تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Alame Eghbal | علامه اقبال

صفحه  صفحه 17 از 61:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  60  61  پسین »  
#161 | Posted: 28 May 2014 14:53


دلیل منزل شوقم به دامنم آویز

شرر ز آتش نابم بخاک خویش آمیز

عروس لاله برون آمد از سراچه ناز

بیا که جان تو سوزم ز حرف شوق انگیز

بهر زمانه به اسلوب تازه میگویند

حکایت غم فرهاد و عشرت پرویز

اگرچه زادهٔ هندم فروغ چشم من است۔

ز خاک پاک بخارا و کابل و تبریز
     
#162 | Posted: 28 May 2014 14:53


در جهان دل ما دور قمر پیدا نیست

انقلابیست ولی شام و سحر پیدا نیست

وای آن قافله کز دونی همت میخواست

رهگذاری که درو هیچ خطر پیدا نیست

بگذر از عقل و در آویز بموج یم عشق

که در آن جوی تنک مایه گهر پیدا نیست

آنچه مقصود تگ و تاز خیال من و تست

هست در دیده و مانند نظر پیدا نیست
     
#163 | Posted: 28 May 2014 14:54


گریهٔ ما بی اثر ناله ما نارساست

حاصل این سوز و ساز یک دل خونین نواست

در طلبش دل تپید ، دیر و حرم آفرید

ما به تمنای او ، او به تمنای ماست

پردگیان بی حجاب ، من به خودی در شدم

عشق غیورم نگر میل تماشا کراست

مطرب میخانه دوش نکتهٔ دلکش سرود

باده چشیدن خطاست باده کشیدن رواست

زندگی رهروان در تگ و تاز است و بس

قافلهٔ موج را جاده و منزلی کجاست

شعلهٔ در گیر زد بر خس و خاشاک من

مرشد رومی که گفت «منزل ما کبریاست»
     
#164 | Posted: 28 May 2014 14:56


سوز سخن ز نالهٔ مستانهٔ دل است

این شمع را فروغ ز پروانهٔ دل است

مشت گلیم و ذوق فغانی نداشتیم

غوغای ما ز گردش پیمانهٔ دل است

این تیره خاکدان که جهان نام کرده ئی

فرسوده پیکری ز صنم خانهٔ دل است

اندر رصد نشسته حکیم ستاره بین

در جستجوی سرحد ویرانهٔ دل است

لاهوتیان اسیر کمند نگاه او

صوفی هلاک شیوه ترکانهٔ دل است

محمود غزنوی که صنم خانه ها شکست

زناری بتان صنم خانهٔ دل است

غافل تری ز مرد مسلمان ندیده ام

دل در میان سینه و بیگانهٔ دل است
     
#165 | Posted: 28 May 2014 14:56


سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند

کلهٔ جم به گدای سر راهی بخشند

در ره عشق فلان ابن فلان چیزی نسیت

ید بیضای کلیمی به سیاهی بخشند

گاه شاهی به جگر گوشهٔ سلطان ندهند

گاه باشد که بزندانی چاهی بخشند

فقر را نیز جهانبان و جهانگیر کنند

که به این راه نشین تیغ نگاهی بخشند

عشق پامال خرد گشت و جهان دیگر شد

بود آیا که مرا رخصت آهی بخشند
     
#166 | Posted: 28 May 2014 14:56


نه تو اندر حرم گنجی نه در بتخانه می آئی

ولیکن سوی مشتاقان چه مشتاقانه می آئی

قدم بیباکتر نه در حریم جان مشتاقان

تو صاحبخانه ئی آخر چرا دزدانه می آئی

بغارت میبری سرمایهٔ تسبیح خوانان را

به شبخون دل زناریان ترکانه می آئی

گی صد لشکر انگیری که خون دوستان ریزی

گهی در انجمن با شیشه و پیمانه می آئی

تو بر نخل کلیمی بی محابا شعله می ریزی

تو بر شمع یتیمی صورت پروانه می آئی

بیا اقبال جامی از خمستان خودی در کش

تو از میخانهٔ مغرب ز خود بیگانه می آئی
     
#167 | Posted: 28 May 2014 14:57


تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد بسوز و گداز من

که بیک نگاه محمد عربی گرفت حجاز من

چکنم که عقل بهانه جو گرهی به روی گره زند

نظری که گردش چشم تو شکند طلسم مجاز من

نرسد فسونگری خرد به تپیدن دل زنده ئی

ز کنشت فلسفیان در آ بحریم سوز و گداز من
     
#168 | Posted: 28 May 2014 14:57


مثل آئینه مشو محو جمال دگران

از دل و دیده فرو شوی خیال دگران

آتش از ناله مرغان حرم گیر و بسوز

آشیانی که نهادی به نهال دگران

در جهان بال و پر خویش گشودن آموز

که پریدن نتوان با پر و بال دگران

مرد آزادم و آن گونه غیورم که مرا

می توان کشت بیک جام زلال دگران

ایکه نزدیک تر از جانی و پنهان ز نگه

هجر تو خوشترم آید ز وصال دگران
     
#169 | Posted: 28 May 2014 14:58


جهان عشق نه میری نه سروری داند

همین بس است که آئین چاکری داند

نه هر که طوف بتی کرد و بست زناری

صنم پرستی و آداب کافری داند

هزار خیبر و صد گونه اژدر است اینجا

نه هر که نان جوین خورد حیدری داند

بچشم اهل نظر از سکندر افزون است

گداگری که مآل سکندری داند

به عشوه های جوانان ماه سیما چیست؟

در آبه حلقهٔ پیری که دلبری داند

فرنگ شیشه گری کرد و جام و مینا ریخت

به حیرتم که همین شیشه را پری داند

چه گویمت ز مسلمان نا مسلمانی

جز اینکه پور خلیل است و آزری داند

یکی به غمکدهٔ من گذر کن و بنگر

ستاره سوخته ئی کیمیا گری داند

بیا به مجلس اقبال و یک دو ساغر کش

اگرچه سر نتراشد قلندری داند
     
#170 | Posted: 28 May 2014 14:58


خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست

بنده ئی نیست که چون خواجه خریدارش نیست

گرچه از طور و کلیم است بیان واعظ

تاب آن جلوه به آئینه گفتارش نیست

پیر ما مصلحتاً رو به مجاز آورد است

ورنه با زهره وشان هیچ سروکارش نیست

دل به او بند و ازین خرقه فروشان بگریز

نشوی صید غزالی که ز تاتارش نیست

نغمهٔ عافیت از بربط من می طلبی

از کجا بر کشم آن نغمه که در تارش نیست

دل ما قشقه زد و برهمنی کرد ولی

آنچنان کرد که شایسته زنارش نیست

عشق در صحبت میخانه به گفتار آید

زانکه در دیر و حرم محرم اسرارش نیست
     
صفحه  صفحه 17 از 61:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  60  61  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Alame Eghbal | علامه اقبال بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites