تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Alame Eghbal | علامه اقبال

صفحه  صفحه 51 از 61:  « پیشین  1  ...  50  51  52  ...  60  61  پسین »  
#501 | Posted: 1 Jul 2014 22:12

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
خطاب به پادشاه اسلام اعلیحضرت ظاهر شاه «ایده' الله بنصره»



ای قبای پادشاهی بر تو راست
سایهٔ تو خاک ما را کیمیاست

خسروی را از وجود تو عیار
سطوت تو ملک و دولت را حصار

از تو ای سرمایهٔ فتح و ظفر
تخت احمد شاه را شانی دگر

سینه ها بی مهر تو ویرانه به
از دل و از آرزو بیگانه به

آبگون تیغی که داری در کمر
نیم شب از تاب او گردد سحر

نیک میدانم که تیغ نادر است
من چه گویم باطن او ظاهر است

حرف شوق آورده ام از من پذیر
از فقیری رمز سلطانی بگیر

ای نگاه تو ز شاهین تیز تر
گرد این ملک خدا دادی نگر

این که می بینیم از تقدیر کیست
چیست آن چیزی که میبایست و نیست

روز و شب آئینهٔ تدبیر ماست
روز و شب آئینهٔ تقدیر ماست

با تو گویم ای جوان سخت کوش
چیست فردا؟ دختر امروز و دوش

هر که خود را صاحب امروز کرد
گرد او گردد سپهر گرد گرد

او جهان رنگ و بو را آبروست
دوش ازو ، امروز ازو، فردا ازوست

مرد حق سرمایهٔ روز و شب است
زانکه او تقدیر خود را کوکب است

بندهٔ صاحب نظر پیر امم
چشم او بینای تقدیر امم

از نگاهش تیز تر شمشیر نیست
ما همه نخچیر ، او نخچیر نیست

لرزد از اندیشهٔ آن پخته کار
حادثات اندر بطون روزگار


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#502 | Posted: 1 Jul 2014 22:13

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
خطاب به پادشاه اسلام اعلیحضرت ظاهر شاه «ایده' الله بنصره»



چون پدر اهل هنر را دوست دار
بندهٔ صاحب نظر را دوست دار

همچو آن خلد آشیان بیدار زی
سخت کوش و پر دم و کرار زی

می شناسی معنی کرار چیست؟
این مقامی از مقامات علی است

امتان را در جهان بی ثبات
نیست ممکن جز به کراری حیات

سر گذشت آل عثمان را نگر
از فریب غربیان خونین جگر

تا ز کراری نصیبی داشتند
در جهان ، دیگر علم افراشتند

مسلم هندی چرا میدان گذاشت؟
همت او بوی کراری نداشت

مشت خاکش آنچنان گردیده سرد
گرمی آواز من کاری نکرد

ذکر و فکر نادری در خون تست
قاهری با دلبری در خون تست

ای فروغ دیدهٔ برنا و پیر
سرکار از هاشم و محمود گیر

هم از آن مردی که اندر کوه و دشت
حق ز تیغ او بلند آوازه گشت

روز ها ، شب ها تپیدن میتوان
عصر دیگر آفریدن میتوان

صد جهان باقی است در قرآن هنوز
اندر آیاتش یکی خود را بسوز

باز افغان را از آن سوزی بده
عصر او را صبح نو روزی بده

ملتی گم گشتهٔ کوه و کمر
از جبینش دیده ام چیزی دگر

زانکه بود اندر دل من سوز و درد
حق ز تقدیرش مرا آگاه کرد

کاروبارش را نکو سنجیده ام
آنچه پنهان است پیدا دیده ام

مرد میدان زنده از الله هوست
زیر پای او جهان چار سوست

بنده ئی کو دل بغیرالله نبست
می توان سنگ از زجاج او شکست

او نگنجد در جهان چون و چند
تهمت ساحل به این دریا مبند

چون ز روی خویش بر گیرد حجاب
او حسابست او ثوابست او عذاب

برگ و ساز ما کتاب و حکمت است
این دو قوت اعتبار ملت است

آن فتوحات جهان ذوق و شوق
این فتوحات جهان تحت و فوق

هر دو انعام خدای لایزال
مؤمنان را آن جمال است این جلال

حکمت اشیا فرنگی زاد نیست
اصل او جز لذت ایجاد نیست

نیک اگر بینی مسلمان زاده است
این گهر از دست ما افتاده است


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#503 | Posted: 1 Jul 2014 22:14

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
خطاب به پادشاه اسلام اعلیحضرت ظاهر شاه «ایده' الله بنصره»



چون عرب اندر اروپا پر گشاد
علم و حکمت را بنا دیگر نهاد

دانه آن صحرا نشینان کاشتند
حاصلش افرنگیان برداشتند

این پری از شیشه اسلاف ماست
باز صیدش کن که او از قاف ماست

لیکن از تهذیب لا دینی گریز
زانکه او با اهل حق دارد ستیز

فتنه ها این فتنه پرداز آورد
لات و عزی در حرم باز آورد

از فسونش دیدهٔ دل نا بصیر
روح از بی آبی او تشنه میر

لذت بیتابی از دل می برد
بلکه دل زین پیکر گل می برد

کهنه دزدی غارت او برملا ست
لاله می نالد که داغ من کجاست

حق نصیب تو کند ذوق حضور
باز گویم آنچه گفتم در زبور

«مردن و هم زیستن ای نکته رس
این همه از اعتبارات است و بس

مرد کر سوز نوا را مرده ئی
لذت صوت و صدا را مرده ئی

پیش چنگی مست و مسرور است کور
پیش رنگی زنده در گور است کور

روح باحق زنده و پاینده است
ورنه این را مرده ، آن را زنده است

آنکه «حی لایموت» آمد حق است
زیستن با حق حیات مطلق است

هر که بی حق زیست جز مردار نیست
گرچه کس در ماتم او زار نیست»

برخور از قرآن اگر خواهی ثبات
در ضمیرش دیده ام آب حیات

می دهد ما را پیام «لاتخف»
می رساند بر مقام لاتخف


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#504 | Posted: 1 Jul 2014 22:14

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
خطاب به پادشاه اسلام اعلیحضرت ظاهر شاه «ایده' الله بنصره»


قوت سلطان و میر از لااله
هیبت مرد فقیر از لااله

تا دو تیغ لا و الا داشتیم
ماسوی الله را نشان نگذاشتیم

خاوران از شعلهٔ من روشن است
ای خنک مردی که در عصر من است

از تب و تابم نصیب خود بگیر
بعد ازین ناید چو من مرد فقیر

گوهر دریای قرآن سفته ام
شرح رمز «صبغة الله» گفته ام

با مسلمانان غمی بخشیده ام
کهنه شاخی را نمی بخشیده ام

عشق من از زندگی دارد سراغ
عقل از صهبای من روشن ایاغ

نکته های خاطر افروزی که گفت؟
با مسلمان حرف پرسوزی که گفت؟

همچو نی نالیدم اندر کوه و دشت
تا مقام خویش بر من فاش گشت

حرف شوق آموختم وا سوختم
آتش افسرده باز افروختم

با من آه صبحگاهی داده اند
سطوت کوهی به کاهی داده اند

دارم اندر سینه نور لااله
در شراب من سرور لااله

فکر من گردون مسیر از فیض اوست
جوی ساحل ناپذیر از فیض اوست

پس بگیر از باده من یک دو جام
تا درخشی مثل تیغ بی نیام


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#505 | Posted: 1 Jul 2014 22:24


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

دل ما بیدلان بردند و رفتند
مثال شعله افسردند و رفتند

بیا یک لحظه با عامان درآمیز
که خاصان باده ها خوردند و رفتند


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

سخن ها رفت از بود و نبودم
من از خجلت لب خود کم گشودم

سجود زنده مردان می شناسی
عیار کار من گیر از سجودم


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


دل من در گشاد چون و چند است
نگاهش از مه و پروین بلند است

بده ویرانه ئی در دوزخ او را
که این کافر بسی خلوت پسند است


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


چه شور است این که در آب و گل افتاد
ز یک دل عشق را صد مشکل افتاد

قرار یک نفس بر من حرام است
بمن رحمی که کارم با دل افتاد


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#506 | Posted: 1 Jul 2014 22:29

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿



جهان از خود برون آوردهٔ کیست؟
جمالش جلوهء بی پردهٔ کیست؟

مرا گوئی که از شیطان حذر کن
بگو با من که او پروردهٔ کیست؟


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


دل بی قید من در پیچ و تابیست
نصیب من عتابی یا خطابیست

دل ابلیس هم نتوانم آزرد
گناه گاهگاه من صوابیست


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


صبنت الکاس عنا ام عمرو
وکان الکاس مجراها الیمنیا

اگر این است رسم دوستداری
بدیوار حرم زن جام و مینا


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


بخود پیچیدگان در دل اسیرند
همه دردند و درمان ناپذیرند

سجود از ما چه میخواهی که شاهان
خراجی از ده ویران نگیرند


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#507 | Posted: 1 Jul 2014 22:31

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


روم راهی که او را منزلی نیست
از آن تخمی که ریزم حاصلی نیست

من از غمها نمی ترسم ولیکن
مده آن غم که شایان دلی نیست


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


می من از تنک جامان نگه دار
شراب پخته از خامان نگه دار

شرر از نیستانی دور تر به
به خاصان بخش و از عامان نگه دار


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


ترا این کشمکش اندر طلب نیست
ترا این درد و داغ و تاب وتب نیست

از آن از لامکان بگریختم من
که آنجا ناله های نیم شب نیست


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


ز من هنگامه ئی وه این جهان را
دگرگون کن زمین و آسمان را

ز خاک ما دگر آدم برانگیز
بکش این بنده سود و زیان را


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#508 | Posted: 1 Jul 2014 22:32

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


جهانی تیره تر با آفتابی
صواب او سراپا نا صوابی

ندانم تا کجا ویرانه ئی را
دهی از خون آدم رنگ و آبی


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


غلامم جز رضای تو نجویم
جز آن راهی که فرمودی نپویم

ولیکن گر به این نادان بگوئی
خری را اسب تازی گو نگویم


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


دلی در سینه دارم بی سروری
نه سوزی در کف خاکم نه نوری

بگیر از من که بر من بار دوش است
ثواب این نماز بی حضوری


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


چه گویم قصه دین و وطن را
که نتوان فاش گفتن این سخن را

مرنج از من که از بی مهری تو
بنا کردم همان دیر کهن را


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#509 | Posted: 1 Jul 2014 22:33

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


مسلمانی که در بند فرنگ است
دلش در دست او آسان نیاید

ز سیمائی که سودم بر در غیر
سجود بوذر و سلمان نیاید


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


نخواهم این جهان و آن جهان را
مرا این بس که دانم رمز جان را

سجودی ده که از سوز و سرورش
بوجد آرم زمین و آسمان را


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


چه میخواهی ازین مرد تن آسای
به هر بادی که آمد رفتم از جای

سحر جاوید را در سجده دیدم
به صبحش چهره شامم بیارای


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


به آن قوم از تو میخواهم گشادی
فقیهش بی یقینی کم سوادی

بسی نادیدنی را دیده ام من
«مرا ای کاشکی مادر نزادی»


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#510 | Posted: 1 Jul 2014 22:33

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


نگاه تو عتاب آلود تا چند
بتان حاضر و موجود تا چند

درین بتخانه اولاد براهیم
نمک پروردهٔ نمرود تا چند


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


سرود رفته باز آید که ناید؟
نسیمی از حجاز آید که ناید؟

سرآمد روزگار این فقیری
دگر دانای راز آید که ناید؟


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


اگر می آید آن دانای رازی
بده او را نوای دل گدازی

ضمیر امتان را می کند پاک
کلیمی یا حکیمی نی نوازی


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿


متاع من دل درد آشنای است
نصیب من فغان نارسای است

بخاک مرقد من لاله خوشتر
که هم خاموش و هم خونین نوای است


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
صفحه  صفحه 51 از 61:  « پیشین  1  ...  50  51  52  ...  60  61  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Alame Eghbal | علامه اقبال بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites