تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Alame Eghbal | علامه اقبال

صفحه  صفحه 43 از 61:  « پیشین  1  ...  42  43  44  ...  60  61  پسین »  
#421 | Posted: 9 Jun 2014 13:44

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿



در گذشتیم از هزاران کوی و کاخ
بر کنار شهر میدان فراخ

اندر آن میدان هجوم مرد و زن
در میان یک زن قدش چون نارون

چهره اش روشن ولی بی نور جان
معنی او بر بیان او گران

حرف او بی سوز و چشمش بی نمی
از سرور آرزو نامحرمی

فارغ از جوش جوانی سینه اش
کور و صورت ناپذیر آئینه اش

بیخبر از عشق و از آئین عشق
صعوهٔ رد کردهٔ شاهین عشق

گفت با ما آن حکیم نکته دان
«نیست این دوشیزه از مریخیان

ساده و آزاده و بی ریو و رنگ
فرز مرز او را بدزدید از فرنگ

پخته در کار نبوت ساختش،
اندرین عالم فرو انداختش

گفت نازل گشته ام از آسمان
دعوت من دعوت آخر زمان

از مقام مرد و زن دارد سخن
فاش تر می گوید اسرار بدن

نزد این آخر زمان تقدیر زیست
در زبان ارضیان گویم که چیست»


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#422 | Posted: 9 Jun 2014 13:45

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


ای زنان ای مادران ای خواهران
زیستن تا کی مثال دلبران

دلبری اندر جهان مظلومی است
دلبری محکومی و محرومی است

در دو گیسو شانه گردانیم ما
مرد را نخچیر خود دانیم ما

مرد صیادی به نخچیری کند
گرد تو گردد که زنجیری کند

خود گدازیهای او مکر و فریب
درد و داغ و آرزو مکر و فریب

گرچه آن کافر حرم سازد ترا
مبتلای درد و غم سازد ترا

همبر او بودن آزار حیات
وصل او زهر و فراق او نبات

مار پیچان از خم و پیچش گریز
زهرهایش را بخون خود مریز

از امومت زرد روی مادران
ای خنک آزادی بی شوهران

وحی یزدان پی به پی آید مرا
لذت ایمان بیفزاید مرا

آمد آن وقتی که از اعجاز فن
می توان دیدن جنین اندر بدن

حاصلی برداری از کشت حیات
هر چه خواهی از بنین و از بنات

گر نباشد بر مراد ما جنین،
بی محابا کشتن او عین دین

در پس این عصر اعصار دگر
آشکارا گردد اسرار دگر

پرورش گیرد جنین نوع دگر
بی شب ارحام دریابد سحر

تا بمیرد آن سراپا اهرمن
همچو حیوانات ایام کهن

لاله ها بی داغ و با دامان پاک
بی نیاز از شبنمی خیزد ز خاک

خود بخود بیرون فتد اسرار زیست
نغمه بی مضراب بخشد تار زیست

آنچه از نیسان فرو ریزد مگیر
ای صدف در زیر دریا تشنه میر

خیز و با فطرت بیا اندر ستیز
تا ز پیکار تو حر گردد کنیز

رستن از ربط دو تن توحید زن
حافظ خود باش و بر مردان متن

رومی

مذهب عصر نو آئینی نگر
حاصل تهذیب لادینی نگر

زندگی را شرع و آئین است عشق
اصل تهذیب است دین ، دین است عشق

ظاهر او سوزناک و آتشین
باطن او نور رب العالمین

از تب و تاب درونش علم و فن
از جنون ذوفنونش علم و فن

دین نگردد پخته بی آداب عشق
دین بگیر از صحبت ارباب عشق

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#423 | Posted: 9 Jun 2014 13:46

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿



من فدای این دل دیوانه ئی
هر زمان بخشد دگر ویرانه ئی

چون بگیرم منزلی گوید که خیز
مرد خود رس بحر را داند قفیز

زانکه آیات خدا لا انتهاست
ای مسافر جاده را پایان کجاست

کار حکمت دیدن و فرسودن است
کار عرفان دیدن و افزودن است

آن بسنجد در ترازوی هنر
این بسنجد در ترازوی نظر

آن بدست آورد آب و خاک را
این بدست آورد جان پاک را

آن نگه را بر تجلی می زند
این تجلی را بخود گم می کند

در تلاش جلوه های پی به پی
طی کنم افلاک و می نالم چو نی

این همه از فیض مردی پاک زاد
آنکه سوز او بجان من فتاد

کاروان این دو بینای وجود
بر کنار مشتری آمد فرود

آن جهان آن خاکدانی ناتمام
در طواف او قمر ها تیز گام

خالی از می شیشه تاکش هنوز
آرزو نارسته از خاکش هنوز

نیم شب از تاب ماهان نیم روز
نی برودت در هوای او نه سوز

من چو سوی آسمان کردم نظر
کوکبش دیدم بخود نزدیک تر

هیبت نظاره از هوشم ربود
شد دگرگون نزد و دور و دیر و زود

پیش خود دیدم سه روح پاکباز
آتش اندر سینه شان گیتی گداز

در برشان حله های لاله گون
چهره ها رخشنده از سوز درون

در تب و تابی ز هنگام الست
از شراب نغمه های خویش مست

گفت رومی «این قدر از خود مرو
از دم آتش نوایان زنده شو

شوق بی پروا ندیدستی ، نگر
زور این صهبا ندیدستی ، نگر

غالب و حلاج و خاتون عجم
شورها افکنده در جان حرم

این نواها روح را بخشد ثبات
گرمی او از درون کائنات»


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#424 | Posted: 9 Jun 2014 13:46

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿



ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست
تجلی دگری در خور تقاضا نیست

نظر بخویش چنان بسته ام که جلوه دوست
جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست

به ملک جم ندهم مصرع نظیری را
«کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست»

اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت
تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست

تو ره شناس نئی وز مقام بیخبری
چه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست

ز قید و صید نهنگان حکایتی آور
مگو که زورق ما روشناس دریا نیست

مرید همت آن رهروم که پا نگذاشت
به جاده ئی که در و کوه و دشت و دریا نیست

شریک حلقهٔ رندان باده پیما باش
حذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#425 | Posted: 9 Jun 2014 13:47

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿




«بیا که قاعدهٔ آسمان بگردانیم
قضا بگردش رطل گران بگردانیم

اگر ز شحنه بود گیر و دار نندیشیم
وگر ز شاه رسد ارمغان بگردانیم

اگر کلیم شود همزبان سخن نکنیم
وگر خلیل شود میهمان بگردانیم

بجنگ باج ستانان شاخساری را
تهی سبد ز در گلستان بگردانیم

به صلح بال فشانان صبحگاهی را
ز شاخسار سوی آشیان بگردانیم

ز حیدریم من و تو ز ما عجب نبود
گر آفتاب سوی خاوران بگردانیم»


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#426 | Posted: 15 Jun 2014 13:07
✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

نوای طاهره

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده‌ام
خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو

می‌رود از فراق تو خون دل از دو دیده‌ام
دجله به دجله یم به یم، چشمه به چشمه جو به جو

مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو

در دل خویش طاهره ، گشت و ندید جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو

سوز و ساز عاشقان دردمند
شورهای تازه در جانم فکند

مشکلات کهنه سر بیرون زدند
باز بر اندیشه ام شبخون زدند

قلزم فکرم سراپا اضطراب
ساحلش از زور طوفانی خراب

گفت رومی «وقت را از کف مده
ایکه میخواهی گشود هر گره

چند در افکار خود باشی اسیر
این قیامت را برون ریز از ضمیر»


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#427 | Posted: 15 Jun 2014 13:09
✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

زنده رود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ میگوید

از مقام مؤمنان دوری چرا
یعنی از فردوس مهجوری چرا

حلاج

مرد آزادی که داند خوب و زشت
می نگنجد روح او اندر بهشت

جنت ملا ، می و حور و غلام
جنت آزادگان سیر دوام

جنت ملا خور و خواب و سرود
جنت عاشق تماشای وجود

حشر ملا شق قبر و بانگ صور
عشق شور انگیز خود صبح نشور

علم بر بیم و رجا دارد اساس
عاشقان را نی امید و نی هراس

علم ترسان از جلال کائنات
عشق غرق اندر جمال کائنات

علم را بر رفته و حاضر نظر
عشق گوید آنچه می آید نگر

علم پیمان بسته با آئین جبر،
چارهٔ او چیست غیر از جبر و صبر

عشق آزاد و غیور و ناصبور
در تماشای وجود آمد جسور

عشق ما از شکوه ها بیگانه ایست
گرچه او را گریهٔ مستانه ایست

این دل مجبور ما مجبور نیست
ناوک ما از نگاه حور نیست

آتش ما را بیفزاید فراق
جان ما را سازگار آید فراق

بی خلشها زیستن ، نا زیستن
باید آتش در ته پا زیستن

زیستن این گونه تقدیر خودی است
از همین تقدیر تعمیر خودی است

ذره ئی از شوق بیحد رشک مهر
گنجد اندر سینه او نه سپهر

شوق چون بر عالمی شبخون زند
آنیان را جاودانی می کند

زنده رود

گردش تقدیر مرگ و زندگیست
کس نداند گردش تقدیر چیست

حلاج

هر که از تقدیر دارد ساز و برگ
لرزد از نیروی او ابلیس و مرگ

جبر دین مرد صاحب همت است
جبر مردان از کمال قوت است

پخته مردی پخته تر گردد ز جبر،
جبر مرد خام را آغوش قبر

جبر خالد عالمی برهم زند
جبر ما بیخ و بن ما بر کند

کار مردان است تسلیم و رضا
بر ضعیفان راست ناید این قبا

تو که دانی از مقام پیر روم
می ندانی از کلام پیر روم

«بود گبری در زمان با یزید
گفت او را یک مسلمان سعید

خوشتر آن باشد که ایمان آوری
تا بدست آید نجات و سروری

گفت این ایمان اگر هست ای مرید
آن که دارد شیخ عالم با یزید

من ندارم طاقت آن ، تاب آن
کان فزون آمد ز کوششهای جان



✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#428 | Posted: 15 Jun 2014 13:10
✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

زنده رود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ میگوید

رومی

کار ما غیر از امید و بیم نیست
هر کسی را همت تسلیم نیست

ایکه گوئی بودنی این بود ، شد
کار ها پابند آئین بود ، شد

معنی تقدیر کم فهمیده ئی
نی خودی را نی خدا را دیده ئی

مرد مؤمن با خدا دارد نیاز
«با تو ما سازیم ، تو با ما بساز»

عزم او خلاق تقدیر حق است
روز هیجا تیر او تیر حق است

زنده رود

کم نگاهان فتنه ها انگیختند
بندهٔ حق را به دار آویختند

آشکارا بر تو پنهان وجود
باز گو آخر گناه تو چه بود؟


حلاج

بود اندر سینهٔ من بانگ صور
ملتی دیدم که دارد قصد گور

مؤمنان با خوی و بوی کافران
لااله گویان و از خود منکران

«امر حق» گفتند نقش باطل است
زانکه او وابستهٔ آب و گل است

من بخود افروختم نار حیات
مرده را گفتم ز اسرار حیات

از خودی طرح جهانی ریختند
دلبری با قاهری آمیختند

هر کجا پیدا و نا پیدا خودی
بر نمی تابد نگاه ما خودی

نار ها پوشیده اندر نور اوست
جلوه های کائنات از طور اوست

هر زمان هر دل درین دیر کهن
از خودی در پرده میگوید سخن

هر که از نارش نصیب خود نبرد
در جهان از خویشتن بیگانه مرد

هند و هم ایران ز نورش محرم است
آنکه نارش هم شناسد آن کم است

من ز نور و نار او دادم خبر
بندهٔ محرم گناه من نگر

آنچه من کردم تو هم کردی بترس
محشری بر مرده آوردی بترس


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#429 | Posted: 15 Jun 2014 13:11
✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

زنده رود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ میگوید

طاهره

از گناه بندهٔ صاحب جنون
کائنات تازه ئی آید برون

شوق بیحد پرده ها را بر درد
کهنگی را از تماشا می برد

آخر از دار و رسن گیرد نصیب
بر نگردد زنده از کوی حبیب

جلوهٔ او بنگر اندر شهر و دشت
تا نپنداری که از عالم گذشت

در ضمیر عصر خود پوشیده است
اندرین خلوت چسان گنجیده است

زنده رود

ای ترا دادند درد جستجوی
معنی یک شعر خود با من بگوی

«قمری ، کف خاکستر و بلبل قفس رنگ
ای ناله نشان جگر سوخته ئی چیست»

غالب

ناله ئی کو خیزد از سوز جگر
هر کجا تأثیر او دیدم دگر

قمری از تأثیر او وا سوخته
بلبل از وی رنگها اندوخته

اندرو مرگی به آغوش حیات
یک نفس اینجا حیات آنجا ممات

آنچنان رنگی که ارژنگی ازوست
آنچنان رنگی که بیرنگی ازوست

تو ندانی این مقام رنگ و بوست
قسمت هر دل بقدر های و هوست

یا به رنگ آ ، یا به بیرنگی گذر
تا نشانی گیری از سوز جگر

زنده رود

صد جهان پیدا درین نیلی فضاست
هر جهان را اولیا و انبیاست

غالب

نیک بنگر اندرین بود و نبود
پی به پی آید جهانها در وجود

«هر کجا هنگامهٔ عالم بود
رحمة'' للعالمینی هم بود»


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#430 | Posted: 15 Jun 2014 13:12
✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

زنده رود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ میگوید

زنده رود

فاش تر گو زانکه فهمم نارساست

غالب

این سخن را فاش تر گفتن خطاست

زنده رود

گفتگوی اهل دل بیحاصل است

غالب

نکته را بر لب رسیدن مشکل است

زنده رود

تو سراپا آتش از سوز طلب
بر سخن غالب نیائی ای عجب

غالب

خلق و تقدیر و هدایت ابتداست
رحمة'' للعالمینی انتهاست

زنده رود

من ندیدم چهرهٔ معنی هنوز
آتشی داری اگر ما را بسوز

غالب

ای چو من بینندهٔ اسرار شعر
این سخن افزونتر است از تار شعر

شاعران بزم سخن آراستند
این کلیمان بی ید بیضاستند

آنچه تو از من بخواهی کافری است
کافری کو ماورای شاعری است

حلاج

هر کجا بینی جهان رنگ و بو
آن که از خاکش بروید آرزو

یا ز نور مصطفی او را بهاست
یا هنوز اندر تلاش مصطفی است

زنده رود

از تو پرسم گرچه پرسیدن خطاست
سر آن جوهر که نامش مصطفی است

آدمی یا جوهری اندر وجود
آنکه آید گاهگاهی در وجود


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
صفحه  صفحه 43 از 61:  « پیشین  1  ...  42  43  44  ...  60  61  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Alame Eghbal | علامه اقبال بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites