تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

استاد ابوالقاسم حالت

صفحه  صفحه 9 از 17:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  16  17  پسین »  
#81 | Posted: 28 Aug 2012 13:04


حـقــیـــــقـــــــت گـــــــــــــویـی ؛

بچه ی ِ کوچک ِ شش ساله به همراه ِ پدر رفت پی ِ گردش و تفریح و سیاحت به خیابانی و با خاطر خرسند و رخی شاد ز لبخند ، به هر سو نظر افکند ، چه اجناس ِ دکان ها ، چه سر و شکل ِ جوان ها ، چه رخ ِ غنچه دهان ها و خرامیدن ِ آن ها همه اندر نظرش جالب و گیرنده و خوش بود . درین بین به ناگاه بیفتاد نگاهش سوی داماد و عروسی و چو بر آن دو نفر کرد نظر ، دید میان ِ خوشی و هلهله و شادی ِ یک جمع ، گرفته به بغل دسته گل و جانب ِ ماشین ِ قشنگی که سراسر به گل آراسته گردیده ، روانند خرامان .بچه رو کرد به سوی ِ پدر ِ خویش و بخندید و بپرسید که : " این ها چه کسانند ؟" پدر گفت که :" داماد و عروسند ، که این قدر ملوسند . پی ِ وصلت ِ خود جشن گرفتند و رسیده ست دگر جشن به پایان و به قصد ِ سفر ِ ماه ِ عسل ، حال بسی شاد و خوش احوال ، نشینند به ماشین و به هرجا دلشان خواست نمایند سفر ، بعد بیایند که تا زندگی ِ تازه ای آغاز نمایند . هرآن کس که نگیرد زن و در زندگی ِ خود ندهد عائله تشکیل ، نبیند ز جهان بهره و هرگز به همه عمر نیابد سر و سامان . "بچه پرسید دگرباره ز بابا که : " پدر جان ، تو برای چه نگیری زن و چون این دو نفر در سفر ِ ماه ِ عسل رو نکنی ؟" گفت که : " فرزند ، کنون بیشتر از مدت شش سال گذشته ست که کردیم عروسی من و مامان ِ تو و در سفر ِ ماه عسل نیز برفتیم . " چو آن طفل شنید این سخنان از پدر خویش بپرسید که : " پس در سفر ماه عسل ، من به کجا بودم و بهر چه نبردید مرا همره ِ خود ؟ " چون پدر این حرف شنید از پسر کوچک خود ، سخت در اندیشه فرو رفت که اکنون چه جوابی بدهد ؟ گر که بگوید که : " نبردیم تو را " بچه پکر می شود . این بود که رو کرد به فرزند خود و گفت : " من و مادرت آن وقت که رفتیم به ماه عسل البته تو را نیز ببردیم به همراه . تو در موقع رفتن به سفر همره ِ من بودی و در موقع برگشتن از آن ماه عسل ، همره ِ مامان

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#82 | Posted: 28 Aug 2012 13:04


باعث زحمت!

من، كه به جيب اسكناس هيچ ندارم،
در پي ماشين اســــــكناس شمارم!

مسألة فقر نيـــــــست باعث زحمت
باعث زحمت سليقه‌اي ست كه دارم

مي‌دوم از بهر خاويار به هر سوي
بنده كه محروم، از پنير و خيارم!

پاك اگر سرنگون شوم، عجبي نيست
بر شتر لوك بي مــــــــهار ســــــوارم

گرم تفاخر به كشتن پشه و سوسك
غرق تغافل ز نــــــيش عقرب و مارم

مي‌كنم از جير جير سوسك شكايت
من كه خود اندر پي هـــــــوار هوارم

در پي «هالو قلي» به ده روم از شهر
تا كه شــــــــــوم زارع و زرشك بكارم

هر كه دلش خواست كشك خويش بسايد
بندة خدمتـــــــگزار او، چو تغــــــــــــــارم

آنچه ز هر نانجـــــــيب ديده‌ام آزار
بسكه نجيبم، به روي خويش نيارم

سر به سرم ناكسان اگر نگذارند
سر به سر هيچ ناكسي نگذارم

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#83 | Posted: 28 Aug 2012 13:05


شوهر مرغ

یکی از جمله ی یاران وفاکیش،بیامد دوسه مه پیش،به نزد من درویش و به فرزانگی خویش،زحد بیش سخن گفت. به من گفت که تصمیم گرفته است که در خانه بسازد قفس و مرغ در آن جای نگه دارد و اندر عوض گندم و جو هر چه که از خوان غذا ماند به جا،در برشان ریزد و این سان همه را مفت کند سیر و بدین حیله و تدبیر به هر روز ز مرغان خود او تخم بدست آرد و از تخم ترو تازه برد سود به اندازه و درهر دو سه مه هم یکی از جمله ی مرغان شود کرج و از اوجوجه ی چندی متولد شود القصه هم از تخم و هم از جوجه ی بسیار،شود بهره ی سرشار نصیب زن و فرزند وی و هر یک از آن عائله هر روز خورد یک دو سه تا تخم که گردد سبب قوّت و چالاکی و چستی.

ماه دیگر چو رسیدم به رفیق خود و بر عادت معمول بپرسیدم از او حال،پس از پرسش احوال، بگفتم:"به تو امسال یقین رو کند اقبال،از آن روی که لابد قفسی ساخته ای، توش بسی مرغ در انداخته ای !" گفت که:"یک مبلغ هنگفت الی حال پریده است ز جیب من و مصروف قفس ساختن و مرغ خریدن شده و هیچ از بیست عدد مرغ که دارم نکند تخم که تا لااقل اندر عوض آن همه خرجی که نمودیم کنون دست من و دست زن و بچه ی این بنده به تخمی بشود بند که رنگین بنماید بدان سفره ی صبحانه ی مارا و ازاین کار شود منفعتی عاید مخلص به درستی."

هفته ی پیش دگر بار بپرسیدم از آن یار که:"مرغان تو اکنون به چه حالند و چه شد عاقبت مرغ نگه داشتنت؟"گفت که:"ما هر چه نشستیم و به مرغان قفس چشم فکندیم که تا تخم گذارند که ما را ز خماری به درآرند،در رحمتشان وانشد و تخم نکردند. لذا بر سر خشم آمده تصمیم به تنبیه گرفتیم و پی کیفر مرغان خطا پیشه و بی معرفت و مهمل و بیکاره و تنبل،به قفس هر چه خروس خوش و سرزنده و چالاک و قوی بود گرفتیم و بکشتیم و بخوردیم که مرغان برود شوهرشان یکسره از دست و بمانند خما ر از غم بی شوهری و عبرت از این درس بگیرند و دگر هیچ زمان مرغ در انجام وظائف نکند غفلت و سستی!"

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#84 | Posted: 28 Aug 2012 13:06


بحر طویل چرا ح حاذق!

مردي از شدت دل درد به جان آمده صد ناله و آهش به زبان آمده از درد درونش به فغان آمده بادرد نهان آمده نزديك يكي دكتر لايق كه در امر شفاي همه‏ درد و بلا بود چو حاذق بدو عرضه كند درد درون را.
مرد بيمار چو آمد به درون مطب دكتر دانا كه بوده ست در انجام عمل فرز و توانا ، سلامي و پيامي بنمودي به يكي منشي دكتر به آن خانم آكتور كه او بود هنرمند و به صد حيله و ترفند ستاندي به عناوين مكرر ويزيتي سه برابر به صد عشوه زبيمار بلا ديده و اين بسته زبون را.
داد آن مردك بيچاره وآواره بدو هرچه كه فرمود زنقدينه موجود به آن منشي پر رو به آن خانم پرگو بدو گفت بده وعده ديدار به اين خسته بيمار كه شايد بكند درد دل از اين تن تبدار برون را.
عاقبت ديد طبيب آن تن تبدار ،آن مردك بيمار و بدو گفت كه بايست سريعاً بشوي بستري و بازشود زير شكم چونكه نموده است ورم روده كورت وگرنه بپُكَد روده ، سرازير كند رو سوي گورت لذا زود ببايست درآورد زتن روده برون را.
الغرض رفت سوي تخت عمل تا كه در آرند دَمل از شكمش تاكه شود راحت از اين درد و شود بار دگر سرخ رخ زرد وشكم را بدريدند و به دنبال دمل داخل اشكم بدويدند ولي چونكه طبيب بود توانا !!و در انجام عمل زيرك و دانا !!بجاي دَمَل و روده كورش درآورد از او معده و يك كليه بيمار و نشد چاره دردش عمل دكترورفت از كف او معده و آورده شد از اشكم او كليه برون را.
حال گويم بتو اين قصه سر بسته بداني و بخواني و تو هرگز نخوري گول و به مطب نخوري وول و تنت را نسپاري به كف دكتر نالايق وآنكس كه به تبليغ شده لايق و دانا و توانا ، چونكه درمان نكند دردتو را بلكه كه آسان بكند مرگ تورا ، زود براند تنت از صحنه برون را.
عذر خواهي كنم ازدكتربادقت و دلسوز كه آگه بود اين قصه جانسوز كه بيمار چه دردي وچه رنجي بكشيدي وسوي مطب دكتر بدويدي وبا خرج و خراجات پزشكش بشود قبله حاجات و نباشند خداوند رضا تاكه درآرند طبيبان به سرش ظلم و جفا ونكنند از تن او درد برون را

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#85 | Posted: 28 Aug 2012 13:06


بحر طویل نوروز

رفقا خاطر خود شاد بدارید و ره غم مسپارید و گل و لاله ببارید و به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و نوروز درآمد ز در و کرد طبیعت هنر و ابر برآورد سر و ریخت زباران گهر و سبز شد از نو شجر و داد نوید ثمر و گشت جنان جلوه گر و یافت جهان زیب و فر و لطف و صفائی دگرو کرد غم از دل به در و می دهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان زگل و لاله و ریحان و زباریدن باران شده چون روضه ی رضوان همه پرلاله ی نعمان همه پر نرگس فتان همه پر گوهر و مرجان غرض ای نور دل و جان منشین زار و پریشان که شوی سخت پشیمان چو دهی فرصت عیشو طرب از دست درین فصل دل انگیز و فرح زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت فردوس برین کرده جهان را .

همه جا زمزممه ی سال جدید است و همه را شوق شدید است و سخن گردش عید است ، گل سرخ و سپید است که بر خاک پدید است ، درین عید سعید است که بس روح امید است که در جسم دمیده است ، زهر سوی نوید است که بر خلق رسیده است ، ولی من ز رخم رنگ پریده است ، که هنگام خرید است و ازین فقر شدید است که قلبم ترکیده است و دلم سخت تپیده است ، به یک سوی مجید است که خونم بمکیده است ، به یک سوی فریده است ، همین خیر ندیده است که پیوسته پریده است به جان من مسکین که برایش بخرم کفش و کلاه و کت و جوراب بدان سان که زهر باب ، فتد دل به تب و تاب ، شب از چشم پرد خواب ، ولی سال نوین با همه ی خرج تراشی که کند ، مایه ی شادی است ، سرآغاز بهار است و زمانی خوش وخرم که به هر سوی و به هر کوی ، کنی روی و کشی بوی و ببینی رخ دلجوی و سر و صورت نیکوی و کنی جامه ی نو در بر و از صبح الی شام ، به صد شوق نهی گام ، در خانه ی اقوام ، پی دیدن و بوئیدن و بوسیدن و لیسیدن دست و سر و روی پدر و مادر و همشیره و داداش و عموجان و فلان دائی و هر عمه و هر خاله و هر حاجی و هر باجی و لب بازکنی در پی وراجی و بس نغز بگویی و بسی کام بجویی و بخندی چو ببینی همه را خرم و آزاد ، چنان شاخه ی شمشاد ، عمومند بسی شاد و ندارندز غم داد و نسارند زغم یاد و نباشند به فریاد.اگر بچه و گر تازه جوانند ، پی عیش روانند ، وگر پیر زنانند ، جو گل خنده زنانند و چنینید و چنانند . به هر حال بود عید نشاط آور نوروز بدان سان فرح اندوز و طرب سازو تعب سوز که روشن کند از پرتو امید دل هموطنان را.

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#86 | Posted: 28 Aug 2012 13:06


بحر طویل

مردکی مفلس و بیچاره و بیکاره و محنت زده در خانه ی یک تاجر دون طبع فرود آمد و بگشود لب و گفت به ناچار ازو مدحت بسیار که آن آدم پولدار، پی خوردن ناهار نگه داردش آن جا و غذاهای گوارا کند از لطف مهیار و زمرغ و بره و ماهی و کوکو کند آماده زهر سوی بدان گونه که از رنگ خوش و بوی فرح زای خورش ها و چلوهای مزعفر کند الوان و معطر به خوشی خانه و خوان را.

لیک افسوس که آن تاجر منحوس کسی بود که درباره ی او حرف بسی بود. خسیس و کنسی بود که از خار و خسی بود. زنش هم به لئامت چو خودش غرق شئامت ، پسرش نیز به مانند پدر کوردل و تنگ نظر جمله پی کیسه فرودوختن تن و جان را.چون بدیدند که مهمان سیه بخت گرفتار، برآن است که ناهار شود برسرشان انگل و سوری بزند، جمله نهانی، به همان گونه که دانی، بنمودند تبانی که به دوز و کلکی بازکنندش ز سر و دور کنندش ز در خویش ، پس از فکرت و اندیشه ی بسیار چو دیدند که ناچار ببایست که ناهار دهندش همه تصمیم گرفتند که یک آش بسی آبکی و بی مزه بهرش بپزند و بگذارند به پیش وی و خود نیز بیایند و نشینند به دور قدح آش و بسی فاش به تعریف از آن لب بگشایند که ثابت بنمایند به مهمان مزه و سیرت و خاصیت آن آش که دارد صفت آب روان را

ظهر گردید و یکی سفره ی بسیار پت و پهن بیفتاد که آن مردک ناشاد شد از دیدن او شاد و دل خویش ز کف داد. ولی دید که غیر از قدحی آش در آن سفره غذای دگری نیست. سپس تاجر و فرزند و زنش دور قدح را بگرفتند و چنان گل بشکفتند. کمی تاجر دون طبع از آن خورد وبگفتا که: عجب آش گوارای خوشی بود که یک قاشق از آن خوردم و سرمست شدم. در پی این حرف زنش نیز کمی خورد و بگفتا که: صحیح است. چه آش خوش وخوبی است. زبس خوش مزه و خوب ولذیذ است و نکو من هم از آن مست شدم. بچه ی آن ها از آن خورد و به حرف آمد و فریاد برآورد که: به به به و به به به از این آش که من نیز از آن مست شدم. مردک مهمان چو چنین دید قدح را به سر دست برآورد و به لب برد و به یک چشم به زدن آنچه در آن بود توی معده ی خود کرد سرازیرو چو آن ظرف تهی گشت، به یک مرتبه آن را به سر تاجر دون طبع دنی کوفت. پس آن گاه بخندید و بگفتا: عجب این آش گوارا اس. چنان خوب و لذیذ است که از آن همه سرمست شدید و من محنت زده هم هار شدم چون که چشیدم دوسه تا جرعه از آن را.

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#87 | Posted: 28 Aug 2012 13:07


حاجی که روزی ریش را کرده جدا
بیریشی او نبوده از روی رضا

وقت سحر اشتباهی اندر حمام
مالیده به ریش نوره را جای حنا


کنجکاوی ز عالمی پرسید
کز چه نام آدمی است بشر ؟

خنده ای کرد و در جوابش گفت
چون دو ثلثش درست باشد - شر





کریسمس مسلمانان

داد بهر‌م به شب سال مسیحی پایی
که نهم روی به کاباره‌ی روح‌افزایی

ز آنچه آنجای ز یارانِ مسلمان دیدم
چه بگویم؟ که بُوَد چون تُفِ سر بالایی

بین جمعی زن و مردِ حشر‌ی بر پا بود
جنبشی، هلهله‌ای، ولوله‌ای، غوغایی

دلِ مردان شده گرم و رخِ زنها شده سرخ
از شرابی، عرقی، آب‌جوی، و‌َُدکایی

دست بر سینه‌ی هر کس که نهادم، آنجا
جگرِ سوخته‌ای داشت ،دل شیدایی

فارغ از بیم حوادث به خوشی می‌لاسید
مرد شهوت زده ای با صنمِ نازایی

دستِ هر عاشقِ رندی شده بود اندر رقص
حلقه دورِ کمرِ ماه رخِ زیبایی ...

سرِ پیری قر و اطوار جوانان را داشت
ننه ای رقص‌کنان در بغلِ بابا‌یی!

فرصتی سالِ مسیحی به مسلمان می‌داد
تا کند عشرت و سر مستی و بی‌پروایی

این حد‌یثم چه خوش آمد که شنیدم آن شب
خانمی گفت در آن معرکه با آقایی:

گر مسلمانی از این است که من دارم و تو
«وای اگر از پسِ امروز بوَد فرد‌ایی!»

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#88 | Posted: 28 Aug 2012 13:07


سرگذشت قیچی!

خواب دیدم با وضوح و روشنی
باز شد از هم دو شاخ آهنی

گفت با من: هیچ می دانی کی ام؟
قیچی ام من، قیچی ام من، قیچی ام

با دو دست خویش، در هنگام کار
بهر یک بزاز بودم دستیار

بعد چندی یافتم کاری دگر
پیش یک خیاط گشتم کارگر

لیک شد کم کم دگرگون وضع کار
رفت از مردم همه صبر و قرار

جنس ها، می شد گران تر از گران
زردچوبه شد به نرخ زعفران

قیمت شلوار شد هم ارز فرش
اجرت خیاط هم سر زد به عرش

نه کسی جنسی ز بزازی خرید
نه دگر در پیش خیاطی دوید

دست هر مستضعف بی اسکناس
وصله روی وصله می زد بر لباس

شد دل دوزنده و بزاز ریش
هر دو تن بستند دکان های خویش

بنده هم بیکار گشتم زین میان
دم به دم دیدم ز بیکاری زیان

تا سیاست پیشه ای نیکو سرشت
یک سفارش نامه از بهرم نوشت

بنده با آن نامه از لطف خدا
یافتم کاری به «سیما و صدا»

دائم آنجا با کمال افتخار
می کنم یا فیلم قیچی یا نوار!

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#89 | Posted: 28 Aug 2012 14:36


» شاعر : ابوالقاسم حالت
» آهنگ ساز : بهنام خدارحمی
» تنظیم : اکبر محسنی

» خواننده : علیرضا افتخاری
» آلبوم : صیاد
» آهنگ : شبهای انتظار


قسم به نگاهت به چشم سیاهت
که عشق و امید آفریده بسی
چه شب تا سحر در جدایی تو دل تپیده بسی
به یادت چه شب‌ها سرشکم روان
از دو دیده بسی
به یاد تو دل غم کشیده بسی
فتنه دیده بسی
ای غافل از تنهایی من
بی تو منم و آهی در روزگار سیاهی
در خلوت آغوش تو چون دل را نبود راهی
دیگر ندارم پناهی
وای از آن شب‌ها آن حکایت‌ها
از برای من آن شکایت‌ها
رشته‌ای اگر چه گسسته از برای من جانا
قلب من اگر چون شکسته جان فدای تو جانا
روزگارم اگر چه سیه شد
آن همه آرزویم تبه شد
کی درآیی ز در جانا
هر شبانگه دو دیده به راهت
سینه‌ام پر ز درد و ز آهت
کی براید سحر جان

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
#90 | Posted: 31 Aug 2012 15:33


» شاعر : ابوالقاسم حالت
» تنظیم : ویگن

» خواننده : ویگن
» آلبوم : عروس
» آهنگ : جلوه قمر


گل پیش روی تو ای گل من دیگر تماشا ندارد
گردد خجل گل ز رویت ای جان این جای حاشا ندارد
لبها چو بر خنده میگشائی گوئی که خنده ات سپیده
چشم فلک همچو چشمت ای مه ستاره ای را ندیده

بیا که در چهره تو جلوه‌ء قمر می بینم
در سایه ی گیسوی تو شام بی سحر می بینم
صد آرزو در دل من کشتی و پروا نکردی
بودی طبیب دل اما این دل مداوا نکردی

سعی کن از گناه نفرت داشته باشی نه از گناهکار.
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت کاملا توضیحش بدی ! "آلبرت انیشتین"

Signature
     
صفحه  صفحه 9 از 17:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  16  17  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / استاد ابوالقاسم حالت بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites