تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Veis & Ramin | ویس و رامین

صفحه  صفحه 2 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#11 | Posted: 16 Mar 2013 00:14
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« برون آمدن سلطان از اصفهان و داستان گویندهء کتاب »



چو کوس از درگه سلطان بغرّید
تو گفتى کوه و سنگ از هم بدرّید

به خاور مهر تابان رخ بپوشید
به گردون زهره را زهّره بجوشید

سپاهى رفت بیرون از صفاهان
که صد یک زان ندیدند ایچ شاهان

خداوند جهان سلطان اعظم
برون رفت از صفاهان شاد و خرم

رکابش داشت عژ جاودانى
چو چترش داشت فر آسمانى

به هامون بود لشکر گاه سلطان
زبس خرگاه و خیمه چون کهستان

پلنگ و شیر در وى مردم جنگ
بتان نغز گور و آهو و رنگ

فرود آمد شهنشه در کهستان
کهستان گشت خرم چون گلستان

روان گشت از کهستان روز دیگر
به کوهستان همدان رفت یکسر

مرا اند صفاهان بود کارى
در آن کارم همى شد روزگارى

بماندم زین سبب اندر صفاهان
نردفتم در رکاب شاهشاهان

شدم زى تاج دولت خواجه بوالفتح
که بادش جاودان در کارها فتح

بپرسید از خداوندى رهى را
در آن پرسش بدیدم فرّهى را

پس آنگه گفت با من کاین زمستان
همى باش و مکن عزم کهستان

چو از نوروز گردد این جهان نو
هوا خوشتر شود آنگه همى رو

که من سازت دهم چندانکه باید
ترا زین روى تقصیرى نیاید

بدو گفتم خداوندم همیشه
برین بودست واینش بود پیشه

که مهمان دارى چاکر نوازى
به کام دوست دشمن را گدازى

ز دام رنج رهإیان را رهانى
ز ماهى بر کشى بر مه رسانى

که باشم من که مهمانت نباشم
نه مهمان بل که دربانت نباشم

چو زین درگه نشینید گرد بر من
زند بختم به گرد ماه خرمن

تو دارى به زمن بسیار کهتر
مرا چون تو نباشد هیچ مهتر

گر این رغبت تو با پروین نمایى
بیاید تا به پا او را بسایى

چو من بر خاک ایوانت نهم پاى
مرا بر گنبد هفتم بود جاى

مرا نوروز دیدار تو باشد
هواى خوش ز گفتار تو باشد

مباد از بخت فرّخ آفرینم
اگر گیتى نه بر روى تو بینم

به مهر اندر چنینم کت ننودم
و گر در دل جزین دارم جهودم

چو کردم آفرینش چند گاهى
بدین گفتار ما بگذشت ماهى

مرا یک روز گفت آن قبلهء دین
چه گویى در حدیث ویس رامین

که مى گویند چیزى صخت نیکوست
درین کضور همه کس داردش دوست

بگفتم کام حدیثى سخت زیباست
ز گرد آوردهء شش مرد داناست

ندیدم زان نکوتر داستانى
نماند جز به خرّم بوستانى

ولیکن پهلوى باشد زبانش
نداند هر که برخواند بیانش

نه هر کس آن زبان نیکو بخواند
و گر خواند همى معنى نداند

فراوان وصف هر چیزى شمارد
چو بر خوانى بسى معنى ندارد

که آنگه شاعرى پیشه نبودست
حکیمى چابک اندیشه نبودست

کجااند آن حکیمان تا ببینند
که اکنون چون سخن مى آفرینند

معانى را چگونه بر گشادند
برو وزن و قوافى چون نهادند

درین اقلیم آن دفتر بخوانند
بدان تا پهلوى از وى بدانند

کجا مردم درین اقلیم هنوار
بوند آن لفظ شیرین را خریدار

سخن را چون بود وزن و قوافى
نکوتر زانکه پینودن گزافى

بژاصه چون درو یابى معانى
به کار آیدت روزى چون بخوانى

فسانه گر چه باشد نغز و شیرین
به وزن و قافیه گردد نو آیین

معانى تابد از الفاظ بسیار
چو اندر زر نشانده دُرّ شهوار

نهاده جاى جاى اندر فسانه
فروزان چون ستاره زان میانه

مهان و زیرکان آن را بخوانند
بدان تا زان بسى معنى بدانند

همیدون مردم عالم و میانه
فرو خوانند از مهر فسانه

سخن باید که چون از کام شاعِر
بیاید در جهان گردد مسافر

نه زان گونه که در خانه بماند
بجز قایل مرو را کس نخواند

کنون این داستان ویس و رامین
بگفتند آن سخنداناند پیشین

هنر در فارسى گفتن ننودند
کجا در فارسى استاد بودند

بپیوستند ازین سان داستانى
درو لفظ غریب از هر زبانى

به معنى و مثل رنجى نبودند
برو زین هردوان زیور نکردند

اگر داننده اى در وى برد رنج
شود زیبا چو پر گوهر یکى گنج

کجا این داستانى نامدارست
در احوالش عجایب بیشمارست

چو بشنود این سخنها خواجه از من
مرا بر سر نهاد از فخر گرزن

زمن در خواست او کاین داستان را
بیارا همچو نیسان بوستان را

بدان طاقت که من دارم بگویم
وزان الفاظ بى معنى بضویم

کجا آن لفظها منسوخ گشست
ز دوران روزگارش در گذشتست

میان بستم بدین خدمت که فرمود
که فرمانش ز بختم زنگ بزدود

نیابم دولتى هر چند پویم
ازان بهتر که خشنودیش جویم

مگر چون سر ز فرمانش نتابم
ز چرخ همتش معراج یابم

مگر مهتر شوم چون کهترانش
و یا نامى شوم چون چاکرانش

ندیدم چون رصایش کیمیایى
نه چون خشمش دمنده اژدهایى

بجویم تا توانم کیمیایش
بپرهیزم ز جان گز اژدهایش

چو باشد نام من در نام ایشان
بر آید کام من چون کام ایشان

گیا هر چند خود روید به بستان
دهندش آب در سایهء گلستان

بماناد این خداوند جهاندار
به نام نیک هنواره چهان خوار

بقا بادش به کام خویش جاوید
بزرگان چون ستاره او چو خورشید

قرین جان او پاکى و شادى
ندیم طبع او نیکّى و رادى

هزاران بنده چون من باد گویا
به فکرت داد خشنودیش جویا

کنون آغاز خواهم کرد ناچار
که جز پندش نخواند مرد بیدار

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#12 | Posted: 16 Mar 2013 16:09
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« آغاز داستان ویس و رامین »



نوشته یافتم اندر سمرها
ز گفت راویان اندر خبرها

که بود اندر زمانه شهریارى
به شاهى کامگارى بختیارى

همه شاهان مو را بنده بودند
ز بهر او به گیتى زنده بودند

نوشته یافتم اندر سمرها
ز گفت راویان خبرها

به پایه بت تراز گردنده گردون
به مال افزونتر از کسرى و قارون

گه بخشش چو ابر نوبهارى
گه کوشش چو شیر مرغزارى

به بزم اندر چو خورشید در فشان
به رزم از پیل و از شیران سرافشان

ضشده کیوان ز هفتم چرخ یارس
به کام نیکخواهان کرده کارش

صز هشتم چرخ هرمزد خجسته
وزیرش بود دل در مهر بسته

سپهدارش ز پنجم چرخ بهرام
که تا ایّام را پیش او کند رام

جهان افروز مهر از چرخ رابع
به هر کارى یدى اورا متابع

شده ناهید رخشانش پرستار
چو روز روشنش کرده شب تار

دبیر او شده تیر جهنده
ازین شد امر و تهى او رونده

به مهرش دل مهر تابان
به کین دشمان او شتابان

شده رایش به تگ بر ماه گردون
شدههمت ز مهر و ماهش افزون

جهان یکسر شده او را مسخر
ز حدّ باختر تا حدخوار

جهان اش نام کرده شاه موبد
که هم موبد بُد و هم بخرد رد

همیشه روزگارش بود نوروز
به هر کارى همیشه بود پیروز

همه ساله به جشن اندر نشستى
چو یکساعت دلش بر غم نخستى

صهمیشه کار او مى بود ساغر
ز شادى فربه از اندوه لاغر

یکى جشن نو آیین کرده بد شاه
که بد در خورد آن دیهیم و آن گاه

نشسته پیشش اندر سر فرازان
به بخت شاه یکسر شاد و نازان

چه خرّم جشن بود اندر بهاران
به جشن اندر سراسر نامداران

زهر شهرى سپهدارى و شاهى
زهر مرزى پرى رویىّ و ماهى

گزیده هر چه در ایران بزرگان
از آذربایگان وز رىّ و گرگان

همیدون از خراسان و کهستان
ز شیراز و صفاهان و دهستان

چو بهرام و رهام اردبیلى
گشسپ دیلمى شاپور گیلى

چو کشمیریل و چون نامى آذین
چو ویروى دلیر و گرد رامین

چو زرد آن رازدار شاه کضور
مرو را هم وزیر و هم برادر

نشسته در میان مهتان شاه
چنان کاندر میان اختران ماه

به سر بر افسر کضور گشایان
به تن بر زیور مهتر خدایان

ز دیدارش دمنده روشنایى
چو خورشید جهان فرّ خدایى

به پیش اندر نشسته جنگجویان
ز بالا ایستاده ماهرویان

بزرگان مثل شیران شکارى
بثان چون آهوان مرغزارى

نه آهو مى رمید از دیدن شیر
نه شیر تند گشت از دیدنش سیر

قدح پر باده گردان در میان شان
چنان کاندر منازل ماه رخشان

همى بارید گلبتگ از درختان
چو باران درم بر نیکبختان

چو ابرى بسته دود مُشک سوزان
به رنگ و بوى زلف دلفروزان

ز یکسو مطربان نالنده بر مل
دگر سو بلبلان نالنده بر گل

نکوتر کرده مى نوشین لبان را
چو خوشتر کرده بلبل مطربان را

به روى دوست بر دو گونه لاله
بتان را از نکویى وز پیاله

اگر چه بود بزم شاه خرم
دگر بزمان نبود از بزم او کم

کجا در باغ و راغ و جویباران
ز جام مى همى بارید باران

همه کس رفته از خانه به صحرا
برون برده همه ساز تماشا

ز هر باغى و هر راغى و رودى
به گوش آمد دگر گونه سرودى

زمین از بس گل و سبزه چنان بود
که گفتى پر ستاره آسمان بود

ز لاله هر کسى را بر سر افسر
ز باده هر یکى را بر کف اخگر

گروهى در نشاط و اسپ تازى
گروهى در سماع و پاى بازى

گروهى مى خوران در بوستانى
گروهى گل چنان در گلستانى

گروهى بر کنار رود بارى
گروهى در میان لاله زارى

بدانجا رفته هر کس خرمى را
چو دیبا کرده کیمخت زمى را

شهنشه نیز هم رفته بدین کار
به زینهاو زیورهاى شهوار

به پشت ژنده پیلى کوه پیکر
گرفته کوه را در زرّ و گوهر

به گودش زنده پیلان ستوده
به پرخاش و دلیرى آه

ز بس سیم و ز بس گوهر چو دریا
اگر دریا روان گردد به صحرا

به پیش اندر دونده بادپایان
سم پولادشان پولاد سایان

پس پشتش بسى مهد و عمارى
بدو در ماهرویان حصارى

به زیر بار تازى استرانش
غمى گشته ز بار گوهرانش

ز هر کوهى گرانتر بود رختش
ز هر کاهى سبکتر بود تختش

به چندان خواسته مجلس بیارست
نماندش ذرّه اى آنگه که بر خاست

همه بخشیده بود و بر فشانده
بخورد و داد کام خویش رانده

چنین بر خور ز گیتى گر توانى
چنین بخش و چنین کن زندگانى

کجا نه زُفت خواهد ماند نه راد
همان بهتر که باشى راد و دلشان

بدین سان بود یک هفته شهنشاه
به شادى و به رامش گاه و بیگاه

پتى رویان گیتى هامواره
شده بر بزمگاه او نظاره

چو شهرو ماه دخت از ماه آباد
چو آذربادگانى سرو آزاد

ز گرگان آبنوش ماه پیکر
همیدون از دهستان ناز دلبر

ز رى دینار گیس و هم زرین گیس
ز بوم کوه شیرین و فرنگیس

ز اصفاهان دوبت چون ماه و خورشید
خجسته آب ناز و آب ناهید

به گوهر هر دوان دخت دبیران
گلاب و یاسمن دخت وزیران

دو جادو چشم چون گلبوى و مینوى
سرشته از گل و مى هر دو را روى

ز ساوه نامور دخت کنارنگ
کزو بردى بهاران خوشى و رنگ

همیدون ناز و آذرگون و گلگون
به رخ چون برف و بروى ریخته خون

سهى نام و سهى بالا زن شاه
تن از سیم و لب از نوش و رخ از ماه

شکر لب نوش از بوم هماور
سمن رنگ و سمن بوى و سمن بر

ازین هر ماهرویى را هزاران
به گرد اندر نگارین پرستاران

بنان چین و ترک و روم و بربر
بنفشه زلف و گل روى و سمن بر

به بالا هر یکى چون سرو آزار
به جعد زلف همچون مورد و شمشاد

یکایک را ز زرّ ناب و گوهر
کمرها بر میان و تاج بر سر

ز چندان دلبران و دلنوازان
به رنگ و خوى طاو و سان و بازان

به دیده چون گوزن رودبارى
شکارى دیده شان شیر شکارى

نکوتر بود و خوشتر شهربانو
به چشم و لب روان را درد و دارو

به بالا سرو و بار سرو خورشید
به لب یا قوت و در یاقوت ناهید

رخ از دیبا و جامه هم ز دیبا
دو دیبا هر دو در هم سخت زیبا

لبان از شکر و دندان ز گوهر
سخن چون فوهر آلوده به شکر

دو زلف عنبرین از تاب و از خم
چو زنجیر و زره افتاده در هم

دو چشم نرگسین از فتنه و رنگ
تو گفتى هست جادویى به نیرنگ

ز مشک موى او مر غول پنجاه
فرو هشته ز فرقش تا کمرگان

ز تاب و رنگ مثل ریزش زاج
ز سیم آویخته گسترده بر عاج

کجا بنشست ماه بانوان بود
کجا بگذشت شمشاد روان بود

زمین دیبا شده از رنگ رویش
هوا مشکین شده از بوى مویش

زرنگ روى گل بر خاک ریزان
ز ناب موى عنبر باد بیزان

هم از رویش خجل باد بهارى
هم از مویش خجل عود قمارى

چو گوهر پاک و بى آهو و در خور
و لیک آراسته گوهر به زیور

برو زیباتر آمد زرّ و دیبا
که بى آن هر دوان خود بود زیبا

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#13 | Posted: 16 Mar 2013 16:11
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« خواستن موبد شهرو را و عهد بستن شهرو با موبد »



چنان آمد که روزى شاه شاهان
که خواندندش همى موبد منیکان

بدین آن سیمتن سروِ روان را
بت خندان و ماه بانوان را

به تنهایى مرُو را پیش خود خواند
به سان ماه نو بر گاه بنشاند

به رنگ روى آن حور پرى زاد
گل صد برگ یک دسته بدو داد

به ناز و خنده و بازى و خوشّى
بدو گفت اى همه خوبى و گشّى

به گیتى کام راندن با تو نیکوست
تو بایى در برم یا جفت یا دوست

که من دارم ترا با جان برابر
کنم در دست تو شاى سراسر

همیشه پیش تو باشم به فرمان
چو پیش من به فرمانست گیهان

ترا از هر چه دارم بر گزینیم
به چشم دوستى جز تو نبینم

که کام تو زیم با تو همه سال
ببخشایم به تو جان و دل و مال

اگر با روى تو باشم شب و روز
شب من روز باشد روزْ نوروز

چو از شاه این سخن بشنید شهرو
به ناز او را جوابى داد نیکو

بدو گفت اى جهان کامگارى
چرا بر من همى افسوس دارى

نه آنم من که یار و شوى جویم
کجا من نه سزاى یار و شویم

نگویى چون کنم با شوى پیوند
ازان پس کز من آمد چند فرزند

همه گردان و سالاران و شاهان
هنرمندان و دلخواهان و ماهان

ازیشان مهترین آزاده ویرو
که بیش از پیل دارد سهم و نیرو

ندیدى یو مرا روز جوانى
میان کام و ناز و شادمانى

سهى بر رسته همچون سرو آزاد
همى برد از دو زلفم بویهاباد

ز عمر شویش بودم صر بهاران
چو شاخ سرخ بید از جویباران

همى گم کرد از دیدار من راه
به روز پاک خورشید و به شب ماه

بسا رویا که از من رفت آبش
بسا چشما که از من رفت خوابش

اگر بگذشتمى یک روز در کوى
بدى آن کوى تا سالى سمن بوى

جمالم خسروان را بنده کردى
نسیمم مردگان را زنده کردى

کنون عمرم به پاییزان رسیدست
بهار نیکوى از من رمیدست

زمانه زرد گل بر روى من عیخت
همان مشکم به کافور اندر آمیخت

روزیم آب خوبى را جدا کرد
بلورین سرو قدّم را دوتا کرد

هر آن پیرى که بُرنایى نماید
جهانش ننگ و و رسوایى فزاید

چو کارى بینى از من ناسزاوار
به رشتى هم به چشم تو شوم خوار

چو بشنید این سخن موبد منیکان
بدو گفت اى سخنگو ماه تابان

همیشه شادکام و شادمان باد
هر آن مادر که همچون تو پرى زاد

دهان پر نوش بادا مادرت را
که زاد این سرو بالا پیکرت را

زمینى کاو ترا پرورد خوش باد
درو مردم همیشه شاد و گش باد

چو در پیرى بدین سان دلستانى
چگونه بوده اى روز جوانى

گلت چون نیم پزمرده چنینست
سزاوار هزاران آفرینست

به گاه تازگى چون فتنه بودست
دل آزاد مردان چون ربودست

کنون گر تو نباشى جفت ویارم
نیارایى به شادى روزگارم

ز تخم خویش یک دختر به من ده
به کام دل صنوبر با سمن به

کجاچون تخم باشد بى گمان بر
بود دخت تو مثل تو سمن بر

به نیکى و به شادى در فزایم
که باشد آفتاب اندر سرایم

چو یابم آفتاب مهربانى
نخواهم آفتاب آسمانى

به پاسخ گفت شهرو شهریارا
ز دامادیت بهتر چیست ما را

مرا گر بودى اندر پرده دختر
کنون روشن شدى کارم زاختر

به جان تو که من دختر ندارم
و گر دارم چگونه پیش نارم

نزادم تا کنون دختر وزین پس
اگر زایم تویى داماد من بس

صبه شوهر بود شهر را یکى شاه
بزرگ و نامور از کضور ماه

صشده پیر و بفسرده ورا تن
به نام نیکیش خواندند قارن

چو با جفت عنین خویش پیوست
چو شاخ خشک گشته سرو اوپست

چو شهرو خورد پیش شاه سوگند
بدین پیمان دل شه گشت خرسند

سخن گفتند ازین پیمان فراوان
به هم دادند هر دو دست پیمان

گلاب و مشک را در هم سرشتند
وزو بر پرنیان عهدى نبشتند

که شهرو گر یکى دختر بزاید
به گیتى جز شهنشه را نشاید

نگر تا در چه سختى او فتادند
که نازاده عروسى را بدادند

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#14 | Posted: 16 Mar 2013 16:15
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« گفتاراندر زادن ویس از مادر »



جهان را رنگ و شکل بیشمارست
خرد را بافرینش کارزارست

زمانه بندها داند نهادن
که نتواند خرد آن را گشادن

نگر کاین دام طرفه چون نهادست
که چونان خسروى دروى فتادست

هوا را در دلش چونان بیاراست
که نازاده عروسى را همى خواست

خرد این راز را بر وى بگشاد
که از مادر بلاى وى همى راز

چو این دو نامور پیمان بکردند
درستى را به هم سوگند خوردند

نگر چنین شگفت آمد ازیشان
کجا بستند بر ناموده پیمان

زمانه دستبرد خویش بننود
شگفتى بر شگفتى بر بیفرود

برین پیمان فراوان سال بگذشت
ز دلها یاد این احوال بغذشت

درخت خشک بوده تر شد از سر
گل صد برگ و نسرین آمدش بر

به پیرى بارور شد شهربانو
تو گفتى در صدف افتاد لولو

یکى لولو که چون نُه مه بر آمد
ازو تابنده ماهى دیگر آمد

نه مادر بود گفتى مشروقى بود
کزو خورشید تابان روى بننود

یکى دختر که چون آمد ز مادر
شب دیجور را بزدود چون خور

که ومه را سخنها بود یکسان
که یارب صورتى باشد بدین سان

همه در روى خیره بماندند
به نام او را خجسته ویس خواندند

همان ساعت که از مادر فرو زاد
مرُو را مادرش با دایگان داد

به خوازان برد او را دایگانش
که آنجا بود جاى و خان و مانش

ز دیبا کرد و از گوهر همه ساز
بپرورد آن نیازى را به صد ناز

به مشک و عنبر و کافور و سنبل
به آب بید و مُرد و نرگس و گل

به خزّ و قاقم و سنور و سنجاب
به زیورهاى نغز و درّ خوشاب

به بسترهاى دیبا و حواصل
بفروردش به ناز و کامهء دل

خورشها پاک و جان افزاى و نوشین
چو پوششهاى نغز و خوب و رنگین

چو قامت بر کشید آن سرو آزاد
که بودش تن زسیم و دل ز پولاد

خرد از روى او خیره بماندى
ندانستى که آن بت را چه خواندى

گهى گفتى که این باغ بهارست
که در وى لالهاى آبدارست

بنفشه زلف و نرگس چشمکانست
چو نسرین عارض و لاله رخانست

گهى گفتى که این باغ خزانست
که درسى میوهاى مهرگانست

سیه زلفینش انگور به بارست
ز نخ سیب و دو پستانش دونارست

گهى گفتى که این گنج شهانست
که در وى آرزوهاى جهانست

رخشى دیبا و اندمش حریرست
دو زلفش غالیه گیسو عبیرست

تنش سیمست و لب یاقوت نابست
همان دندان او درّ خوشابست

گهى گفتى که این باغ بهشتست
که یزدانش ز نور خود سرشتست

تنش آبست و شیر و مى رخانش
همیدون انگبینست آن لبانش

روا بود ار خرد زو خیره گشتى
کجا چشم فلک زو تیره گشتى

دو رخسارش بهار دلبرى بود
دو دیدارش هلاک صابرى بود

به چهره آفتاب نیکوان بود
به غمزه اوستاد جادوان بود

چو شاه روم بود آن روى نیکوش
دو زلفش پیش او چون دوسیه پوش

چو شاه زنگ بودش جعد پیچان
دو رخ پیشش چو دو شمع فروزان

چو ابر تیره زلف تابدارش
به ابر اندر چو زهره گوشوارش

ده انگشتى چه ده ماسورهء عاج
به سر هر یکى را فندقى تاج

نشانده عقد او را در بر زر
به سان آب بفشرده بر آذر

چو ماه نو برو گسترده پروین
چو طوق افگنده اندر سر و سیمین

جمال حور بودش طبع جادو
سرین گور بودش چشم آهو

لب و زلفینش را دو گونه باران
شکر بار این بدى و مشکبار آن

تو گفتى فتنه را کردند صورت
بدان تا دل کند از خلق غارت

و یا چرخ فلک هر زیب کش بود
بران بالا و آن رخسار بننود

چنین پرورد او را دایگانش
به پروردن همى بسپرد جانش

به دایه بود رامین هم به خوزان
همیدون دایگان بر جانش لرزان

به هم بودند آنجا ویس و رامین
چو در یک باغ آذر گون و نسرین

به هم رُستند آنجا دو نیازى
به هم بودند روز و شب به بازى

که دانست و کرا آمد گمانى
که حکم هر دو چونست آسمانى

چه خواهد کرد با ایشان زمانه
در آن کردار چون دارد بهانه

هنوز ایشان ز مادرشان نزاده
نه تخم هر دو در بوم او فتاده

قصا پإردإخته بود از کار ایشان
نبشته یک به یک کردار ایشان

قصاى آسمان دیگر نگشتى
به زور و چاره زیشان بر نگشتى

چو بر خواند کسى این داستان را
بداند عیبهاى این جهان را

نباید سرزنش کردن بدیشان
که راه حکم یزدان بست نتوان

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#15 | Posted: 16 Mar 2013 16:21
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« نامه نوشتن دایه نزد شهرو و کس فرستادن شهرو به صلب ویس »



چو قدّ ویس بت پیکر چنان شد
که همبالاى سرو بوستان شد

شد آگنده بلورین بازوانش
چو یازنده کمند گیسوانش

سر زلفش به گل بر سایه گسترد
به ناز دل نیازى را بپرورد

پراگنده شده در شهر نامش
ز دایه نامه اى شد نزد مامش

به نامه سرزنش کرده فراوان
که چون تو نیست بد مهتى به گیهان

نه بر فرزند جانت مهربانست
نه بر آن کس که وى را دایگانست

نه فرزند نیازى را نوازى
نه بر دیدار او یک روز نازى

به من دادى ورا آنگه که زادى
سزاى دخترت چیزى ندادى

کنون بر رُست پیش من به صدناز
به پرواز اندر آمد بچهء باز

همى ترسم که گر پرواز گیرد
به کام خود یکى انباز گیرد

بپروردم ورا چونانکه بایست
به هر رنگى و هر بویى که شایست

به دیباها و زیورهاى بسیار
ز رخت و طبل هر بزاز و عطار

همى نپسندد اکنون آنچه ماراست
و گر چه گونه گونه خزّ و دیباست

چو بیند جامهاى سخت نیکو
بگویدهر یکى را چند آهو

که زردست این سزاى نابکاران
کبودست این سزاى سوکواران

سفیدست این سزاى گنده پیران
دو رنگست این سزاوار دبیران

چو بر خیزد ز خواب بامدادى
ز من خواهد حریر استاربادى

چون باشد روز را هنگام پیشین
ز من خواهد پرند بهمن چین

شبانگه خواهدم دو رویه دیبا
ندیمان از پرى رویان زیبا

کم از هشتاد زن پیشش نبایند
که کمتر زین ندیمى را نشایند

هر آن گاهى که با ایشان خورد نان
همه زرّینه خواهد کاسى و خوان

اگر روزست و گر شب گاه و بیگاه
کنیزک خواهد اندر پیش پنجاه

کمرها بسته افست بر نهاده
پرستش را به پیشش ایستاده

که من زین بیش او را بر نتابم
همان چیزى که مى خواهد نیابم

که باشم من که دارم رخت شاهان
به کام خویش و کام نیک خواهان

چو این نامه بخوانى هر چه زوتر
بکن تدبیر شهر آراى دختر

ز صد انگشت ناید کار یک سر
نه از سیصد ستاره نور یک خور

چو آمد نامهء دایه به شهرو
به نامه در سخنها دید نیکو

به نیکى یافت آگاهى ز دختر
که هم رویش نکو بود و هم اختر

به مژده پیک او را تاج زر داد
بجز تاجش بسى زرّ و گهر داد

چنان کردش ز بس دینار و گوهر
که بودى زاد بر زادش توانگر

پس آنگه چون بود شاهانه آیین
فرستادش فراوان مهد زرّین

به پیش مهدش اندر خادمانى
به بالا هر یکى چون نردبانى

شدند از راه سوى ویس شادان
ز خوزان آوریدندش به همدان

چو مادر دید روى دخترش را
سهى بالا و نیکو پیکرش را

خجسته نام یزدان را فرو خواند
بسى زرّ و بسى گوهر بر افشاند

چو او را پیش خود بر گاه بشناخت
رخش از ماه تابان باز نشناخت

گل رخسار گانش را بیاراست
بنفشه زلفکانش را بپیراست

عبیر و مشکش اندر گیسوان کرد
ز گوهر یاره اندر بازوان کرد

به دیباهاى زربفتش بسر افروخت
بخور عود و مشکش زیر بر سوخت

چنان کرد آن نگار دلستان را
که باد نوبهارى بوستان را

چنان اراست آن ماه زمین را
که مانى صورت ارژنگ چین را

چنان بنگشاشت آن زیبا صنم را
که نقاشان چین باغ ارم را

چنان بایسته کرد آن بافرین را
که در فردوس رصوان حور عین را

اگر چه صورتى باشد بى آهو
به چشم هر که بیند سخت نیکو

چو آرایش کنند او را فراوان
به زرّ و گوهر و دیباى الوان

شود بى شکّ ز آرایش نکوتر
چنان کز گونه گردد سرخ تر زر

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#16 | Posted: 16 Mar 2013 16:23
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« دادن شهرو ویس را به ویرو و مراد نیافتن هر دو »



چو مادر دید ویس دلستان را
به گونه خوار کرده گلستان را

بدو گفت اى همه خوبى و فرهنگ
جهان را از تو پیرایه ست و اورنگ

ترا خسرو پدر بانوت مادر
ندانم در خورت شویى به کضور

چو در گیتى ترا همسر ندانم
به ناهمسرت دادن چون توانم

در ایران نیست جفتى با تو همسر
مگر ویرو که هستت خود برادر

تو او را جفت باش و دوده بفروز
وزین پیوند فرّخ کن مرا روز

زن ویرو بود شایسته خواهر
عروس من بود بایسته دختر

ازان خوشتر نباشد روزگارم
که ارزانى به ارزانى سپارم

چو بشنید این سخن ویسه ز مادر
شد از بس شرم رویش چون مُعصفر

بجنیدش به دل بر مهربانى
ننود از خامشى همداستانى

نگفت از نیک و بد بر روى مادر
که بود اندر دلش مهر برادر

دلش از مهربانى شادمان شد
فروزان همچو ماه آسمان شد

به رنگى مى شدى هر دم عذارش
به رو افتاده زلف تابدارش

بدانست از دلش مادر همانگاه
که آمد دخترش را خامشى راه

کجا او بود پیر کار دیده
بد و نیک جهان بسیار دیده

به بُرنایى همان حال آه
همان خاموش او را نیز بوده

چو دید از مهر دختر را نکو راى
بخواند اخترشناسان را ز هر جاى

بپرسید از شمار آسمانى
کزو کى سود باشد کى زیانى

از اختر کى بود روز گزیده
بد بهرام و کیوان زو بریده

که بیند دخترش شوى و پسر زن
که بهتر آن ز هر شوى این ز هر زن

همه اختر شناسان زیج بردند
شمار اختران یک یک بکردند

چو گردشهاى گردون را بدیدند
ز آذر ماه روزى بر گزیدند

کجا آنگه و ز گشت روزگاران
در آذر ماه بودى نوبهاران

چو آذر ماه روز دى در آمد
همان از روز شش ساعت بر آمد

به ایوان کیانى رفت شهرو
گرفته دست ویس و دست ویرو

بسى کرد آفرین بر پاک دادار
چو بر دیو دژم نفرین بسیار

سروشان را به نام نیک بستود
نیایشهاى بى اندازه بننود

پس آنگه گفت با هر دو گرامى
شما را باد ناز و شاد کامى

نباید زیور و چیزى دلاراى
برادر را و خواهر را به یک جاى

به نامه مُهر موبد هم نباید
گوا گر کس نباشد نیز شاید

گواتان بس بود دادار داور
سروش و ماه و مهر و چرخ و اختر

پس آنگه دست ایشان را به هم داد
بسى کرد آفرین بر هر دوان یاد

که شال و ماهتان از خرّمى باد
همیشه کارتان از مردمى باد

به نیکى یکدگر را یار باشید
وزین پیوند بر خوردار باشید

بمانید اندرین پیوند جاوید
فروزنده به هم چون ماه و خورشید

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#17 | Posted: 16 Mar 2013 16:29
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« آمدن زرد پیش شهرو به رسولى »



چو بد فرجام خواهد بد یکى کار
هم از آغاز او آید پدیدار

چو خواهد بود سال بد به گیهان
پدید آیدش خشکى در زمستان

درختى کاو نباشد راست بالا
چو بر روید شود کژّیش پیدا

چو خواهد بود بر شاخ اندکى بار
به نوروزان بود بر گلش دیدار

چو تیر از زه بخواهد تافتن سر
پدید آید در آهنگ کمانور

همیدون کار ماه دل افروز
پدید آورد ناخوبى همان روز

کجا چون آفرین بر خواند شهرو
نهادش دست او در دست ویرو

همى کردند ساز میهمانى
در آن ایوان و کاخ خسروانى

ز دریا دود رنگ ابرى بر آمد
به روز پاک ناگه شب در آمد

نه ابرست آن تو هفتى تند بادست
کجا در کوه حاکستر فتادست

ز راه اندر پدید آمد سوارى
چو کوه ویژه زیرش راهوارى

سیا اسپ و کبودش جامه و زین
سوارش را همیدون جامه چونین

قبا و موزه و رانین و دستار
به رنگ نیل کرده بود هنوار

جلال و مطرف و مهد و عمارى
به گونه چون بنفشهء جویبارى

بدین سان اسپ و ساز و جامهء مرد
چو نیلوفر کبود و نام او زرد

رسول شاه و دستور و برادر
هم او و هم نوندش کوه پیکر

ز رنج راه کرده لعل گون چشم
گره بسته جبینش را بس خشم

چو شیرى در بیابان گور جویان
و یا گرگى سوى نخچیر پویان

به دست اندر گرفته نامهء شاخ
ز بویش عنبرین گشته همه راه

کجا نامه حریرى بُد نبشته
به مشک و عنبر و مى در سرشته

سخنها گفته اندر نامه شیرین
به عنوانش نهاده مُهر زرین

چو زرد آمد سوى درگاه ویرو
به پشت اسپ شد تا پیش شهرو

نمازش برد و پوزش خواست بسیار
که پیشت آمدم بر پشت رهوار

کجا فرمان شاهنشه چنینست
مرا فرمان او همتاى دینست

مرا فرمان چنان آمد ز خسرو
که روز و شب میاساى و همى رو

به راه اندر شتاب تو چنان باد
که گردت را نیابد در جهان باد

چنان باید که رانى باره بشتاب
به پشت باره جویى خوردن و خواب

همى تا باز مرو آیى ازین راه
نیاساى ز رفتن گاه و بیگاه

به راه اندر نه خسبى نه نشینى
ز پشت باره شهرو را ببینى

رسانى نامه چون پاسخ بیابى
عنان باره سوى مرو تابى

پس آنگه گفت با خورشید حوران
سلامت باد بسیار از خُسوران

درودت باد شهرو از شهنشاه
ز داماد نکو بخت و نکوخواه

درودت با بسى پذرفتگارى
به شاخّى و مهّى و کامگارى

پذیرشهاى او کردش همه یاد
پس آنگه نامهء خسرو بدو داد

چو شهرو نامه بگشاد و فرو خواند
چو پى کرده خرى در گل فرو ماند

کجا در نامه بسیارى صشن یافت
همان نو کرده پیمان کهن یافت

سر نامه به نام دادگر بود
خدایى کاو همیشه داد فرمود

دو گیتى را نهاد از راستى کرد
به یک موى اندران کژّى نیاورد

چنان کز راستى گیتى بیاراست
ز مردم نیز داد و راستى خواست

کسى کز راستى جوید فزونى
کند پیروزى او را رهننونى

به گیتى کیمیا جز راستى نیست
که عزّ راستى را کاستى نیست

من از تو راستى خواهم که جویى
همیشه راستى ورزى و گویى

تو خود دانى ما با هم چه گفتیم
به پیمان دست یکدیگر گرفتیم

به مهر و دوستى پیوند کردیم
وزان پس هردوان سوگند خوردیم

کنون سوگند و پیمان را بفرموش
بجا آور وفا در راستى کوش

به من تو ویس را آنگاه دادى
که تا سى سال دیگر دخت زادى

چو من بودم ترا شایسته داماد
به بخت من خدا این دخترت داد

به بخت من بزادى روز پیرى
چو سروى بار او گلنار و خیرى

بدین دختر که زادى سخت شادم
به درویشان فراوان چیز دادم

کجا یزدان امیدم را وفا کرد
بدین پیوند کامم را رواکرد

کنون کان ماه را یزدان به من داد
نخواهم کاو بود در ماه آباد

که آنجا پیر و بر ناشاد خوارند
همه کنغالگى را جان سپارند

جوانان بیشتر زن باره باشند
در آن زن بارگى پر چاره باشد

همیشه زن فریبى پیشه دارند
ز رعنایى همین اندیشه دارند

مباد آن زن که بیند روى ایشان
که گیرد ناستوده خوى ایشان

زنان نازک دلند و سست رایند
بهر خو چون بر آرى شان بر آیند

زنان گفتار مردان راست دارند
به گفت خوش تن ایشان را سپارند

زن ارچه زیرک و هشیار باشد
زبون مرد خوش گفتار باشد

بلاى زن دران باشد که گویى
تو چون مه روشنى چون خور نکویى

ز عشقت من نژند و بى قرارم
ز درد و زارى تو جان سپارم

به زارى روز و شب فریاد خوانم
چو دیوانه به دشت و که دوانم

اگر رحمت نیارى من بمیرم
بدان گیتى ترا دامن بگیرم

ز من مستان به بى مهرى روانم
که چون تو مردمم چون تو جوانم

زن ارچه خسروست ار پادشایى
ز گر خود زاهدست ار پارسایى

بدین گفتار شیرین رام گردد
نیندیشد کزان بد نام گردد

اگر چه ویسه به آهو و پاکست
مرا زین روى دل اندیشناکست

مدار او را به بوم ماه آباد
سوى مروش گُسى کن با دل شاد

مبر انده زبهر زرّ و گوهر
که ما را او همى باید نه زیور

مرا پیرایه و زیور بسى هست
سزاتر زو به گنج من کسى هست؟

من او را روز و شب در ناز دارم
کلید گنجها او را سپارم

دل اندر مهر آن بت روى بندم
هر آنچه او پسندد من پسندم

فرستم زى تو چندان زرّ و گوهر
که گر خواهى کنى شهرى پراز زر

ترا دارم چو جان خویشتان شاد
زمین ماه را بى بیم و آزار

بدارم نیز ویرو را چو فرزند
کنم با وى ز تخم خویش پیوند

جنان نامى کنم آن خاندان را
که نامش یاد باشد جاودان را

چو شهرو خواند مشکین نامهء شاه
چنان شد کش نبود از گیتى آگاه

ز شرم شاه گشت آزردهء خویش
دلش پیچان شده از کردهء خویش

فرو افگنده سر چون شرمساران
همى پیچید چون زنهار خواران

هم از شاه و هم از دادار ترسان
که بشکست این همه سوگند و پیمان

بلى چونین بُوّد زنهار خوارى
گهى بیم آورد گه شرمسارى

چنان چون بود شهرو دلشکسته
لب از گفتار بسته دم گسسته

مرو را دید ویس ماه پیکر
ز شرم و بیم گشته چون مُعصفر

برو زد بانگ و گفتا چه رسیدت
که هوش و گونه از تن برپریدت

ز هنجار خرد دور او فتادى
چو رفتى دخت نازاده بدادى

خرد کردار چونین کى پسندد
روا باشد که هر کس بر تو خندد

پس آنگه گفت با زرد پیمبر
چه نامى وز که دارى تخم و گوهر

جوابش داد کز کسهاى شاهم
به درگاهش ز پیشان سپاهم

چو با لشکر بچنبد نامور شاه
من او را پیشرو باشم به هر راه

هر آن کارى که باشد نام بُردار
شهنشه مر مرا فرماید آن کار

چو رازى باشدش با من بگوید
ز من تدبیر خواهد راى جوید

به هر کارى بدو دمساز باشم
به هر سرّى بدو همراز باشم

همیشه سرخ روى و خویش کامم
سیه اسپم چنین و زرد نامم

چو بشنود آن نگارین پاسخ زرد
به گرمى و به خنده پاسخش کرد

که زردا زرد باد آن کت فرساد
بدین فرزانگى و دانش و داد

به مرو اندر شما را باشد آیین
چنین ناخوب و رسوا و بنفرین

که زن خواهد از آنجا کش بود شو
ز پاکى شو و زن هر دو بى آهو

نبینى این همه آسوب مهمان
رسیده بانگ خنیاگر به کیوان

به بت رویان شهر و نامداران
سرا آراسته چون نوبهاران

به زیورها و گوهرهاى شهوار
طرایفها و دیباهاى زرکار

مهان نامى از هر شهر و کضور
یلان جنگى از هر مرز و گوهر

بتان ماهرویاز هر شبستان
گلان مشک موى از هر گلستان

به رنگ و روى جامه دلفروزان
ز بوى اسپر غم و از عود سوزان

به فریاد آمده دل زیر هر بر
ستوهى یافته هر مغز در سر

نشط هر کسى با همنشینى
زبان هر کسى با آفرینى

که جاوید این سرا آراسته باد
پر از شادى و ناز و خواسته باد

درُو خرّم ویوکان و خُسوران
عروسان دختران داماد پوران

کنون کاین بزم دامادى بدیدى
سرود و آفرین هر دو شنیدى

عنان بارهء شبرنگ برتاب
شتابان رو به ره چون تیر پرتاب

بدین امّید مسپر دیگر این راه
که باشد دست امّید تو کوتاه

به نامه بیش از این ما را مترسان
که داریم این سخن با باد یکسان

مکن ایدر درنگ و راه بر گیر
که ویرو هم کنون آید ز نخچیر

ز من آزرده گردد وز تو کیندار
برو تا خود نه کین باشد نه آزار

ولیکن بر پیام من به موبد
بگو چون تو نباشد هیچ بخرد

بسى گاهست خیلى روزگارست
که نادانیت بر ما آشکارست

ز پیرى مغزت آهومند گشتست
ز گیتى روزگارت در گذشتست

ترا گر هیچ دانش یار بودى
زبانت را نه این گفتار بودى

نجستى زین جهان جفت جوان را
ولیکن توشه جستى آن جهان را

مرا جفت و برادر هر دو ویروست
همیدون مادرم شایسته شهروست

دلم زین خرّم و زان شاد باشد
ز مرو و موبدم کى یاد باشد

مرا تا هست ویرو در شبستان
نباشد سوى مروم هیچ دستان

چو دارم سرو گوهر بار در بر
چرا جویم چنان خشک و بى بر

کسى را در غریبى دل شکیباست
که اندر خانه کار او نه زیباست

مرا چون دیده شایستست مادر
چو جان پاک بایسته برادر

بسازم با برادر چون مى و شیر
نخواهم در غریبى موبد پیر

جوانى را به پیرى چون کنم باز
ملا گویم ندارم در دل این راز

چو زرد از ویس این گفتار بشنید
عنان بارهء شبگون بپیچید

همى رفت و نبود او هیچ آگاه
که در پیشش همى راهست یا چاه

چنان بى سایه شد چونان بى آزرم
که بر چشمش جهان تارى شد از شرم

همى تا او ز مرو آمد سوى ماه
نیاسودى ز اندیشه دل شاه

همى گفتى که زرد اکنون کجا شد
چنین دیر آمدنش از مه چرا شد

به بوم ماه وى را نیست دشمن
که یارد دشمنانى کرد بامن

نه قارن کرد یارد شوى شهرو
نه آن مهتر پسر کش نام ویرو

چه کار افتاد گویى زرد ما را
که افزون کرد راهش درد ما را

مگر دُژخیم ویسه دُژ پسندست
که ما را اینچنین در غم فگندست

دل سنگین به بوم ماه بنهاد
همى ناید به بوم مرو آباد

همى گفتى چنین با خویشتن شاه
دو چشمش دیدبان گشته سوى راه

که ناگاهى پدید آمد یکى گرد
به گرد اندر گرازان نامور زرد

بسان پیل مست از بند جسته
ز خشم پیلبانان دلش خسته

ز بس کینه نداند به ز بتر
بود هامون و کوهش هر دو یکسر

ز کین جویى شده چونان بى آزرم
که در چشمش جهان تارى بد از شرم

چو زرد آمد چنین آشفته از راه
ز گرد راه شد پیش شهنشاه

هنوز از رنج رویش بد پر آژنگ
نگردانیده پاى از پشت شبرنگ

شهنشه گفت زردا شاد بادى
به نیکى دوستان را یاد بادى

بگو چون آمدى از ماه آباد
نه شادى از پیام خویش یا شاد

رواکام آمدى یا نرواکام
ازین هر دو کدامین بر نهم نام

جوابش داد زرد از پشت باره
به بخت شاه شادم هامواره

ازین راه آمدستم نرواکام
پس او داند که چونم بر نهد نام

پس آنگه از تگاور شد پیاده
میان بسته زبان و لب گشاده

نهاد آن روى گرد آلود بر خاک
ابر شاه آفرین کرد از دل پاک

بگفتش جاودان پیروزگر باش
همیشه نام جوى و نامور باش

به پیروزى مهى و مهر ورزى
جهان را هم مهى کن تو که ارزى

چنانست باد در دولت بلندى
که چون جمشید دیوان را ببندى

صچنانت باد اورنگ کیانى
که تاج فخر بر کیوان رسانى

ترا بادا ز شاهى نیکبختى
زمین ماه را تنگّى و سختى

زمین ماه یکسر باد ویران
شده مأواگه گرگان و شیران

زمین ماه بادا تا یکى ماه
شده شمشیر و آتش را چراگاه

صهمه بادش پر آتش ابر بى آب
ز دردش آفتاب از مرگ مهتاب

زمین ماه را دیدم چو فرخار
پر از پیرایه و دیباى شهوار

به شهر اندر سراسر بسته آیین
ز بس پیرایه چون بتخانهء چین

زن و مردش نشسته در خورگاه
خورگاه از بتان پر اختر و ماه

زمین از رنگ چون باغ بهارى
فروزان همچو لالهء رودبارى

بسى ساز عروسى کرده شهرو
عروسش ویسه و داماد ویرو

ز دامادیش با شه نیست جز نام
کس دیگر همى یابد ازُو کام

ازین شد روى من هم گونهء بُرد
تو کندى جوى آبش دیگرى برد

به تو داده زن از تو چون ستانند
مگر ایشان که ارز تو ندانند

که و مِه راست باشد نزد نادان
چو روز و شب به چشم کور یکسان

نه با آن کرده اند این ناسزا کار
که پاداشى ندارى شان سزاوار

ولیکن تا بدیشان بد رسیدن
همى باید به چشم این روز دیدن

کجا ویروست آنجا مهتر رزم
ز نادانى به زور خویش در بزم

لقب کردست روحا خویشتن را
به دل در راه داده اهرمن را

به نام او را همه کس شاه خوانند
جز او شاه دگر باشد ندانند

ترا نز شهریاران مى شمارند
گوهرى خود به مردت مى ندارند

گوهرى موبدت خوانند و دستور
چو خوانندت گوهرى موبد درو

صکنون گفتم هر آنچه دیده ام من
سخنهایى که آن بشنیده ام من

صترا بادا بزرگى بر شهانى
که بر شاهان گیتى کامرانى

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#18 | Posted: 16 Mar 2013 16:32
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« خبردار شدن موبد از خواستن ویرو ویس را و رفتن به جنگ »



چو داد آن آگاهى مر شاه را زرد
رخان از خشم شد مر شاه را زرد

رخى کز سرخیش گفتى نبیدست
بدان سان که گفتى شنبلیدست

زبس خوى کز سر و رویش همى تاخت
تنش گفتى ز تاب خشم بگداخت

زبس کینه همى لرزید چون بید
چو در آب رونده عکس خورشید

بپرسید از برادر کاین تو دیدى
به چشم خویش یا جایى شنیدى

مرا آن گوى کش تو دیده باشى
نه آن کز دیگرى بشنیده باشى

خبر هر گز نه مانند عیانست
یقین دل نه همتاى گمانست

بیفگن مرمرا ز دل گمانى
مرا آن گو که تو دیدى عیانى

برادر گفت شاها من نه آنم
که چیزى با تو گویم کش ندانم

به چشم خویش دیدم هر چه گفتم
شنیده نیز بسیارى نهفتم

ازین پیشم چو مادر بود شهرو
مرا همچون برادر بود ویرو

کنون هر گز نخواهن شان که بینم
که از بهر تو با ایشان به کینم

تن من جان شیرین را نخواهد
اگر در جان من مهرت بکاهد

اگر خواهى خورم صد باره سوگند
به یزدان و به جان تو خداوند

که مهمانى به چشم خویش دیدم
ولیکن زان نه خوردم نه چشیدم

کجا آن سورو آن آراسته بزم
گرانتر بود در چشمم من از رزم

همیدون آن سراى خسروى گاه
به چشم من چو زندان بود و چون چاه

ز بانگ مطربان گشتم بى آرام
نواشان بود در گوشم چو دشنام

من آن گفتم که دیدم پس تو به دان
که تو فرمان دهى من بنده فرمان

چو بشنید این سخن موبد دگر بار
فزون از غم دلش را بار بر بار

گهى چون مار سرخسته بپیچید
گهى چون خم پرشیره بجوشید

بزرگانى که پیش شاه بودند
همه داندان به داندان بر بسودند

که شهرو این چرا یارست کردن
زن شاه را به دیگر کس سپردن

چه زهره بود و ویرو را که مى خواست
زنى را کاو زن شاهنشه ماست

همى گفتند از این پس کام بدخواه
برادر شاه ما از کضور ماه

کنون در خانهء ویروى و قران
ز چشم بد بر آید کام دشمن

چنان گردد جهان بر چشم شهرو
که دشمن تر کسى باشدى ویرو

نه تنها ویس بى ویرو بماند
و یا آن شهر بى شهرو بماند

کجا بسیار جفت و سهر نامى
شود بى جفت و بى شاه گرامى

دمان ابرى که سیل مرگ آرد
به بود ماه تا ماهى ببارد

مندى زد قصا بر هر چه آنجاست
که چیز آن فلان اکنون فلان راست

بر آن کضور بلا پرواز دارد
کجا لشکر که وى را باز دارد

بسا خونا که مى جوشد در اندام
بسا جانا که مى لرزد بى آرام

چو شاهنشه زمانى بود پیچان
دل اندر آتش اندیشه سوزان

دبیرش را همانگه پیش خود خواند
سخنهاى چو زهر از دل بر افشاند

فرستادش به هر راهى سوارى
به هر شهرى که بودش شهریارى

ز شهرو با همه شاهان گله کرد
که بى دین چون شد و زنهار چون خورد

یکایک را به نامه آگهى داد
که خواهم شد به بود ماه آباد

از یشان خواند بهرى را به یارى
ز بهرى خواست مرد کارزارى

ز طبرستان و گرگان و کهستان
ز خوارزم و خراسان و دهستان

ز بوم سند و هند و تبت و چین
ز سغد و حدّ توران تا به ماچین

چنان شد در گهش ز انبوه لشکر
که دشت مرو شد چون دشت محشر

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#19 | Posted: 16 Mar 2013 21:40
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« آگاه شدن ویرو از آمدن موبد بهر جنگ »



چو از شاه آگهى آمد به ویرو
که هم زو کینه دارد هم ز شهرو

ز هر شهرى و از هر جایگاهى
همى آمد به درگاهش سپاهى

بدان زن خواستن مر چه مهتر
گزینان و مهان چند کضور

ز آذربایگان و رىّ و گیلان
ز خوزستان و اصطرخ و سپاهان

همه بودند مهمان نزد ویرو
زن و فرزندشان نزدک شهرو

در آن سورو عروسى پنج شش ماه
نشسته شادمان در کضور ماه

چو گشتند آگه از موبد منیکان
که لشکر راند خواهد سوى ایشان

به نامه هر یکى لشکر بخواندند
بسى دیگر ز هر کضور براندند

سپه گرد آمد از هر جاى چندان
که دشت و کوه تنگ آمد برایشان

تو گفتى بود بر دشت نهاوند
ز بس جنگ آوران کوه دماوند

همه آرسته جنگ آورى را
به جان بخریده کین و دوارى را

همه گردان و فرسوده دلیران
به روز زهرهء فیلان و شیران

ز کوه دیلمان چندان پیاده
که گویى کوه سنگند ایستاده

صز دشت تازیان چندان سواران
کجا بودند پیش از قطر باران

پس آنگه سالخورده شیر گیران
هنرمندان و رزم آراى پیران

پس و پیش سپه دیدار کرده
به هر جایى یکى سالار کرده

همیدون راست و چپ شاهانیان را
سپرده آه جنگیان را

وزان سو شاه موبد هم بدین سان
سپاه آراست همچون باغ نیسان

سپاهى را پس و پیش و چپ و راست
به گردان و هنرجویان بیاراست

چو آمد با سپاه از مرو بیرون
زمین گفتى روان شد همچو جیهون

زبس آواز کوس و نالهء ناى
همى برخواست گویى گیتى از جاى

همى رفت از زمین آسمان گرد
تو گفتى خاک با مه راز مى کرد

و یا دیوان به گردون بر دویدند
که گفتار سروشان مى شنیدند

به گرد اندر چنان بودند لشکر
که در میغ تنگ تابنده اختر

همى آمد یکى سیل از خراسان
که مه بر آسمان زو بسد ترسان

نه سیل آب و باران هوا بود
که سیل شیر تند و اژدها بود

چنان آمد همى لشکر به انبوه
که کُه را دشت کرد و دشت را کوه

همى مآمد چنین تا کضور ماه
هم آشفته سپه هم کینه ور شاه

دو لشکر یکدگر را شد برابر
چو دریاى دمان از باد صرصر

میان آن یکى پر تیغ برّان
کنار این یکى پر شیر غران

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#20 | Posted: 16 Mar 2013 21:43
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« اندر صفت جنگ موبد و ویرو »



چو از خاور بر آمد اختران شاه
شهى کش مه وزیرست آسمان گاه

دو کوس کین بغرید از دو درگاه
به جنگ آمد دو لشکر پیش دو شاه

نه کوس جنگ بود آن دیو کین بود
که پر کین گشت هرک آن بانگ بشنود

عدیل صور شد ناى دمنده
تبیره مرده را مى کرد زنده

چنان کز بانگ رعد نوبهاران
برون آید بهار از شاخساران

به بنگ کوس کین آمد همیدون
ز لشکر گه بهار جنگ بیرون

به قلب اندر دهل فریاد خوانان
که بشتابید هیچ اى جان ستانان

در آن فریاد صنج او را عدیلى
چو قوالان سرایان با سپیلى

هم آن شیپور بر صد راه نالان
بسان بلبل اندر آبسالان

خروشان گاو دُم با او به یک جا
چو با هم دو سراینده به همتا

ز پیش آنکه بى جان گشت یک تن
همى کرد از شگفتى بوق شیون

به جنگ جنگجویان تیغ رخشان
همى خندید هم بر جان ایشان

صف جوشن وران بر روى صحرا
چو کوه اندر میان موج دریا

به موج اندر دلیران چون نهنگان
به کوه اندر سواران چون پلنگان

همان مردم کجا فرزانه بودند
به دشت جنگ چون دیوانه بو

کجا دیوانه اى باشد به هر باب
که نز آتش بپرهیزد نه از آب

نه از نیزه بترسد نى ز شمشیر
نه از پیلان بیندیشد نه از شیر

در آن صحرا یلان بودند چونین
فداى نام کرده جان شیرین

نترسیدند از مردن گه جنگ
ز نام بد بترسیدند و از ننگ

هوا چون بیشهء دد بود یکسر
ز ببر و شیر و گرگ و خوگ پیکر

چو سر و ستان شده دشت از درفشان
ز دیباى درفشان مه درفشان

فراز هر یکى زرّین یکى مرغ
عقاب و باز با طاووس و سیمرغ

به زیر باز در شیر نکو رنگ
تو گفتى شیر دارد باز در جنگ

پى پیلان و سمّ باد پایان
شده آتش فشانان سنگ سایان

زمین از زیر ایشان شد بر افراز
به گردون رفت و پس آمد از او باز

نبودش جاى بنشستن به گیهان
همى شد در دهان و چشم ایشان

بسا اسپ سیاه و مرد برنا
که گشت از گرد خنگ و پیر سیما

دلاور آمد از بد دل پدیدار
که این با خرّمى بد آن به تیمار

یکى را گونه شد همرنگ دینار
یکى را چهره شد مانند هلنار

چو آمد هر دو لشکر تنگ در هم
ز کین بردند گردان حمله برهم

تو گفتى ناگهان دو کوه پولاد
در آن صحرا به یکدیگر در افتاد

پیمبر شد میان هر دو لشکر
خدنگ چار پرّو خشک سه پر

رسولانى که از دل راه جستند
همى در چشم یا در دل نشستند

به هر خانه که منزلگاه کردند
ز خانه کدخدایش را ببردند

مصاف جنگ و بیم جان چنان شد
که رستاخیز مردم را عیان شد

برادر از برادر گشت بیزار
بجز کردار خود کس را نبد یار

بجس بازو ندیدند ایچ یاور
بجز خنجر ندیدند ایچ داور

هر آن کس را که بازو یاورى کرد
به کام خویش خنجر داورى کرد

تو گفتى جنگیان کارنده گشتند
همه در چشم و دل پولاد کشتند

سخن گویان همه خاموش بودند
چو هشیاران همه بیهوش بودند

کسى نشنید آوازى در آن جاى
مگر آواز کوس و نالهء ناى

گهى اندر زره شد تیغ چون آب
گهى در دیدگان شد تیر چون خواب

گهى رفتى سنان چون عشق در بر
گهى رفتى تبر چون هوش در سر

همى دانست گفتى تیغ خونخوار
که جان در تن کجا بنهاد دادار

بدان راهى کجا تیغ اندرون شد
ز مردم هم بدان ره جان برون شد

چو میغى بود تیغ هندوانى
ازو بارنده سیل ارغوانى

چو شاخ مُرد بر وى برگ گلنر
چو برگ نار بر وى دانهء نار

به رزم اندر چو درزى بود ژوپین
همى جنگ آوران را دوخت برزین

چو بر جان دلیران شد قصا چیر
یکى گور دمنده شد یکى شیر

چو بر رزم دلیران تنگ شد روز
یکى غُرم دونده شد یکى یوز

در آن انبوه گردان و سواران
وز آن شمشیر زخم و تیرباران

گرامى باب ویسه گرد قارن
به زارى کشته شد بر دست دشمن

به گرد قارن از گردان ویرو
صد و سى گرد کشته گشت با او

ز کشته پشته اى شد زعفرانى
ز خون رودى به گردش ارغوانى

تو گفتى چرخ زرین ژاله بارید
به گرد ژاله برگ لاله بارید

چو ویرو دید گردان چنان زار
به گرد قارن اندر کشته بسیار

همه جان بر سر جانش نهاده
به زارى کشته با خوارى فتاده

بگفت آزادگانش را به تندى
که از جنگ آوران زشتست کندى

شما را شرم باد از کردهء خویش
وزین کشته یلان افتاده در پیش

نبیند این همه یاران و خویشان
که دشمن شاد گشت از مرگ ایشان

ز قارن تان نیفزاید همى کین
که ریش پیر او گشتست خونین

بدین زارى بکشتستند شاهى
ز لشکر نیست او را کینه خواهى

فرو شد آفتاب نیک نامى
سیه شد روزگار شادکامى

بترسم کافتاب آسمانى
کنون در باختر گردد نهانى

من از بد خواه او ناخواسته کین
نکرده دشمنانش را بنفرین

همى بینید کامد شب به نزدیک
جهان گردد هم اکنون تنگ و تاریک

شما از بامدادان تا به اکنون
بسى جنگ آورى کردید و افسون

هنوز این پیکر وارون به پایست
هنوز این موبد جادو به جایست

کنون با من زمانى یار باشید
به تندى اژدها کردار باشید

که من زنگ از گهر خواهم زدودن
به کینه رستخیز او را ننودن

جهان را از بدش آزاد کردن
روان قارن از وى شاد کردن

چو ویرو با دلیران این سخن گفت
ز مردى پر دلى را هیچ ننهفت

پس آنگه با پسندیده سواران
ستوده خاصگان و نامداران

ز صفّ خویش بیرون تاخت چون باد
چو آتش در سپاه دشمن افتاد

ز تندى بود همچون سیل طوفان
کجا او را به مردى بست نتوان

سخن آنجا به شمشیر و تبر بود
همیدون بازى گردان به سر بود

نکرد از بُن پدر آزرم فرزند
نه مرد جنگ روى خویش و پیوند

برادر با برادر کینه ور بود
ز کینه دوست از دشمن بتر بود

یکى تریکى از گیتى بر آمد
که پیش از شب رسیدن شب در آمد

در آن دم گشت مردم پاک شبکور
به گرد انبشته شد چشمهء هور

چو اندر گرد شد دیدار بسته
برادر را برادر کرد خسته

پدر فرزند خود را باز نشناخت
به تیغش سر همى از تن بینداخت

سنان نیزه گفتى بابزهن بود
برو بر مرغ مرد تیغ زن بود

خدنگ چار پر همچون درختان
برُسته از دو چشم شوربختان

درخت زندگانى رسته از تن
به پیشش ده گشته خود و جوشن

چو خنجر پرده را تن بدرّید
درخت زندگانى را ببرّید

هوا از نیزه گشته چون نیستان
زمین از خون مردم چون میستان

ز بس گرزو ز بس شمشیر خونبار
جهان پر دود و آتش بود هنوار

تو گفتى همچو باد تند شد مرگ
سر جنگاوران مى ریخت چون برگ

سر جنگاوران چون گوى میدان
چو دست پاى ایشان بود چو گان

یلان را مرگ بر گل خوابنیده
چو سروستان سغد از بن بریده

چو خورشید فلک در باختر شد
چو روى عاشقان همرنگ زر شد

تو گفتى بخت موبد بود خورشید
جهان از فرّ او ببرید امّید

ز شب آن را ستوهى بد به گردون
ز دشمن بود موبد را همیدون

هم آن بینندگان را شد ز دیدار
جهان بر خیل او زیر و زیر گشت

یکى بدبخت و خسته شد به زارى
یکى بدروز و کشته شد به خوارى

میانجى گر نه شب بودى در آن جنگ
نرستى جان شاهنشه از آن ننگ

ننودش تیره شب راه رهایى
ز تریکى بُد او را روشنایى

عنان بر تافت از راه خراسان
کشید از دینور سوى سپاهان

نه ویرو خود مرو را آمد از پس
نه از گردان و سالاران او کس

گمان بودش که شاهنشاه بگریشت
به دام تنگ و رسوایى در آویخت

دگر لشکر به کوهستان نیارد
دگر آزار او جستن نیارد

دگر گون بود ویرو را گمانى
دگر گون بود حکم آسمانى

چو ویرو چیره شد بر شاه شاهان
بدید از بخت کام نیکخواهان

در آمد لشکرى از کوه دیلم
گرفته از سپاهش دشت تارام

سپهدارى که آنجا بود بگریخت
ابا دیلم به کوشش در نیاویخت

کجا دشمنش پر مایه کسى بود
مرو را زان زمین لشکر بسى بود

چو آگه شد از آن بدخواه ویرو
شگفت آمدْش کار چرخ بدخو

که باشد کام و نازش جفت تیمار
چو روز روشنست جفت شب تار

نه بى رنج است او را شادمانى
نه بى مرگست او را زندگانى

بدو در انده از شادى فزونست
دل دانا به دست او زبونست

چو از موبد یکى شادیش بننود
به بدخواه دگر شادیش بربود

سپاهى شد ازُو پویان به راهى
ز دیگر سو فراز آمد سپاهى

هنوزش بود خون آلود خنجر
هنوزش بود گرد آلود پیکر

دگر ره کار جنگ دشمنان ساخت
دگر ره پیکر کینه بر افراخت

دگر ره خنجر پر خون بر آهیخت
به جنگ شاه دیلم جشکر انگیخت

چو ویرو رفت با لشکر بدان راه
ز کارش آگهى آمد بر شاه

شهنشه در زمان از راه برگشت
به راه اندر تو گفتى پرّور گشت

چنان بشتاب لشکر را همى رانگ
که باد اندر هوا زو باز پس پیکر

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 2 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Veis & Ramin | ویس و رامین بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites