724 | Posted: 20 Jul 2014 16:48

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

زشتم خواندی و راست گفتی
من نیز بگویم ار نجوشی

من زشت بهم تو خوب ایرا
من شاعرم و تو ... فروشی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

خسرو از مازندران آید همی
یا مسیح از آسمان آید همی

یا ز بهر مصلحت روح‌الامین
سوی دنیا زان جهان آید همی

یا سکندر با بزرگان عراق
سوی شرق از قیروان آید همی

«ریگ آموی و درازی راه او
زیر پامان پرنیان آید همی»

«آب جیحون از نشاط روی دوست
اسب ما را تا میان آید همی»

رنج غربت رفت و تیمار سفر
«بوی یار مهربان آید همی»

این از آن وزنست گفته رودکی
«یاد جوی مولیان آید همی»

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

مرا شهابی گر هجو کرد صد خروار
نیافت خواهد پاسخ ز لفظ من تنگی

دراز کاری دارم که هر سگی را من
بهر خروشی خواهم همی زدن سنگی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#725 | Posted: 20 Jul 2014 16:48

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

خواندم حکایتی ز کتابی که جمع کرد
اندر حکایت خلفا زید باهلی

گفتا که داد مامون یک شب دو بدره زر
بر نغمت سحاق براهیم موصلی

کس کرد و باز خواست دگر روز بدره‌ها
گفتا فساد باشد و نوعی ز جاهلی

«هو ینصرف» لقبش نهادند مردمان
واندر زبان گرفتش هر کس به مدخلی

لاینصرف تویی ز بزرگان روزگار
وینک ز نام خویش مر این را دلایلی

در نحو وزن افعل لاینصرف بود
نام تو احمدست به میزان افعلی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمی
یا پس چو زاده بودم جان را بدادمی

چون زادم و ندادم جان آن گزیدمی
کاندر دهان خلق به نیکی فتادمی

نیکو چو نیست یافتمی باری از جهان
آخر کسی که رازی با او گشادمی

امروز بس زدی پس و بسیار بدترم
فردا مباد گر بود او من مبادمی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#726 | Posted: 20 Jul 2014 16:49

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

خود درشتی گر ببیند کور چشم و کور دل
خواه با او مردمی کن خواه با او کژدمی

هر که از بی‌چشم دارد مردمی و شرم چشم
همچنان باشد که دارد چشم ز ارزن گندمی

مردمی کردن کی آید از خری کز روی طبع
چشم او بی‌مردمست و جسم او بی‌مردمی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

احوال خود چه عرض کنم هر زمان همی
بینم مضرت تن و نقصان جان همی

منزل چه سازد و چکند رخت بیشتر
آن را که رفت باید با کاروان همی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

گوگرد سرخ خواست ز من سبز من پریر
در پیشش ار نیافتمی روی زردمی

خود سهل بود سهل که گوگرد سرخ خواست
گر نان خواجه خواستی از من چه کردمی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#727 | Posted: 20 Jul 2014 16:50

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


تابوت مرا باز کن ای خواجه زمانی
وز صورت ما بین ز رخ دوست نشانی

تا دیدهٔ چون نرگس ما بینی در خاک
از خون دل ما شده چون لاله ستانی

تا دو لب پر گوهر ما بینی در خاک
در گور چو پر خاک یکی غالیه دانی

تا قامت چون تیر مرا بینی در گل
چفته شده و خشک چو بی‌توز کمانی

ما کشتهٔ چشم بد چرخیم وگرنه
اینجا چه کند خفته تر و تازه جوانی

نادیده چو شاهان جوان بخت به ناگاه
برساخته از تختهٔ تابوت نشانی

یک نو خط نوشاد میفتاد به صد قرن
زین چنبر گردنده به صد قرن قرانی

آن جامه که میل تن ما بود بد و بیش
از مردن او گور بپوشید چنانی

ای دوست چو سودی نکند گوهر ما را
آن به که نکوشی بخروشی به فغانی

نان پیش فرست از پی آن کامدگان را
آبیست درین در ز پی دادن نانی

خر پشتهٔ ما بیش میارای که ما را
هر روز می‌آراسته بخشند جنانی

اینجا همه لطفست کسی را که نبودست
هرگز به خدا و به رسولانش گمانی

زانگونه که گر هیچ بپرسی ز تو هر خاک
زین شکر عجب نیست که بی‌کام و زبانی

از بس کرم و لطف خداوند برآید
آوازهٔ المنةالله به جهانی

بی‌خدمت او کس به همه جای مماناد
چون خامه و چون نیزه یکی بسته میانی

دیدیم که اندر ره او شرک نگنجد
خود را ز همه باز خریدیم به جانی

ای پیر همان کن تو که ما روز جوانی
حقا که در این بیع نکردیم زیانی

با خدمت حق باش که گر باشی ور نه
از مرگ بیابی به همه عمر امانی

کز بهر تو یک روز همین بانگ برآید
در گوش عزیزانت که بیچاره فلانی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#728 | Posted: 25 Jul 2014 21:30

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


هم اکنون از هم اکنون داد بستان
که اکنونست بیشک زندگانی

مکن هرگز حوالت سوی فردا
که حال و قصهٔ فردا ندانی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

چونت نپرسم بگویی اینت کراهت
چونت بخوانم نیایی اینت گرانی

دعوی دانش کنی همیشه ولیکن
هیچ ندانی ورا که هیچ ندانی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

اگر بد گمان گشتی ای دوست بر من
نیازارم از تو بدین بدگمانی

ز خود ایمنم زان که عیبی ندارم
ز تو ایمنم زان که عیبی ندانی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

حاجت صد هزار ... قوی
شد ز ... روا که مابونی

حاجب من روا نگشت از تو
گر چه از خواسته چو قارونی

پس چو به بنگرم بر تو و من
من کم از ... و تو کم از .ونی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#729 | Posted: 25 Jul 2014 21:32

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

آدمی را دو بلا کرد رهی
برد از هر دو بلا روسیهی

یا کند پر شکم خویش ز نان
یا کند پشت خود ز آب تهی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

آدمی را دو بلا کرد رهی
برد از هر دو بلا روسیهی

یا کند پر شکم خویش ز نان
یا کند پشت خود ز آب تهی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

به خدای ار گل بهار بوی
با کژی خوارتر ز خار بوی

راستان رسته‌اند روز شمار
جهد کن تا تو ز آن شمار بوی

اندر این رسته رستگاری کن
تا در آن رسته رستگاری بوی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

ای سنایی به گرد شرک مپوی
آنچه گوید مگوی عقل مگوی

خنصر وسطی این دو انگشت است
هر دو از بهر نفس در تک و پوی

از زمانه اگر امان جویی
زو بلندی مجوی پستی جوی

این که گویی تو خرد حاتم راد
وانکه گویی بزرگ سرگین شوی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#730 | Posted: 25 Jul 2014 21:33 | Edited By: armita0096

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

ای روی زردفام تو بر گردن نزار
همچون بلندنی که بود بر بلندیی

آنگه که مادر تو ترا داشت در شکم
هر ساعتی ز رنج زمین را بکندیی

نه ماه رنجت از چه کشید او که بعد از آن
از کس همی فگند که از کون فگندیی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت
تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی

بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی
نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و جزایی

همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی

احد لیس کمثله صمد لیس له ضد
لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی

لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

در شهر مرد نیست ز من نابکارتر
مادر پسر نزاد ز من خاکسارتر

مغ با مغان به طوع ز من راست‌گوی تر
سگ با سگان به طبع ز من سازگارتر

از مغ هزار بار منم زشت کیش‌تر
وز سگ هزار بار منم زشت کارتر

هر چند دانم این به یقین کز همه جهان
کس راز حال من نبود کارزارتر

اینست جای شکر که در موقف جلال
نومیدتر کسی بود امیدوارتر

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
صفحه  صفحه 73 از 101:  « پیشین  1  ...  72  73  74  ...  100  101  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites