تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Masud Sa'd Salman | مسعود سعد سلمان

صفحه  صفحه 17 از 55:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  54  55  پسین »  
#161 | Posted: 20 Jul 2014 11:16
‏ وصف بهار و مدح ثقة الملک طاهر بن علی
رنگ طبعی به کار برده بهار
نقش ها بود از آنچه برد به کار

چهره سنگ و روی گل دارد
مانوی کارگونه گونه نگار

همه پرصورتست بی خامه
همه پر دایره ست بی پرگار

ابر بر کار کرد کار گهی
بسدین پود و زمردینش تار

بنگر اکنون ز میرم و دیبا
ساده و کوه فرش گردد ازار

هر چه زرنیخ دیده بودی تو
همه شنگرف بینی و زنگار

داد بانگ نماز بلبل و کرد
چشم های شکوفه را بیدار

اندرین نوبهار عطر افروز
به چنین روزگار خاک نگار

نه شگفت ار چو خاک رنگ به رنگ
بدمد شاخ رنگ بر کهسار

ابرها درفشان و لؤلؤ بیز
بادها مشک سار و عنبر بار

هر دو شاخی ز باد پنداری
یکدگر را گرفته اند کنار

طبع گوید که باده خور که ز خاک
لاله روید همی قدح کردار

آب در جوی باده رنگ شدست
باده آر ای نگاه باده گسار

نام آن نامدار بر که هواش
روح را باده ایست نوش گوار

ثقت الملک طاهر بن علی
شرف و فخر و زینت احرار

ای سخاورز راد نعمت بخش
ای ثناخر کریم شکر گزار

تا همی ابروار باری تو
شاخ های امید دارد بار

گشت واقف بلند همت تو
بر کم و بیش گنبد دوار

آتش عقل را دمیده به رأی
گوهر ملک را گرفته عیار

جامه از هول بر مخالف تو
گشت کام نهنگ جان اوبار

روز عیشش به تلخی و تنگی
دیده مور گشت و زهره مار

آتش هیبت و شکوه تو را
چرخ دود آمد و زمانه شرار

هر که با تو چو گل نباشد خوش
هر گلی کو بکند گردد خار

ورنه از بندگی به تو نگرد
دیده در چشم او شود مسمار

مهر تو گر زند به آتش چنگ
روی آتش شود همه گلنار

کین تو گر نهد به آب قدم
زو بخیزد چو خشک رود غبار

ذکر تو بر صحیفه احسان
نام تو بر جریده اشعار

حسن را همچو نقش بر دیبا
زیب را همچو مهر بر دینار

آن سوارست کلک تو که ازو
ناسوارست هر که هست سوار

وان شبانست عدل تو که ز بیم
نخورد گرگ بر بره زنهار

گشته فهم تو با قضا هم رخت
کرده وهم تو با قدر دیدار

آن نهاده به پیش این اعمال
وین گشاده به پیش آن اسرار

چرخ چون رتبت بلند تو دید
رتبت خویش یافت بی مقدار

کانچه در دستگاه خود نگریست
در خور جود تو ندید یسار

ای فزوده جهان ز جاه تو فخر
وی ز گردون نموده قدر تو عار

هر چه در مدحت تو خواهم گفت
هیچ واجب نیاید استغفار

بنده ای ام که تو ز من یابی
مدح معنی نمای دعوی دار

کشت گردون خیره روی مرا
خیره زینسان مرا فرو مگذار

رنج و تیمار در حصار مرنج
جان من رنجه کرد و طبع فگار

طبع و جان مرا به رحمت و فضل
بخر از رنج و برکش از تیمار

چون ز امسال و پار یاد کنم
زار گریم ز حسرت پیرار

شیر پیکر یلان رزم افروز
پخته گشته ز آتش پیکار

نه ز من جست هیچ شیر و پلنگ
نه ز من رست هیچ بیشه و غار

گه مرا باد بود زیر عنان
گه مرا ابر بود جفت مهار

سرکشان را ز من سبک شد دل
دستها را ز من گران شد بار

کند شد مرگ راز من دندان
تیز شد رزم را ز من بازار

بقعه رام کرده کاندر وی
مرگ بارید بر علی عیار

باز نشناخت هیچ وقت همی
دشمنم روز روشن از شب تار

آن همه شد کنون مرا سمجی است
بر سر کوه در میانه غار

روز بر من سیاه کرد چو شب
روزی تنگ و انده بسیار

با دلی خسته و رخی پرخون
قامتی چفته و تنی بیمار

بند من وزن سنگ دارد و روی
روز من رنگ قیر دارد وقار

با من این روزگار بین که چه کرد
جور این روزگار ناهموار

پر پرم داد باده دولت
تا ز محنت مرا گرفت خمار

کرده اند خدای ناترسان
در یکی زاویه ز حبس بشار

دعوی زیرکی همی کردم
زد لگد ریش گاویم هنجار

در جهان هیچ آدمی مشناس
بتر از ریش گاو زیرک سار

سرنگون داردم به مکر و به غدر
چرخ مکار و عالم غدار

گر همی باطلم کنی شاید
ده یک آن به نظم و نثر بیار

گفته ام رنج های خویش بسی
چه کنم هر زمان همی تکرار

چون قلم گر نه رام حکم توام
بر تنم هست چون قلم زنار

ای ز جاه تو عدل روزافزون
وی ز رأی تو ملک دولتیار

تیره شد روز من چو مهر بتاب
تشنه شد جان من چو ابر ببار

ای خزان را به طبع کرده بهار
بگذر این چنین بهار هزار

در بزرگی و سروری محمود
وز بزرگی و بخت برخوردار

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#162 | Posted: 20 Jul 2014 11:27
‏ ستایشگری
خسروا چون تو که دیدست افتخار و اختیار
خسروان را اختیاری خسروی را افتخار

شاهی و شیری و هر شاهی و هر شیری که هست
مانده از هول تو اندر اضطراب و اضطرار

ذات جاهت را نشانده کامگاری بر کتف
عدل ملکت را گرفته بختیاری در کنار

عدل و حق را سعی و عون تو یسارست و یمین
ملک و دین را امر و نهی تو شعارست و دثار

آفتابی گاه بزم و آسمانی گاه رزم
خسروی روز شکار و کیقبادی روز بار

جوهر ارواح با کین تو بگذارد عرض
عنصر اجسام بی مهر تو نپذیرد نگار

مجلس و درگاه تو اندر جهان گشتست و باد
کعبه فریاد خواه و قبله امیدوار

مهر خواندم همتت را مهر از آن بفزود فخر
چرخ گفتم رتبتت را رتبتت را کرد عار

پادشاه دادورز و شهریار گنج بخش
دیر زی ای پادشاه و شاه زی ای شهریار

روزگار پادشاهی از تو شاد و خرم است
اینت عالی پادشاهی اینت خرم روزگار

پایدار و استوارست از تو دین و مملکت
پایداری پایدار و استواری استوار

یادگار حیدر و رستم تویی اندر نبرد
رستمی با گاوسار و حیدری با ذوالفقار

بی گمان از آب انعام تو کوثر یک حباب
بی خلاف از آتش خشم تو دوزخ یک شرار

گه بهار از بخشش تو گشته هنگام خزان
گه خزان از مجلس تو گشته هم طبع بهار

دانش اندر حل و عقد آموزگار ملک تست
به ز دانش ملک را هرگز که دید آموزگار

دیده های بیکران چهره چرخ کبود
شد سپید ایرا که ملکت را بسی کرد انتظار

تیغ و رخشت آبدار و تابدارست و ظفر
در سر آن آبدار و در تن این تابدار

بوی مغز و رنگ دل تیر و سنان تو نیافت
وجه نام این و آن شد مغز جوی و دل گذار

آنکه دارد مغز پیش تو نیاید در مصاف
وآنکه آمد پیش تو بی دل شود در کارزار

گر چه بر شیری نباشد هیچ گاوی را ظفر
گردن شیران شکستی تو به گرز گاوسار

ژنده پیلان تو گردانند چون حمله برند
غارها را کوه کوه و کوهها را غارغار

همچو خاک اندر درنگ و همچو آب اندر شتاب
همچو آتش در نهیب و همچو باد اندر نهاد

عمر و جان از هر یکی ترسان و لرزانست از آنک
هر یکی چون اژدهایی جان شکار و عمر خوار

چون حصاری از بلندی و ز تن سنگین او
پست گشته بر زمین چون خاک بر سنگین حصار

گرز خارا و ز آهن خاست اهل تیغ تو
پس چرا زخمش برآرد زآهن و خارا دمار

شد ز مور و مار پنداری مرکب زآنکه هست
روی او بر چشم مور و حد او با زخم مار

جان بدخواهان تو در قبضه ترکان تست
یک تن تنها از ایشان و ز بدخواهان هزار

کیفر از شمشیرشان برده نهنگ تیزچنگ
چاشنی تیرشان خورده هژبر مرغزار

این دلیران و یلان و گردنان و سرکشان
نوذرند و بیژنند و رستم و اسفندیار

پادشاها هفت کشور در مقام دار و گیر
هم بدین ترکان بگیر و هم بدین ترکان سپار

ای گزین کردگار از گردش چرخ بلند
صورت عالم دگرگون شد به صنع کردگار

بار کافور ترست از شاخ خشک بیدمشک
کابر لؤلؤ بار بوده باز شد کافور بار

آب چون می بوده روشن گشته شد همچون بلور
در قدح های بلورین می گسار ای میگسار

پر سمن شد باغ همچون لاله گردان جام می
گر چه نه وقت سمن زارست و وقت لاله زار

هر رهی کآن خوشتر و هر باده ای کآن تلختر
مطربا آن ره سرای و ساقیا آن باده آر

گر چه بینی توده برف اندر میان بوستان
نقشبند بوستان پر نقش های قندهار

زود خواهد کرد باغ و راغ و دشت و کوه را
گوهر آگین همچو تاج شهریار تاجدار

نوبهاری روی بنماید چو روی دوستان
گر چه یابی آب بسته بر کران رودبار

باز ابر آرد ز دریا در و لؤلؤ روز و شب
تا کند بر کنگره ایوان سلطانی نثار

شهریارا ماهی آمد بس عزیز و محترم
با مبارک عهد و مهر ایزد پروردگار

می به رغبت نوش و سنگ انداز کن با دوستان
زانکه گردون کرد جان دشمنان را سنگسار

باده و شادی و رادی هر سه یکجا زاده اند
این مر آن را پشتوان و آن مر اینرا دستیار

رای رادی خیزدت بر دست جام باده نه
بار شادی بایدت در طبع تخم باده کار

ای چو مهر و ابر دایم نورمند و سودمند
نور این بس بی قیاس و سود آن بس بی شمار

تا بتابد مهر بر عالم بسان مهر تاب
تا ببارد ابر بر گیتی بسان ابر بار

کام جوی و کام یاب و کام خواه و کام ران
شادکام و شاد طبع و شادمان و شاد خوار

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#163 | Posted: 20 Jul 2014 11:29
‏ وعظ و تنبیه
گردش آسمان دایره وار
گاه آرد خزان و گاه بهار

گه کند عیش زندگانی تلخ
گه کند روز شادمانی تار

دیده ای را زند ز انده نیش
جگری را خلد ز مرگی خار

نرهد زو نهنگ در دریا
نجهد زو پلنگ در کهسار

کرده بر سرکشان به حمله ستم
برده از خسروان به قهر دمار

نیست جسمی کزو ننالد سخت
نیست چشمی کزو نگرید زار

زندگانی و جان و دل شکرد
زخم این اژدهای عمر شکار

کامرانی و عز و لهو خورد
دهن این نهنگ مردم خوار

بس بناها که او برآوردست
باز کردست با زمین هموار

بس روان ها که او بپروردست
که ندادست باز پس زنهار

گاه بر مادری ز دست آتش
گه ربوده ست بچه ای ز کنار

تو اگر سال و مه بنالی سخت
تو اگر روز و شب بگریی زار

عاقبت هیچ فایده نکند
پس تن خویش هیچ رنج مدار

ای ملک زاده ای که فکرت تو
روشن آیینه ای است بی زنگار

نیک دانی که کس نیاید پس
با قضاهای ایزد دادار

چرخ تندست تن به رنجه منه
مرگ حقست دل به غم مسپار

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#164 | Posted: 20 Jul 2014 11:32
‏ به ابوالفرج نصر بن رستم نوشته است
ای کینه ور زمانه غدار خیره سار
بر خیره تیره کرده به ما بر تو روزگار

هر هفته انده دگر آری به روی ما
رنجی دگر به هر گه در لیل و در نهار

یک روز راحتی و یکی هفته رنج و غم
یک ماه برقراری و یک سال بی قرار

بر بندگان اگر بستیزست کار تو
بر خواجه عمید چرایی ستیزه کار

بر نصر رستم از چه ستمگار گشته ای
در مهتری نبود ستمگر به هیچ کار

آن بوالفرج که داد جهان را ز غم فرج
اکنون هم از جهان تو برآری همی دمار

آن مهتری که دستش دریای قلزم ست
دریا کنار مانده او راست بر کنار

ای چون مه چهارده در کاهش و کمی
مه را ز کاستن نبود هیچ ننگ و عار

ماه ار همه تمام نکاهد هر آنچه هست
آخر برآید از فلک از چه نزار و زار

آخر فزون شود که فزونی ز کاستیست
وز پستی آردش بر بلندی ده و چهار

جویی که آب رفته بود روزی اندرو
آخر هم اندرو کند آن آب رهگذار

این گردش فلک نه همه بر نحوست است
آخر سعادتیست در این اختر و مدار

آخر به کام دل برسی و هوای دل
آخر زمانه با تو کند باز افتخار

ای روزگار خواجه اگر خواجه جو شدی
باز آی باز خواجه و او را به پای دار

دانی که کامگارتر از تو نبود کس
در مرتبت زهر که صغارند و از کبار

خارا خمیر گشت به فرمان او همی
سهمش پدید کرد ز دریا همی غبار

عدلش همی بشست ز دندان مار زهر
فضلش همی برست گل از خاک خشت و خار

ای رای تو بر اسب زمانه سوار نیک
هر چند خود زمانه به ما بود بر سوار

از فر و از سعادت اندر دیار هند
فرشی فکنده ای تو کس از جود پود و تار

امید ما همه به همان روزگار تست
یارب تمام کن تو امید امیدوار

هر چند بارهای گران بر زمین بسیست
آخر چو حلم تو نکشیدست هیچ بار

آمد گه برآمدن آفتاب تو
تا کی ز بام صبح برآید ز کوهسار

ناگه شعاع روی تو بدرخشد ای عمید
خشنود گردد از تو همه ملک هوشیار

ای آنکه از نکویی و از نام نیک تو
بس مرد شوربخت که گشتست بختیار

ای دستگیر شاعر ممدوح با فتوح
ای حق شناس مهتر و حقدار حقگزار

دانی که بنده را بر تو حق خدمتست
آن خدمتی که ماند ز من تا گه شمار

از بنده یادگار جهان ماند مدح تو
هرگز مباد از تو جهان مانده یادگار

از غلظتی و وصلت غلظت همی کند
مر را بزرگ و نکو نام و نامدار

اندیشه برات دهی چون نداشتی
دادی به بنده صلت و شد کار چون نگار

شرح برات بنده به بوبکر گفته شد
طوسی که نیستش به نیشابور و طوس یار

تا آب و آتش آید پیدا همی ز ابر
تا خاک را غبار بود ابر را بخار

عز و بقات باد و سرت سبز و تن درست
دلشاد و شادکام و تن آباد و شادخوار

مسپار دل به انده و گیتی همی سپر
مگذر تو از جهان و جهان خوش همی گذار

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#165 | Posted: 20 Jul 2014 11:35
‏ مدح بهرامشاه و التزام به نام آن پادشاه
تا برآمد ز آتش شمشیر بهرامی شرار
داد گیتی را فلک بر ملک بهرامی قرار

کرد بهرام افتخار از ملک شه بهرام شاه
در همه معنی که برتر دیده از این افتخار

گشت ملک و عدل او آباد تا ملکست و عدل
ملک بهرامی لباس و عدل بهرامی نگار

پیش بهرام زمین بهرام گردون بنده شد
در زمانه بندگی ملک او کرد افتخار

بر فلک بهرام گوید دولت بهرام شاه
هر چه مقصودست گیتی را نهاد اندر کنار

زآسمان روح الامین گویان به صد شادی که هست
با ملک بهرام شه بهرام گردون جانسپار

سوخت شمشیر و جان بدسگالان روز رزم
زانکه ببرامست شمشیر تو را آموزگار

برتر آمد مرتبه بهرام را از مهر و ماه
تا ز نامی نام تو اندر جهان شد نامدار

در همه معنی چو احمد بود بهرامی مضا
از پی صدر وزارت کرد او را اختیار

در کف کافی او زان خامه بهرام سیر
سعد و نحس دوستان و دشمنان شد آشکار

این وزارت را که بهرامی است تیغ طبع او
از نشاط خدمت تو گشت خرم روزگار

تا به عون ملک و دین باشند پیش تخت تو
همچو بهرام از مضا هنگام رأی و وقت کار

راویا تو مدح های ملک بهرامی بخوان
ساقیا تو جام های بزم بهرامی بیار

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#166 | Posted: 20 Jul 2014 11:39
‏ مدح اختری و التزام به نام اختری و اختر
ای اختری نه یی تو مگر اختر
گردون فضل گشته به تو انور

آن اختری که سعد بود بی نحس
آن اختری که نفع بود بی ضر

اندر بروج مدح و ثنا شعرت
سایر چو اختر است به هر کشور

شعرت رسیده در ندب ظلمت
چشم مرا به نور یکی اختر

طبعی که راه گم کند او را تو
چو اختری به سوی خرد رهبر

مسعود گشت اختر بخت من
زین نظم نورمند فلک پیکر

در نظم چون خط سیهت دیدم
چون اختران معانی او یکسر

دانم شنیده ای که چو اختر من
هستم ز کوه تنگ به گردون بر

اختر مقاومت نکند با من
چون زو نیم به قدر و محل کمتر

از لرزه همچو اخترم آن ساعت
کز مشرق آفتاب برآرد سر

روزم شبست و در شب تاری من
بیدار همچو اختر بر محور

بر قد همچو چنبر من اشکم
چون اختران گردون بر چنبر

نشگفت ار اخترش شکفد از من
گز کف کبود شد چو سپهرم بر

صد باختر چو اختر اگر دیدم
ویحک چرا نبینم یک خاور

اندر میان اوج چرا زینسان
چون اختر از هبوط شدم مضطر

چون اخترانم از دل و از خاطر
زان همچو اخترم به وبال اندر

چون اخترم شگفت مکن چندین
گر محترق شدم از گران خور

چون خسرو سپهر محل آمد
اختر به جانش بنده شد و چاکر

چندین همی محاق چرا بینم
زین نور آفتاب ضیا گستر

شد مویه گر چو کیوان بخت من
زان پس که بود زهره خنیاگر

از پاکی ار چو مشتریم در دل
بهرام وار چون بودم آذر

نه من عطاردم که به هر حالی
هر روز هست سوزش من بی مر

من سوخته ز اختر وارونم
این اخترست یارب یا اخگر

چون اختر ارچه رفته ام از خانه
راجع چرا همی نشوم ز ایدر

اختر ز جرم چرخ چو بدرخشد
چو آتش از مشبکه مجمر

وز اختر شهاب فلک هر سو
گردد چو سنگ زردیشان زر

شب را به گوش و گردن بربندد
از اختران و خاطر جان زیور

تا روز از اشک دیده گلگونم
چون اختران نگون بودم خاور

زین اختران دیده که همچون در
بینی روان شده پس یکدیگر

گویی مکلل است مرا بالین
گویی مرصع است مرا بستر

هر شب که نو برآیند از گردون
این اختران شوخ نه جاناور

گردند هر زمان ز قضای بد
رنج و غم مرا پدر و مادر

آخر نه کم ز اخترم شود نیز
چون اخترم شود به سعادت فر

ابیات تو همین عددست آری
معنیست اندر اخترم از هر در

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#167 | Posted: 21 Jul 2014 12:34
‏ صفت اراده خویش و آرزوی سفر خراسان
چو عزم کاری کردم مرا که دارد باز
رسد به فرجام آن کار کش کنم آغاز

شبی که آز برآرد کنم به همت روز
دری که چرخ ببندد کنم به دانش باز

اگر ندارم گردون نگویدم که بدار
وگر نتازم گردون نگویدم که بتاز

نه خیره گردد چشم من از شب تاری
نه سست گردد پای من از طریق دراز

به هیچ حالی هرگز دو تا نشد پشتم
مگر به بارگه شهریار وقت نماز

چو در و گوهر در سنگ و در صدف دایم
ز طبع و خاطر از نظم و نثر دارم راز

ز بی تمیزی این هر دو تا چو بندیشم
چو بی زبانان هرگز به کس نگویم راز

نمی گذارد خسرو ز پیش خویش مرا
که در هوای خراسان یکی کنم پرواز

اگر چه از پی عزست پای باز به بند
چو نام بندست آن عز همی نخواهد باز

بیا بکش همه رنج و مجوی آسانی
که کار گیتی بی رنج می نگیرد ساز

فزونت رنج رسد چون به برتری کوشی
که مانده تر شوی آنگه که بر شوی به فراز

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#168 | Posted: 21 Jul 2014 12:43
در نصیحت و ستایش منصور بن سعید
چند گویی که نشنوندت راز
چند جویی که می نیابی باز

بد مکن خو که طبع گیرد خو
ناز کم کن که آز گردد ناز

از فراز آمدی سبک به نشیب
رنج بینی که بر شوی به فراز

بیشتر کن عزیمت چون برق
در زمانه فکن چو رعد آواز

کمتر از شمع نیستی بفروز
گر سرت را جدا کنند بگاز

راست کن لفظ و استوار بگو
سره کن راه و پس دلیر بتاز

خاک صرفی به قعر مرکز رو
نور محضی به اوج گردون تاز

تا نیابی مراد خویش بکوش
تا نسازد زمانه با تو بساز

گر عقابی مگیر عادت جغد
ور پلنگی مگیر خوی گراز

به کم از قدر خود مشو راضی
بین که گنجشک می نگیرد باز

بر زمین فراخ ده ناورد
بر هوای بلند کن پرواز

گر تو سنگی بلای سختی کش
ور نه ای سنگ بشکن و بگداز

چند باشی به این و آن مشغول
شرم دار و به خویشتن پرداز

از دل و سر مساز سنگ و گهر
هر چه داری ز دل برون انداز

نیز منویس نامه های امید
بیش مفرست رقعه های نیاز

جز بر صاحب اجل منصور
آنکه مهرش برد ز چرخ نماز

در صفت مدح او چو گرد آید
لشکری کش ز عقل باشد ساز

مرکب شکر او چو رعد بکوب
علم وصف او چه مه به فراز

حمله ها بر به طبع تیغ گذار
رزم ها کن به وهم تیرانداز

تو بهی قرعه امید بزن
تو بری مهره مراد بباز

ور نوای مدیح خواهی زد
رود کردار طبع را بنواز

حرز جان تو بس بود ز بلا
مدحت شهریار بنده نواز

پادشاه بوالمظفر ابراهیم
آن زمانه نهاد گردون ساز

آنکه از عدل و جود او به جهان
رنج کوتاه گشت و عمر دراز

ای به هر حال چون عصای کلیم
تیغ برانت مایه اعجاز

مهر مجدی بر آسمان شرف
روز از تو بتافت زیب و براز

نام تو بر نگین دولت نقش
جاه تو بر لباس ملک طراز

شرف دودمان آدم را
به حقیقت تویی و خلق مجاز

صدفم من که در شود به ثبات
هر چه آید مرا به طبع فراز

داریم همچو مشرکان به عذاب
ورچه هرگز نخواندمت انباز

شده از من موافقان رنجور
شده بر من مخالفان طناز

نه غم مدح تو ازین دل کم
نه در سعی تو بر این تن باز

خواستم کز ولایت مهرت
بروم جان مرا نداد جواز

کردم این گفته ها همه موجز
که ستودست در سخن ایجاز

روز عیشم نداد خواهد نور
تا نبینم چو آفتابت باز

تا بود صبح واشی و نمام
تا بود ساعی و غماز

زین شود باغ طبله عطار
زان شود راغ کلبه بزاز

بر چمن ورد و سرو ماند راست
به رخ و قد لعبتان طراز

همچو ورد طری بتاب و بخند
همچو سرو سهی ببال و بناز

با علو سپهر بادت امر
با سعود زمانه بادت راز

همه فردای تو به از امروز
همه فرجام تو به از آغاز

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#169 | Posted: 21 Jul 2014 12:52
ستایش سیف الدوله محمود
شبی چو روز فراق بتان سیاه و دراز
درازتر ز امید و سیاه تر ز نیاز

ز دور چرخ فرو ایستاده چنبر چرخ
شبم چو چنبر بسته در آخرش آغاز

برآمده ز صحیفه فلک چو شب انجم
چو روز در دل گیتی فرو شده آواز

من و جهان متحیر ز یکدگر هر دو
پدید و پنهان گشته مرا و او را راز

مرا ز رفتن معشوق دیده لؤلؤ ریز
ورا ز آمدن شب سپهر لؤلؤ ساز

چه چاره سازم کز عشق آن نگار دلم
ز شادمانی فردست و با غمان انباز

فراز عشق مرا در نشیبی افکندست
که باز می نشناسم نشیب را ز فراز

دلا چه داری انده به شاد کامی زی
بتاب غم چه گدازی به ناز و لهو گزار

اگر سپهر بگردد ز حال خود تو مگرد
وگر زمانه نسازد تو با زمانه بساز

کسی چه دارد غم کش بود خداوندی
بسان خسرو محمود شاه بنده نواز

خدایگان جهان سیف دولت آنکه برو
در سعادت شد بر جهان دولت باز

بسوخت خانه ظلم و بکند خانه کفر
برید بیخ نیاز و درید جامه آز

کند چو گرم کند باره عقاب صفت
عقاب مرگی گردد سنان او پرواز

برند بی شک هر روز خسروان بزرگ
به پیش خانه او چون به پیش کعبه نماز

گذشت سوی حجاز آفتاب کینه او
از آن همیشه بود تافته زمین حجاز

به خواب دیدست اهواز تیغ او زان رو
ز تب تهی نبود هیچ بقعه اهواز

ندید یارد دشمن سپاه او را روی
از آنکه بر وی کوته شود بقای دراز

کجا تواند دیدن گوزن طلعت شیر
چگونه یارد دیدن کوزن چهره باز

خدایگانا شادی فزای و رامش کن
نبید بستان از دست دلبران طراز

مباد زین ده خالی خجسته مجلس تو
همیشه تا به جهان در حقیقتست و مجاز

ز نزهت و طرب و عز و شادکامی و لهو
ز چنگ و بربط و نای و کمانچه و بگماز

به شاد کامی در عز بیکرانه بزی
به کامرانی در ملک جاودانه بتاز

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#170 | Posted: 21 Jul 2014 12:57
‏ مدح عبدالحمید بن احمد
در تو ای گنبد امید و هراس
گردش آس هست و گونه آس

سبز و خرم چو آسی اندر چشم
باز بر فرق تیز کرد چو آس

نه غلط می کنم تو داری تو
فعل الماس و گونه الماس

این چنین آفریده گشت جهان
شغل از انواع و مردم از اجناس

فلک سفله نحس گردد و سعد
خوشه عمر دانه دارد و داس

ای فلک شرم تا کی این نیرنگ
ای جهان تو به تا کی این وسواس

مژه بر پلکم ار شود پیکان
موی بر فرقم ار شود سرپاس

نایدم باک از آنکه ایمن کرد
تن و جان من از امید و هراس

خواجه عبدالحمید بن احمد
مفخر گوهر بنی عباس

آنکه او را قیاس وصف نکرد
زانکه شد وصف او محیط قیاس

نیست بی او جهان جهان چونانک
بی می ناب کاس نبود کاس

رتبت جاه و کثرت جودش
در جهان نه امل گذاشت نه یاس

رای او را فلک نشاند حرون
حلم او از زمانه برد شماس

خنجر آبداده را ماند
آن دل باد طبع آهن باس

این نبوده تو را خرد معیار
وی نگشته تو را هنر مقیاس

تیر وهم تو کز کمان بجهد
نجم برجیس باشدش بر جاس

تیغ رای تو خرد سپر نکند
گر چه چرخ فلک شود پر آس

در شب نعش و انجم معنی
در کف تو فلک شود قرطاس

روح را لفظ تو لطیف سخن
چشم را خط تو لذیذ نعاس

ای ز نعت تو عاجز و حیران
وهم حذاق و فکرت کیاس

از امارت دل تراست غذا
وز وزارت تن تراست لباس

گو ز وسواس خیزد اصل جنون
به جنون می کشد مرا وسواس

دل من تنگ کرد و مظلم کرد
وحشت آز و ظلمت افلاس

روز چون عندلیب نالم زار
همه شب چون خروس دارم پاس

کرد گردون ز توزی و دیبا
کسوت و فرش من به شال و پلاس

چون قلم زردم و نزار و نوان
اندرین روزگار چون انقاس

با چنین حال و هیأت و صورت
باز نشناسدم کس از نسناس

شغلم افزون ز شغل غواصی است
روزیم کم ز روزی کناس

نیست چون من کس از جهان مخصوص
بالبلیات من جمیع الناس

همه انفاس من مدایح تست
زان همی زنده داردم انفاس

جز سپاس تو نیست بر سر من
آفریننده را هزار سپاس

بشنوم نیک و بد ببینم راست
منم امروز مانده در فرناس

تو شناسی همی که شعر مرا
نشناسد تمام شعر شناس

بر زر مدح نفکنم حملان
دیبه نظم را نبافم لاس

از تو قیمت گرفت گفته من
نه عجب زر شود ز مهر نحاس

فرق کن فرق کن خداوندا
گوهر از سنگ و دیبه از کرباس

مادح خوش را به عدل ببین
بنده خویش را به حق بشناس

متنبی نکو همی گوید
باز دانند فر بهی ز آماس

این قصیده که من فرستادم
دل و جان را به دوست استیناس

بوی ازو یافت طبله عطار
شکل ازو برد کلبه نخاس

ماه را تا به دل شود هر ماه
شکل سیمین سپر به زرین داس

چرخ گردان بود به هفت اقلیم
جسم کوشان بود به پنج حواس

همتت را چو چرخ باد علو
دولتت را چو کوه باد اساس

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 17 از 55:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  54  55  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Masud Sa'd Salman | مسعود سعد سلمان بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites