تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Sheykh Bahai | شیخ بهایی

صفحه  صفحه 10 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین »  
#91 | Posted: 14 Aug 2012 14:48
شیخ بهایی
Sheykh Bahai


بسم الله الرحمن الرحیم


ای مرکز دایرهٔ امکان
وی زبدهٔ عالم کون و مکان

تو شاه جواهر ناسوتی
خورشید مظاهر لاهوتی

تا کی ز علایق جسمانی
در چاه طبیعت تن مانی؟

تا چند، به تربیت بدنی
قانع به خزف ز در عدنی؟

صد ملک ز بهر تو چشم به راه
ای یوسف مصری، به در آی از چاه

تا والی مصر وجود شوی
سلطان سریر شهود شوی

در روز الست، بلی گفتی
امروز، به بستر لا خفتی

تا کی ز معارف عقلی دور
به ز خارف عالم حس، مغرور؟

از موطن اصل، نیاری یاد
پیوسته، به لهو و لعب دلشاد

نه اشک روان، نه رخ زردی
الله الله، تو چه بی‌دردی!

یک دم، به خود آی و ببین چه کسی
به چه دل بسته‌ای، به که همنفسی

زین خواب گران، بردار سری
برگیر ز عالم اولین، خبری

     
#92 | Posted: 14 Aug 2012 14:48
فی المناجات و الالتجاء الی قاضی الحاجات


زین رنج عظیم، خلاصی جو
دستی به دعا بردار و بگو

یارب، یارب، به کریمی تو
به صفات کمال رحیمی تو

یارب، به نبی و وصی و بتول
یارب، به تقرب سبطین رسول

یارب، به عبادت زین عباد
به زهادت باقر علم و رشاد

یارب، یارب، به حق صادق
به حق موسی، به حق ناطق

یارب، یارب، به رضا، شه دین
آن ثامن من اهل یقین

یارب، به تقی و مقاماتش
یارب، به نقی و کراماتش

یارب، به حسن، شه بحر و بر
به هدایت مهدی دین‌پرور

کاین بندهٔ مجرم عاصی را
وین غرقهٔ بحر معاصی را

از قید علائق جسمانی
از بند وساوس شیطانی

لطف بنما و خلاصش کن
محرم به حریم خواصش کن

یارب، یارب، که بهائی را
این بیهده گرد هوائی را

که به لهو و لعب، شده عمرش صرف
ناخوانده ز لوح وفا یک حرف

زین غم برهان که گرفتارست
در دست هوی و هوس زارست

در شغل ز خارف دنیی دون
مانده به هزار امل، مفتون

رحمی بنما به دل زارش
بگشا به کرم، گره از کارش

زین بیش مران، ز در احسان
به سعادت ساحت قرب رسان

وارسته ز دنیی دونش کن
سر حلقهٔ اهل جنونش کن

     
#93 | Posted: 14 Aug 2012 14:58
فی نصیحة نفس الامارة و تحذیرها من الدنیا الغدارة



ای باد صبا، به پیام کسی
چو به شهر خطاکاران برسی

بگذر ز محلهٔ مهجوران
وز نفس و هوی ز خدا دوران

وانگاه بگو به بهائی زار
کای نامه سیاه و خطا کردار

کای عمر تباه گنه پیشه!
تا چند زنی تو به پا تیشه؟

یک دم به خود آی و به‌آیین چه کسی
به چه بسته دل، به که همنفسی

شد عمر تو شصت و همان پستی
وز بادهٔ لهو و لعب مستی

گفتم که مگر چو به سی برسی
یابی خود را، دانی چه کسی

درسی، درسی ز کتاب خدا
رهبر نشدت به طریق هدا

وز سی به چهل، چو شدی واصل
جز جهل از چهل، نشدت حاصل

اکنون، چو به شصت رسیدت سال
یک دم نشدی فارغ ز وبال

در راه خدا، قدمی نزدی
بر لوح وفا، رقمی نزدی

مستی ز علایق جسمانی
رسوا شده‌ای و نمی‌دانی

از اهل غرور، ببر پیوند
خود را به شکسته دلان بربند

شیشه چو شکست، شود ابتر
جز شیشهٔ دل که شود بهتر

ای ساقی بادهٔ روحانی
زارم ز علایق جسمانی

یک لمعه ز عالم نورم بخش
یک جرعه ز جام طهورم بخش

کز سرفکنم به صد آسانی
این کهنه لحاف هیولانی

     
#94 | Posted: 14 Aug 2012 15:01
فی ذم من صرف خلاصة عمره فی العلوم الرسمیة المجازیة



ای کرده به علم مجازی خوی
نشنیده ز علم حقیقی بوی
سرگرم به حکمت یونانی
دلسرد ز حکمت ایمانی
در علم رسوم گرو مانده
نشکسته ز پای خود این کنده
بر علم رسوم چو دل بستی
بر اوجت اگر ببرد، پستی
یک در نگشود ز مفتاحش
اشکال افزود ز ایضاحش
ز مقاصد آن، مقصد نایاب
ز مطالع آن، طالع در خواب
راهی ننمود اشاراتش
دل شاد نشد ز بشاراتش
محصول نداد محصل آن
اجمال افزود مفصل آن
تا کی ز شفاش، شفا طلبی
وز کاسهٔ زهر، دوا طلبی؟
تا چند چون نکبتیان مانی
بر سفرهٔ چرکن یونانی
تا کی به هزار شعف لیسی
ته ماندهٔ کاسهٔ ابلیسی؟
سؤرالمؤمن، فرموده نبی
از سؤر ارسطو چه می‌طلبی؟
سؤر آن جو که به روز نشور
خواهی که شوی با او محشور
سؤر آن جو که در عرصات
ز شفاعت او یابی درجات
در راه طریقت او رو کن
با نان شریعت او خو کن
کان راه نه ریب در او نه شک است
و آن نان نه شور و نه بی‌نمک است
تا چند ز فلسفه‌ات لافی
وین یابس و رطب به هم بافی؟
رسوا کردت به میان بشر
برهان ثبوت «عقل عشر»
در سر ننهاده، بجز بادت
برهان «تناهی ابعادت»
تا کی لافی ز «طبیعی دون»
تا کی باشی به رهش مفتون؟
و آن فکر که شد به هیولا صرف
صورت نگرفت از آن یک حرف
تصدیق چگونه به این بتوان
کاندر ظلمت، برود الوان
علمی که مسائل او این است
بی‌شبهه، فریب شیاطین است
تا چند دو اسبه پی‌اش تازی
تا کی به مطالعه‌اش نازی؟
وین علم دنی که تو را جان است
فضلات فضایل یونان است
خود گو تا چند چو خرمگسان
نازی به سر فضلات کسان!
تا چند ز غایت بی‌دینی
خشت کتبش بر هم چینی؟
اندر پی آن کتب افتاده
پشتی به کتاب خداداده
نی رو به شریعت مصطفوی
نی دل به طریقت مرتضوی
نه بهره ز علم فروع و اصول
شرمت بادا ز خدا و رسول
ساقی! ز کرم دو سه پیمانه
در ده به بهائی دیوانه
زان می که کند مس او اکسیر
و «علیه یسهل کل عسیر»
زان می که اگر ز قضا روزی
یک جرعه از آن شودش روزی
از صفحهٔ خاک رود اثرش
وز قلهٔ عرش رسد خبرش

     
#95 | Posted: 14 Aug 2012 15:01
فی العلم النافع فی العماد



ای مانده ز مقصد اصلی دور!
آکنده دماغ، ز باد غرور!
از علم رسوم چه می‌جویی؟
اندر طلبش، تا کی پویی؟
تا چند زنی ز ریاضی لاف؟
تا کی بافی هزار گزاف؟
ز دوائر عشر و دقایق وی
هرگز نبری، به حقایق پی
وز جبر و مقابله و خطاین
جبر نقصت نشود فی‌البین
در روز پسین، که رسد موعود
نرسد ز عراق و رهاوی سود
زایل نکند ز تو مغبونی
نه «شکل عروس» و نه «مأمونی»
در قبر به وقت سؤال و جواب
نفعی ندهد به تو اسطرلاب
زان ره نبری به در مقصود
فلسش قلب است و فرس نابود
علمی بطلب که تو را فانی
سازد ز علایق جسمانی
علمی بطلب که به دل نور است
سینه ز تجلی آن، طور است
علمی که از آن چو شوی محظوظ
گردد دل تو لوح المحفوظ
علمی بطلب که کتابی نیست
یعنی ذوقی است، خطابی نیست
علمی که نسازدت از دونی
محتاج به آلت قانونی
علمی بطلب که جدالی نیست
حالی است تمام و مقالی نیست
علمی که مجادله را سبب است
نورش ز چراغ ابولهب است
علمی بطلب که گزافی نیست
اجماعیست و خلافی نیست
علمی که دهد به تو جان نو
علم عشق است، ز من بشنو
به علوم غریبه تفاخر چند
زین گفت و شنود، زبان در بند
سهل است نحاس که زر کردی
زر کن مس خویش تو اگر مردی
از جفر و طلسم، به روز پسین
نفعی نرسد به تو ای مسکین
بگذر ز همه، به خودت پرداز
کز پرده برون نرود آواز
آن علم تو را کند آماده
از قید جهان کند آزاده
عشق است کلید خزاین جود
ساری در همه ذرات وجود
غافل، تو نشسته به محنت و رنج
واندر بغل تو کلید گنج
جز حلقهٔ عشق مکن در گوش
از عشق بگو، در عشق بکوش
علم رسمی همه خسران است
در عشق آویز، که علم آن است
آن علم ز تفرقه برهاند
آن علم تو را ز تو بستاند
آن علم تو را ببرد به رهی
کز شرک خفی و جلی برهی
آن علم ز چون و چرا خالیست
سرچشمهٔ آن، علی عالیست
ساقی، قدحی ز شراب الست
که نه خستش پا، نه فشردش دست
در ده به بهائی دلخسته
آن، دل به قیود جهان بسته
تا کندهٔ جاه ز پا شکند
وین تخته کلاه ز سر فکند

     
#96 | Posted: 14 Aug 2012 15:02
فی المناجاة و الشوق الی صحبة أصحاب الحال و ارباب الکمال



عشاق جمالک احترقوا
فی بحر صفاتک قد غرقوا

فی باب نوالک قد وقفوا
و بغیر جمالک ما عرفوا

نیران الفرقه تحرقهم
أمواج الادمع تغرقهم

گر پای نهند به جای سر
در راه طلب، ز یشان بگذر

که نمی‌دانند ز شوق لقا
پا را از سر، سر را از پا

من غیر زلالک ما شربوا
و بغیر جمالک، ما طربوا

صدمات جمالک، تفنیهم
نفحات وصالک، تحییهم

کم قد احیوا، کم قدمات
عنهم، فی‌العشق روایات

طوبی لفقیر رافقهم
بشر لحزین وافقهم

یارب، یارب که بهائی را
آن عمر تباه ریائی را

خطی ز صداقت ایشان ده
توفیق رفاقت ایشان ده

باشد که شود ز وفامنشان
نه اسم و نه رسم، نه نام و نشان

     
#97 | Posted: 14 Aug 2012 15:02
فی التوبة عن الخطایا و الانابة الی واهب العطایا


ای داده خلاصهٔ عمر به باد
وی گشته به لهو و لعب، دلشاد

ای مست ز جام هوا و هوس
دیگر ز شراب معاصی بس

تا چند روی به ره عاطل
یک بار بخوان زهق الباطل

زین بیش خطیئه پناه مباش
مرغابی بحر گناه مباش

از توبه بشوی گناه و خطا
وز توبه بجوی نوال و عطا

گر تو برسی به نعیم مقیم
وز توبه رهی، ز عذاب الیم

توبه، در صلح بود بارب
این در می‌کوب، به صد یارب

نومید مباش ز عفوالله
ای مجرم عاصی نامه سیاه

گرچه گنه تو ز عد بیش است
عفو و کرمش از حد بیش است

عفو ازلی که برون ز حد است
خواهان گناه فزون ز عد است

لیکن چندان، در جرم مپیچ
کامکان صلح نماند هیچ

تا چند کنی ای شیخ کبار
توبه تلقین بهائی زار

کو توبهٔ روز به شب شکند
وین توبه به روز دگر فکند

عمرش بگذشت، به لیت و عسی
وز توبهٔ صبح، شکست مسا

ای ساقی دلکش فرخ فال
دارم ز حیات، هزار ملال

در ده قدحی ز شراب طهور
بر دل بگشا در عیش و سرور

که گرفتارم به غم جانکاه
زین توبهٔ سست بتر ز گناه

ای ذاکر خاص بلند مقام!
آزرده دلم ز غم ایام

زین ذکر جدید فرح افزای
غمهای جهان ز دلم بزدای

می‌گو با ذوق و دل آگاه
الله، الله، الله، الله

کاین ذکر رفیع همایون فر
وین نظم بدیع بلند اختر

در بحر خبب، چو جلوه نمود
درهای فرح بر خلق گشود

آن را برخوان به نوای حزین
وز قلهٔ عرش، بشنو تحسین

یارب، به کرامت اهل صفا
به هدایت پیشروان وفا

کاین نامهٔ نامی نیک‌اثر
کاورده ز عالم قدس خبر

پیوسته، خجسته مقامش کن
مقبول خواص و عوامش کن

     
#98 | Posted: 14 Aug 2012 15:02
نان و پنیر

     
#99 | Posted: 14 Aug 2012 15:04
بسم الله الرحمن الرحیم


ای که روز و شب زنی از علم لاف
هیچ بر جهلت نداری اعتراف
ادعای اتباع دین و شرع
شرع و دین مقصود دانسته به فرع
و آن هم استحسان و رأی از اجتهاد
نه خبر از مبداء و نه از معاد
بر ظواهر گشته قائل، چون عوام
گاه ذم حکمت و گاهی کلام
گه تنیدت بر ارسطالیس، گاه
بر فلاطون طعن کردن بی‌گناه
دعوی فهم علوم و فلسفه
نفی یا اثباتش از روی سفه
تو چه از حکمت به دست آورده‌ای
حاش لله، ار تصور کرده‌ای
چیست حکمت؟ طائر قدسی شدن
سیر کردن در وجود خویشتن
ظلمت تن طی نمودن، بعد از آن
خویش را بردن سوی انوار جان
پا نهادن در جهان دیگری
خوشتری، زیباتری، بالاتری
کشور جان و جهان تازه‌ای
کش جهان تن بود دروازه‌ای
خالص و صافی شوی از خاک پاک
نه ز آتش خوف و نه از آب پاک
هر طرف وضع رشیقی در نظر
هر طرف طور انیقی جلوه‌گر
هر طرف انوار فیض لایزال
حسن در حسن و جمال اندر جمال
حکمت آمد گنج مقصود ای حزین!
لیک اگر با فقه و زهد آید قرین
فقه و زهد ار مجتمع نبود به هم
کی توان زد در ره حکمت قدم؟
فقه چبود؟ آنچه محتاجی بر آن
هر صباح و شام بل آنا فن
فقه چبود؟ زاد راه سالکین
آنکه شد بی‌زاد، گشت از هالکین
زهد چه؟ تجرید قلب از حب غیر
تا تعلق نایدت مانع ز سیر
گر رسد مالی، نگردی شادمان
ور رود هم، نبودت با کی از آن
لطف دانی؟ آنچه آید از خدا
خواه ذل و فقر، خواه عز و غنا
هر که او را این صفت حالی نشد
دل ز حب ماسوی خالی نشد
نفی، «لاتأسوا علی ما فاتکم»
یأس آوردش، شده از راه گم
نیست با وجه زهادت معتبر
نقد باغ و راغ و گاو و اسب و خر
گرچه اینها غالبا سد رهند
پای‌بند ناقصان گمرهند
آنکه گشت آگاه و شد واقف ز حال
داند از دنیا بود بس انفعال
مال دنیا را معین خود مدان
ای محدث «فاحذروا» را هم بخوان
حب دنیا، گرچه رأس هر خطاست
اهل دنیا را در آن، بس خیرهاست
حب آن، رأس الخطیات آمدست
بین حب الشیء و الشیء فرق هست
سیب، طعمش قوت دل می‌دهد
گه ز رنگش، طفل را دل می‌جهد
عاقل آن را بهر قوت می‌خورد
بهر رنگش، طفل حسرت می‌برد
پس مدار کارها، عقل است، عقل
گر نداری باور، اینک راه نقل

     
#100 | Posted: 14 Aug 2012 15:05
حکایت



عابدی از قوم اسرائیلیان
در عبادت بود روزان و شبان
روی از لذات جسمی تافته
لذت جان در عبادت یافته
قطعه‌ای از ارض بود او را مکان
کز سرای خلد می‌دادی نشان
صیت عابد رفت تا چرخ کبود
بس که بودی در رکوع و در سجود
قدسیی از حال او شد باخبر
کرد اندر لوح اجر او نظر
دید اجری بس حقیر و بس قلیل
سر او را خواست از رب جلیل
وحی آمد کز برای امتحان
وقتی از اوقات با وی بگذران
پس ممثل گشت پیش او ملک
تا کند ظاهر، عیارش بر محک
گفت عابد: کیستی، احوال چیست؟
زانکه با ناجنس، نتوان کرد زیست
گفت: مردی، از علایق رسته‌ای
چون تو، دل بر قید طاعت بسته‌ای
حسن حالت دیدم و حسن مکان
آمدم تا با تو باشم، یک زمان
گفت عابد: آری این منزل خوش است
لیک با وی، عیب زشتی نیز هست
عیب آن باشد که آن زیبا علف
خودبخود، صد حیف می‌گردد تلف
از برای رب ما نبود حمار
این علفها تا چرد فصل بهار
گفت قدسی: چونکه بشنید این مقال
نیست ربت را خری، ای بی‌کمال
بود مقصود ملک، از این کلام
نفی خر اندر خصوص آن مقام
عابد این فهمید، یعنی نیست خر
نه در اینجا و نه در جای دگر
گفت: حاشا! این سخن دیوانگان
این چنین بی‌ربط آمد بر زبان
پیش هر سبزه، خری می‌داشتی
خوش بود تا در چرا بگماشتی
گر نبودی خر که اینها را چرید
این علفها را چرا می‌آفرید؟
گفت قدسی: هست خر، نی خلق را
حق منزه از صفات خلق را
پس ملک، هردم صد استغفار برد
گرچه وی را ناقص و جاهل شمرد
با وجود نفی اقرار وجود
چون علفخوارش تصور کرده بود
بی‌تجارب، از کیا را علم نیست
کز علف حیوان تواند کرد زیست
هان، تأمل کن در این نقل شریف
که در آن پنهان بود سر لطیف
عابد اول در میان خلق بود
کسب آداب و عبادت می‌نمود
ورنه، چون داند عبادت چون کند؟
بر چه ملت طاعت بی‌چون کند
در اوان خلطه را خلق جهان
دیده بود او، آنچه دیده دیگران
بعد از آن کرد او تجرد اختیار
چون ندیده به ز طاعت، هیچ کار
بود عقلش فاسد و ناقص ولی
نه فساد ظاهر و نقص جلی
مرد عابد، دیده بد خر را بسی
هر یکی را لیک در دست کسی
گفت: اینها خود همه، از مردم است
هر یک از سعی خود آورده به دست
مالک ملک آمده هر کس به عقل
در تمسک، دست ما را نیست دخل
چون شد اینها جمله ملک دیگری
پس نباشد، حضرت رب را خری
او ندانسته که کل از حق بود
جمله را حق مالک مطلق بود
هر که را ملکیست، از ابناء اوست
هر که را مالیست، از اعطاء اوست
نزع و ایتایش به وفق حکمت است
هر که را گه عزت و گه ذلت است
هر کجا باشد وجود خر به کار
می‌کند ایجاد، از یک تا هزار
هرچه خواهد می‌کند، پیدا بکن
بی‌علاج و آلت حرف و سخن
عقل عابد را چو این عرفان نبود
با ملک کرد آنچنان گفت و شنود
هان! مخند ای نفس بر عابد ز جهل
هان، مدان رستن ز نقص عقل سهل
در کمین خود نشینی، گر دمی
خویش را بینی کم از عابد همی
گر تو این اموال دانی مال رب
بهر چه در غصب داری، روز و شب؟
گر بود در عقد قلبت آنکه نیست
مال، جز مال خدا، پس ظلم چیست؟
آنچه داری مال حق دانی اگر
پس به چشم عاریت، در وی نگر
زان به هر وجهی که خواهی نفع گیر
داده بهر انتفاع، او را معیر
لیک نه وجهی که مالک نهی کرد
تا شوی از خجلت آن، روی زرد
گر نکردی این لوازم را ادا
دعوی ملزوم کردن، دان خطا
عابد اندر عقل، گرچه بود سست
بود اخلاص و عباداتش درست
کان ملک، تا آن زمان آمد پدید
علت نقصان اجر وی بدید
تا که آخر، در خلال گفتگو
کرد استنباط ضعف عقل او
هست در عقل تو نیز این اختلال
نفی خر کرد او ز حق، تو نفی مال
در تو آیا هست اخلاص و عمل؟
پس چه خندی بر وی ای نفس دغل!

     
صفحه  صفحه 10 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sheykh Bahai | شیخ بهایی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites