تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

استاد ابوالقاسم حالت

صفحه  صفحه 2 از 17:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  13  14  15  16  17  پسین »  
#11 | Posted: 27 Aug 2012 04:02 | Edited By: mohan1978


«فرشته بی بال»

بچه ای خوشگل و خوش صحبت و شیرین حرکت رفت به بر مادر و پرسید: فرشته به که گویند و چه شکل است سر و صورت او؟ گفت که: بر عرش برین پیش خداوند مبین هر شب و هر روز به صد شور و به صد سوز گروهی ملکوتی همه سرگرم رکوعند و سجودند و خداوند عطا کرده دوتا بال بدانها و فرشته به همین طایفه گویند که پیوسته کنند از دل و جان سجده خدا را
بچه قدری متحیر شد و پرسید که: پس علت آن چیست که این کلفت ما بال ندارد؟ مگر او غیر فرشته است؟ اگر غیر فرشته است چرا چون پدرم زد به رخش بوسه بدو گفت: روی تو به از فرشته است!!! بگو علت آن چیست که حق بال نکرده است عطا کلفت مارا؟
مادر این حرف چو بشنید به خشم آمد و فهمید که آقا دلش اندر گرو عشق رخ کلفت شوخ است و عدوئی چو هوو بهر سیه بختی او نقشه کند طرح و شویش از دل و جان شیفته تا صیغه کند بهر خود آن ماه لقا را ، زین سبب گفت بدان بچه که: این کلفت ما نیز فرشته است وز آنهاست که بی بال پرد سوی هوا تا دو سه ساعت دگر از خانه ی ما می رود آن گاه نشان می دهمت پر زدن و رفتن آن بی سر و پا را!

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#12 | Posted: 27 Aug 2012 04:14


بحر طویل پول پرستی

آن شنیدم که در ایام قدیم آدم بسیار خسیس و کنسی عاشق زیباصنمی خوب رخ و ماه وش و زهره جبین گشت غمین گشت ز هجر رخ آن یار و بسی زرد شد و زار وبه اندوه گرفتار. بسی طرح پی دیدن و بوسیدن و بوئیدن او ریخت بسی حیله برانگیخت که تا ساخت دگر یار و مددگار و هوادار خود آن سرو روان را.

رفت و دزدانه بسی جانب کاشانه ی آن دلبر جانانه و آن گوهر یک دانه و بنشست دم خانه که تا یار برآن گشت به یک بار که در نیمه شب تار از آن عاشق بیمار کند دیدن و و از مرحمت و لطف و صفا بر سر او دست نوازش کشد و خاطر او شاد کند، از غمش آزاد کند، یا به شکر خنده ی شیرین ز لبان شیرین ز لبان شکرین بر سر وجد و طرب و شوق و شعف آورد آن عاشق دلداده ی افتاده ی بی تاب و توان را.

گفت با او که بیا نیمه شب این جا سر این کوی و نهان باش به یک سوی، من آن وقت که دیدم همه خواب گرانند یکی سکه ز بالا به توی کوچه در اندازم و آم دم که صدائی ز در افتادن آن سکه شنیدی تو بیا از در این خانه که باز است بشو داخل و آهسته بنه گام سر بام که تا خوش به بر هم بنشینیم و ببینیم به شادی رخ یکدیگر و سازیم برون از دل خود یک سره غم های جهان را.

مرد، از وعده ی دلدار خوش و شاد شد و چون که شب آمد به سر دست و هوا تیره شد و تار، پی دیدن آن یار روان گشت و به یک گوشه نهان گشت. ز سوی دگری نیز عیان گشت همان سرو گلندام و دل آرام لب بام و سرانجام در انداخت از آن جا وسط کوچه یکی سکه ی دهشاهی و بنشست به این فکر که دلداده ز افتادن آن سکه صدا بشنود و زود ز جا برجهد و جانب او سرنهد و راه به منزل برد و روی به بام آورد و چهره ی او بیند و بنشیند و گوید سخن از مهر و قراری بگذارد که کند عقد پری چهره ی زیبا و جوان را.

لیک هرقدر که بنشست و بشد منتظر عاشق خود دید که از او خبری نیست در آن جا اثری نیست، در آن نیمه ی شب هی ز چپ و راست قدم زد به لب بام، ولی عاشق ناکام نشد حاضر و آن ماه سرانجام چو دید آن که سحر گشته و گردیده هوا روشن و خوش نیست که آن جای بماند ز سر بام فرود آمد و در بستر خود رفت. دگر روز که آن دلبر دلدوز بدان عاشق پفیوز نظر کرد و بپرسید که او را شب پیش چرا در غم و تشویش فکنده است؟ بدو عاشق طماع و کنس گفت که: آخر چو فکندی تو یکی سکه ی ده شاهی از آن جا به زمین بود هوا تیره و تاریک و در آن کوچه ی باریک ی جستن آن پول بسی گشتم و تا صبح کشیدم چه قدر رنج که تا یافتم آن را.

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#13 | Posted: 27 Aug 2012 04:17


مشدی حسن

این درد تو ای مشدی حسن جان همه دارند
داری تو غم نان و غم نان همه دارند

تنها تو نداری گله از گردش دوران
داد و گله از گردش دوران همه دارند

گر وصله به تنبان زدی از زور فلاکت
هی غصه نخور وصله به تنبان همه دارند

فریاد تو از دخل کم و خرج زیاد است
وین مخمصه هم از تو چه پنهان همه دارند

حسرت کشی از دیدن یک دیزی آبگوشت
وین حسرت جزئی است که در جان همه دارند

تنها تو نباشی که فریبت دهد ابلیس
جان تو که سر در پی شیطان همه دارند

گریار تو دایم پی آزار دل توست
این کرم عجیبی است که خوبان همه دارند

با دود دلت چشم مرا آب نینداز
کین دود دل امروز چو غلیان همه دارند

داری تو کمی دغدغه و غصه و این هم
چیزی است که امروزفراوان همه دارند

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#14 | Posted: 27 Aug 2012 04:17 | Edited By: mohan1978


آفت تریاک

تریاکی جان سوخته را ساخته تریاک
هم لاغر و هم مضطر و هم ناخوش و هم ناک

تریاک بود بهر تو قتال تر از زهر
هرچند که خود چاره زهر آمده تریاک

هرکس که به تریاک مقید بود او راست
پیوسته به دل خون و به پا خار رو بسر خاک

آن گونه بود لاغر وبیجان که به یک باد
زین سوی بدان سوی بود چون خس و خاشاک

پیوسته بود زیج نشین در پی منقل
تا همچو منجم بکند سیر در افلاک

هر دم ز برافروختن آتش وافور
صدها شرر انداخته در خرمن ادراک

چون روی به حمام کند بس که کثیف است
صد کیسه از او چرک کشد کیسه دلاک

دندانش از آن روی بود زرد که وافور
نگذاشته حالی که برد دست به مسواک

تا منقل و تریاک بود در نظر وی
نه فکر خوراک است و نه اندر پی پوشاک

جز لوله تریاک که بسته است به جانش
گر هستی اش از کف رود او را نبود باک

گر در همه احوال بود آیت اسراف
در دادن تریاک بود مظهر امساک

یک بست اگر کم کشد از حد معین
او را دل غمناک بود دیده ی نمناک

یک سال اگر بر ندهد بوته ی خشخاش
گوید که خدا نیز بود ظالم و سفاک

آنکس که گرفتار به تریاک و به شیره است
بیچاره گرفتار دو مار است چو ضحاک

در کشور ما بوته ی خشخاش الهی
از بیخ شود خشک به حق شه لولاک

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#15 | Posted: 27 Aug 2012 04:27 | Edited By: mohan1978


تسبيح خداوند تعالي(بحر طویل )

دوستان، آمده ام باز، كه اين دفتر ممتاز، كنم باز و شوم قافيه پرداز و سخن را كنم آغاز به تسبيح خداوند تبارك و تعالي كه غفور است و رحيم است، صبور است و حليم است، نصير است و رئوف است و كريم است، قدير است و قديم است. خدايي كه بسي نعمت سرشار به ما آدميان داده، گهرهاي گران داده، سر و صورت و جان داده، تن و تاب و توان داده، رخ و روح روان داده، لب و گوش و دهان داده، دل و چشم و زبان داده، شكم داده و نان داده، زآفات امان داده، كمالات نهان داده، هنرهاي عيان داده و توفيق بيان داده و اينها پي آن داده،‌كه از شكر عطا و كرمش چشم نپوشيم و زهر غم نخروشيم و زهر درد نجوشيم و تكبر نفروشيم و مي از ساغر توحيد بنوشيم و بكوشيم كه تا از دل و جان شكر بگوييم عنايات خداوند مبين را.
آفريننده ي دانا و خداوند توانا و مهين خالق يكتا و بهين داور دادار، كزو گشته پديدار، به دهر اين همه آثار، چه دريا و چه كهسار، چه صحرا و چه گلزار، چه انهار و چه اشجار، اگر برگ و اگر بار، اگر مور و اگر مار، اگر نور و اگر نار و اگر ثابت و سيار.
خدايي كه خبردار بود از همه اسرار، غني باشد و غفار، شود مرحمتش يار، درين دار و در آن دار، به اخيار و به زهاد و به عباد و به اوتاد و به آحاد و به افراد نكوكار، خدايي كه عطا كرده به هر مرغ پرو بال، به هر مار خط و خال، به هر شير بر و يال، به هر كار و به هر حال بود قبله ي آمال و شود ناظر اعمال، فتد در همه ي احوال از او سايه ي اقبال به فرق سر آن قوم كه پويند ره خير و نكوكاري و دينداري و هشياري و ايمان و صفا و كرم و صدق و يقين را.
آرزومندم و خواهنده كه بخشنده به هر بنده شكيبايي و تدبير و توانايي و بينايي و دانايي بسيار كه با پيروي از عقل ره راست بپوييم و زهر قصه ي شيرين و حديث نمكين پند بگيريم ونصيحت بپذيريم و چنان مردم فرزانه بدان گونه حكيمانه در اين دارجهان عمر سرآريم كه از كرده ي خود شرم نداريم و ره بد نسپاريم و به درگاه خدا شكر گزاريم كه ما را به ره صدق و صفا و كرم و عدل چنان كرده هدايت از سر لطف و عنايت كه زما خلق ندارند شكايت. به ازين نيست حكايت، به از اين چيست درايت، كه ز حسن عمل ما به نهايت، همه كس راست رضايت، چه خداوندو چه مخلوق خداوند، به گيتي همه باشند ز ما راضي و خرسند و به توفيق الهي بتوانيم در اين دار فنا زندگي سالم و بي دغدغه اي داشته باشيم و در آن دار بقا نيز خداوند كند قسمت ما نعمت فردوس برين را.

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#16 | Posted: 27 Aug 2012 04:32


ترجيع بندي بسيار زيبا از شاد روان ابوالقاسم حالت
اين ترجيع بند در ماهنامه خورجين شماره 47 آبان ماه سال 1368 چاپ شده است.


اي رفيق هم دل و هم کيش من
اي فراقت ماية تشويش من

ديگر اي هم طالع همريش من
نيستي در پشت يا در پيش من

در صف نان و پياز و باقلا
خوب در رفتي از اينجا ناقلا

گر چه بر خاک لحد سر مي نهي
شکر حق کن کز گراني مي رهي

با دلي پر غصه و دست تهي
نيستي مجبور تا ديگر دهي

ده تو من از بهر يک پپسي کولا
خوب در رفتي از اينجا ناقلا

بار هجران تو پشتم را شکست
حيف کاخر مردي و رفتي زدست

اي فقير بينواي حق پرست
کاش بودي زنده تا بيني که هست

ذرت بو داده همسنگ طلا
خوب در رفتي از اينجا ناقلا

ظاهراً رخسار خندان داشتي
باطناً نه گوشت، نه نان داشتي

تو طلبکار فراوان داشتي
وز همه اين راز پنهان داشتي

چونکه مُردي گشت رازت برملا
خوب در رفتي از اينجا ناقلا

اي که با قرض فراوان مرده اي
نسيه از هر کاسبي آورده اي

ليک آخر مالشان را خورده اي
داده جان، ليک جان در برده اي

از جفاي عده اي ظالم بلا
خوب در رفتي از اينجا ناقلا

رفتي و گرديد اي نيکو سرشت
بسترت از خاک و بالشتت ز خشت

اي رهيده از غم هر خوب و زشت
در جهنم رفته اي يا در بهشت

با علم بنشسته اي يا با علا
خوب در رفتي از اينجا ناقلا

اي که مرگت نعمتي جان پرور است
جايت آنجا پاي حوض کوثر است

يا به دوزخ يا به جاي ديگر است
هر کجا باشي از اينجا بهتر است

چون نداري غصة قحط و غلا
خوب در رفتي از اينجا ناقلا

حيف ديگر نيستي در اين ديار
تا ز قطع برق ماني در فشار

تا که افتد پنکه و کولر زکار
در هواي آتشين و شعله بار

چون هواي ظهر دشت کربلا
خوب در رفتي از اينجا ناقلا

پاکي و بهداشت از ما کرده قهر
سوسک، عقرب، موش، خرکاکي به شهر

بهر ما آرند بيماري و زهر
از عفونت گاهگاهي آب نهر

مي شود يا آور بيت الخلا
خوب در رفتي از اينجا ناقلا

من هم آخر سي چهل سال دگر
مي کنم سو تو در آنجا سفر

تا برايت آرم از اينجا خبر
کاين درخت آورده قدري بار و بر

وين بنا جسته است قدري اعتلا
خوب در رفتي از اينجا ناقلا

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#17 | Posted: 27 Aug 2012 04:43



گفتم ندهم دل ، رخ زیبای تو نگذاشت
گفتم نکنم ناله ، جفا های تو نگذاشت

گفتم نکشم حسرت آن پیکر زیبا
خود جاذبه پیکر زیبای تو نگذاشت

گفتم بهوای تو چو پروانه نسوزم
ای شمع رخ انجمن آرای تو نگذاشت

اینسان که بناگاه نگاهت خجلم کرد
چشمی به من از بهر تماشای تو نگذاشت

یک عمر بلا روزی من بود که یکروز
بی درد و بلایم قد و بالای تو نگذاشت

ایزد که ترا داد رخی همچو رخ ماه
گوئی اثر مهر بسیمای تو نگذاشت

یک اهل دل ایشوخ ندیدم که ترا دید
وز سر نگذشت آخر و در پای تو نگذاشت

کن مرحمتی زآن لب جانبخش که حسرت
جان در تن این عاشق شیدای تو نگذشت

حالت پی دل رفتی و دیدی که در آخر
جز ننگ ز بهرت دل رسوای تو نگذاشت

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#18 | Posted: 27 Aug 2012 04:45



خطیب گفت : فلان را خدابیامرزد
به خنده گفتمش آخرچرابیامرزد؟

اگرحساب وکتابی به روز محشر هست
خدابرای چه آن مرد رابیامرزد؟

برای انکه به دوران زندگانی خویش
شده است مرتکب ظلم هابیامرزد؟

برای آنکه از آن مرد تا دم مرگش
دیده هیچ کسی جزخطا بیامرزد؟

برای آنکه دل سنگ وطبع سفله او
نبوده هیچ به رحم آشنا بیامرزد؟

برای آنکه زراه حرام گرد آورد
دلاروپوند وفرانک و طلا بیامرزد؟

برای آنکه بسی گنج بهرخویش اندوخت
زدسترنج شب وروز ما بیامرزد؟

برای آنکه زبهرسه چار وارث خویش
نها د ارث کلانی بجا بیامرزد؟

برای آنکه گرفتند مجلس ترحیم
به نام او پی ریب وریا بیامرزد؟

برای آنکه تودرباره اش درین مجلس
کنی زروی تکلف دعا بیامرزد؟

خداجواب حسین شهیدراچه دهد؟
اگربه حرف توهرشمر،رابیامرزد ؟

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#19 | Posted: 27 Aug 2012 04:47


زن و دریا

در پیش هم نهادم و سنجیدم
طبع زن و طبیعت دریا را

چون هر دو را به چشم خودم دیدم
کم یافتم تفاوت آنها را

دریاست پر مخاطره و زن هم
این را تو درک کرده ای و من هم

دریا چو تند باد بر آمد تیز
از او رمید موج و عنان بگسست

در پیش تند باد حوادث نیز
زن می دهد عنان شکیب از دست

آری به هر تصادف نا مطلوب
دریا کند طلاتم و زن آشوب

دریا ز خشم کف به لب آورده
چون دیگ خشم زن که به جوش آید

آن زن که روی در غضب آورده
دریاست کز غضب به خروش آید

دریا و زن که هر دو به هم مانند
در حال خشم رحم چه می دانند ؟

آن موج سرکشی که فراخیزد
از روی بحر در شب طوفانی

چون موی در همی است که می ریزد
بر روی زن به روز پریشانی

گاهی رخ زن است و رخ دریا
هم چون رخ دو وحشی وحشت زا

دریا همان دقیقه که آرام است
چیند زمینه از پی طوفانی

زن در همان زمان که تو را رام است
جوید بهانه از پی طغیانی

چیزی که اعتماد بر آن بی جاست
مهر زن و ملایمت دریاست

دریا به روی صاف و درخشانش
در کام خود فرو بَرَدَت آخر

زن با تبسم لب خندانش
از بیخ و بن بر آوردت آخر

دریای خنده زن چو زنی خندان
دل را دهد فریب که گیرد جان

دریا که بوسه زد به لب ساحل
کم کم شکست صخره ی ساحل را

زن هم به بوسه از تو رباید دل
تا رفته رفته بشکند آن دل را

زان بوسه ناگزیر بود ساحل
زین بوسه نیز چاره ندارد دل

آن موج بی ثبات که بر دریاست
بر جای پایدار نمی ماند

وان موج حسن که آن به رخ زن هاست
پیوسته بر قرار نمی ماند

دریاست در مقام عمل چون زن
نه دوست می شناسد و نه دشمن

دریا همین که دل به هوا در داد
لغزید پای موج به هم چون مست

زن هم چو در هوا و هوس افتاد
پایش به لغزش آمد و رفت از دست

از یک نسیم موج خورد صد پیچ
زن هم به پیچ و تاب فتد از هیچ

دریا بر آن چو نور بتابد ماه
از جزر و مد دلش به تکان آید

در زن فروغ [مرد] چو یابد راه
قلبش ز عشق در هیجان آید

هر دو اسیر جذبه ی دلدارند
هر دو به یک کمند گرفتارند

دریا ز شور عشق رخ ماهی
هم بی قرار گشته و هم بی خواب

زن نیز بهر چهره ی دلخواهی
گردد دلش چنان دل دریا آب

دریا اگر که عشق نمی ورزد
قلبش چو قلب زن ز چه می لرزد ؟

ابری گر از کنار [ ه ی ] دریا زاد
آهی هم از گلوی زنی زاید

باران گر اعتبار به دریا داد
اشکی هم اعتبار زن افزاید

بینی ز موج بر رخ دریا چین
چون موج غم به روی زنی غمگین

امواج هر زمان به سر دریا
بر هم پی شکستن هم تازند

در هر محیط هم به فسون زن ها
در کار هم شکست در اندازند

زن را شکست زن طرب افزاید
موج از شکست موج به رقص آید

زآن جا که قلب زن چو دل دریاست
دلداده را به رنج در اندازد

در قلب زن هر آن که مقامی خواست
دل را دلاورانه به دریا زد

شد غرق تا به قیمت جان دریافت
کانجا نمی توان دُر و گوهر یافت

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#20 | Posted: 27 Aug 2012 05:19


عشق به حضرت علی علیه السلام

شاعران و ادیبان فرهیخته این سرزمین، چنان شیفته اهل بیت علیهم السلام هستند که عشق و محبت آنان در آثارشان کاملاً نمایان است. استاد ابوالقاسم حالت، نیز آنجا که سخن از شخصیت بارز انسان کامل، حضرت علی علیه السلام به میان می آید، درباره شخصیت وصف ناشدنی آن حضرت، اشعاری می سراید که نشانگر عشق و ارادت او به ایشان است. چنان که سروده است:


روح مطلق، شیرحق، شاه نجف، صهر رسول
عین ایمان، اصل دین، کان کرم، کوه وقار

دفتر حکمت، کتاب فضل، دیوان کمال
آفتاب عزّ و شوکت، آسمان اقتدار

کاخ دین را پایگاه و باغ حق را باغبان
ملک جان را پادشاه و شهر دل را شهریار

در خلافت عدل او کاخ امان را بام و در
در فتوت جود او شاخ کرم را برگ و باد

«حالت» ار خواهی که در محشر نباشی روسیاه
روشن از مهر علی شو در نهان و آشکار

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
صفحه  صفحه 2 از 17:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  13  14  15  16  17  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / استاد ابوالقاسم حالت بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites