تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Masud Sa'd Salman | مسعود سعد سلمان

صفحه  صفحه 29 از 55:  « پیشین  1  ...  28  29  30  ...  54  55  پسین »  
#281 | Posted: 27 Jul 2014 12:25
مدح محمد خاص
دولت خاص و خاصه زاده شاه
رایت فخر بر کشید به ماه

تاج گردون محمد آنکه گرفت
در بزرگیش ملک و عدل پناه

ملک را داد رای او رونق
ظلم را کرد عدل او کوتاه

همتش یافت بر مکارم دست
حشمتش بست بر حوادث راه

آسمانیست بر جهان هنر
آفتابیست در میان سپاه

چون ز حضرت به سوی هندستان
زرد به فرمان شاه لشکر گاه

چشم گیتی به تیغ کرد سپید
روی گردون به گرد کرد سیاه

در همه بیشه ها ز سهمش رفت
شیر شرزه به سایه روباه

آبدان شد همه ز باران ریگ
بارور شد همه به دانه گیاه

کشت پیدا نبود و هر منزل
بود انبارهای کوفته کاه

دشت مازندران که دیو سپید
دروی از بیم جان نکرد نگاه

گرمی او نبرده بوی نسیم
خشکی او ندیده روی میاه

روز بودی که صد تن کاری
اندرو گشتی از سموم تباه

شد بهشت برین به دولت او
حوض کوثر شد اندرو هر چاه

ره چنان شد ز آب کاندر وی
حاجت آمد سپاه را به شناه

ای بزرگی که ملک رای تو را
کرد اقرار طلوع بی اکراه

باشد افزون زده هزار سوار
که بر اقبال تو شدند گواه

نیست بر حزم تو قدر واقف
نیست از عزم تو قضا آگاه

هم تو را خسرویست سیرت و رسم
هم تو را ایزدیست فره و راه

هم مرا دشمنست گشت فلک
کوششم در زمانه هست تباه

هیچ کس داشته ست ازین گونه
معجزاتی علیک عین الله

به همه کار عون و ناصر تو
رای پیرست و دولت بر ناه

از چو تو محتشم فروزد ملک
وز چو تو پیشگاه نازد گاه

ابر بارنده به پاداشن
بحر آشفته ای به پاد افراه

ای عمیدی کز آستانه تو
خاک روبند سرکشان به جباه

رفته صیت تو در همه عالم
مانده مدح تو در همه افواه

تا زدم در بهار دولت تو
دست در شاخه خدمتت ناگاه

عذرها خواست روزگار از من
بازگردد همی ز کرده گناه

به سلام آمدم همی هر روز
دولت و بخت بامداد پگاه

تا پناهست عدل را به حسام
تا شکوهست ملک را به کلاه

باد روزت به فال نیکو گوی
باد کارت به کام نیکو خواه

تهنیت خلعت تو را گویم
که مهنا به توست خلعت شاه

دشمنت را ز تن برآید جان
چون بدین غم ز دل برآرد آه

خلعتی بادت از ملک هر روز
دولتی بادت از فلک هر ماه

دست گیتی به دولت تو دلیل
پشت گردون به خدمت تو دو تاه

بینی از بخت هر چه جویی جوی
یابی از چرخ هر چه خواهی خواه

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#282 | Posted: 27 Jul 2014 12:30
گفتگو با خویشتن
ای سرد و گرم دهر کشیده
شیرین و تلخ دهر چشیده

اندر هزار بادیه گشته
بر تو هزار بادیه وزیده

بی حد بنای آز کشفته
بی مر لباس صبر دریده

در چند کارزار فتاده
در چند مرغزار چریده

اقلیم ها به نام سپرده
در دشت ها به وهم دویده

در سمج های حبس نشسته
با حلقه های بند خمیده

در بحرها چو ابر گذشته
در دشت ها چو باد تنیده

بی بیم در حوادث جسته
بی باک با سپهر چخیده

اندوه بوته تو نهاده
واندیشه آتش تو دمیده

گردون تو را عیار گرفته
یک ذره بر تو بار ندیده

اعجاز گفته تو شنوده
انصاف کرده تو گزیده

سحر آمده به رغبت و اشعارت
از تو به گوش حرص شنیده

باغیست خاطر تو شکفته
شاخیست فکرت تو دمیده

هر کس بری ز شاخ تو برده
هر کس گلی ز باغ تو چیده

وان سر بریده خامه بی حبر
رزق تو از تو باز بریده

افزون نمی کند ز لباده
برتر نمی شود ز ولیده

وان کسوتی که بختت رشته ست
نابافته ست و نیم تنیده

تا چند بود خواهی بی جرم
در کنج این خراب خزیده

لرزان به تن چو دیو گرفته
پیچان به جان چو مار گزیده

چهره ز زخم درد شکسته
قامت ز رنج بار خمیده

جان از تن تو چیست گسسته
هوش از سر تو پاک رمیده

چشمت ز گریه جوی گشاده
جسمت به گونه زر کشیده

ادبار در دم تو نشسته
افلاس بر سر تو رسیده

نه پی به گام راست نهاده
نه می به کام خویش مزیده

اشک دو دیده روی تو کرده
نار چهار شاخ کفیده

گویی که دانه دانه لعلست
زو قطره قطره خون چکیده

از بهر خوشه ای را بسیار
بر خویشتن چونال نویده

در چشم تو امید گلی را
صد خار انتظار خلیده

شمشیر سطوت تو زده زنگ
شیر عزیمت تو شمیده

سرو طراوت تو شکسته
روز جوانی تو پریده

بر مایه سود کرد چه داری
ای تجربت به عمر خریده

حق تو می نبیند بینی
این سرنگون به چندین دیده

حال تو بی حلاوت و بی رنگ
مانند میوه ایست مکیده

هم روزی آخرت برساند
ایزد بدانچه هست سزیده

مسعود سعد چند کنی ژاژ
چه فایده ز ژاژ لبیده

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#283 | Posted: 27 Jul 2014 12:35
‏ ستایش ثقة الملک طاهر بن علی
ای ملک ملک چون نگار کرده
در عصر خزانها بهار کرده

شغل همه دولت قرار داده
در مرکز دولت قرار کرده

از عدل بسی قاعده نهاده
بر کلک تکاور سوار کرده

کلکی که بسی خورده قارو گیتی
در چشم معادی چو قار کرده

گوید همه روزه بلند گردون
کوهست به ما بر مدار کرده

این ملک به حق طاهر علی را
هست از همه خلق اختیار کرده

تو صدر جهانی صدر حشمت
از حشمت تو افتخار کرده

اقبال تو مانند گل شکفته
در دیده بدخواه خار کرده

ای هیبت تو چون هزبر حربی
جان و دل دشمن شکار کرده

کام ملک کامگار عادل
بر کام تو را کامگار کرده

مسعود که پیش سپهر والا
بر تاج سعادت نثار کرده

ای شهرگشایی که مر تو را شه
بر کل جهان شهریار کرده

پرورده به حق عدل را و تکیه
بر یاری پروردگار کرده

ای از پدر خویش کار دیده
بهتر ز پدر باز کار کرده

زیور زده دولت و به حشمت
از جاه تو دولت شعار کرده

اقبال تو را روزگار شاهی
تاج و شرف روزگار کرده

ای روز بزرگیت را سعادت
در دهر بسی انتظار کرده

ای حیدر مردی و مردی تو
بر ملک تو را ذوالفقار کرده

ای عالم رادی و رادی تو
مر سایل را با یسار کرده

دریاب تنم را که دست محنت
در حبس تنم را بشار کرده

هست این تن من در حصار انده
جان را ز تنم در حصار کرده

من دی به بر تو عزیز بودم
وامروز مرا حبس خوار کرده

بی رنگم و چو رنگ روزگارم
بر تارک این کوهسار کرده

این گیتی پر نور و نار زینسان
نور دل من پاک نار کرده

با منش بسی کارزار بوده
بر من ز بلا کارزار کرده

این آهن در کوره مانده بوده
بر پای منش چرخ مار کرده

چون دانه نارم سرشک اندوه
آکنده دلم را چو نار کرده

این دیده پر خون زمین زندان
در فصل خزان لاله زار کرده

بیماری و پیری و ناتوانی
دربند مرا زرد و زار کرده

این چرخ نهال سعادتم را
برکنده و بی بیخ و بار کرده

نی نی که مزور شدم ز رنجی
کو بود تنم را نزار کرده

زین پیش به زندان نشسته بودم
بیمار دلم را فگار کرده

از آتش دل محنت زمانه
چون دود تنم پر شرار کرده

اندر غم و تیمار بی شمارم
پیداست همان را شمار کرده

امروز منم با هزار نعمت
صد آرزو اندر کنار کرده

زین دولت ناسازگار بوده
با بخت مرا سازگار کرده

از بخشش تو شادمانه گشته
اقبال توام بختیار کرده

باریده دو کفت چو ابر بر من
ایام مرا بی غبار کرده

نعمت رسدم هر زمان دمادم
بر پشت ستوران بار کرده

تو با فلک تند کار زاری
از بهر مرا کارزار کرده

از رغم مخالف پناه جانم
اندر کنف زینهار کرده

من بنده از صدر دور مانده
بر مدح و دعا اختصار کرده

از دوری نادیدن جمالت
نهمار سرم را خمار کرده

تا چهره گردون بود و به شب ها
از اختر تابان نگار کرده

در ملک شهنشاه باد و یزدان
اقبال تو را پایدار کرده

تو پیش شه تاجدار و گردون
بد خواه تو را تاج دار کرده

در دولت سالی هزار مانده
یک عز تو گردون هزار کرده

بر یاد تو خورده جهان و دایم
از خلق تو را یادگار کرده

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#284 | Posted: 27 Jul 2014 12:38
‏ مدح ملک ارسلان بن مسعود
ای به عارض سپید و زلف سیاه
چون لب خود نبید لعل بخواه

روی دولت سپید و قصر سپید
روز دشمن سیاه و چتر سیاه

مملکت را هزار شمع فروخت
می بیار ای به روی شمع سیاه

تا می چند جانفزای خوریم
بر بساط بقای دولت و شاه

شه ملک ارسلان بن مسعود
ملک عدل ورز داد پناه

پادشاهی که بر بزرگی او
دارد اقبال او هزار گواه

ای خداوند بندگی تو را
گیتی اقرار کرده بی اکراه

آفتابی به وقت پاداشن
آسمانی به گاه پاد افراه

ناصحت را نکرد گیتی رد
دشمنت را نداشت چرخ نگاه

روزگار تو هر چه راست نهاد
نکند گشت روزگار تباه

راز تو با زمانه پیمان بست
چون ز راز زمانه گشت آگاه

دست ظلم دراز دست شده
کرد عدل تو از جهان کوتاه

روزگار گناهکار امروز
باز گردد همی به عذر گناه

گاه و بیگاه زر همی بارد
تا ز تو گاه شاد شد ناگاه

نه عجب گر ز ابر بخشش تو
برگ زرین دمد به جای گیاه

مهر گویی که از چهارم چرخ
روی توست از چهار پر کلاه

خا بوسد سپهر هر روزی
پیش تخت تو بامداد پگاه

گشت خورشید چرخ روشن چشم
چون سوی دولت تو کرد نگاه

دید روی تو چشم چشمه مهر
گفت شاها علیک عین الله

با تو یک روی شد جهان در روی
با تو یکتاه شد جهان دوتاه

ملک آراست از سپاه سپهر
هین برآرای چون سپهر سپاه

از خراسان چو بار برداری
سوی ملک عراق در کش راه

مملکت ها ستان و شاهان بند
پادشاهی فزای و دشمن کاه

خسروان بزرگ هفت اقلیم
خاک روبند پیش تو به جباه

زیر زخمت چه تاب دارد کوه
پیش صرصر کجا برآید کاه

شیر شرزه چو از نخیز بخاست
بیش در بیشه نگذرد روباه

دشمن تو اگر شود بیژن
نیست جاش از جهان مگر تک چاه

تا ز گردون همی فروزد روز
تا ز دوران همی فزاید ماه

چون فروزنده روز بادت ملک
چون فزاینده ماه بادت جاه

ناصح دولت تو دانش پیر
عون ملک تو دولت برناه

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#285 | Posted: 27 Jul 2014 12:45
‏ تهنیت فتح هندوستان
ای ذکر خنجر تو به عالم سمر شده
وز عدل تو به چین و به ماچین خبر شده

گردون به پیش همت تو گشته چون زمین
دریا به نزد دو کف تو چون شمر شده

زی حلم و طبع تو نسب آرند کوه و بحر
زآنند هر دو پر گهر و پر درر شده

اندر جهان سراسر از خاطر و گفت
دانش خطر گرفته و زر بی خطر شده

از جود تو سخاوت حاتم شده هبا
وز زور تو شجاعت رستم هدر شده

آن چیست نه ز دولت تو یافته نصیب
وآن کیست نه ز دولت تو بهره ور شده

از بیم گرز و تیغ تو خورشید گشته زرد
وز بانگ نای و کوس تو بهرام کر شده

تیغ تو آتشیست که تف و شرار آن
در تارک و دو دیده شیران نر شده

ای آنکه در دو موضع کلک و حسام تو
یاری ده قضا و دلیل قدر شده

اکنون که سوی غزو خرامی به خرمی
از فر تو جهانی بینی دگر شده

رایان هند را و امیران نغز را
لبها ز بیم خشک شده دیده تر شده

اکنون به هند بینند از سهم و هیبتت
صد خاندان شاهان زیر و زبر شده

بس قلعه بلند که بینند زین سپس
ویران شده ز بیم تو و رهگذر شده

در بیشه های هند کنون بی خلاف هست
شیر از نهیب تیغ تو بی خواب و خور شده

بینند خسروان را در چین و روم و زنگ
اخبار رزم های تو جمله زبر شده

شیران لشکر تو در آن قلب رزمگاه
با دشمنان دولت تو کینه ور شده

هر فوج از آن چو پروین گرد آمده به هم
هر یک بسان جوزا اندر کمر شده

اندر میان معرکه چون شیر مرغزار
اندر کنار مجلس چون سرو بر شده

چون تیغ ضیمران رنگ آهنجی از نیام
بینند کارزار تو چون معصفر شده

ای آنکه مدح گوی تو اندر مدیح تو
عاجز شده ز مدح و سخن مختصر شده

با تو کسی نکوشد و نستیزد از ملوک
جز آن کسی که باشد عمرش به سر شده

سالی شده به خشکی چون کف مفلسان
در باغ ها درختان بی برگ و بر شده

اکنون دلیل و نصرت و اقبال ایزدیست
کآمد به خدمت ابر هوا پر مطر شده

بادی همیشه شاها در نصرت خدای
اقبال پیش رایت تو راهبر شده

از نام تو به روم بترسیده شاه روم
وز تیغ تو به هند ظفر بر ظفر شده

بینند این دو غزو تو را گشته داستان
وان داستان به گرد جهان در سمر شده

چتر تو را همیشه شده سعد رهنمون
بر داعیان دولت خود کامگر شده

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#286 | Posted: 27 Jul 2014 12:48
‏ مدح سیف الدوله محمود
ز در درآمد دوش آن نگار من ناگاه
چو پشت من سر زلفین خویش کرده دو تاه

چگونه شاد شود عاشقی ز هجر غمی
که یار زیبا از در درآیدش ناگاه

ز شادمانی گفتم چو روی آن دیدم
که ای نگار تویی لا اله الا الله

سپید کرد شب من بدان رخان سپید
سیاه کرد دل من بدان دو زلف سیاه

به شرم گفتم کز دوست حاجتی خواهم
به ناز گفت ز من هر چه خواهی اکنون خواه

دلیر گشتم و گفتم که با تو دارم جنگ
که می بکاهم چون ماه از آن رخان چو ماه

اگر تو داری حسن و ملاحت یوسف
چرا چو یوسف من مانده ام ز عشق به چاه

دراز گشت مرا عشق کوته تو از آنک
دراز کردی جانا دو زلفک کوتاه

جواب داد که امشب عتاب یکسو نه
که دوستی را یارا کند عتاب تباه

بساز مجلس خرم بیار باده لعل
من و تو باده خوریم ای نگار هم زین گاه

به یاد خسرو محمود سیف دولت و دین
که او سزد که بود در زمانه شاهنشاه

خدایگانی کو را زمانه بر دولت
به پادشاهی اقرار کرد بی اکراه

شهی که هست بر از فرقدان به صدر و به قدر
مهی که هست بر از مشتری به جای و به جاه

بر آسمان جلالش نهاده پایه تخت
وز آفتاب کلاهش گذشته پر کلاه

ازو ببالد هنگام رزم تیغ و کمند
وزو بنازد هنگام بزم مسند و گاه

ایا ز تیغ تو بدخواه جفت اندوهان
چنانکه از کف تو یار لهو نیکو خواه

رسید نامه فتحت به حضرت سلطان
نصیر دولت و دولت بدو گرفته پناه

بر آن سبیل که از حاجبان او نعمان
گشاد مکران چون سوی او کشید سپاه

فشاند جان عدو بر هوا به جای غبار
براند خون عدو بر زمین به جای میاه

ز خون حاسد دین آن زمین چنان شد رنگ
که جز طبر خون ناید از آن به جای گیاه

خدایگانا بیشک بدان که هر روزی
خجسته نامه فتحت رسد به حضرت شاه

چگونه مدح کنمت ای خدایگان جهان
وگر چه هست مرا رهنمای عون الله

جز آنکه گویم وصفت همی ندانم کار
مقر گشتم وزین بیشتر ندارم راه

تو بحر گوهر موجی به روز پاداشن
تو ابر صاعقه باری به وقت پاد افره

همیشه بادی شاها چو بخت خود پیروز
ولی به لهو و نشاط و عدو به ویل و به واه

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#287 | Posted: 27 Jul 2014 12:53
‏ از زندان بالاهور که مولد اوست سخن گوید
ای لاهوور ویحک بی من چگونه ای
بی آفتاب روشن روشن چگونه ای

ای آن که باغ طبع من آراسته تو را
بی لاله و بنفشه و سوسن چگونه ای

تو مرغزار بودی و من شیر مرغزار
با من چگونه بودی و بی من چگونه ای

ناگاه عزیز فرزند از تو جدا شده ست
با درد او به نوحه و شیون چگونه ای

بر پای تو دو بند گرانست چونستی
بی جان شدی تو اکنون بی تن چگونه ای

نفرستیم پیام و نگویی به حسن عهد
کاندر حصار بسته چو بیژن چگونه ای

گر در حضیض برکشدت باژگونه بخت
از اوج برفراخته گردن چگونه ای

ای تیغ اگر نیام به حیلت بخواستی
دردا که تو برهنه چو سوزن چگونه ای

در هیچ حمله هرگز نفکنده ای سپر
با حمله زمانه توسن چگونه ای

باشد تو را ز دوست یکایک تهی کنار
با دشمن نهفته به دامن چگونه ای

از زهر مار و تیزی آهن بود هلاک
با مار حلقه گشته ز آهن چگونه ای

از دوستان ناصح مشفق جدا شدی
با دشمنان ناکس ریمن چگونه ای

در باغ نوشکفته بکردی همی نظر
وز بیم رفته در دم گلخن چگونه ای

آباد جای نعمت نامد تو را به چشم
محنت زده به ویران معدن چگونه ای

ای بوده بام و روزن تو چرخ و آفتاب
در سمج تنگ بیدر و روزن چگونه ای

ای جره باز دست گذار شکار دوست
بسته میان تنگ نشیمن چگونه ای

بر ناز دوست هرگز طاقت نداشتی
امروز با شماتت دشمن چگونه ای

ای دم گرفته زندان گشته مقام تو
بی دل گشاده طارم و گلشن چگونه ای

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#288 | Posted: 27 Jul 2014 12:56
مدیح سلطان ابراهیم بن مسعود
ز فردوس با زینت آمد بهاری
چو زیبا عروسی و تازه نگاری

بگسترده بر کوه و بر دشت فرشی
کش از سبزه پو دست وز لاله تاری

به گوهر بپیراست هر بوستانی
به دیبا بیاراست هر مرغزاری

بتی کرد هر گلبنی را و شاید
که هر گلستانیست چون قندهاری

برافکند بر دوش این طیلسانی
در آویخت در گوش آن گوشواری

میی خواه بویا چو رنگین عقیقی
بتی خواه زیبا چو خرم بهاری

همه کارها را نیامیز بر هم
ز هر پیشکاری همی خواه کاری

ز مطرب نوایی ز ساقی نبیدی
ز معشوق بوسی ز دلبر کناری

زمینی است چون صورت دلفروزی
هواییست چون سیرت بردباری

ز روی تذروان زمین را بساطی
ز پشت کلنگان هوا را بخاری

اگر چرخ دارد ز هر گونه چیزی
که شاید نمودن بدان افتخاری

ز شاهان گیتی به گیتی ندارد
چو خسرو براهیم مسعود باری

جهان شهریاری که در شهریاری
زمانه ندارد چنو شهریاری

چو او کامگاری که از کامگاران
نشد چیره بر کام او کامگاری

بر جود او آب دریا سرابی
بر قدر او چرخ گردان غباری

ثواب و عقابش به میدان و ایوان
فروزنده نوری و سوزنده ناری

بدان آتشین تیغ در هر نبردی
گرفته ست هر خسروی را عیاری

به شمشیر داده قوی گوشمالی
شهان جهان را به هر کار زاری

برآورده گردی ز هر تند کوهی
فرو رانده سیلی به هر ژرف غاری

نه با رای او اختران را فروغی
نه با گنج او کوهها را یساری

جهاندار شاها جهان را به شاهی
نکردست گردون چو تو اختیاری

نبودست چون امر و نهی تو هرگز
زمانه نوردی و گیتی گذاری

ندادت گلی چرخ هرگز فراکف
که نه در دل دشمنت خست خاری

ازینسان برآید همه کام نهمت
کرا بود چون دولت آموزگاری

شه روزگاری و چون روزگارت
ندیدست کس ملک را روزگاری

اگر ملک را یادگاری بباید
بیابد هم از ملک تو یادگاری

همی تا بود کوکبی را شعاعی
همی تا بود آتشی را شراری

همی دیده ای بر گشاید گیایی
همی پنجه ای برفرازد چناری

روان باد حکم تو بر هر سپهری
رسان باد امر تو در هر دیاری

گهت گوش بر نغمه رود سازی
گهت چشم بر صورت میگساری

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#289 | Posted: 27 Jul 2014 13:01
‏ هم در مدح او و شکوه از تیره بختی
جداگانه سوزم ز هر اختری
مگر هست هر اختری اخگری

یکی سخت سنگم که بگشاد چرخ
ز چشم من آبی ز دل آذری

همه کار بازیچه گشتست از آنک
سپهرست مانند بازیگری

گهی عارضی سازد از سوسنی
گهی دیده ای سازد از عبهری

گهی زیر سیمین ستا می شود
گهی باز در آبگون چادری

ز زاغی گهی دیده بانی کند
گه از بلبلی باز خنیاگری

گه از باد پویان کند مانیی
که از ابر گریان کند آزری

بهر خار چندان همی گل دهد
کجا یک شکوفه ست بر عرعری

من از جور این کوژپشت کبود
همی بشکنم هر زمان دفتری

چو تاریخ تیمار خواهم نوشت
جهان از دل من کند مسطری

همانا که جنس غمم کاندروی
به تشدید محنت شدم مضمری

به من صرف گردد همه رنجها
مگر رنجها را منم مصدری

دلم گر ز اندوه بحری شدست
چرا ماندم از اشک در فرغری

بلای مرا مادر روزگار
بزاید همی هر زمان دختری

نخورده یکی ساغر از غم تمام
دمادم فراز آردم ساغری

حوادث ز من نگسلد زانکه هست
یکی را سراندر دم دیگری

مرا دهر صد شربت تلخ داد
که بنهادم اندر دهان شکری

ز خارم اگر بالشی می نهد
بسا شب که کردم ز گل بستری

تن ارشد سپر پیش تیر بلا
پس او را زبانیست چون خنجری

زمانه ندارد به از من پسر
نهانم چه دارد چو بد دختری

از آن می بترسم که موی سپید
کنون بر سر من کند معجری

ز خون جگر وز طپانچه مراست
چو لاله رخی چون بنفشه بری

نه رنج مرا در طبیعت بنی است
نه کار مرا از جبلت سری

نه نیکی ز افعال من نه بدی
نه شاخی درخت مرا نه بری

تنم را نه رنگی و نه جنبشی
بود در وجود این چنین پیکری

اگر بی عرض جوهری کس ندید
مرا گو ببین بی عرض جوهری

به حرص سرویی که سود آیدم
زبان کرده ام گوش همچون خری

در آن تنگ زندانم ای دوستان
که هستم شب و روز چون چنبری

کرا باشد اندر جهان خانه ای
ز سنگیش بامی ز خشتی دری

درو روزنی هست چندان کز آن
یکی نیمه بینم ز هر اختری

درین تنگ منفذ همی بنگرم
به روی فلک راست چون اعوری

شگفت آنکه با این همه زنده ام
تواند چنین زیست جاناوری

ز حال من ای سرکشان آگهید
بسازید بر پاکیم محضری

چرا می گذارد برین کوهسار
چنان پادشاهی چنین گوهری

ملک بوالمظفر که زیر فلک
چو او شهریاری ندید افسری

سر افراز شاهی که اقبال او
دگرگونه زد ملک را زیوری

زمانه مثالی فلک همتی
زمین کدخدایی جهان داوری

سپهری که با همت او سپهر
نماید چنان کز ثریا ثری

جهانی که در ذات او از هنر
بجوشد به هر کشوری لشکری

در اطراف شاهیش عادی نخاست
که نه هیبتش زد بر او صرصری

سر گرز او چون برآورد سر
نیارد سر از خط کشیدن سری

یکی غنچه گل بود پیش اوی
گر از سنگ خارا بود مغفری

همی گوید اندر کفش ذوالفقار
جهان را ز سر تازه شد حیدری

در آفاق با زور و بازوی او
کجا ماند از حصن ها خیبری

از آن تا نماند ز دشمنش نسل
نبینیش دشمن مگر ابتری

ثواب و عقابش به هر بامداد
کند صحن میدان او محشری

چو فرخنده بزمش بهشتی بود
شود در سخا دست او کوثری

ز خوبان چو ایوان بهاری کند
ز خلعت شود بزم او ششتری

چو عنبر دهد بوی خوش خلق را
که نفروزدش خشم چون مجمری

مکن بس شگفتی ز خلقش از آنک
تهی نیست دریایی از عنبری

نخوانم همی آفتابش از آنک
جهان نیستش نقطه خاوری

به از رای هندست هر بنده ای
به از خان ترکست هر چاکری

شها شهریارا کیا خسروا
که برتر نباشد ز تو برتری

درین بند با بنده آن می کنند
که هرگز نکردند با کافری

تو خورشید رایی و از دور من
به امید مانده چو نیلوفری

بپرور به حق بنده را کز ملوک
به گیتی چو تو نیست حق پروری

چو اسبان تازی شکالم منه
به تلبیس و تزویر هر استری

نه چون بنده یک شاه را مادحست
نه چون سامری در جهان ساحری

شه نامجویی و از نام تو
مبیناد خالی جهان منبری

شود هفت کشور به فرمان تو
غلامیت سالار هر کشوری

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#290 | Posted: 27 Jul 2014 13:07 | Edited By: ROZAALINDA
مدیح دیگر از آن پادشاه و شمه ای از روزگار سیاه خویش
ای فلک نیک دانمت آری
کس ندیدست چون تو غداری

جامه ای بافیم همی هر روز
از بلا پود و از عنا تاری

گر دری یابیم زنی بندی
ور گلی بینیم نهی خاری

نه به تلخی چو عیش من زهری
نه به ظلمت چو روز من قاری

گر مرا جامه زمستانی
آفتابست قانعم آری

کرد تاریک ابر پر نم را
چون نیستانی از هوا تاری

آفتاب ای عجب حواصل شد
که به سرماش جست بازاری

گر بیابم در این زمان بخرم
من به دستی از او به دیناری

ای شگفتی کسی درین عالم
دید بی زر چون من خریداری

منم آن کس که نیست تمکینم
در دیاری ز هیچ دیاری

نه مرا یاریی دهد حری
نه به من نامه ای کند یاری

مرده ای ام چو زنده ای امروز
خفته ای ام بسان بیداری

گه چو بومی نشسته بر کوهی
گه چو ماری خزیده در غاری

دل ز انده فروخته شمعی
تن ز تیمار تافته تاری

ندهد بیخ بخت من شاخی
ندهد شاخ فضل من باری

در عذاب تن منی شب و روز
نیست پنداریت جز این کاری

مر مرا اندکی همی ندهد
کاندکی باشد از تو بسیاری

من بدین رنج و حبس خرسندم
این قضا را نکردم انکاری

تا عزیزی نبیندم به جهان
در بلای نیاز چون خواری

گه بکوشم به جهد چو موری
گه بپیچم ز درد چون ماری

گر مرا کرد پادشه محبوس
نیست بر من ز حبس او عاری

بر جهانی کند سرافرازی
هر که بندش کند جهانداری

مر مرا حبس خسرویست که نیست
خسروی را چو او سزاواری

پادشا بوالمظفر ابراهیم
چرخ فعلی زمانه آثاری

آنکه یک بخشش نباشد و نیست
ملک بحری و ملک کهاری

آنکه با او ندارد و نارد
مهر سنگی و چرخ مقداری

آنکه تا خاست از کفش ابری
گشت گیتی همه چو گلزاری

نه زمین را چو مهر او آبی
نه فلک را چو کین او ناری

ای نبوده بنای گیتی را
به کف و رای چون تو معماری

بنده مسعود سعد سلمان را
بیهده در سپرد مکاری

که نکرده ست آنقدر جرمی
که برد بلبلی به منقاری

تو چنان دان که هست هر مویی
بر تن او به جای زناری

گر نه خونش از غذای مدحت توست
باد در زیر تیغ خونخواری

ور نخواهد ز بهر ملک تو چشم
باد هر دیده ایش مسماری

خسروا حال او به عقل بسنج
که به از عقل نیست معیاری

کیست او در جهان ز منظوران
نه عمیدیست او نه سالاری

زار بنده ضعیف درویشی است
جفت رنج و رهین تیماری

نه به ملک تو دارد آسیبی
نه ز سر تو داند اسراری

نه بپوشد فراخ پیرهنی
نه بیابد تمام شلواری

تنش در حسرت زبر پوشی
سرش در آرزوی دستاری

نیک اندیشه است و بد روزی
پست بختی بلند اشعاری

تا نفس می زند به هر نفسی
دارد از روزگار آزاری

زینهارش ده ای پناه ملوک
کو همی خواهد از تو زنهاری

تا نیفتد ز باد طوفانی
تا نگردد ز چرخ دواری

باد هر بنده ایت بر تختی
باد هر حاسدیت بر داری
]

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 29 از 55:  « پیشین  1  ...  28  29  30  ...  54  55  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Masud Sa'd Salman | مسعود سعد سلمان بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites