تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Masud Sa'd Salman | مسعود سعد سلمان

صفحه  صفحه 42 از 55:  « پیشین  1  ...  41  42  43  ...  54  55  پسین »  
#411 | Posted: 7 Aug 2014 12:59
شمارهٔ ۱۳۳ - ای خروس
ای خروس ایچ ندانم چه کسی
نه نکو فعلی و نه پاک تنی

سخت شوریده طریقیست تو را
نه مسلمانی و نه برهمنی

طیلسان داری و در بانگ نماز
به همه وقتی پیوسته کنی

مادر و دختر و خواهی که توراست
زن شماری به همه چنگ زنی

دین زردشتی داری تو مگو
گشتی از دین رسول مدنی

با چنین مذهب و آئین که توراست
از در کشتنی و باب زنی

********* *********
شمارهٔ ۱۳۴ - خطاب به روزن زندان
ای دلارای روزن زندان
دیدگان را نعیم جاویدی

بی محاق و کسوف بادی زآنک
شب مرا ماه و روز خورشیدی

همه سعدم تویی از آنکه مرا
فلک مشتری و ناهیدی

ور همی دیو بینم از تو رواست
که گذرگاه تخت جمشیدی

به امید تو زنده ام گر نه
مر مرا کشته بود نومیدی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#412 | Posted: 7 Aug 2014 13:04
شمارهٔ ۱۳۵ - سخن بی تکلف
ای بد از نیک فرق کرده بسی
قدر دعوی شناخته ز خسی

بده انصاف حق که هست امروز
دانشت را تمام دست رسی

به تکلف چنین سخن خیزد
در ثنای کسی ز طبع کسی؟

********* *********
شمارهٔ ۱۳۶ - شکر مر او را که نه ای زشت روی
عین زمانی تو به تدبیر و رای
فرخ نام تو چو فر همای

شکر مر او را که نه ای زشت روی
منت او را که نه ای ژاژ خای

کی بود ای خواجه که چون راشدی
شغل نقابت را بندی قبای

تا ما در دولت تو می زییم
با طرب و شادی و هوی و های

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#413 | Posted: 7 Aug 2014 13:09
شمارهٔ ۱۳۷ - وصف طبیعت
گفتم چو فرو شد آفتاب از که
بنمود شفق چو شعر عنابی

زرین طبق است و زبرش لاله
چون روی نگار من به سیرابی

بنمود مه دو هفته در خرمن
در زنگی اوفتاده سقلابی

گفتم ز برای آن طبق مانا
بر کارگه سپهر دولابی

از دیبا کرده اند سرپوشی
پر در لگنی میانه سیمابی

********* *********
شمارهٔ ۱۳۸ - گوشت قربان
عاقبت یار عاشقان آخر
استخوان جوش بوسعید شدی

در همه خانه ها همی برسی
گوشت قربان روز عید شدی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#414 | Posted: 7 Aug 2014 13:40
شمارهٔ ۱۳۹ - در مدح سیف الدوله محمود
شها خورشید کیهانی چراغ آل محمودی
چو روی خویش مسعودی و چو رای خویش محمودی

به همت همچو خورشیدی به قدرت همچو گردونی
به سیرت همچو محمود به صورت همچو مسعودی

تو سیف دولت و دینی ابوالقاسم سرجودی
تو محمود بن ابراهیم مسعود بن محمودی

بپا اندر جهان دایم که کیهان را تو در خوردی
بزی شادان به عالم در که عالم را تو مقصودی

********* *********
شمارهٔ ۱۴۰ - شکران
مهترا از بزرگی آن کردی
که در آفاق داستان کردی

شب من بر فروختی چون روز
روز بر من چو بوستان کردی

رتبت قدر من به دولت خویش
برتر از چرخ فرقدان کردی

هر زیانم که بود کردی سود
سود بدخواه من زیان کردی

خدمتی نیست مر مرا بر تو
آنچه از تو سزد تو آن کردی

کلک بر داشتی و بر دفتر
مشکل کار من بیان کردی

به روان امر خود به یک ساعت
هر دو او را ز من روان کردی

ذکر مستقبلم نبشتی و نیز
ذکر ماضی من نشان کردی

خوب سعی و نکو بضاعت خویش
همه در باب من عیان کردی

بر من ای سر به سر همه احسان
بار احسان خود گران کردی

دایم از عمر شادمان بادی
که مرا زود شادمان کردی

جاودان باد دولت تو که تو
نام نیکوت جاودان کردی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#415 | Posted: 7 Aug 2014 13:45
شمارهٔ ۱۴۱ - ای شعر محمد خطیبی
ای شعر محمد خطیبی
چون گل همه حسن و رنگ و طیبی

نشگفت بود چو تو نتیجه
از طبع محمد خطیبی

********* *********
شمارهٔ ۱۴۲ - مجازات باد خزان
گرد باد خزان کرد به ما به رحیل آری
وز لشکر نوروز برآورد دماری

دارم چو تو بت روی و دلارام نگاری
سازم ز جمال تو من امروز بهاری

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#416 | Posted: 7 Aug 2014 13:49
شمارهٔ ۱۴۳ - شکوه از سعایت ابوالفرج
بوالفرج شرم نامدت که بجهد
به چنین حبس و بندم افکندی

تا من اکنون ز غم همی گریم
تو به شادی ز دور می خندی

شد فراموش کز برای تو باز
من چه کردم ز نیک پیوندی

مر تو را هیچ باک نامد از آنک
نوزده سال بوده ام بندی

زآن خداوند من که از همه نوع
داشت بر تو بسی خداوندی

گشته او را یقین که تو شده ای
با همه دشمنانش سوگندی

چون نهالیت بر چمن بنشاند
تا تو او را ز بیخ برکندی

وین چنین قوتی تو راست که تو
پارسی را کنی شکاوندی

وآنچه کردی تو اندرین معنی
نکند ساحر دماوندی

تو چه گویی چنین روا باشد
در مسلمانی و خردمندی

که کسی با تو در همه گیتی
گر یکی زین کند تو نپسندی

هر چه در تو کنند گنده کنی
ای شگفتی نکو خداوندی

به قضایی که رفت خرسندم
نیست اندر جهان چو خرسندی

کرده های تو ناپسندیده ست
تا تو زین کرده ها چه بربندی

زود خواهی درود بی شبهت
بر تخمی که خود پراکندی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#417 | Posted: 7 Aug 2014 13:52
شمارهٔ ۱۴۴ - قطعه
ز اقبال تو شاها گفت خواهم
یکی مشروح دستی با دلالت

من آن عدلم درین معنی به گفتار
که در گیتی بخوانندم عدالت

مرا یاقوت خاتم سرخ روی است
از آن شادی نام با جلالت

اگر یاقوت ها هم سرخ رویند
ولیکن سرفرویند از خجالت

مرا فکرت چنین گفت و درین ریاب
به دانش می کند فکرت حوالت

چنین دانم که دانش نه ز خود گفت
که از روح الامین بود این مقالت

هر آنکو این سخن باور ندارد
ندارد جز ره جهل و ضلالت

درستست این سخن نی مستحیل است
که ملکت را نباشد استحالت

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#418 | Posted: 8 Aug 2014 11:25
مثنويات


شمارهٔ ۱ - توصیف بر شکال
برشکال ای بهار هندستان
ای نجات از بلای تابستان

دادی از تیر مه بشارت ها
باز رستیم از آن حرارت ها

هر سو از ابر لشکری داری
در امارت مگر سری داری

بادهای تو تو میغ ها دارند
میغ های تو تیغ ها دارند

رعدهای تو کوس هاکوبند
چرخ گویی همی که بکشوبند

طبع و حال هوا دگر کردی
دشت ها را همه شمر کردی

سبزه ها را طراوتی دادی
عمرها را حلاوتی دادی

راغ را گل زمردین کردی
باغ را شاخ بسدین کردی

ای شگفتی نکونگار گری
رنگ طبعی نکو به کار بری

تو بدین حمله ای که افکندی
بیخ خشکی ز خاک برکندی

تیر بگذشت ناگهان بر ما
منهزم گشت لشکر گرما

تن ما زیر جامه های تنگ
گشت تازه ز بادهای خنک

اینت راحت که رنج گرما نیست
پس ازین جز امید سرما نیست

حبذا ابرهای پر نم تو
حبذا سبزه های خرم تو

عیش و عشرت کنون توان کردن
می شادی کنون توان خوردن

که ز گرمی خبر نگردد جان
نشود همچو چوب خشک دهان

جام باده بجوشد اندر کف
چون سر دیگ بر نیارد کف

گرچه دور اوفتد ز چشم ترم
من به وهم اندرو همی نگرم

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#419 | Posted: 8 Aug 2014 11:27
شمارهٔ ۲ - ثنای عضدالدوله شیرزاد
گرچه خرم شده ست لوهاوور
باشد آن کس که می خورد معذور

منظر شاه خلد را ماند
که بر او ابر گوهر افشاند

در دل افروز مجلس عضدی
از همه نوع نعمت ابدی

شاه بر تخت و جام باده به دست
روزگار از نشاط او سرمست

عضدالدوله آنکه دولت حق
دست او کرده بر جهان مطلق

تیغ ملت که ملت تازی
کند از تیغ او سرافرازی

شیرزاد آنکه شیر در بیشه
باشد از بیم او در اندیشه

تا به هندوستان بماند شیر
او نگردد ز شیر کشتن سیر

من غلط می کنم که کس به جهان
ندهد نیز هیچ شیر نشان

خشت او بس که کرد شیران کم
شیر گردون بماند و شیر علم

منقطع کرد نسل شیران را
اعتباریست این دلیران را

همه فرمانبرانش را مانند
خدمتش را سزا و شایانند

پیشه کردند بندگی کردن
کس نپیچد ز امر او گردن

ور بپیچد زود بیند سر
چون سر شیر نر به کنگره بر

سخن جمله گفت خواهم من
در بزرگی شاه نیست سخن

آسمانیست جاه او به مثل
آفتابیست رای او به محل

خلق را قصه ایست آثارش
هند را عبره ایست پیکارش

بخشش او بلات کان گشتست
سخن او غذای جان گشتست

جود را ملجا است همت او
جاه را مرکزست حشمت او

حله پوش برهنه خنجر اوست
گوهری کاب او ز آذر اوست

جان ستانیست پاک همچون جان
پیکر و حد او یقین و گمان

مار زخمی که همچو مهره مار
ملک را هست بی خلاف به کار

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#420 | Posted: 8 Aug 2014 11:36
شمارهٔ ۳ - توصیف اسب
مرکبش فعل برق و صرصر پای
وهم گردد سبک چو خاست ز جای

سنگ در زیر سم او گرداست
رخش خیز است و دلدل آورد است

در نوردد زمین همی بتگی
اینت محکم پیی و سخت رگی

باز چون نعره بر سوار زند
خاک در چشم روزگار کند

شه به تیرش چون برانگیزد
از که و دشت لرزه برخیزد

آن خداوند کونبست کمر
لحظه ای جز به بندگی پدر

********* *********
شمارهٔ ۴ - ستایش سلطان مسعود
پدری کز همه ملوک جهان
چرخ هرگز چو او نداد نشان

پادشاه زمین ملک مسعود
که نصیبش ز چرخ هست مسعود

گوید امروز شیر زان منست
گویی اندر میان جان منست

دل او در هوای من گردد
همه گرد رضای من گردد

او به من شاد و من بدو شادم
او چنین باد و من چنین بادم

شه پاک اعتقاد شاه زمین
می شناسد یقین که هست چنین

به دعا برگشاده دارد لب
شکر ایزد کند به روز و به شب

خرم و شادمان همی باشد
سیم و زر در جهان همی پاشد

هر زمان تازه بزمی آراید
به نشاط و سماع بگراید

باره را شاهوار بنشیند
خرم آن کس که روی او بیند

پیش او کدخدای سهم مکین
کش همه راستی کند تلقین

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 42 از 55:  « پیشین  1  ...  41  42  43  ...  54  55  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Masud Sa'd Salman | مسعود سعد سلمان بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites