تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Alame Eghbal | علامه اقبال

صفحه  صفحه 45 از 61:  « پیشین  1  ...  44  45  46  ...  60  61  پسین »  
#441 | Posted: 15 Jun 2014 13:21
✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

آن سوی افلاک - مقام حکیم آلمانی نیچه

هر کجا استیزه ی بود و نبود
کس نداند سر این چرخ کبود

هر کجا مرگ آورد پیغام زیست
ایخوش آنمردی که داند مرگ چیست

هر کجا مانند باد ارزان حیات
بی ثبات و با تمنای ثبات

چشم من صد عالم شش روزه دید
تا حد این کائنات آمد پدید

هر جهان را ماه و پروینی دگر
زندگی را رسم و آئینی دگر

وقت هر عالم روان مانند زو
دیر یاز اینجا و آنجا تند رو

سال ما اینجا مهی آنجا دمی
بیش این عالم به آن عالم کمی

عقل ما اندر جهانی ذوفنون
در جهان دیگری خوار و زبون

بر ثغور این جهان چون و چند
بود مردی با صدای دردمند

دیدهٔ او از عقابان تیز تر
طلعت او شاهد سوز جگر

دمبدم سوز درون او فزود
بر لبش بیتی که صد بارش سرود

«نه جبریلی نه فردوسی نه حوری نی خداوندی
کف خاکی که میسوزد ز جان آرزومندی»

من به رومی گفتم این دیوانه کیست
گفت« این فرزانهٔ المانوی ست


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#442 | Posted: 15 Jun 2014 13:22
✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

آن سوی افلاک - مقام حکیم آلمانی نیچه

در میان این دو عالم جای اوست
نغمهٔ دیرینه اندر نای اوست

باز این حلاج بی دار و رسن
نوع دیگر گفته آن حرف کهن

حرف او بی باک و افکارش عظیم
غربیان از تیغ گفتارش دو نیم

همنشین بر جذبه او پی نبرد
بندهٔ مجذوب را مجنون شمرد

عاقلان از عشق و مستی بی نصیب
نبض او دادند در دست طبیب

با پزشکان چیست غیر از ریو و رنگ
وای مجذوبی که زاد اندر فرنگ

ابن سینا بر بیاضی دل نهد
رگ زند یا حب خواب آور دهد

بود حلاجی به شهر خود غریب
جان ز ملا برد و کشت او را طبیب

مرد ره دانی نبود اندر فرنگ
پس فزون شد نغمه اش از تار چنگ

راهرو را کس نشان از ره نداد
صد خلل در واردات او فتاد

نقد بود و کس عیار او را نکرد
کاردانی مرد کار او را نکرد

عاشقی در آه خود گم گشته ئی
سالکی در راه خود گم گشته ئی

مستی او هر زجاجی را شکست
از خدا ببرید و هم از خود گسست

خواست تا بیند به چشم ظاهری
اختلاط قاهری با دلبری

خواست تا از آب و گل آید برون
خوشه ئی کز کشت دل آید برون

آنچه او جوید مقام کبریاست
این مقام از عقل و حکمت ماوراست

زندگی شرح اشارات خودی است
لا و الا از مقامات خودی است

او به لا درماند و تا الا نرفت
از مقام عبده بیگانه رفت

با تجلی همکنار و بی خبر
دور تر چون میوه از بیخ شجر

چشم او جز رؤیت آدم نخواست
نعره بیباکانه زد «آدم کجاست»

ورنه او از خاکیان بیزار بود
مثل موسی طالب دیدار بود

کاش بودی در زمان احمدی
تا رسیدی بر سرور سرمدی

عقل او با خویشتن در گفتگوست
تو ره خود رو که راه خود نکوست

پیش نه گامی که آمد آن مقام
کاندرو بی حرف می روید کلام»


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#443 | Posted: 30 Jun 2014 22:42

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
آن سوی افلاک - مقام حکیم آلمانی نیچه



هر کجا استیزه ی بود و نبود
کس نداند سر این چرخ کبود

هر کجا مرگ آورد پیغام زیست
ایخوش آنمردی که داند مرگ چیست

هر کجا مانند باد ارزان حیات
بی ثبات و با تمنای ثبات

چشم من صد عالم شش روزه دید
تا حد این کائنات آمد پدید

هر جهان را ماه و پروینی دگر
زندگی را رسم و آئینی دگر

وقت هر عالم روان مانند زو
دیر یاز اینجا و آنجا تند رو

سال ما اینجا مهی آنجا دمی
بیش این عالم به آن عالم کمی

عقل ما اندر جهانی ذوفنون
در جهان دیگری خوار و زبون

بر ثغور این جهان چون و چند
بود مردی با صدای دردمند

دیدهٔ او از عقابان تیز تر
طلعت او شاهد سوز جگر

دمبدم سوز درون او فزود
بر لبش بیتی که صد بارش سرود

«نه جبریلی نه فردوسی نه حوری نی خداوندی
کف خاکی که میسوزد ز جان آرزومندی»

من به رومی گفتم این دیوانه کیست
گفت« این فرزانهٔ المانوی ست

در میان این دو عالم جای اوست
نغمهٔ دیرینه اندر نای اوست

باز این حلاج بی دار و رسن
نوع دیگر گفته آن حرف کهن

حرف او بی باک و افکارش عظیم
غربیان از تیغ گفتارش دو نیم

همنشین بر جذبه او پی نبرد
بندهٔ مجذوب را مجنون شمرد

عاقلان از عشق و مستی بی نصیب
نبض او دادند در دست طبیب

با پزشکان چیست غیر از ریو و رنگ
وای مجذوبی که زاد اندر فرنگ

ابن سینا بر بیاضی دل نهد
رگ زند یا حب خواب آور دهد

بود حلاجی به شهر خود غریب
جان ز ملا برد و کشت او را طبیب

مرد ره دانی نبود اندر فرنگ
پس فزون شد نغمه اش از تار چنگ

راهرو را کس نشان از ره نداد
صد خلل در واردات او فتاد

نقد بود و کس عیار او را نکرد
کاردانی مرد کار او را نکرد

عاشقی در آه خود گم گشته ئی
سالکی در راه خود گم گشته ئی

مستی او هر زجاجی را شکست
از خدا ببرید و هم از خود گسست

خواست تا بیند به چشم ظاهری
اختلاط قاهری با دلبری

خواست تا از آب و گل آید برون
خوشه ئی کز کشت دل آید برون

آنچه او جوید مقام کبریاست
این مقام از عقل و حکمت ماوراست

زندگی شرح اشارات خودی است
لا و الا از مقامات خودی است

او به لا درماند و تا الا نرفت
از مقام عبده بیگانه رفت

با تجلی همکنار و بی خبر
دور تر چون میوه از بیخ شجر

چشم او جز رؤیت آدم نخواست
نعره بیباکانه زد «آدم کجاست»

ورنه او از خاکیان بیزار بود
مثل موسی طالب دیدار بود

کاش بودی در زمان احمدی
تا رسیدی بر سرور سرمدی

عقل او با خویشتن در گفتگوست
تو ره خود رو که راه خود نکوست

پیش نه گامی که آمد آن مقام
کاندرو بی حرف می روید کلام»


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#444 | Posted: 30 Jun 2014 22:43

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
حرکت بجنت الفردوس



در گذشتم از حد این کائنات
پا نهادم در جهان بی جهات

بی یمین و بی یسار است این جهان
فارغ از لیل و نهار است این جهان

پیش او قندیل ادراکم فسرد
حرف من از هیبت معنی بمرد

با زبان آب و گل گفتار جان
در قفس پرواز میآید گران

اندکی اندر جهان دل نگر
تا ز نور خود شوی روشن بصر

چیست دل یک عالم بی رنگ و بوست
عالم بی رنگ و بو بی چار سوست

ساکن و هر لحظه سیار است دل
عالم احوال و افکار است دل

از حقایق تا حقایق رفته عقل
سیر او بی جاده و رفتار و نقل

صد خیال و هر یک از دیگر جداست
این بگردون آشنا آن نارساست

کس نگوید این که گردون آشناست
بر یمین آن خیال نارساست

یا سروری کاید از دیدار دوست
نیم گامی از هوای کوی اوست

چشم تو بیدار باشد یا بخواب
دل ببیند بی شعاع آفتاب

آن جهان را بر جهان دل شناس
من چگویم زانچه ناید در قیاس

اندر آن عالم جهانی دیگری
اصل او از کن فکانی دیگری

لازوال و هر زمان نوع دگر
ناید اندر وهم و آید در نظر

هر زمان او را کمالی دیگری
هر زمان او را جمالی دیگری

روزگارش بی نیاز از ماه و مهر
گنجد اندر ساحت او نه سپهر

هر چه در غیب است آید روبرو
پیش از آن کز دل بروید آرزو

در زبان خود چسان گویم که چیست
این جهان نور و حضور و زندگیست

لاله ها آسوده در کهسار ها
نهر ها گردنده در گلزار ها

غنچه های سرخ و اسپید و کبود
از دم قدوسیان او را گشود

آبها سیمین ، هوا ها عنبرین
قصرها با قبه های زمردین

خیمه ها یاقوت گون زرین طناب
شاهدان با طلعت آئینه تاب

گفت رومی «ای گرفتار قیاس
در گذر از اعتبارات حواس

از تجلی کارهای خوب و زشت
می شود آن دوزخ این گردد بهشت

این که بینی قصر های رنگ رنگ
اصلش از اعمال و نی از خشت و سنگ

آنچه خوانی کوثر و غلمان و حور
جلوهٔ این عالم جذب و سرور

زندگی اینجا ز دیدار است و بس
ذوق دیدار است و گفتار است و بس»


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#445 | Posted: 30 Jun 2014 22:44

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
قصر شرف النسا



گفتم این کاشانه ئی از لعل ناب
آنکه میگیرد خراج از آفتاب

این مقام این منزل این کاخ بلند
حوریان بر درگهش احرام بند

ای تو دادی سالکانرا جستجوی
صاحب او کیست با من باز گوی

گفت «این کاشانهٔ شرف النساست
مرغ بامش با ملائک هم نواست

قلزم ما اینچنین گوهر نزاد
هیچ مادر اینچنین دختر نزاد

خاک لاهور از مزارش آسمان
کس نداند راز او را در جهان

آن سراپا ذوق و شوق و درد و داغ
حاکم پنجاب را چشم و چراغ

آن فروغ دودهٔ عبد الصمد
فقر او نقشی که ماند تا ابد

تا ز قرآن پاک می سوزد وجود
از تلاوت یک نفس فارغ نبود

در کمر تیغ دو رو ، قرآن بدست
تن بدن هوش و حواس الله مست

خلوت و شمشیر و قرآن و نماز
ایخوش آن عمری که رفت اندر نیاز

بر لب او چون دم آخر رسید
سوی مادر دید و مشتاقانه دید

گفت اگر از راز من داری خبر
سوی این شمشیر و این قرآن نگر

این دو قوت حافظ یکدیگرند
کائنات زندگی را محورند

اندرین عالم که میرد هر نفس
دخترت را ایندو محرم بود و بس

وقت رخصت با تو دارم این سخن
تیغ و قرآن را جدا از من مکن

دل به آن حرفی که میگویم بنه
قبر من بی گنبد و قندیل به

مؤمنان را تیغ با قرآن بس است
تربت ما را همین سامان بس است

عمر ها در زیر این زرین قباب
بر مزارش بود شمشیر و کتاب

مرقدش اندر جهان بی ثبات
اهل حق را داد پیغام حیات

تا مسلمان کرد با خود آنچه کرد
گردش دوران بساطش در نورد

مرد حق از غیر حق اندیشه کرد
شیر مولا روبهی را پیشه کرد

از دلش تاب و تب سیماب رفت
خود بدانی آنچه بر پنجاب رفت

خالصه شمشیر و قرآن را ببرد
اندر آن کشور مسلمانی بمرد»


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#446 | Posted: 30 Jun 2014 22:45

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
زیارت امیر کبیر حضرت سید علی همدانی و ملا طاهر غنی کشمیری


حرف رومی در دلم سوزی فکند
آه پنجاب آن زمین ارجمند

از تپ یاران تپیدم در بهشت
کهنه غمها را خریدم در بهشت

تا در آب گلشن صدائی دردمند
از کنار حوض کوثر شد بلند

«جمع کردم مشت خاشاکی که سوزم خویش را
گل گمان دارد که بندم آشیان در گلستان»

غنی

گفت رومی «آنچه می آید نگر
دل مده با آنچه بگذشت ای پسر

شاعر رنگین نوا طاهر غنی
فقر او باطن غنی ، ظاهر غنی

نغمه ئی می خواند آن مست مدام
در حضور سید والا مقام

سید السادات ، سالار عجم
دست او معمار تقدیر امم

تا غزالی درس الله هو گرفت
ذکر و فکر از دودمان او گرفت

مرشد آن کشور مینو نظیر
میر و درویش و سلاطین را مشیر

خطه را آن شاه دریا آستین
داد علم و صنعت و تهذیب و دین

آفرید آن مرد ایران صغیر
با هنر های غریب و دلپذیر

یک نگاه او گشاید صد گره
خیز و تیرش را بدل راهی بده»

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#447 | Posted: 30 Jun 2014 22:47

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
در حضور شاه همدان




زنده رود

از تو خواهم سر یزدان را کلید
طاعت از ما جست و شیطان آفرید

زشت و ناخوش را چنان آراستن
در عمل از ما نکوئی خواستن

از تو پرسم این فسون سازی که چه
با قمار بدنشین بازی که چه

مشت خاک و این سپهر گرد گرد
خود بگو می زیبدش کاری که کرد

کار ما ، افکار ما ، آزار ما
دست با دندان گزیدن کار ما

شاه همدان

بنده ئی کز خویشتن دارد خبر
آفریند منفعت را از ضرر

بزم با دیو است آدم را وبال
رزم با دیو است آدم را جمال

خویش را بر اهرمن باید زدن
تو همه تیغ آن همه سنگ فسن

تیز تر شو تا فتد ضرب تو سخت
ورنه باشی در دو گیتی تیره بخت

زنده رود

زیر گردون آدم آدم را خورد
ملتی بر ملتی دیگر چرد

جان ز اهل خطه سوزد چون سپند
خیزد از دل ناله های دردمند

زیرک و دراک و خوش گل ملتی است
در جهان تر دستی او آیتی است

ساغرش غلطنده اندر خون اوست
در نی من ناله از مضمون اوست

از خودی تا بی نصیب افتاده است
در دیار خود غریب افتاده است

دستمزد او بدست دیگران
ماهی رودش به شست دیکران

کاروانها سوی منزل گام گام
کار او نا خوب و بی اندام و خام

از غلامی جذبه های او بمرد
آتشی اندر رگ تاکش فسرد

تا نپنداری که بود است اینچین
جبهه را همواره سود است اینچنین

در زمانی صف شکن هم بوده است
چیره و جانباز و پر دم بوده است

کوههای خنگ سار او نگر
آتشین دست چنار او نگر

در بهاران لعل میریزد ز سنگ
خیزد از خاکش یکی طوفان رنگ

لکه های ابر در کوه و دمن
پنبه پران از کمان پنبه زن

کوه و دریا و غروب آفتاب
من خدارا دیدم آنجا بی حجاب

با نسیم آواره بودم در نشاط
«بشنو از نی» می سرودم در نشاط

مرغکی می گفت اندر شاخسار
با پشیزی می نیرزد این بهار

لاله رست و نرگس شهلا دمید
باد نو روزی گریبانش درید

عمرها بالید ازین کوه و کمر
نستر از نور قمر پاکیزه تر

عمر ها گل رخت بر بست و گشاد
خاک ما دیگر شهاب الدین نزاد

نالهٔ پر سوز آن مرغ سحر
داد جانم را تب و تاب دگر

تا یکی دیوانه دیدم در خروش
آنکه برد از من متاع صبر و هوش

«بگذر ز ما و نالهٔ مستانه ئی مجوی
بگذر ز شاخ گل که طلسمی است رنگ و بوی

گفتی که شبنم از ورق لاله می چکد
غافلی دلی است اینکه بگرید کنار جوی

این مشت پر کجا و سرود اینچنین کجا
روح غنی است ماتمی مرگ آرزوی

باد صبا اگر به جنیوا گذر کنی،
حرفی ز ما به مجلس اقوام باز گوی

دهقان و کشت و جوی و خیابان فروختند
قومی فروختند و چه ارزان فروختند»

شاه همدان

با تو گویم رمز باریک ای پسر
تن همه خاک است و جان والا گهر

جسم را از بهر جان باید گداخت
پاک را از خاک می باید شناخت

گر ببری پارهٔ تن را ز تن
رفت از دست تو آن لخت بدن

لیکن آن جانی که گردد جلوه مست
گر ز دست او را دهی آید بدست

جوهرش با هیچ شی مانند نیست
هست اندر بند و اندر بند نیست

گر نگهداری بمیرد در بدن
ور بیفشانی ، فروغ انجمن

چیست جان جلوه مست ای مرد راد
چیست جان دادن ز دست ایمرد راد

چیست جان دادن بحق پرداختن
کوه را با سوز جان بگداختن

جلوه مستی خویش را دریافتن
در شبان چون کوکبی بر تافتن

خویش را نایافتن نابودن است
یافتن خود را بخود بخشودن است

هر که خود را دید و غیر از خود ندید
رخت از زندان خود بیرون کشید

جلوه بد مستی که بیند خویش را
خوشتر از نوشینه و داند نیش را

در نگاهش جان چو باد ارزان شود
پیش او زندان او لرزان شود

تیشهٔ او خاره را بر می درد
تا نصیب خود ز گیتی می برد

تا ز جان بگذشت جانش جان اوست
ورنه جانش یکدو دم مهمان اوست

زنده رود

گفته ئی از حکمت زشت و نکوی
پیر دانا نکتهٔ دیگر بگوی

مرشد معنی نگاهان بوده ئی
محرم اسرار شاهان بوده ئی

ما فقیر و حکمران خواهد خراج
چیست اصل اعتبار تخت و تاج

شاه همدان

اصل شاهی چیست اندر شرق و غرب
یا رضای امتان یا حرب و ضرب

فاش گویم با تو ای والا مقام
باج را جز با دو کس دادن حرام

یا «اولی الامری» که «منکم» شأن اوست
آیهٔ حق حجت و برهان اوست

یا جوانمردی چو صرصر تند خیز
شهر گیر و خویش باز اندر ستیز

روز کین کشور گشا از قاهری
روز صلح از شیوه های دلبری

می توان ایران و هندوستان خرید
پادشاهی را ز کس نتوان خرید

جام جم را ای جوان باهنر
کس نگیرد از دکان شیشه گر

ور بگیرد مال او جز شیشه نیست
شیشه را غیر از شکستن پیشه نیست»

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#448 | Posted: 30 Jun 2014 22:48

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
در حضور شاه همدان


غنی

هند را این ذوق آزادی که داد
صید را سودای صیادی که داد

آن برهمن زادگان زنده دل
لالهٔ احمر ز روی شان خجل

تیزبین و پخته کار و سخت کوش
از نگاهشان فرنگ اندر خروش

اصلشان از خاک دامنگیر ماست
مطلع این اختران کشمیر ماست

خاک ما را بی شرر دانی اگر
بر درون خود یکی بگشا نظر

اینهمه سوزی که داری از کجاست
این دم باد بهاری از کجاست

این همان باد است کز تأثیر او
کوهسار ما بگیرد رنگ و بو

هیچ میدانی که روزی در ولر
موجه ئی می گفت با موج دگر

چند در قلزم به یکدیگر زنیم
خیز تا یک دم بساحل سر زنیم

زادهٔ ما یعنی آن جوی کهن
شور او در وادی و کوه و دمن

هر زمان بر سنگ ره خود را زند
تا بنای کوه را بر می کند

آن جوان کو شهر و دشت و در گرفت
پرورش از شیر صد مادر گرفت

سطوت او خاکیان را محشری است
این همه از ماست، نی از دیگری است

زیستن اندر حد ساحل خطاست
ساحل ما سنگی اندر راه ماست

با کران در ساختن مرگ دوام
گرچه اندر بحر غلتی صبح و شام

زندگی جولان میان کوه و دشت
ای خنک موجی که از ساحل گذشت

ایکه خواندی خط سیمای حیات
ای به خاور داده غوغای حیات

ای ترا آهی که می سوزد جگر
تو ازو بیتاب و ما بیتاب تر

ای ز تو مرغ چمن را های و هو
سبزه از اشک تو می گیرد وضو

ایکه از طبع تو کشت گل دمید
ای ز امید تو جانها پر امید

کاروانها را صدای تو درا
تو ز اهل خطه نومیدی چرا

دل میان سینهٔ شان مرده نیست
اخگر شان زیر یخ افسرده نیست

باش تا بینی که بی آواز صور
ملتی بر خیزد از خاک قبور

غم مخور ای بندهٔ صاحب نظر
بر کش آن آهی که سوزد خشک و تر

شهر ها زیر سپهر لاجورد
سوخت از سوز دل درویش مرد

سلطنت نازکتر آمد از حباب
از دمی او را توان کردن خراب

از نوا تشکیل تقدیر امم
از نوا تخریب و تعمیر امم

نشتر تو گرچه در دلها خلید
مر ترا چونانکه هستی کس ندید

پردهٔ تو از نوای شاعری است
آنچه گوئی ماورای شاعری است

تازه آشوبی فکن اندر بهشت
یک نوا مستانه زن اندر بهشت

زنده رود

با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن
چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن

گفتند جهان ما آیا بتو می سازد
گفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن

در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست
با رستم دستان زن با مغچه ها کم زن

ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوخت
این داغ جگر تابی بر سینه آدم زن

تو سوز درون او تو گرمی خون او
باور نکنی چاکی در پیکر عالم زن

عقل است چراغ تو در راهگذاری نه
عشق است ایاغ تو با بندهٔ محرم زن

لخت دل پر خونی از دیده فرو ریزم
لعلی ز بدخشانم بردار و بخاتم زن»

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#449 | Posted: 30 Jun 2014 22:49

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
صحبت با شاعر هندی برتری هری



حوریان را در قصور و در خیام
ناله من دعوت سوز تمام

آن یکی از خیمه سر بیرون کشید
وان دگر از غرفه رخ بنمود و دید

هر دلی را در بهشت جاودان
دادم از درد و غم آن خاکدان

زیر لب خندید پیر پاک زاد
گفت «ای جادو گر هندی نژاد»

آن نوا پرداز هندی را نگر
شبنم از فیض نگاه او گهر

نکته آرائی که نامش برتری است
فطرت او چون سحاب آذری است

از چمن جز غنچه نورس نچید
نغمه تو سوی ما او را کشید

پادشاهی با نوای ارجمند
هم به فقر اندر مقام او بلند

نقش خوبی بندد از فکر شگرف
یک جهان معنی نهان اندر دو حرف

کارگاه زندگی را محرم است
او جم است و شعر او جام جم است''

ما به تعظیم هنر برخاستیم
باز با وی صحبتی آراستیم

زنده رود

ای که گفتی نکته های دلنواز
مشرق از گفتار تو دانای راز

شعر را سوز از کجا آید بگوی
از خودی یا از خدا آید بگوی

برتری هری

کس نداند در جهان شاعر کجاست
پرده او از بم و زیر نواست

آن دل گرمی که دارد در کنار
پیش یزدان هم نمی گیرد قرار

جان ما را لذت اندر جستجوست
شعر را سوز از مقام آرزوست

ای تو از تاک سخن مست مدام
گر ترا آید میسر این مقام

با دو بیتی در جهان سنگ و خشت
می توان بردن دل از حور بهشت

زنده رود

هندیان را دیده ام در پیچ و تاب
سر حق وقتست گوئی بی حجاب

برتری هری

این خدایان تنک مایه ز سنگ اند و ز خشت
برتری هست که دور است ز دیر و ز کنشت

سجده بی ذوق عمل خشک و بجائی نرسد
زندگانی همه کردار ، چه زیبا و چه زشت

فاش گویم بتو حرفی که نداند همه کس
ای خوش آن بنده که بر لوح دل او را بنوشت

این جهانی که تو بینی اثر یزدان نیست
چرخه از تست و هم آن رشته که بر دوک تو رشت

پیش آئین مکافات عمل سجده گزار
زانکه خیزد ز عمل دوزخ و اعراف و بهشت

»

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#450 | Posted: 30 Jun 2014 22:51

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
حرکت به کاخ سلاطین مشرق



رفت در جانم صدای برتری
مست بودم از نوای برتری

گفت رومی «چشم دل بیدار به
پا برون از حلقهٔ افکار نه

کرده ئی بر بزم درویشان گذر
یک نظر کاخ سلاطین هم نگر

خسروان مشرق اندر انجمن
سطوت ایران و افغان و دکن

نادر آن دانای رمز اتحاد
با مسلمان داد پیغام وداد

مرد ابدالی وجودش آیتی
داد افغان را اساس ملتی

آن شهیدان محبت را امام
آبروی هند و چین و روم و شام

نامش از خورشید و مه تابنده تر
خاک قبرش از من و تو زنده تر

عشق رازی بود بر صحرا نهاد
تو ندانی جان چه مشتاقانه داد

از نگاه خواجهٔ بدر و حنین
فقر سلطان وارث جذب حسین

رفت سلطان زین سرای هفت روز
نوبت او در دکن باقی هنوز»

حرف و صوتم خام و فکرم ناتمام
کی توان گفتن حدیث آن مقام

نوریان از جلوه های او بصیر
زنده و دانا و گویا و خبیر،

قصری از فیروزه دیوار و درش
آسمان نیلگون اندر برش

رفعت او برتر از چند و چگون
می کند اندیشه را خوار و زبون

آن گل و سرو و سمن آن شاخسار
از لطافت مثل تصویر بهار

هر زمان برگ گل و برگ شجر
دارد از ذوق نمو رنگ دگر

اینقدر باد صبا افسونگر است
تا مژه برهم زنی زرد احمر است

هر طرف فواره ها گوهر فروش
مرغک فردوس زاد اندر خروش

بارگاهی اندر آن کاخی بلند
ذره او آفتاب اندر کمند

سقف و دیوار و اساطین از عقیق
فرش او از یشم و پرچین از عقیق

بر یمین و بر یسار آن وثاق
حوریان صف بسته با زرین نطاق

در میان بنشسته بر اورنگ زر
خسروان جم حشم بهرام فر

رومی آن آئینهٔ حسن ادب
با کمال دلبری بگشاد لب

گفت «مردی شاعری از خاور است
شاعری یا ساحری از خاور است

فکر او باریک و جانش دردمند
شعر او در خاوران سوزی فکند»

نادر

خوش بیا ای نکته سنج خاوری
ای که می زیبد ترا حرف دری

محرم رازیم با ما راز گوی
آنچه میدانی ز ایران باز گوی

زنده رود

بعد مدت چشم خود بر خود گشاد
لیکن اندر حلقهٔ دامی فتاد

کشتهٔ ناز بتان شوخ و شنگ
خالق تهذیب و تقلید فرنگ

کار آن وارفتهٔ ملک و نسب
ذکر شاپور است و تحقیر عرب

روزگار او تهی از واردات
از قبور کهنه می جوید حیات

با وطن پیوست و از خود در گذشت
دل به رستم داد و از حیدر گذشت

نقش باطل می پذیرد از فرنگ
سر گذشت خود بگیرد از فرنگ

پیری ایران زمان یزد جرد
چهرهٔ او بی فروغ از خون سرد

دین و آئین و نظام او کهن
شید و تار صبح و شام او کهن

موج می در شیشهٔ تاکش نبود
یک شرر در تودهٔ خاکش نبود

تا ز صحرائی رسیدش محشری
آنکه داد او را حیات دیگری

اینچین حشر از عنایات خداست
پارس باقی ، رومةالکبری کجاست

آنکه رفت از پیکر او جان پاک
بی قیامت بر نمی آید ز خاک

مرد صحرائی به ایران جان دمید
باز سوی ریگزار خود رمید

کهنه را از لوح ما بسترد و رفت
برگ و ساز عصر نو آورد و رفت

آه ، احسان عرب نشناحتند
از تش افرنگیان بگداختند


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
صفحه  صفحه 45 از 61:  « پیشین  1  ...  44  45  46  ...  60  61  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Alame Eghbal | علامه اقبال بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites