تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

فرخ تمیمی

صفحه  صفحه 9 از 22:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  21  22  پسین »  
#81 | Posted: 25 Oct 2012 15:27
من و تو

خنده ای ، خنده ی گل مهتاب .
شعله ای ، شعله ی دل خورشید .
بوسه ای ، بوسه ی سحرگاهان .
تغمه ای ، نغمه ی لب امید .



غنچه ای ، غنچه ی بهار حیات .
عشوه ای ، عشوه ی نگاه نیاز .
مژده ای ، مژده ی شکست فنا .
چشمه ای ، چشمه ی نهفته راز .



ناله ام ، ناله ی نی آلام .
لاله ام . لاله ی دل خونبار .
هاله ام ، هاله ی گناه سیاه .
واله ام ، واله ی وفای نگار .



ژاله ام ، ژاله ی مه رؤیا .
باده ام ، باده ای ز ساغر ننگ .
بیش از اینم بتر ، که می بینی ،
شهره ام . شهره ام : به ننگ به رنگ .

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#82 | Posted: 25 Oct 2012 15:31
نیــــاز

ای عطر بهار زندگانی .
ای ماه شکفته ی دل افروز .
ای پیک دیار عشق و مستی .
ای جام شراب خنده آموز .



یک لحظه بپیچ در مشامم .
یک شب بنشین بر آسمانم .
یک بار بزن در نیازم .
یک جرعه بریز بر زبانم .

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#83 | Posted: 25 Oct 2012 15:38
بی نشان

نفهمیدم که آن زن ،
چرا ننشسته بگریخت .
چرا آواز غم را
به چنگ شعرم آویخت .



نفهمیدم چه کردیم
کجا بودیم ، کی دید .
شبانگه بود یا روز
چه ها گفتم ، چه پرسید.



نفهمیدم که نامش
چرا در خاطرم نیست ....
چرا سوزد لبانم .
چرا ؟
از چیست ؟
از چیست ؟

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#84 | Posted: 25 Oct 2012 15:52
گردن بند

نشستم سالها بر ساحل عشق درخشانت
و مروارید شعرم را ،
فرو آویختم بر گردن همرنگ مهتابت .
ولی دیشب که بازوی کسی بر گردنت پیچید
ز هم بگسست گردن بند احساسم
و مروارید ها در کام موج حسرتم ، غلتید !

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#85 | Posted: 25 Oct 2012 15:56
پنجره

امشبم ای دختر شاعر پسند
رمز عشق و عاشقی آموختی .
شمع عشقم را که در دل مرده بود
با دم گرم فسون افروختی .



روزگاری بود کز بیم فریب
دل نمی بستم به عشق دختران .
خواهشم در سینه می جوشید و باز
می هراسیدم از این افسونگران .



سالها رخسار یک بازیچه را
اندر آغوش زنان پرداختم.
هر کجا سوداگری می یافتم ،
ساعتی با عشق او می ساختم .



عشق بازاریم از شهر فریب
همسفر گردید و راه آورد بود .
بستر زنهای هر جایی ، مرا
خوش پناهی از خیال درد بود .



بسکه یاد بی نشان این و آن
در نهفت خاطرم آویخته ست
عشق پاک و شیوه ی دلدادگی
از دل کولی وشم بگریخته ست .



امشب از نو عشق بی سامان من
دلبری دید و سر و سامان گرفت ؛
دست تو ، زین ورطه بالایم کشید
سالهای هرزگی پایان گرفت .



وه ! چه می سوزم از این عشق بزرگ
موی خود پیش آر تا بویم به راز .
دست من بفشار در دست سپید ،
آتشم زن ، آتشی دارم نیاز !

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#86 | Posted: 25 Oct 2012 15:58
یک شب

نه . امشب این خیال از سر به در کن
که بعد از هفته ها امید دیدار
بیایی لیک تا صبحم نمانی
دمی باشی و بگریزی پری وار .



خودت گفتی که یک شب پیشت آیم .
از امشب فرصتی دلخواه تر نیست .
ببین شعری برایت ساختم دوش
بیا نزدیکتر تشویشت از چیست ؟



برون کن جامه عریان و هوسناک
برقص و در سرم یادی بیفروز
دو بازو حلقه کن بر گردن من
مرا در کوره ی مهرت ، همی سوز .



چرا ترسی زن همسایه بیند
که سر بر سینه ی من می گذاری ؟
زنست و فاش سازد از حسادت
هزاران قصه زین شب زنده داری ؟



نمی دانی که شب از نیمه چرخید
به هر در رو کنی کس نیست بیدار
و گر بیرون روی افتان و خیزان
تو را با گزمه ها افتد سر و کار !



اگر از پچ پچ زنها هراسی
چرا آواز شعرم را شنیدی ؟
چرا هر جا نشستی لب گشودی
که یک معشوق شاعر بر گزیدی ؟



بگفتی : نامزد ؛ او مهربانست
اگر پرسید دیشب با که بودی ؟
بگویم سر گذشت عشق پاکم
بسازم بهر عشق او سرودی .



در آن گویم اثیر گیسوانت
چو موی آفتاب زرنگارست .
نفس های تو را نوشم که عطرش
چو بوی خنده ی صبح بهارست .



تو شعر خامشی ، الهام بخشی
من از عشق تو گشتم نغمه پرداز ...
چو شعر خویش را خوانم به گوشش
مرا می بخشد و می بوسدم باز .



چه می فهمد که دیشب با تو بودم .
چه می فهمد دل هر جایی من
درون سینه دیشب تا سحرگاه
تپید از عشق آتش ریز یک زن !

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#87 | Posted: 25 Oct 2012 16:00 | Edited By: paaaaaarmida
نفرین شده

تشنه ام چون کویر تبداری
که زبان می کشد به سینه ی آب .
نه امیدی که چشمه ای یابم
نه فریبی که ره برم به سراب .



در دلم سنگ تیره گون خطا .
در گلو عقده های پوزش لال .
در سرم خاطرات بی سامان .
بر لبم قصه های عشقی کال



دست یک زن که صورتش محو است
در بخور کبود اوهامم،
فلس خورشید های سوزان را
می فشاند به دوزخ کامم



چشم من بسته با طلسم شکیب
زانکه شبکور شهر خورشیدم .
دیگرم دخمه ایست بستر خواب
چون شبی پیش یار خوابیدم .



زیر آن دخمه پشت یک در کور
دیر گاهیست کز نهیب هراس
می کشم ناله باز کن در را
با توام ای که می سپاری پاس .



لیکن از گوشه های دخمه ی ژرف
خسته آهنگ و آشنا به هراس ،
پاسخ آید که - : باز کن در را
با تو ام ای که می سپاری پاس .

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#88 | Posted: 25 Oct 2012 16:02
عطــــش

دیشب که جز بخور گلی رنگ یک چراغ
پهلوی تختخواب تو ، بیگانه ای نبود
بر آشیان چشم سیاه تو ، مرغ خواب
بنشسته بود و نغمه لالای می سرود .



پروانه های بوسه ی آتش پرست من
گم شد به بوستان لب و گونه های تو
چشمم دوید در پی آن بوسه ها ولی
گم شد میان همهمه بوسه های تو



من در خیال اینکه کجا رفت بوسه ها
دیدم نگاه شوق تو بر سینه ات دوید .
ناچار بوسه های جنون از لبم گریخت
در آبشار سینه ی مهتابیت خزید .



تا پرتو چراغ نخدد به عشق ما
دست تو آن حصاری شب را خموش کرد .
آنگاه چشمه سار لبی ماند و تشنه ای
کاو تا سپیده ، بوسه از آن چشمه نوش کرد

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#89 | Posted: 25 Oct 2012 16:04 | Edited By: paaaaaarmida
ننــــگ

خندید و روی سینه ی سوزان من فشرد
آن غنچه های سر زده از شاخه ی بلور .
غرق غرور گشتم و گفتی نشسته ام
بر بال های موج خروشنده ی سرور .



ما هر دو از نیاز جوانی در التهاب
درمان خود نهفته به پازهر بوسه ها .
سوزانده در شرار عطش توبه ی کهن
افشانده در کویر هوس دانه ی حیا .



- مه خفته روی بام شب و تا سپیده دم
بسیار مانده . خسته شدی . لحظه ای بخواب .
- بیدار مانده ام که بر این غنچه های سنگ
امواج بوسه هدیه کنی چون کف شراب .



چون کودکی که طاقت او را ربوده تب
پیچنده بود و از بدنش شعله می جهید
اما ز سکر بوسه و تخدیر چشم و دست
کم کم به خواب رفت و در آغوشم آرمید .



وقتی که روز تشنه درون اتاق ما
اشباح تیره را به فروغ سحر شکست
او دیدگان سرزنش آمیز خود گشود
شرمنده وار و غمزده پهلوی من نشست .



یک لحظه در خموشی خود بود و ناگهان
آیینه ای برابر چهرم گرفت و گفت :
حک است بر کتیبه ی پیشانی تو : ننگ
خود را بکش که ننگی و نتوانیش نهفت.



گویی که بیم سرزنشت نیست . ای عجب
شستی به آب خیره سری آبروی خویش .
سرخاب هرزگی زده ای روی گونه ام
اینت هنر که شهره ی رذلی به کوی خویش.



آیینه را گرفتم و افکندم و شکست
گفتم که بگذر از سر جادوی ننگ و نام
کاین داستان کهنه که رنگ فنا گرفت
دامی است در گذرگه مستی و عشق و کام .



پرهیز اگر به دیده ی شوخ تو جلوه داشت
دیشب اسیر دام هوس ها نمی شدی .
وز گیر و دار وسوسه نفس طعمه جوی
راه گریز جسته و رسوا نمی شدی .

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#90 | Posted: 25 Oct 2012 16:07
سرود باران

من شیفته ی سرود بارانم ،
این نغمه ی جانفریب دریا راز .
افسوس که شیشه ی اتاقم ، دوش
در گوش دلم نریخت آن آواز ،



مهتاب ولی به لطف و زیبایی
می خواند ترانه های لالایی .
من شیفته ی سرود مهتابم ،
این نغمه شام های تنهایی .

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 9 از 22:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  21  22  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / فرخ تمیمی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites