تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Veis & Ramin | ویس و رامین

صفحه  صفحه 12 از 12:  « پیشین  1  2  3  ...  10  11  12  
#111 | Posted: 27 Mar 2013 17:47
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« بر داشتن رامین گنج موبد را گریختن به دیلمان »



پس آنگه گرد کرد از مرو یکسر
بزودى هر چه اشتر بود و استر

سراسر گنجهاى شاه برداشت
وزان یک رشته اندر گنج نگذاشت

به مرو اندر در نگش بود دو روز
به راه افتاد با گنج و دل افروز

نشانده ویس را در مهد زرین
چو مه بمیان هفتورنگ و پروین

شتر در پیش و استر ده هزارى
نبد دینار و گوهر را شمارى

همى آمد به راه اندر شتابان
گرفته روز و شب راه بیابان

به یک هفته دو هفته ره همى راند
به دو هفتهبیابان باز پس ماند

چو آگه شد شه از کردار رامین
چنان افروز رامین بد به قزوین

ز قزوین در زمین دیلمان شد
ددرفش نام او بر آسمان شد

زمین دیلمان جاییست محکم
بدو در لشکرى از گیل و دیلم

به تارى شب ازیشان ناوک انداز
زنند از دور مردم را به آواز

گروهى ناوک و ژوپین سپارند
به زخمش جوشن و خفتان گذارند

بیندازند ژوپین را گه تاب
چو اندازد کمان رو تیر پر تاب

چو دیوانند گاه کوشش ایشان
جهان از دست ایشان شد پریشان

سپر دارند پهناور گه جنگ
چو دیوارى نگاریده به صد رنگ

ز بهر آنکه مرد نام و ننگند
ز مردى سال و مه باهم بجنگند

از آدم تا به اکنون شاه بى مر
کجا بودند شاه هفت کشور

نه آن کشور به پیروزى گشادند
نه باژ خود بدان کشور نهادند

هنوز آن مرز دو شیزه بماندست
برو یک شاه کام دل نراندست

چو رامین شد در آن کشور به شاهى
ز بخت نیک دیده نیکخواهى

همان گه چرم گاوى را بگسترد
چو پنجه بدره سیم و زربرو کرد

یکى زرینه جامش بر سر افگند
به زرین جام سیم و زر پراگند

که هم دل بود وى را هم درم بود
هوادار و هوا خواهش نه کم بود

چو از گوهر همى بارید باران
شکفته گشت بختش را بهاران

همان بیش بود او را سپاهى
ز برگ و ریگ و قطر آب و ماهى

جهان یکباره گرد آمد بر و بر
نه بر رامین که بر دینار بى مر

بزرگانى که پیرامنش بودند
همه فرمانش را طاعت نمودند

چو کشمیر چو آذین و چو ویرو
چو بهرام و رهام و سام و گیلو

شهان دیگر از هر جایگاهى
فرستادند رامین را سپاهى

چنان شد لشکر رامین به یک ماه
که تنگ آمد بریشان راه و بیراه

سپهدار بزرگش بود ویرو
وزیر و قهرمانش بود گیلو

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#112 | Posted: 27 Mar 2013 17:48
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« آگاه شدن موبد از گنج بردن رامین با ویس »



چو آگاهى به لشکرگاه بردند
بزرگان شاه را آگه نکردند

کجا او پادشاهى بود بدجو
وزین بدتر شهان را نیست آهو

نیارست ایچ کس او را بگفتن
همه کس راى دید آن را نهفتن

سه روز این راز ماند از وى نهفته
تمامى کار رامین شد شکفته

چو آگه شد جهان بر وى سر آمد
تو گفتى رستخیز او بر آمد

مساعد بخت او با او بر آشفت
خرد یکباره از وى روى بنهفت

ندانست ایچ گونه چارهء خویش
تو گفتى بسته شد راگش پس و پیش

فهى فگتى شوم سوى خراسان
مه رامین باد و مه ویس و مه گرگان

گهى گفتى که گر من باز گردم
به زشتى در جهان آواز گردم

مرا گویند گشت از رام ترسان
و گر نه نامدى سوى خراسان

گهى گفتى که گر با وى بکوشم
ندانم چون دهد یارى سروشم

سپاه من همه با من به کینند
به شاهى پاک رامین را گزینند

جوانست او و هم بختش جوانست
درخت دولتش تا آسمانست

به دست آورد گنج من سراسر
منم مفلس کنون و او توانگر

نه خوردم آن همه نعمت نه دادم
ز بهر او همه بر هم نهادم

مرا مادر بدین پتیاره افگند
که بر رامین دلم را کرد خرسند

سزد گر من به بد روزى نشستم
که گفتار زنان را کام بستم

یکى هفته سپه را روى ننمود
دو صد دریاى اندیشه نپیمود

چنین افتاد تدبیرش به فرجام
که با رامین بکوشد کام و ناکام

همى ننگ آمدش بر گشتن از جنگ
ز گرگان سوى آمل کرد آهنگ

چو لشکرگه بزد بر دشت آمل
جهان از ساز لشکر گشت پر گل

ز خیمه گشت صحرا چون کهستان
کهستان از خوشى همچون گلستان

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#113 | Posted: 27 Mar 2013 17:50
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« کشته شدن شاه موبد بر دست گراز »



چهان را گر چه بسیار آزماییم
نهفته ببند رازش چون گشاییم

نهانى نیست از بندش نهانتر
نه چیزى از قصاى او روانتر

جهان خوابست و ما دو وى خیالیم
چرا چندین درو ماندن سگالیم

نه باشد حال او را پایدارى
نه طبعش را همیشه سازگارى

نه گاه مهر نیک از بد بداند
نه مهر کس به سر بردن تواند

چه آن کز وى نیوشد مهربانى
چه آن کز کور جوید دیدبانى

نماید چیزهاى گونه گونه
درونش راست بیرون واشگونه

به کار بلعجب ماند سراسر
درونش دیگر و بیرونش دیگر

به چه ماند به خان کاروان گاه
همیشه کاروانى را برو راه

ز هر گونه سپنجى در وى آیند
و لیکن دیر گه در وى نپایند

گهى ماند بدان مرد کمان ور
که باشد پیش اورد تیر بى مر

به زه کرده همه ساله کمان را
به تاریکى همى اندازد آن را

هر آن تیرى که از دستش رها شد
نداند هیچ چون شد یا کجا شد

زنى پیرست پندارى نکو روى
که در چاه افگند هر دم یکى شوى

همى جوییم گنجش را به صد رنج
پس آنگاهى نه ما مانیم و نه گنج

سپاهى بینى و شاهى ابر گاه
پس آنگه نه سپه بینى و نه شاه

چو روزى بگذرد بر ما ز گیهان
ز مردم همرهش بینى فراوان

چو او بگذشت روز دیگر آید
ز ما با او گروهى نو در آید

مرا بارى به چشم این بس شگفتست
وزین اندیشه ام سودا گرفتست

ندانم چیست این گشت زمانه
وزو بر جان ما چندین بهانه

جهاندارى شهانشاهى چو موبد
جهان را زو بسى نیک و بسى بد

بدین خواریش باشد روز فرجام
بماند در دل و چشمش همه کام

کجا چون برد لشکرگه به آمل
همه شب خورد با آزادگان مل

مهان را سر به سر خلعت فرستاد
کهان را ساز جنگ و سیم و زر داد

همه شب بود از مى مست و شادان
خمارش بین که چون بد بامدادان

نشسته شاه با گردان کشور
بر آمد ناگهان بانگى ز لشکر

ز لشکر گاه شاهنشه کنارى
مگر پیوسته بد با جویبارى

گرازى زان یکى گوشه بردن جست
ز تندى همچو پیلى شرزه و مست

گروهى نعره بر رویش گشادند
گروهى در پى او اوفتادند

گراز آشفته شد از بانگ و فریاد
به لشکر گاه شاهنشه در افتاد

شهنشه از سرا پرده بر آمد
به پشت خنگ چو گانى در آمد

به دست اندریکى خشت سیه پر
بسى بدخواه را کرده سیه در

چو شیر نر بر آن خوگ دژم تاخت
سیه پر خشت پیچان را بیداخت

خطا شد خشت او وان خوگ چون باد
به دست و پاى خنگ شه در افتاد

به تندى زیر خنگ اندر بغرید
بزدیشک و زهارش را بدرید

بیفتادند خنگ و شاه با هم
چو بسته گشته چرخ و ماه با هم

هنوز افتاده بد شاه جهانگیر
که خوک او را بزد یشکى روان گیر

درید از ناف او تا زیر سینه
دریده گشت جاى مهر و کینه

چراغ مهر شد در دلش مرده
همیدون آتش کینه فسرده

سر آمد روزگار شاه شاهان
سیه شد روزگار نیکخواهان

چنان شاهى به چندان کامرانى
نگر تا چون تبه شد رایگانى

جهانا من ز تو ببرید خواهم
فریب تو دگر نشنید خواهم

چو مهرت با دگر کس آزمودم
ز دل زنگار مهر تو ز دودم

ترا با جان ما گویى چه جنگست
ترا از بخت ما گویى چه ننگست

بجاى تو نگویى تا چه کردیم
جز ایدر که دو تا نان تو خوردیم

نگر تا هست چون تو هیچ سفله
که یک یک داده بستانى بجمله

کنى ما را همى دو روزه مهمان
پس آنگه جان ما خواهى به تاوان

نه ما گفتیم ما را میهمان کن
پس آنگه دل چنان بر ما گران کن

چه خواهى بى گناه از ما چه خواهى
که ریزى خون ما بر بیگناهى

ترا گر هست گوهر روشنایى
چرا در کار تاریکى نمایى

چرا چون آسیاى گرد گردى
بیاگنده به آب و باد و گردى

چو بختم را به چاه آندر فگندى
مرا زان چه که تو چونین بلندى

ترا گر جاودان بینم همینى
همین چرخى همین آب و زمینى

همین کوهى همین دریا و بیشه
همین زشتیت کار و خو همیشه

هر آن مردم که خوى تو بداند
ترا جز سفله و نا کس نخواند

خداوندا ترا دانم ورا نه
به هر حاجت ترا خوانم مرا به

کجا دهر آن نیرزد کش بدانند
و یا خود بر زبان نامش برانند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#114 | Posted: 27 Mar 2013 17:52
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« نشستن رامین بر تخت شهنشاهى »



چو آگاهى به رامین شد ز موبد
که او را چون فرو برد اختر بد

یکى هفته سران لشکر وى
به سوک اندر نشسته همبر وى

نهانى شکر دادار جهان کرد
که او فرجام موبد را چنان کرد

نه جنگى بود مرگش را بهانه
نه خونى ریخته شد در میانه

سر آمد روز چونان پادشاهى
نبوده هیچ رامین را گناهى

هزاران سجده برد او پیش دادار
همى گفت اى خداوند نکو کار

تو دانى گونه گون درها گشادن
که چونین کارها دانى نهادن

برانى هر کرا خواهى ز گیهان
بر آرى هر کرا خواهى به کیوان

بذیرفتم ز تو تا زنده باشم
که خشنودیت را جویند باشم

میان بندگانت داد جویم
همیشه راست باشم راست گویم

بُوم در پادشاهى داد فرماى
به درویشان کام بخشاى

توم یارى ده اندر پادشایى
که یارى دادنم را خود تو شایى

توى پشتى توم یارى به هر کار
مرا از چشم و دست بد نگه دار

خداوندم توى من بندهء بند
مرا شاهى تو دادى اى خداوند

خداوندم توى من بندهء تو
که من خود بندام دارندهء تو

کنون کردى چو سالار جهانم
بدار اندر پناه سایبانم

چو لاله کرد لختى پیش دادار
وزین معنى سخنها گفت بسیار

همان گه بار را فرمود بستن
سواران سپه را بر نشستن

بر آمد بانگ کوس و نالهء ناى
روان شد همچو جیحون لشکر از جاى

روارو در سپاه افتاد چونان
که از باد صبا در ابر نیسان

چو راه حشر گشت آن ره ز غلغل
ز کوه دیلمان تا شهر آمل

جهان افروز رامین با دل افروز
همى آمد همه ره شاد و فیروز

به شادى روز رام و روز شنبد
فرود آمد به لشکرگاه موبد

بزرگان پیش او رفتند یکسر
به دیهیمش بر افشاندند گوهر

مرو را پاک شاهنشاه خواندند
ز فر و داد و خیره بماندند

چو ابرى بود دستش نوبهارى
همى بارید در شاهوارى

یکى هفته به آمل بود خرم
دمادم زد همى رطل دمادم

پس آنگه داد طبرستان به رهام
جوانمرد نکوبخت نکونام

به ایران در نژاد او کیانى
بزرگى در نژادش باستانى

همیدون داد شهر رى به بهروز
که بودش دوستدار و نیک آموز

بدان گاهى که او با ویس بگریخت
به دام شاه موبد در نیاویخت

به رى بهروز کردش میزبانى
به خانه داشتش چندى نهانى

به نیکى لاجرم نیکى جزا بود
کجا او خود به نیکى سزا بود

بکن نیکى و در دریاش انداز
که روزى گشته لولو یابیش باز

وز آن پس داد گرگان را به آذین
کهبا او یکدل بود و دیرین

به درگاهش سپهبد بود ویرو
چو سرهنگ سرایش بود شیرو

دو پیل مست و دو شیر دلاور
به گوهر ویس بانو را برادر

چو هر شهرى به شاهى دادگر داد
نگهبانى به هر مرزى فرستاد

به راه افتاد با لشکر سوى مرو
کجا دیدار او بد داروى مرو

خراسان سر بسر آذین ببستند
پرى رویان بر آذینها نشستند

همه راهى ورا چون بوستان شد
همه دستى برو گوهر فشان شد

زبانها بود بر وى آفرین خوان
چو دلها در وفاى وى گروگان

چو در مرو گزین شد شاه رامین
بهشتى دید در وى بسته آذین

به خوبى همچو نوروز درختان
ز خوشى همچو روز نیک بختان

هزار آوا به دستان رود سازان
شکوفه جامهاى دلنوازان

فرازش ابر دود مشک و عنبر
و زو بارنده سیم و زر و گوهر

سه مه آذینها بسته بماندند
وزیشان روز و شب گوهر فشاندند

بدین رامش نه خود مرو گزین بود
کجا یکسر خراسان همچنین بود

ز موبد سالیان سختى کشیدند
پس از مرگش به آسانى رسیدند

چو از بیدار او آزاد گشتند
به داد شاه رامین شاه گشتند

تو گفتى یکسر از دوزخ بر ستند
به زیر سایهء طوبى نشستند

بدان را بد بود روزى سرانجام
بماند نامشان جاوید بد نام

مکن بد در جهان و بد میندیش
کجا گر بد کنى بد آیدت پیش

چه نیکو گفت خسرو کهبدان را
ز دوزخ آفرید ایزد بدان را

از آن گوهر که شان آورد ز آغاز
به پایان هم بدان گوهر برد باز

چو رامین دادجوى و دادگر شد
جهان از خفتگان آسوده تر شد

سپهداران او هر جا که رفتند
به فر او همه گیتى گرفتند

چو رنج دشمنانش بود بى بر
جهان او را شد از چین تا به بربر

به هر شهرى شد از وى شهریارى
به هر مرزى شد از وى مرزدارى

همه ویرانها آباد کردند
هزاران شهر و ده بنیاد کردند

بداندیشان همه بر دار بودند
و یا در چاه و زندان خوار بودند

به هر راهى رباطى کرد و خانى
نشانده بر کنارش راهبانى

جهان آسوده گشت از دزد و طرار
ز کرد و لور و از ره گیر و عیار

ز بس کاو داد سیم و زر سبیلى
نماند اندر جهان نام بخیلى

ز بس کاو داد زر و سیم و گوهر
همه گشتند درویشان توانگر

ز دلها گشت بیدادى فراموش
توانگر شد هر آن کاو بود بى توش

نه جستى گرگ بر میشى فزونى
نه کردى میش گرگى را زبونى

به هر هفته سپه را بار دادى
به نیکى پندشان بسیار دادى

به دوار گه نشاندى داوران را
بکندى بیخ و بن بد گوهران را

به داورگاه او بر شاه و چاکر
یکى بودى و درویش و توانگر

چه پیش او شدى شاهى جهانگیر
به گاه داد جستن چه زنى پیر

ور آمد پیش او مرد خدایى
ستوده بود همچون پادشایى

به نزدش مرد پر فرهنگ و دانا
گرامى بود همچون چشم بینا

در ایران هر کسى دانش بیاموخت
بدان راز خود نزدش بر افروخت

صد و ده سال رامین در جهان بود
از آن هشتاد و سه شاه زمان بود

میان ملک و جاه و حشمت و مال
بماند آن نامور هشتاد و سه سال

زمین از داد او آباد گشته
زمان از فر او دلشاد گشته

به فرش گشته سه چیز از جهان کم
یکى رنج و دوم درد وسوم غم

گهى جان را خورش دادى ز دانش
گهى تن را جوان کردى به رامش

گهى کردى تماشا در خراسان
گهى نخچیر کردى در کهستان

گهى بودى به طبرستان آباد
گهى رفتى به خوزستان و بغداد

هزاران چشمه و کاریز بگشاد
بریشان شهر و ده بسیار بنهاد

یکى زان شهرها اهواز ماندست
کش او آگهاه شهر رام خواندست

کنونش گر چه هم اهواز خوانند
به دفتر رام شهرش نام دانند

شهى خوش زندگى بودست خوش نام
که خود در لطف ایشان خوش بود رام

نه چون اوبد به شاهى سر فرازى
نه چون او بد به رامش رود سازى

نگر تا چنگ چون نیکو نهادست
نکوتر زان نهادى که گشادست

نشانست این که چنگ بافرین کرد
که او را نام چنگ رامین کرد

چو بر رامین مقررگشت شاهى
ز دادش گشت پرمه تا به ماهى

جهان در دست ویس سیمتن کرد
مرو را پادشاه خویشتن کرد

دو فرزند آمدش زان ماه پیکر
چو مالک خوب و چون بابک دلاور

دو خسرو نامشان خورشید و جمشید
جهان در فر هر دو بسته اومید

زمین خاوران دادش به خورشید
زمین باختر دادش به جمشید

یکى را سغد و خوارزم و چغان داد
یکى را شام و مصر و قیروان داد

جهان در دست ویس دلستان بود
و ڵیکن خاصش آذربایگان بود

همیدون کشور ارّان و ارمن
سراسر بد به دست آن سمن تن

به شاهى سالیان با هم بماندند
به نیکى کام دل یکسر براندند

مهار عمر خود چندان کشیدند
که فرزنان فرزندان بدیدند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#115 | Posted: 27 Mar 2013 17:54
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« وفات کردن ویس »



چو با رامین بد او هشتاد ویک سال
زمانه سرو او را کرد چون نال

سر سرو سهى شد باشگونه
دو تا شد پشت او همچون درونه

کرا دشمن نباشد در جهان کس
چو بینى دشمن او خود جهان بس

چه نیکو گفت نوشروان عادل
چو پیرى زد مرو را تیر بر دل

ز پیرى این جهان آن کرد بامن
که نتوانست کردن هیچ دشمن

به گیتى باز کردم اى عجب پشت
شکست او پشت من آنگه مرا کشت

اگر چه ویسه از گیتى وفا دید
هم او از گردش گیتى جفا دید

چنان با گردش گیتى زبون شد
که هفت اندامش از فرمان برون شد

پس آنگه مرگ ناگاه از کمینگاه
بیابد در ربود آن کاسته ماه

دل رامین به دردش کان غم شد
همیدون چشم رامین رود نم شد

همى گفت اى گزیده جفت نامى
تنم را جان و جانم را گرامى

مرا با داغ تنهایى بماندى
تو خود خنگ جدایى را براندى

ندیدم در جهان چون تو وفادار
چرا گشتى ز من یکباره بیزار

نه با من چند باره عهد کردى
که هرگز روزى از من بر نگردى

چرا از عهد خود کرده بگشتى
وفا را با جفا در هم سرشتى

وفا از چون تو یارى وافى آمد
جفا زین روزگار جافى آمد

شگفتى نیست گر با تو جفا کرد
زمانه در جهان با که وفا کرد

جهان را از وفا پردخت کردى
برفتى هم وفا با خود ببردى

مرا بس بود بر دل درد پیرى
نهادى بر تنم بند اسیرى

چرا درد دگر بر من نهادى
بلا را راه در جانم بدادى

به پایت دیدهء من خاک رُفته
تو بیچاره به زیر خاک خفته

همى گفتى زبان خوش سرایت
تن من باد راما خاک پایت

کنون این روز را مى دید بایم
تن سیمینت گشته خاک پایم

مرا این پادشایى با تو خوش بود
دلم با این همه گنج از تو گش بود

کنون خود این جهان بر من و بالست
مرا بى تو جهان جستى محالست

به درد تو بدرو جامه بر بر
به مرگ تو بریزم خاک بر سر

کجا من پیرم و دانى نشاید
که از پیران چنین رسوایى آید

مرا هست از غمانت دل گران بار
چنان کز فرقتت دیده گهى بار

به درد و فریه دارى این و آن را
ندارم رنجه مر دست و زبان را

مرا شاید که دل تیمار دارد
و یا چشمم مژه خونبار دارد

نشاید کم بدرد دست جامه
و یاخواند زبان فریاد نامه

شکیبانى ز پیران سخت نیکوست
بخاصه در فراق جفت یا دوست

زبانم فر شکیبایى نماید
دلم در ناشکیبایى فزاید

چو دل را دارم از تیمار پر جوش
زبان را دارم از گفتار خاموش

پس آنگه دخمه اى فرمود شهوار
چنان شایسته جفتى را سزاوار

بر آورده از آتشگف برزین
رسایده سر کاخش به پروین

ز پیکر همچو کوهى کرد، محکم
ز صورت چون بهشتى گشته خرم

هم آتشگاه و هم دخمه چنان بود
که رصوان را حد بر هر دوان بود

چو ز اتشگاه و از دخمه بپرداخت
بیچ آن جهان بنگر که چون ساخت

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#116 | Posted: 27 Mar 2013 17:55
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« نشاندن رامین پسر خود را به پادشاهى و مجاور شدن به آتشغاه تا روز مرگ »



سر سال و خجسته روز نوروز
جهان پیروز گشت از بخت پیروز

پسر را خواند خورشید مهان را
همیدون خسرو فرماندهان را

پسر را پیش خود بر گاه بنشاند
پس اورا خسرو و شاه جهان خواند

به پیروزى نهادش تاج بر سر
بدو گفت اى خجسته شاه کشور

هماین بادت این تاج کیانى
همان این تخت و گاه خسروانى

جهاندارى مرا دادست یزدان
من این داده ترا دادم تو به دان

ترا من در هنرها آزمودم
همیشه ز آزموده شاد بودم

ترا دادم کلاه شهریارى
که راى شهریارى نیک دارى

مرا سال اى پسر بر صد بیفزود
جهان بر من گذشت و بودنى بود

کنون هشتاد و سه سالست تا من
نشاط دوستم تیمار دشمن

کنون شاهى ترا زیبد که رانى
که هم نو دولتى و هم جوانى

مرا دیدى درین شاهى فراوان
بر آن آیین که من راندم تومى ران

هر آنچ ایزد زمن پرسد به محشر
من از تو نیز پرسم پیش داور

بهست از کام نیکو نام نیکو
تو آن کن کت بود فرجام نیکو

چو داد اورنگ زرین را به خورشید
برید از تخت و تاج و شاهى اومید

فرود آمد ز تخت خسروانى
به دخمه شد به تخت آنجهانى

در آتشگه مجاور گشت و بنشست
دل پاکیزه با یزدان بپیوست

خداى آن روز دادش پادشایى
که خرسندى گزید و پارسایى

اگر چه پیش ازان او مهترى بود
همیشهآز را چون کهترى بود

جهان فرمان او بودى و او باز
ز بهر کام دل فرمانبر آز

چو ز آز این جهان دل را بپرداخت
تن از آز و دل از انده برى ساخت

دلى کز شغل و آز این جهان رست
چنان دان کز بلاى جاودان رست

چو شاهنشه سه سال از غم بر آسود
به گیتى هیچ کس را روى ننمود

گهى در دخمهء دلبر نشستى
شبانروزى به درد دل گرستى

گهى در پیش یزدان لابه کردى
گناه کرده را تیمار خوردى

بدان پیتى و فرتوتى که او بود
سه سال از گریه و زارى نیاسود

به پیش دادگر پوزش همى کرد
و بر کرده پشیمانى همى خورد

چو از دادار آموزش همى خواست
تو گفتى دود حسرت زو همى خاست

به سه سال آن تن نازک چنان شد
کجا همرنگ ریشهء زعفران شد

شبى از دادگر پوزش همى جست
همه شب رخ به خون دل همى شست

چو اندر تن توانایى نماندش
گه شبگیر یزدان پیش خواندش

به یزدان داد جان پاک شسته
ز دست دشمن بسیار خسته

بیامد پور او خورشید شاهان
ابا او مهتران و نیکخواهان

تنش را هم به پیش ویس بردند
دو خاک نامور را جفت کردند

روان هر دوان در هم رسیدند
به مینو جان یکدیگر بدیدند

به مینو از روان دو وفادار
عروسى بود و دامادى دگر بار

بشد ویس و بشد رامینش از پس
چنین خواهد شدن زایدر همه کس

جهان بر ما کمین دارد شب و روز
تو پندارى که ما آهو و او یوز

همى گردیم تازان در چراگاه
ز حال آنکه از ما شد نه آگاه

همى گوییم داناییم و گربز
بود دانا چنین حیران و عاجز

ندانیم از کجا بود آمدن مان
ویا زیدر کجا باشد شدن مان

دو آرامست ما را دو جهانى
یکى فانى و دیگر جاودانى

بدین آرام فانى بسته اومید
نیندیشیم از آن آرام جاوید

همى بینیم کایدر بر گذاریم
و لیکن دیده را باور نداریم

چه نادانیم و چه آشفته راییم
که از فانى به باقى نه گراییم

سرایى را که در وى یک زمانیم
درو جویاى ساز جاودانیم

چرا خوانیم گیتى را نمونه
چو ما داریم طبع وا شگونه

جهان بندست و ما در بند خرسند
نجوییم آشنایى با خداوند

خداوندى که ما را دو جهان داد
یکى فانى و دیگر جاودان داد

خنک آن کس که اورا یار گیرد
ز فرمان بردنش مقدار گیرد

خنک آن کش بود فرجام نیکو
خنک آن کش بود هم نام نیکو

چو ما از رفتگان گیریم اخبار
ز ما فردا خبر گیرند ناچار

خبر گردیم و ما بوده خبر جوى
سمر گردیم و خود بوده سمر گوى

به گیتى حال ما گویند چونین
که ما گفتیم حال ویس و رامین

بگفتم داستانى چون بهارى
درو هر بیت زیبا چون نگارى

الا اى خوش حریف خوب منظر
به حسن پاک و طبع پاک گوهر

فرو خوان این نگارین داستان را
کزو شادى فزاید دوستان را

ادیبان را چنین خوش داستانى
بسى خوشتر ز خرم بوستانى

چنان خواهم که شعر من تو خوانى
که خود مغدار شعر من تو دانى

چو این نامه بخوانى اى سخن دان
گناه من بخواه از پاک یزدان

بگو یارب بیامرز این جوان را
که گفتست این نگارین داستان را

توى کز بندگان پوزش پذیرى
روانش را به گفتارش نگیرى

درود کردگار ما و غفرانش
ابر پیغمبر و یاران و خویشانش

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#117 | Posted: 27 Mar 2013 17:58
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« در انجام کتاب گوید »



بر آمد آفتاب شاد کامى
ز دوده شد هواى نیکنامى

نسیم باد پیروزى بر آمد
بهار خرمى با او در آمد

بپیوست ابر دولت بر حوالى
همى بارد سعادت بر موالى

خجسته جشن و خرم روزگارست
زمین بازیاب و هر کس شاد خوارست

زمین از خز زرین حله دارد
هوا از ابر سیمین کله دارد

جهان بینم همه پر نور گشته
از آفتاى گردون دور گشته

شکفته نوبهار ملک و فرمان
به پیروزى چو ماه و مهر تابان

زیادت گشته شد روز سعادت
به هنگامى که شب گردد زیادت

گل دولت به وقتى گشتخندان
که در گیتى شده پژمرده ریحان

جهان دیگر شدست و حال دیگر
مگر نو کرد یزدان گیتى از سر

همى باره ز ابرش قطر رادى
همه روید ز خاکش تخم شادى

فلک را نیست تأثیرى بجز داد
مگر مریخ و کیوان زو بیفتاد

چنین تأثیر کى بود آسمان را
چنین نو دولتى کى بد جهان را

مگر سایهء شب از فر همایست
چو نور روز از فر خدایست

زبان هر که بینى شکر گویست
روان هر که بینى مهر جویست

مگر تیمار مرگ از خلق بر خاست
همه کس یافت آن کامى که مى خواست

چو داد و راستى گیتى فروزست
شب مردم تو پندارى که روزست

هواداران همه شادند و خرم
سخندانان عزیزند و مکرم

همان دهر را باغ این زمانست
بدو در مملکت سرو روانست

چنان سروى که رنگ آبدارش
بماند در خزان و در بهارش

کنون نیکان چو گلها در بهارند
بداندیشان چو گلبن پر ز خارند

شهنشاهى که اورنگش خداییست
سپاهان را طراز پادشاییست

بهشت خلد را ماند سپاهان
کف خواجه عمیدش گشته رصوان

خداوندى به داد و دین مؤید
ابو الفتح مظفر بن محمد

خراسان را به نام نیک مفخر
سپاهان را به حکم داد داور

زمانه قبله کرده دولتش را
سعادت سجده برده طلعنش را

گذشته نامهء نامش ز جیحون
رسیده رایت رایش به گردون

ازین سفله جهان آمد چنان خر
که لعل از سنگ آید وز صدف در

به گاه روشنایى ماه و انجم
بدو مانند همچون بت به مردم

ایا چون مال بر هر دل گرامى
چو جان پاکیزه و چون عقل نامى

قمر هر گز چو راى تو نتابد
خرد هر گز صمیر تو نیابد

به چیزى تو فزونى از پیمبر
که بر فصل تو منکر نیست کافر

همیشه جود تو دل را نوازد
سموم قهر تو جان را گدازد

تو دریایى و دریا چون بجو شد
کرا زهره که با دریا بکو شد

چو تو گویى بگیرید آن فلان را
بلرزد هفت اندام آسمان را

اگر ترسى تو از آتش به محشر
ز بى باکى شوى در آتش اندر

به گاه نام جستن تیر باران
چنان رانى که برگ گل بهاران

خفرز آید ترا ریگ رونده
شمر آید ترا بحر دمنده

تنى با عز و با مقدار دارى
چرا روز نبردش خوار دارى

نترسى از بلا وز ننگ ترسى
همى از دانش و فرهنگ ترسى

همت آزادگى بینم طباعى
همت فرهنگها بینم سماعى

ز بس آزادگى و خوب کارى
قصا خواهى ز عالم باز دارى

خنک آن کش توى شایسته فرزند
خنک آن کش توى زیبا خداوند

چه کردارى که از فصل تو آید
چه فرزندى که از نسل تو زاید

همه پر مایه باشند و ستوده
چو زر پالوده چون یاقوت سوده

به مشتق ماندت اصل خیاره
کزو ناید بجز ماه و ستاره

ادب کبر آرد از چون تو هنرجوى
سخن فخر آرد از چون تو سخنگوى

مهان کوهند و او چرخ بلندست
میان این و آنها بین که چندست

رسوم مهتران در دست بر جاى
رسوم خواجه تریاکست و درمان

نه زو گاه کرم تأخیر یابى
نه زو گاه هنر تقصیر یابى

چنان گردد به گردش فر دادار
که گردد گرد مرکز خط پرگان

به گرد ملک تدبیرش حصارست
به باغ فخر پیمانش بهارست

از آن کش بخت فرخ هست بیدار
جهان چون خفته پندارست هموار

صمیر و دلش ماه و آفتابند
چو امر و هیبتش برق و سحابند

نیاز اندر جهان ماند به شیطان
سخاى دست او ماند به قرآن

بکشت آز و نیاز مردان را
زر جودش دیت شد هر دوان را

یکى شمشیر دارد دست ایام
کزو دشمنش را گیرد حسد نام

حسودش را ملامت بیش از من
که دولت را بود همواره دشمن

بخاصه دولتى قاهر بدین سان
که سیصد بنده دارد چون نریمان

نگویم کش میادا هیچ بدخواه
یکى بادش و لیکن دست کوتاه

بقا بادا کریم بافرین را
بقاى جود و علم و داد و دین را

بماند داد و دین تا وى بماند
بخواند دولت آن را کاو بخواند

نه گیتى را چنو بودست فرزند
نه دولت را چنو بوده خداوند

به باغ ملک رسته چون صنوبر
سه گوهر چون فروزنده سه اختر

مهى بر صورت ایشان نبشته
بهى بر عادت ایشان سرشته

اگر باشند همچون تو جب نیست
کجا خود بار خر ما جز رطب نیست

ازیشان مهترین دریاى علمست
جهان مردمى و کوه حلمست

مقر آمد خرد کش هست مهتر
ابو القاسم على بن المظفر

پدر را از ادیبى قره العین
گهى را از تمامى مفخر و زین

هنوزش بوى شیر اندر دهانست
ندانم دانشى کز وى نهانست

درخت علم را قولش بهارست
سراى جود را فعلش نگارست

بدان باشرم روى او پدیدست
که یزدانش ز پاکى آفریدست

بدو دادست برهان کفایت
برو باریده باران عنایت

جهان در فصل او بستست اومید
فزونتر زانکه اندر نور خورشید

چو از خورشید آید روشنایى
ازو آید نظام پادشایى

چو از قوت به غعل آید کمالش
جلیلان عاجز آیند از جلالش

به سجده تاجداران پیشش آیند
دو رخ بر خاک ایوانش بسایند

همیشه تا جهانست این پسر باد
به پیروزى دل افروز پدر باد

ازو کهتى همایون خواجه بونصر
جمال روزگار و زینت عصر

فلک تا دید دیدار سلف را
همى گوید غلامم این خلف را

به اختر ماند آن فرخنده اختر
بزرگ از مخبر و کوچک به منظر

به منظر همچو تیغ ذوالفقارست
کجا هم کوچک و هم نامدارست

همش با کودکى فرهنگ پیران
همش با کوچکى طبع امیران

ز بس کاو شکرین گفتار دارد
ز بهروزى نشان بسیار دارد

بسا فخرا که او خواهد نمودن
بسا مدحا که او خواهد شنودن

فلک هر روز تاج آراید او را
که ماه و مهر افسر شاید او را

نبشتش عهد و منشور ولایت
ز پیروزى همى زیبدش رایت

همى سازى به تخت و کامگارى
همى جویدش ساز بختیارى

چنین بادا که من گفتى چنین باد
هم او را هم پدر را آفرین باد

و زو کهتر یکى شیرست دیگر
ابو طاهر محمد بن مظفر

چو عیسى همچوض؟ض طفل روزافزون
چو موسى کید کفر و دشمن دون

چو عیسى هم ز گهواره سخنگوى
چو موسى هم به خردى داورى جوى

اگر در چشم خردست او به منظر
به عقل اندر بزرگست و به مخبر

بسان آتشست اندک به دیدار
و لیکن قوت و هیبتش بسیار

ز عمر خویش در فصل بهارست
ازیرا همچو اشکوفه به بارست

چو زین اشکوفه آید میوهء جاه
رهى گردد مرو را مهر با ماه

اگر هم باز باشد بچهء باز
پسر همچون پدر باشد سر افراز

دو چشم بد ز هر سه باد بسته
درخت عمرشان جاوید رسته

پسر خرم به اورنگ پدر باد
پدر نازان به فرهنگ پسر باد

ایا بر ماه برده مظر نام
بیاورده ز گردون اخترکام

به صدر اندر به پیروزى نشسته
به هیبت صدر بد خواهان شکسته

نثارت آوریدم مهرگانى
روان چون آب چشمهء زندگانى

بدین جشنت نیاورد ایچ کهتر
نثارى از نثار بنده مهتر

به فرمانت بگفتم داستانى
ز خوبى چون شکفته بوستانى

درو چون میوه از حکمت مثلها
چو ریحان بهارى خوش غزلها

توى بهتر بزرگان زمانه
به نامت مهر کردم این فانه

سر نامه به نام تو گشادم
به پایان مهر نامت بر نهادم

نگر کاین داستان چه نیکبختست
بهار نامت او را تاج و تختست

از آن کش نام تو بر هر کرانیست
تو پندارى که این دفتر جهانیست

مرو را شرق و غرب آغاز و آنجام
چو خورشید آندر و گردنده این نام

تو خود دانى کزین سان گفته شعرى
بماند تا بماند نظم شعرى

به فر نام تو گفتار چاکر
رود بر هر زبانى تا به محشر

بماند جاودان او را جوانى
که خورد از جودت آب زندگانى

هر آن گاهى که تو باشى سخن جوى
چو من باید به پیش تو سخنگوى

اگر یابى ز هر کس نظم گفتار
ز من یابى تو نظم در شهوار

چو بر اسپ سخن آیم به جولان
مرا باشد مجره جاى و کیوان

بیان من بود روشن چو شعرى
به نکته چون ز گوهر تاج کسرى

چو دریایست طبع من ز گفتار
شود از علم در وى رود بسیار

بسى دانش بباید تا سخن گوى
تواند زد به میدان سخن گوى

به خاسه چون بود میدان چونین
به نام تو به یاد ویس و رامین

اگرچه رنج بردستم فراوان
نکردم شکر بر یکروزه احسان

خداوندا شب رنجم سر آمد
کنون صبح رصاى تو بر آمد

بریدم راه بد روزى بریدم
به منزلگاه پیروزى رسیدم

کریما تا ترا دیدم چنانم
که کارى جز طرب کردن ندانم

ز جود تو همیشه شاد و مستم
تو گویى کیمیا آمد به دستم

به فرخنده لقایت چون ننازم
که با او از همه کس بى نیازم

تو خورشیدى و چون با تو نشینم
چراغ و شمع شاید گر نبینم

تو دریایى و من مرد گهر جوى
ز تو جویم گهر نز چشمه و جوى

ز شکرت شد دهان من شکر خوار
ز مدحت شد زبان من گهر بار

چنان چون من ز تو شادم همه سال
ز شادى باد عمرت را همه حال

همایون باد بر تو روزگارت
همیشه کام راندن باد کارت

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#118 | Posted: 29 Mar 2013 01:04
« دانلود دیوان ویس و رامین از سه آپلودسنتر معروف جهان »






این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#119 | Posted: 29 Mar 2013 01:05
پـــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــان

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 12 از 12:  « پیشین  1  2  3  ...  10  11  12 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Veis & Ramin | ویس و رامین بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites