تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

تاریخ ادبیات ایران از ساسانیان تا کنون

صفحه  صفحه 8 از 23:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  22  23  پسین »  
#71 | Posted: 20 Oct 2012 21:05
عمعق

اميرالشعراء شهاب‌الدين عمعق بخارائى از استادان به‌نام ماوراءالنهر در اوايل قرن ششم هجرى است که به دربار آل افراسياب (سلاطين خانيه يا خاقانيه) اختصاص داشت و در خدمت خضرخان بن ابراهيم به اميرالشعراء ملقب بوده است. مولد او بخارا بود و او بعد از تحصيل فنون ادب در آن شهر به سمرقند رفت تا خدمات خود را در دستگاه دولت آل افراسياب آغاز کند و به قول نظامى عروضى از اين دولت 'حظّ تمام گرفته و تجملى قوى يافته، چون غلامان ترک و کنيزکان خوب و اسبانى راهوار و ساخته‌هاى زر فاخر و ناطق و صامت فراوان، و در مجلس پادشاه عظيم محترم بود و به ضرورت ديگر شعرا را خدمت او همى بايست کردن' .
وى بعد از عمرى دراز که گويا از صد سال متجاوز بود به سال ۵۴۲ يا ۵۴۳ درگذشت و بنابراين ولادت آن در اواسط قرن پنجم اتفاق افتاده بود.
از ميان پادشاهان آل افراسياب عمعق با شمس‌الملک نصربن ابراهيم و برادرش خضرخان بن ابراهيم و احمدخان بن خضرخان (۴۷۳-۴۸۲) و چندتن ديگر که آخرين آنها محمودبن محمد خواهرزاده و دست‌نشاندهٔ سنجر (۵۲۶-۵۵۷) بود، و از سلاجقه با سلطان سنجر (م. ۵۵۲) معاصر بوده و بعضى از آنان را مدح کرده است.
عمعق از علوم متداولهٔ عصر خود آگاه بود. قصايد او که مشحون به انواع صنايع است خود دليل واضحى است بر اطلاع کامل او از علوم و فنون ادبي. وى در قصايد گاه متمايل به صنعت است و به قول عوفى آنچه از شعر او 'مصنوع است جملهٔ استادان را در حيرت افگنده است' و قصيده‌اى را که موى و مور در هر مصراع آن تضمين شده است در درجه‌اى قرار مى‌دهد که کس پيش از او مثل آن نگفته و بعد از او هم نتوانسته است گفتن. در ساير قصايد او هم انواع صنايع بديعى از قبيل تضاد و مراعات‌النظير و تشريع و تقسيم و امثال آنها بسيار است ليکن قدرت شاعر در سخنورى مانع آن شده است که خشکى تصنع از روانى کلام و لطف سخن او بکاهد.
نقش خورنق است همه باغ و بوستان
فرش ستبرق است همه دشت و کوهسار


که بدين گونه تجزيه مى‌شود:
نقش خورنق است فرش ستبرق است
همه باغ و بوستان همه دشت و کوهسار


و اين بيت:
رسول بهشتى ز عالم به‌عالم
بريد بهارى ز کشور به‌کشور


که بدين گونه تجزيه مى‌شود:
رسول بهشتى بريد بهارى
ز عالم به‌عالم زکشور به کشور


عمعق را در تشبيه دستى قوى است و اهميت او از آن جهت است که در اين امر جانب حس را بيشتر مى‌گيرد و اگرچه تشبيهات وى از حيث عقلى و يا حسى بودن طرفين گاه مختلف است و نيز اغلب حسى ولى مبتنى بر وهم و به‌عبارت ديگر تشبيه خيالى است، ليکن او حتى امور وهمى و خيالى را نيز چنان مجسم مى‌سازد که به‌نظر ابتدائى کمتر مى‌توان متوجه جنبهٔ وهمى آن گرديد. علاوه بر اين جمله عمعق در تشبيه بسيار دقيق است و جزئيات امور را کاملاً در نظر مى‌گيرد و ذوق سليم خويش را در ترتيب آن دخالت مى‌دهد و از اين جهت در تشبيهات وى لطف و قدرت و دقت فکرى بسيار مشاهده مى‌شود. الفاظ عمعق جزل و منسجم و منقح و فکر او بسيار روشن و کلامش خالى از تعقيد و ابهام است. در توصيفات بيشتر متکى بر حس است و اين امر در مدايح او نيز کاملاً هويدا است.
امر ديگرى که در اشعار عمعق به قوت آشکار است غلبهٔ عواطف رقيق و احساسات لطيف است و او مخصوصاً در ابراز عواطف غم‌انگيز قدرت دارد.
     
#72 | Posted: 20 Oct 2012 21:18
فخرالدين گرگانى

فخرالدين اسعد گرگانى از داستان‌سرايان بزرگ ايران است. دربارهٔ احوال او اطلاعات کافى در دست نداريم و آنچه تذکره‌نويسان دربارهٔ او و اثر مشهورش 'ويس و رامين' نوشته‌اند مغشوش و مقرون به خطا است و بنابراين تنها راه ما در کسب اطلاع از زندگانى وى اشعار او است و از آنها چنين درمى‌يابيم که او در آغاز قرن پنجم ولادت يافته و تحصيلات خود را هم در آغاز آن قرن به انجام رسانيده و به شاعرى پرداخته بود چنانکه هنگام فتوحات طغرل بيک سلجوقى (از سال ۴۳۱ هـ به‌بعد) در رکاب او بود و در سال ۴۴۳ با وى به اصفهان رفت و هنگامى که طغرل از اصفهان به قصد تسخير همدان بيرون مى‌رفت فخرالدين اسعد در خدمت عميدابوالفتح مظفر نيشابورى حاکم اصفهان باقى ماند.
در ملاقات‌هائى که ميان فخرالدين اسعد و ابوالفتح مظفر دست مى‌داد يک روز حديث داستان ويس و رامين بر زبان حاکم اصفهان رفت و مذاکرات آن دو به‌نظم اين داستان انجاميد.
از اين پس در داستان ويس و رامين تا وقايع سال ۴۴۶ هجري، که طغرل شهر ملاذگرد را در محاصره گرفته بود، و هداياى پادشاه شام به او تقديم مى‌شد، ملاحظه مى‌شود و از همين نکته هم به‌خوبى برمى‌آيد که وفات شاعر بعد از سال ۴۴۶ اتفاق افتاد نه در سال ۴۴۲ هجرى چنانکه در شاهد صادق آمده است.
اما داستان ويس و رامين از داستان‌هاى کهن فارسى است. صاحب مجمل‌التواريخ والقصص اين قصه را به عهد شاپور پسر اردشير بابکان منسوب دانسته و گفته است: 'اندر عهد شاپور اردشير قصهٔ ويس و رامين بوده است، و موبد برادر رامين صاحب طرفى بود از دست شاپور، به مرو نشستى و خراسان و ماهان به فرمان او بود' (مجمل‌التواريخ والقصص چاپ مرحوم ملک‌الشعراء بهار، ص ۹۴.) ليکن به عقيدهٔ ما بايد اين قصد پيش از عهد ساسانى و لااقل در اواخر عهد اشکانى پيدا شده باشد زيرا آثار تمدن دورهٔ اشکانى و ملوک‌الطوايف آن عصر در آن آشکار است.
اين داستان پيش از آنکه فخرالدين اسعد آن را به‌نظم درآورد ميان ايرانيان شهرت داشت. قديم‌ترين کسى که در دورهٔ اسلامى از اين داستان در اشعار خود ياد کرده ابونواس است که در يکى از فارسيات خود چنين گفت:
و ما تتلون فى شروين دستبى
و فر جردات رامين و ويس


داستان ويس و رامين خلاف بسيارى از کتب پهلوى پيش از اسلام که در نخستين قرن‌هاى هجرى به عربى درآورده بودند، از آن زبان نقل نشده بود ليکن در بعضى نواحى ايران هنوز نسخه‌هائى از متن پهلوى آن در ميان مردم رائج و مورد علاقهٔ آنان بود و در اصفهان مردم بر اثر دانستن زبان پهلوى آن کتاب را مى‌شناختند و مى‌خواندند. فخرالدين اسعد در بيان مذاکراتى که دربارهٔ اين کتاب با ابوالفتح مظفر نيشابورى حاکم اصفهان داشته چنين گفته است:
نديدم زآن نکوتر داستانى
نماند جز به خرم بوستانى

وليکن پهلوى باشد زبانش
نداند هر که برخواند بيانش

نه هرکس آن زبان نيکو بخواند
وگر خواند همى معنى نداند...

درين اقليم آن دفتر بخوانند
بدان تا پهلوى از وى بدانند

کجا مردم درين اقليم هموار
بوند آن لفظ شيرين را خريدار


ابوالفتح مظفر از فخرالدين اسعد خواستار شد تا اين داستان را بحليهٔ نظم بى‌آرايد و شاعر به خدمتى که حاکم فرموده بود ميان بست و به ترجمهٔ آن از پهلوى به پارسى و در آوردن آن به نظم، همت گماشت.
روش فخرالدين اسعد در نظم اين داستان همان است که ناقلان داستان‌هاى قديم به نظم فارسى داشتند، و اين طريقه از قرن چهارم در ميان شاعران متداول بود و دربارهٔ آن و اينکه چگونه هنگام 'نفل' رعايت اصل داستان و حفظ معانى و حتى گاه رعايت الفاظ متون اصلى را مى‌کرده‌اند، در چند مورد از کتب حماسه‌سرائى به تفصيل سخن رفته است. تصرف شاعران در اين‌گونه داستان‌ها آراستن معانى به الفاظ زيبا و تشبيهات بديع و اوصاف دل‌انگيز يعنى آرايش‌هاى ظاهرى و معنوى است. فخرالدين اسعد تا آنجا که داستان ويس و رامين را آغاز نکرد بر همين طريق رفت ليکن از آن پس از روايات کتبى و شفاهى دربارهٔ اين داستان استفاده کرد (۱) و نسج سخن بر منوالى است که نمى‌توان تصور کرد تصرفات بسيار، جز در مواردى که لازمهٔ هر منظومهٔ رائعى است، کرده باشد. متن پهلوى داستان ويس و رامين چنانکه فخرالدين اسعد گفته است (۲) فاقد آرايش‌هاى لفظى و معنوى بود و شاعر آن را به حليهٔ نظم‌آرا است و تشبيهات و استعارات زيبا و دلپذير در آن به‌کار برد که غالباً در ادبيات فارسى تازگى دارد و اين معنى از قديم‌الايام در نزد ناقدان سخن معروف بود چنانکه عوفى گفته است: '... و آنچه از غرر اوصاف و درر تشبيهات در آنجا ايراد کرده است مقوّمان ضمير افاضل از تقويم آن عاجز هستند و جوهريان صنعت از تصريع معارضهٔ آن قاصر ...' .
کلام فخرالدين اسعد چه هنگام نقل و چه آنجا که از خود مطالبى در حکمت يا مدح مى‌آورد در کمال سادگى و روانى است، و در نتيجهٔ آنکه از متن پهلوى داستان ويس و رامين متأثر است بسيارى کلمات و ترکيبات پهلوى را هنگام نقل به شعر خود راه داده مثل 'دژخيم' و 'دژپسند' و 'دژمان' در دو بيت ذيل که به‌معنى 'بدخو' و 'بدخواه' و 'بدانديش' آمده است:
مگر دژخيم ويسه دژپسندست
که ما را اين‌چنين در غم فگندست

چو شاهنشه زمانى بود دژمان
بخشم اندر خرد را برد فرمان


و 'آسد' بمعنى آيد و 'آسان' به معنى 'آيان' در ابيات ذيل:
زبان پهلوى هرک او شناسد
خراسان آن بود کز وى خور آسد

'خورآسد' پهلوى باشد 'خورآيد'
عراق و پارس را خور زو برآيد

'خوراسان' را بود معنى 'خورآيان'
کجا از وى خورآيد سوى ايران


و 'داشن' به‌معنى اجر و جزاى نيک و 'مينو' به‌معنى بهشت در اين دو بيت:
بدين رنج و بدين گفتار نيکو
ترا داشن دهد ايزد به مينو

که من داشن ندارم در خور تو
وگر جان برفشانم بر سر تو


و بسى ابيات ديگر.
     
#73 | Posted: 20 Oct 2012 21:22
فلکى‌ شروانى

نجم‌الدين ابوالنظام محمد فلکى شرواني، از شاعران بزرگ اواخر قرن ششم است. مولدش شهر شماخى مستقر شروانشاهان بود، و فلکى از آن‌روى تخلص مى‌کرد که در اوايل امر به تحصيل نجوم اشتغال داشت چنانکه تذکره‌نويسان نوشته‌اند در اين فن ماهر بود. وى از مداحان شروانشاهان و از ميان آنان معاصر خاقان اکبر منوچهربن فريدون و پسر اواخستان بود. فلکى فن ادب و شعر را مانند خاقانى از ابوالعلاء گنجوى آموخت و بنابراين آنان که او را استاد خاقانى مى‌شمرند در اشتباه هستند. وفات او را به سال ۵۸۷ گفته‌اند. ديوان فلکى را تا هفت هزار بيت نوشته‌آند ولى آنچه در دست است به دو هزار بيت نمى‌رسد و از اين مايه شعر دريافته مى‌شود که او گوينده‌اى نازک‌خيال و خوش‌عبارت بود و از سخن معقد مغلق، که شيوهٔ معاصران او در شروان و آذربايجان بود، دورى مى‌گزيد و به سهولت کلام و روانى سخن متمايل بود و از ميان اشعار او آنها که در حبس شروانشاه سروده شده لطف و اثرى خاص دارد زيرا او هم مانند خاقانى به زندان شروانشاه افتاد و به تهمت افشاء اسرار چندى در بند آهنين بود تا عاقبت پادشاه او را بخشيد و از زندان رهائى داد.
از اشعار اوست:
شب نباشد که فراق تو دلم خون نکند
و آرزوى تو مرا رنج دل‌افزون نکند

هيچ روزى نبود کانده شوق تو مرا
دل چو آتشکده و ديده چو جيحون نکند

مژه بر هم نزند هيچ شبى ديدهٔ من
تا به‌خون خاک سر کوى تو معجون نکند

زلف جون مار تو آسيب زند لعل ترا
گر بدو نرگس جادوى تو افسون نکند

هر کجا عشق من و حسن ترا وصف کنند
هيچ عاقل صفت ليلى و مجنون نکند

سايهٔ زلف تو چون فرّ همايست به فال
چونکه فال من دلخسته همايون نکند

گرچه لعلت به وفا وعده بسى داد مرا
نکند وعده وفا تا جگرم خون نکند

گرچه در دايرهٔ عشق تو جان در خطرست
فلکى را کس از اين دايره بيرون نکند
     
#74 | Posted: 20 Oct 2012 21:30
قطران

فخرالشعرا شرف‌الزمان ابومنصور قطران شادى‌آبادي تبريزى از مشاهير شاعران ايران در قرن پنجم هجرى و مقدم شعراى پارسى‌گوى آذربايجان است. هنگام ذکر حال اين شاعر، شرح احوال او با قطران ديگرى که گويا از ترمد خراسان بود به‌هم درآميخته و اين آميزش منشاء اشتباهاتى در تذکره‌ها شده است، چنانکه گاه او را تبريزى و گاه ترمدى و زمانى مداح عضدالدولهٔ ديلمى (م ۳۷۲ هـ) و گاه ستايشگر امير قماج حاکم بلخ در عهد سلطان سنجر سلجوقى (م ۵۵۲ هـ) دانسته‌اند، اين همه اشارات دربارهٔ قطران تبريزى نابه‌جا و نادرست است. وى شاعرى است آذربايجانى که زندگانى آن در همان ديار گذشته و مداح امراى همان سامان بوده است. در اوايل حال چنانکه خود گفته از طبقهٔ معروف 'دهقانان' بوده و از آن طبقه به طبقهٔ شاعران درآمده بود. وفاتش را هدايت در مجمع‌الفصحا به‌سال ۴۶۵ هجرى نوشته است ولى از ديوان او شواهدى به‌دست مى‌آيد که حيات او را بعد از اين سال هم معلوم مى‌دارد.

از معاصران قطران ناصربن خسرو قباديانى است که در سفر طولانى خود هنگام عبور از تبريز، او را ملاقات کرده و وى را در جوانى و هنگام مطالعهٔ آثار شاعران مشرق ديده بود که اشکالاتى در مواردى از لغت درى (= پارسي، پارسى دري) داشت و براى رفع آنها به ناصرخسرو مراجعه کرد. ناصر در اين باره در سفرنامهٔ خود گفته است: 'در تبريز قطران نام شاعرى را ديدم شعرى نيک مى‌گفت اما زبان پارسى نيکو نمى‌دانست، پيش من آمد ديوان منجيک و ديوان دقيقى بياورد و پيش من بخواند و هر معنى که مشکل بود از من پرسيد، با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند' . علت عدم اطلاع قطران از زبان پارسى (= دري) آن بود که خود به لهجهٔ ايرانى 'آذري' خو گرفته و طبعاً پاره‌اى لغات و اصطلاحات اهل مشرق را که از زبان محلى آنان بود نمى‌شناخته است.
به قطران غير از ديوان او آثارى نسبت داده‌اند. از آن‌جمله کتابى است در لغت که حاج خليفه صاحب کشف‌الظنون آن را 'تفاسير فى‌لغةالفرس' ناميده است. در جزو نسخ خطى کتابخانهٔ مرحوم مغفور على‌اکبر دهخدا چند سال پيش نسخه‌اى از يک کتاب کوچک و خالى از شواهد شعرى در لغت پارسى ديده بودم که به قطران منسوب است.
دولتشاه مدعى است که قطران منظومه‌اى موسوم به 'قوسنامه' به‌نام اميرمحمد قماج نظم کرده است. اين منظومه ظاهراً از شاعرى به‌نام قطران ترمذى بود که از احوال او اطلاعى در دست نداريم و گويا استاد چند تن از شاعران اواخر قرن ششم بوده است. وى قوسنامه را به‌نام محمدبن ابوبکر بن قماج حاکم سنجر در بلخ سروده بود و ميان اين مرد با قطران تبريزى نزديک يک قرن فاصله بود.
از سلاطين معاصر و ممدوح قطران تبريزى نخست اميرابوالحسن على لشکرى حاکم گنجه بود که قطران در اوايل حال خود در گنجه به‌خدمت او راه جست و مدتى در آنجا بماند - ديگر امير ابومنصور و هسودان بن محمد که در حدود اواسط سال‌هاى ۴۱۰ و ۴۵۰ فرمانرواى تبريز بوده است و قطران در بازگشت از گنجه به‌نزد او رفت و در خدمت او و پسرش ابونصر محمدبن وهسودان معروف به مملان درآمد که در سال ۴۵۰ از جانب طغرل‌بيک سلجوقى فرمانرواى آذربايجان شده بود - ديگر فضلون بن ابى‌السوار حکمران گنجه که به سال ۴۵۶ به سلطنت نشست و در ۴۸۴ در بغداد درگذشت - ديگر ابودلف پادشاه نخجوان ممدوح اسدى طوسي.
قطران شاعرى توانا و نيکوسخن است. تمايل وى به صنايع از قصايد او آشکار است و با وجود تصنع در اشعار جانب لطافت و روانى کلام را همواره رعايت کرده و کمتر قصيدهٔ او است که از معانى جميل و مضامين دلپذير خالى باشد خاصه غزل‌هاى او که به روانى و دل‌انگيزى ممتاز است.
يکى از وجوه اهميت او آن است که نخستين کسى است که در آذربايجان به پارسى درى آغاز سخنورى کرده و مقتداى شاعران آذربايجان گرديده است.
از قديم باز ناسخان دواوين شعرا سخنان قطران و رودکى را به‌هم آميخته و کار اين آميزش را به‌جائى کشانيده‌اند که به‌قول هدايت در پاره‌اى از نسخ ديوان او و رودکى را يکى دانسته‌اند (يکى از علل بزرگ اين تخليط شباهت مختصرى است بين نام ممدوح رودکى - نصر- و کنيهٔ ممدوح قطران - ابونصر.) و به‌هرحال در ديوان اين شاعر خواننده با يک سبک مواجه نيست و گاه به اشعارى باز مى‌خورد که درست لحن گويندگان عهد سامانى دارد، مگر آنکه علت اين تشابه فراوان را ميان آثار قطران و شاعران عهد سامانى تتبع آن شاعر در ديوان‌هاى شعرا قرن چهارم بدانيم. از اشعار او است:
سرشک ابر آزارى زمين را کرد پر گوهر
نسيم باد نيسانى هوا را کرد پر عنبر

زگلبن گل همى خندد ز گل آذين همى‌بندد
کنون نرگس بپيوندد به‌هم مينا و سيم و زر

هوا غلغلستان گردد زمين سنبلستان گردد
گلستان گلستان گردد ز دور چرخ و بخش خور

بيارايد درخت گل شود پيروز بخت گل
شود پيروزه تخت گل چو ياقوتى کند افسر

گلستان چون نگار چين پر از نقش و نگار چين
چو تخت شهريار چين درخت گل پر از گوهر

هوا چون خوى دلبندان گهى گريان گهى خندان
چو ايوان خداوندان زمين از زينت و زيور

برآيد باد شبگيرى ز نسرين و گل خيرى
جهان پيراهن پيرى ز تن بيرون کند يکسر

بنفشه چون دل مردى کش از هجران رسد دردى
و يا چون نيلگون گردى فراز ديبه اخضر

بنفشه بر چمن بينى فراز او سمن بينى
يکى را چون شمن بينى يکى را چون بت آزر

چمن با ارغوان آمد سمن با اين و آن آمد
تو گوئى کاروان آمد بباغ از روم و از ششتر

شمالى باد برخيزد ز هر شاخى درآويزد
چنان‌شان درهم آميزد که نشناسى يک از ديگر
     
#75 | Posted: 20 Oct 2012 21:33
مسعود سعد

اوج اقتدار دودمان غزنوى در روزگار سلطان‌محمود و سال‌هائى از دوران پادشاهى سلطان‌مسعود بود. در زمان سلطان‌مسعود، سلجوقيان به‌تدريج نيرو گرفتند، تا سرانجام در سال ۴۳۱، در دندانقانِ مرو، لشکريان مسعود را شکست قطعى دادند و مسعود به تقريب يک‌سال بعد در حال شکست و عزيمت، در راه هندوستان به‌دست اطرافيان خود کشته شد؛ و افول ستارهٔ بخت غزنويان از همين جا آغاز گرديد. از اين تاريخ، به مدت بيست‌سال، شش تن از شاهزادگان هر يک مدت کوتاهى سلطنت کردند تا سرانجام درسال ۴۵۱ (۱)، آخرين فرزند سلطان‌مسعود، به‌نام سلطان‌ابراهيم به پادشاهى نشست. چون بيشترين قسمت زندگانى مسعود سعد و دورهٔ اول زندان او در زمان همين پادشاه بوده است، بحثى دربارهٔ پادشاهى او در اينجا ضرورى به‌نظر نمى‌رسد.
(۱). تاريخ درگذشت فرخ‌زاد و جلوس ابراهيم، در کتاب‌ها - به استناد طبقات ناصرى - ۴۵۰ ذکر شده، اما ابوالفضل بيهقى که خود شاهد و ناظر واقعه بوده است، به صراحت آن را روز دوشنبه نوزدهم صفر ۴۵۱ ثبت کرده است (تاريخ بيهقى، دکتر فياض).
ابراهيم خود پيش از رسيدن به پادشاهى، در زمان فرمانروائى برادران خود، عبدالرشيد و فرخ‌زاد، شش‌سال در قلعهٔ بزغند و هفت‌سال در قلعهٔ ناى - جمعاً سيزده‌سال - زندانى بود و هنگامى که فرخ‌زاد از دنيا رفت، رجال دربار غزنين او را از زندان ناى بيرون آوردند و به تخت پادشاهى نشاندند.
در هنگام جلوس او، چغرى‌بيگ داود سلجوقى فرمانرواى خراسان و نواحى شرقى قلمرو سلجوقيان بود. سلطان ابراهيم از همان آغاز با چغرى‌بيگ و پس از او با پسر خود الپ‌ارسلان و پس از او با ملکشاه پيمان صلح بست و خاطر خود را از حملهٔ آنان آسوده ساخت و توانست با سياست و استبداد رأى، چهل‌ويک‌ سال فرمانروائى کند و متصرفات خود را در سرزمين هند گسترش دهد.
دربارهٔ لجاج و استبداد سلطان‌ابراهيم، در منابع قديم مانند سياست‌نامه و جوامع‌الحکايات و جز آن، حکايت‌ها آمده است، از جمله مؤلف تاريخ فرشته مى‌نويسد: 'روزى در راه به‌کارگرى رسيد که سنگى گران بر سر نهاده، براى بناى او مى‌برد و سخت ناتوان شده بود. سلطان را دل به رحم آمد و فرمود بينداز. کارگر آن را بينداخت و همچنان مدت‌ها آن سنگ در ميدان مى‌بود و اسبان را در حرکت صدمه مى‌رسانيد. از سلطان اجازه خواستند که آن را به کنارى نقل کنند. گفت: چون گفته‌ايم بگذاريد، اگر گوئيم برداريد، حمل بر بى‌ثباتى قول ما کنند و آن سنگ تا پايان عهد بهرام‌ساه در ميدان افتاده بود و محض احترام قول سلطان برنمى‌داشتند (به نقل از مقدمه مرحوم رشيد ياسمى بر ديوان مسعود سعد: ص يي).
سلطان‌ابراهيم، چنان‌که گفتيم، نيروى خود را صرف لشکرکشى به هندوستان و گسترش قلمرو فرمانروائى خود و به‌دست آوردن غنائم از آن سرزمين - مانند اسلاف خود - مى‌کرد، و فرماندهى سپاه را به فرزند خود به‌نام سيف‌الله محمود سپرده بود. چنان‌که از ديوان ابوالفرح رونى استنباط مى‌شود، لشکرکشى‌هاى سيف‌الدّوله به هندوستان، بايد از حدود سال ۴۶۰ آغاز شده باشد. مسعود سعد نيز قاعدتاً در همين سال‌ها در لاهور به سيف‌الدوله پيوسته است، چنان‌که در يکى از قصايد خود در مدح سيف‌الدوله که فرا رسيدن نوروز را به او تهنيت مى‌گويد، نوروز را مصادف ماه رجب ذکر مى‌کند (خجسته بادت نورزو و اين چنين نوروز ....... هزار جفت با مه رجب درياب) طبق محاسبهٔ علامهٔ قزويني، در آن روزگار که سيف‌الدوله در هند به کشورگشائى مى‌پرداخت، در سال‌هاى ۴۶۵ و ۴۶۶ و ۴۶۷ نوروز با ماه رجب مقارن بوده است. پس از پيروزى‌ها و رشادت‌هاى سيف‌الدوله، در سال ۴۶۹ چنانکه به صراحب در شعر مسعود سعد آمده است سلطان ابراهيم رسماً فرمانروائى هندوستان را با فرستادن خلعت و منشور، به او سپرد و مسعودسعد نيز که در جنگ‌ها در کنار او شرکت داشت و فتح‌نامه‌ها و قصيده‌ها در ستايش او مى‌سرود نديم و جليس و شاعر دربار او گرديد.
     
#76 | Posted: 20 Oct 2012 21:37
ناصرخسرو

حکيم ابومعين ناصربن خسروبن حارث قباديانى بلخى ملقب به 'حجت' از شاعران و نويسندگان بسيار توانا و بزرگ ايران و از گويندگان درجهٔ اول زبان فارسى است. وى در ماه ذى‌قعدهٔ سال ۳۹۴ هجرى در قباديان از نواحى بلخ متولد شد و در سال ۴۸۱ در يمکان بدخشان درگذشت. نام او و پدر وى به‌نحوى که ذکر کرده‌ايم، در اشعار او چند بار آمده و لقب خود را هم به‌صورت 'حجت' يا 'حجت زمين خراسان' که فى‌الواقع عنوان و درجهٔ مذهبى او در ميان اسمعيليان بوده و از جانب خليفهٔ فاطمى بوى تفويض شده بود، در ابيات متعدد ذکر کرده است. وى در آغاز سفرنامه خود را قباديانى مروزى خوانده است و انتساب وى به قباديان بلخ که مولد او بود از اشعار آن نيز ثابت مى‌شود، مثلاً در اين بيت:
پيوسته شدم نسب به يمکان
کز نسل قباديان گسستم


و به‌همين سبب نيز در اشعار خويش همه جا از بلخ به‌عنوان وطن و شهر و خانهٔ خود سخن مى‌راند و او را در آنجا ضياع و عقار و طايفه و برادر بود و از آن در بعضى از ابيات خود با تحسر ياد مى‌کرد.
با توجه به اين دلايل بطلان سخن بعضى از تذکره‌نويسان، مثل دولتشاه صاحب تذکرةالشعراء، که او را اصفهانى دانسته‌اند مسلم مى‌شود. اما نسبت مروزى که شاعر در سفرنامهٔ خود بدان اشاره کرده است به سبب اقامت وى در مرو بوده است که گويا مدتى در آنجا شغل ديوانى و خانه و مسکن داشته است.
ناصرخسرو را در تذکره‌ها گاه با شهرت علوى مذکور داشته‌آند و اين شهر مأخذ درستى ندارد و گويا ناشى از سرگذشت مجعولى است که براى او نوشته و به او نسبت داده شده است و در آن سرگذشت نسب ناصرخسرو به پنج واسطه به امام على‌بن موسى‌الرضا مى‌رسد، شايد به سبب علاقهٔ او به آل على و اظهار اين علاقهٔ شديد در آثار خود چنين نسبتى براى او پيدا و مشهور شده باشد. به‌هرحال حتى دولتشاه هم در تذکرةالشعراء نسبت سيادت را به ناصرخسرو به‌عنوان شهرت ضعيف ذکر مى‌کند.
ولادت ناصرخسرو به سال ۳۹۴ اتفاق افتاده است و شاعر خود در اشعار خويش به اين امر اشاره کرده و گفته است:
بگذشت ز هجرت پس سيصد نود و چار
بگذاشت مرا مادر بر مرکز اغبر


و با اين وصف سنينى از قبيل سال ۳۵۹ که در دبستان‌المذاهب آمده و ۳۵۸ که در تاريخ گزيده ديده مى‌شود، خالى از اعتبار است.
ناصرخسرو که بنابر اشارات خود از خاندان محتشمى بوده و ثروت و ضياع و عقارى در بلخ داشته، از کودکى به کسب علوم و آداب اشتغال ورزيده و در جوانى در دربار سلاطين و امراء راه يافته و به مراتب عالى رسيده و حتى چنانکه در سفرنامه آورده است بارگاه ملوک عجم و سلاطين را چون سلطان محمود غزنوى و پسر وى مسعود ديده و بدين ترتيب از اوان جوانى يعنى پيش از بيست و هفت سالگى خود در دستگاه‌هاى دولتى راه جسته بود، و تا چهل و سه سالگى که هنگام سفر او به کعبه است، به‌مراتب عالى از قبيل دبيرى رسيده و در اعمال و اموال سلطانى تصرف داشته و به کارهاى ديوانى مشغول بوده و مدتى در آن شغل مباشرت نموده و در ميان اقران شهرت يافته بود و عنوان 'اديب' و 'دبير فاضل' گرفته و شاه وى را 'خواجهٔ خطير' خطاب مى‌کرده است. گويا ناصرخسرو در آغاز امر در بلخ که در واقع پايتخت زمستانى غزنويان بود، در دستگاه دولتى قدرت و نفوذى يافته و بعد از آنکه آن شهر به دست سلاجقه افتاد، بر نفوذ و اعتبار وى افزوده شد(۱) و برادر وى ابوالفتح عبدالجليل نيز در شمار عمال درآمده عنوان 'خواجه' يافته بود. ناصرخسرو بعد از تصرف بلخ به‌دست سلاجقه به سال ۴۳۲ به مرو که مقر حکومت ابوسليمان جغرى‌بيک داودبن ميکائيل بود، رفت و در آنجا مقامات ديوانى را حفظ کرد تا چنانکه خواهيم ديد تغيير حال يافت و راه کعبه پيش گرفت.
آنچه دربارهٔ مقامات او در دورهٔ جوانى و پيش از تغيير حال گفته‌ايم مستند است بر اين ابيات از ديوان شاعر:
همان ناصرم من که خالى نبود
زمن مجلس مير و صدر وزير

بنامم نخواندى کس از بس شرف
اديبم لقب بود و فاضل دبير

ادب را به‌من بود بازو قوى
بمن بود چشم کتابت فرير

بتحرير الفاظ من فخر کرد
همى کاغذ از دست من بر حرير

دبيرى يکى خرد فرزند بود
نشد جز بالفاظ من سير شير ...

کنون مير پيشم ندارد خطر
گر آنگه خطر داشتم پيش مير

دستم رسيده بر مه ازيرا که هيچ‌وقت
بى‌من قدح بدست نگيرد همى امير

پيش وزير با خطر و حشمتم بدانک
ميرم همى خطاب کند خواجهٔ خطير

ناصرخسرو بعد از آنکه مدتى از عمر خود را، در عين کسب انواع فضائل، در خدمت امراء و در لهو و لعب و کسب مال و جاه گذراند، اندک اندک دچار تغير حال شد و در انديشهٔ درک حقائق افتاد و با علماء زمان خود که غالباً اهل ظاهر بوده‌اند، به بحث پرداخت ليکن خاطر وقاد او زير بار تعبد و تقليد نمى‌رفت و جواب سؤالات خود را از مدعيان علم و حقيقت نمى‌يافت و از اين روى همواره خاطرى مضطرب و انديشه‌ئى نابسامان داشت و شايد در دنبال همين تفحصات باشد که مدتى در سفر ترکستان و سند و هند گذرانيد و با ارباب اديان مختلف معاشرت و مباحثت نمود.
خلاصهٔ سخن آنکه ناصرخسرو بعد از طى مقامات ظاهرى در انديشهٔ تحرّى حقيقت افتاد و در اين انديشهٔ دراز بسيارى شهرها را بگشت و با اقوام و علماء مختلف مجالست کرد و على‌الخصوص چندى با علماء دين چون و چرا داشت ليکن آنان مى‌گفتند که موضوع شريعت عقلى نيست بلکه به تعبد و تقليد بازبسته است و اين همان سخن اشاعره و اهل حديث است که در اين روزگار در بسيارى از بلاد غلبه با آنان بود.
اين سرگردانى و نابسامانى شاعر را خوابى که او در ماه جمادى‌الآخرهٔ سال ۴۳۷ ديده بود خاتمه داد. در آن رؤيا کسى به‌ سوى قبله اشاره کرده و حقيقت را در آن سوى نشان داده بود، و همين رؤيا استاد را به مسافرت هفت سالهٔ خود که تا ۴۴۴ به‌طول انجاميد، برانگيخت و او در اين سفر چهار بار حج کرد و سه سال در مصر به‌سر برد و به خدمت خليفهٔ فاطمى المستنصربالله (۴۲۷-۴۸۷ هـ) رسيد و از طرف امام فاطميان به مقام حجت جزيرهٔ خراسان، که يکى از جزاير دوازده‌گانهٔ دعوت اسمعيليه بود، انتخاب و مأمور نشر مذهب اسمعيلى و رياست باطنيهٔ آن سامان گرديد.
هنگامى که ناصرخسرو از سفر مصر و حجاز به خراسان باز مى‌گشت، پنجاه ساله بود. وى بعد از بازگشت، به موطن خود بلخ رفت و در آنجا شروع به نشر دعوت باطنيان کرد و داعيان به اطراف فرستاد و به مباحثات با علماء اهل سنت پرداخت و اندک‌اندک دشمنان و مخالفان او از ميان متعصبان فزونى گرفتند و کار را بر او دشوار کردند و حتى گويا فتواى قتل او داده شد، و او که ضمناً گرفتار مخالفت بسيار شديد سلاجقه با شيعه بود، ناگزير به تهمت بددين و قرمطى و ملحد و رافضى‌بودن ترک وطن گفت تا از شر ناصبيان رهائى يابد.
اختلاف سختى که ميان ناصرخسرو و نواصب رخ داد و تا پايان حيات در آثار او اثر کرد، از همه جاى ديوان او آشکار است، و شکايتى که او از آن مردمان و از امراء سلجوقى و علماء سنى خراسان و اشاراتى که راجع به دشمنى‌هاى مردم بر اثر اعتقاد خود به حق و جست و جوى حقيقت دارد، از بيشتر موارد ديوان وى مشهود است، و غالب قصايد او به‌منزلهٔ مبارزات سختى است با همين مردم متعصب سبک‌مغز. بعد از مهاجرت از بلخ ناصربن خسرو به نيشابور و مازندران پناه برد و آخر يمکان از اعمال بدخشان را که شهرى و قلعه‌ئى مستحکم در ميان کوه‌ها بود، براى محل اقامت دائم خود برگزيد، زيرا هم به بلخ نزديکتر و هم در جزيرهٔ محل مأموريت مذهبى او واقع بود. يمکان دورهٔ ممتدى است که از سمت جنوبى قصبهٔ جرم به‌طرف جنوب ممتد مى‌شود. قصبهٔ جرم در جنوب فيض‌آباد حاکم‌نشين کنونى ولايت بدخشان به مسافت شش تا هفت فرسنگ واقع استو غالب اهالى يمکان و اطراف جرم هنوز هم بر مذهب اسمعيلى هستند.
ناصرخسرو تا پايان حيات در يمکان بزيست و در همانجا به درود حيات گفت و همانجا به‌ خاک سپرده شد و قبر او مدت‌ها بعد از وى مزار اسمعيليان و معروف و مشهور بود. دولتشاه گفته است که 'قبر شريف حکيم ناصر در درهٔ يمکان است که آن موضع از اعمال بدخشان است' و سياحان بعد از اين تاريخ هم قبر شاعر را در درهٔ يمکان ديده‌اند و اکنون نيز موجود و دربارهٔ آن رواياتى ميان اهل محل رائج است.
توقف متمادى ناصرخسرو در يمکان مايهٔ تقويت و تأييد و نشر مذهب اسمعيلى در ناحيهٔ وسيعى از بدخشان و نواحى مجاور آن تا حدود خوقند و بخارا گرديد و هنوز هم در آن نواحى که گفته‌ايم طرفداران اين مذهب ديده مى‌شوند.
وفات ناصرخسرو، همچنانکه در آغاز گفتيم، به‌سال ۴۸۱ اتفاق افتاد و او در آن هنگام هشتاد و هفت ساله بود.
پايهٔ تحصيلات و اطلاعات ناصرخسرو از آثار منظوم و منثور او به‌خوبى آشکار است. وى از ابتداى جوانى در تحصيل علوم و فنون رنج برده بود. قرآن را از حفظ داشت و در تمام دانش‌هاى متداول زمان خود از علوم معقول و منقول خاصه کلام و علوم اوايل و حکمت يونان تسلط داشت و همين اطلاعات وسيع وسيلهٔ ايجاد آثار متعدد آن استاد به زبان فارسى شد که غالباً در دست است.
آثار منثور ناصرخسرو عبارتند از: سفرنامه - خوان اخوان - گشايش و رهايش - جامع‌الحکمتين - زادالمسافرين - وجه دين. سفرنامه در شرح مسافرت هفت‌سالهٔ استاد و به نثرى ساده و حاوى اطلاعات دقيق جغرافيائى و تاريخى و بيان عادات و آداب مردمى است که ناصرخسرو در سفرهاى طولانى و ممالکت مختلف ديد، و ديگر کتاب‌هاى وى همگى در کلام و توضيح مطالب مختلف مذهب اسمعيلى يا در جواب پرسش‌هائى است دربارهٔ مباحث اعتقادى همين مذهب، و از ميان آنها زادالمسافرين مهمتر از همه و از جملهٔ کتب بسيار مشهور در کلام اسمعيليه است. تأليف اين کتاب در سال ۴۵۳ هـ. انجام شد. اين کتاب در بيست و هفت 'قول' نوشته شده و مؤلف در اين اقوال از اقسام علم و بحث در حواس و اجسام و متعلقات آن و نفس و هيولى و مکان و زمان و ترکيب و حدوث عالم و اثبات صانع و خلقت عالم و کيفيت اتصال نفس به جسم و معاد و رد مذهب تناسخ و اثبات ثواب و عقاب اخروى بحث کرده است. کتاب وجه دين يکى ديگر از آثار مهم ناصرخسرو است که در آن به اختصار راجعه به مسائل کلامى اسمعيليه و تأويلات و باطن عبادات و احکام شريعت به طريقهٔ اسمعيليان سخن رفته است. همهٔ کتاب‌هاى ناصرخسرو به نثرى ساده و روان و با زبانى کهن و استوار نوشته شده و يکى از منابع بسيار خوب براى يافتن اصطلاحات فلسفى و کلامى است که در زبان فارسى به‌کار آيد و چون کتب کلامى او همه با لحن فلسفى و اثباتى نگاشته شده فهم آنها محتاج اطلاع از مقدمات فلسفى است. همهٔ کتاب‌هاى ناصر که برشمرده‌ايم به طبع رسيده.
اما آثار منظوم او نخست ديوان او است که چندبار به طبع رسيد و دو منظومهٔ مثنوى يکى به‌نام روشنائى‌نامه در وعظ و حکمت، و ديگر سعادتنامه بر همان سياق منظومهٔ نخستين است و از اين هر دو منظومه نيز چاپ‌هائى ترتيب يافته.
ناصرخسرو بى‌ترديد يکى از شاعران بسيار توانا و سخن‌آور پارسى است. وى طبعى نيرومند و سخنى استوار و قوى و اسلوبى نادر و خاص خود و بيانى فصيح دارد. زبان اين شاعر قريب به زبان شعراء آخر دورهٔ سامانى است و حتى اسلوب کلام او کهنگى بيشترى از کلام شعراء دورهٔ اول غزنوى را نشان مى‌دهد. در ديوان او بسيارى از کلمات و ترکيبات به‌نحوى که در اواخر قرن چهارم متداول بوده و استعمال مى‌شده است، به‌کار رفته و مثل آن است که عامل زمان در اين شاعر توانا و چيره‌دست اصلاً اثرى برجاى ننهاد. با اين حال ناصرخسرو هرجا که لازم شد از ترکيبات عربى جديد و کلمات وافر تازي، بيشتر از آنچه در آخر عهد سامانى در اشعار وارد شده بود، استفاده کرده و آنها را در اشعار آبدار خود به‌کار برده است.
خاصيت عمدهٔ شعر ناصرخسرو اشتمال آن بر مواعظ و حکم بسيار است. ناصربن خسرو در اين امر قطعاً از کسائى مروزى شاعر مقدم بر خود پيروى کرده است. اواخر عمر کسائى مصادف بود با اوائل عمر ناصرخسرو، و هنگامى که ناصرخسرو در مر به‌عمل ديوانى اشتغال داشت هنوز نام کسائى زبانزد اهل ادب و اطلاع بوده و اشعار وى شهرت و رواج داشته است و به‌ەمين سبب ناصرخسرو چه از حيت افکار حکيمانه و زاهدانه و چه از حيث سبک و روش بيان تحت تأثير آنها قرار گرفته و بسيارى از قصايد او را جواب گفته و گاه قصايد خود را بر اشعار آن شاعر چيره‌دست برترى داده است.
بعد از آنکه ناصرخسرو تغيير حال يافت و به مذهب اسمعيلى درآمد و عهده‌دار تبليغ آن در خراسان شد، براى اشعار خود مايهٔ جديدى که عبارت از افکار مذهبى باشد، به‌دست آورد. جنبهٔ دعوت شاعر باعث شده است که او در بيان افکار مذهبى مانند يکى از دعات تبليغ را نيز از نظر دور ندارد و به اين سبب بعضى از قصايد او با مقدماتى که شاعر در آنها تمهيد کرده و نتايجى که گرفته است، بيشتر به سخنانى مى‌ماند که مبلّغى در مجلس دعوت بيان کرده باشد.
در بيان مسائل حکمى ناصرخسرو از ذکر اصطلاحات مختلف خوددارى ننموده است. موضوعات علمى در اشعار او ايجاد مضمون نکرده بلکه وسيلهٔ تفهيم مقصود قرار گرفته است يعنى او مسائل مهم فلسفى را که معمولاً مورد بحث و مناقشه بود در اشعار خود مطرح کرده و در زبان دشوار شعر با نهايت مهارت و در کمال آسانى از بحث خود نتيجه گرفته است.
ذهن علمى شاعر باعث شده است که او به‌شدت تحت تأثير روش منطقيان در بيان مقاصد خود قرار گيرد. سخنان او با قياسات و ادلهٔ منطقيه همراه و پر است از استنتاج‌هاى عقلى و به‌همين نسبت از هيجانات شاعرانه و خيالات باريک و دقيق شعراء خالى است.
اصولاً ناصرخسرو به آنچه ديگر شاعران را مجذوب مى‌کند يعنى به‌ مظاهر زيبائى و جمال و به جنبه‌هاى دلفريب محيط و اشخاص توجهى ندارد و نظر او بيشتر به حقايق عقلى و مبانى و معتقدات دينى است. به‌همين سبب حتى توصيفات طبيعى را هم در حکم تشبيبى براى ورود در مباحث عقلى و مذهبى به‌کار مى‌برد.
ناصرخسرو شاعرى دربارى نيست و يا اگر وقتى چنين بوده اثرى از اشعار آن دورهٔ او به‌دست ما نرسيده است. او جزو قديمى‌ترين کسانى است که مثنوى‌هاى کامل در بيان حکم و مواعظ ساخته‌اند، و قصائد او هم هيچگاه از اين افکار دور نيست. وى به‌قول خود دُرّ قيمتى لفظ درى را در پاى خوکان نمى‌ريخت و چون از دنيا و اهل آن منقطع شده و چنگ در دامان ولاى على و آل او زده بود، به دنيا وى نظرى نداشت.
     
#77 | Posted: 20 Oct 2012 21:42
نظامى گنجوى

حکيم جمال‌الدين ابومحمد الياس بن يوسف نظامى گنجه‌اى (گنجوى) از استادان بزرگ سخن و از ارکان شعر فارسى است. مولد او را همهٔ تذکره‌نويسان گنجه دانسته‌اند و او که خود نيز در اشعار نسبت خود را به گنجه تصريح کرده است ، همهٔ عمر را در آن گذرانيد و تنها يک بار سفر کوتاهى به دعوت قزل ارسلان به يکى از بلاد نزديک گنجه کرد و در مجلس آن پادشاه با نهايت اعزاز و اکرام پذيرفته شد.
تاريخ ولادت او معلوم نيست ليکن با دقت در بعضى از اشعار او مى‌توان آن را نزديک به سال ۵۳۰ هجرى دانست ، زيرا هنگام نظم منظومهٔ مخزن‌الاسرار که در سال ۵۷۰ سروده شده جوان بود و هنوز به چهل سالگى نرسيده: و چنين مى‌گفته:
طبع که با عقل بدلالگيست
منتظر نقد چهل سالگيست


و چون انتظار نقد چهل سالگى داشته و نزديک به آن بوده، بدين دليل نزديک به‌سال ۵۳۰ هـ. ولادت يافته است.
تاريخ وفات او هم به‌درستى معلوم نيست و اقوال مختلف در اين باره داريم که همهٔ آنها دور از صحت به‌نظر مى‌رسد و بنابر بعضى قرائن وى تا چند سال اول قرن هفتم در قيد حيات بود.
معاصران نظامى از سلاطين همان کسان هستند که ضمن بحث از آثار او که هريک را به پادشاهى و گاه پادشاهانى تقديم داشته است، ذکر خواهيم کرد. اما از شاعران معاصر خود نظامى تنها با خاقانى ارتباط داشته است و بعد از فوت آن استاد در سال ۵۹۵ هـ در مرثيت او گفت:
همى گفتم که خاقانى دريغاگوى من باشد
دريغا من شدم آخر دريغاگوى خاقانى


مدفن نظمى در گنجه تا اواسط عهد قاجارى باقى بود، بعد از آن رو به ويرانى نهاد تا باز به‌وسيلهٔ دولت محلى آذربايجان شوروى مرمت شد.
نظامى غير از ديوانى که عدد ابيات آن را دولتشاه بيست هزار بيت نوشته و اکنون فقط مقدارى از آن در دست است، پنج مثنوى مشهور به‌نام 'پنج‌گنج' دارد که آنها را عادةً 'خمسهٔ نظامي' مى‌گويند.
مثنوى اول از پنج گنج مخزن‌الاسرار است در بحر سريع که به‌نام فخرالدين بهرامشاه بن داود پادشاه ارزنگان در حدود سال ۵۷۰ هجرى ساخته شده و اين معنى از بيت ذيل که خطاب به حضرت ختمى مرتبت است مستفاد مى‌شود:
پانصد و هفتاد بس ايام خواب
روز بلند است بمجلس شتاب


اين مثنوى که نخستين منظومهٔ شاعر است، اندکى پيش از چهل‌ سالگى شاعر ساخته شده، از امهات مثنوى‌هاى فارسى و مشتمل است بر مواعظ و حکم در بيست مقاله.
مثنوى دوم منظومهٔ خسرو و شيرين است ببحر هزج مسدس که نظامى آن را به‌سال ۵۷۶ به پايان برده و گفته است:
گذشته پانصد و هفتاد و شش سال
نزد بر خط خوبان کس چنين فال


اين منظومه در عشقبازى خسروپرويز با شيرين ساخته و به اتابک شمس‌الدين محمد جهان‌پهلوان بن ايلدگز (۵۶۸-۵۸۱) تقديم شد.
داستان عشقبازى‌هاى خسرو و شيرين از جملهٔ داستان‌هاى اواخر عهد ساسانى است که در کتاب‌هائى از قبيل المحاسن و الاضداد جاحظ بصري، و غرر اخبار ملوک‌الفرس ثعالبى و شاهنامهٔ فردوسى آمده است. درين داستان‌ها عشقبازى خسرو با شيرين (سيرا) کنيزک ارمنى (يا آرامي) از عهد هرمز آغاز شده و همين کنيزک است که بعدها از زنان مشهور حرمسراى خسرو گرديد ليکن در خسرو و شيرين نظامى شيرين شاهزادهٔ ارمنى است. گويا اين داستان بعد از قرن چهارم تا دورهٔ نظامى توسعه و تغييراتى يافته و با صورتى که در خسرو و شيرين مى‌بينيم به نظامى رسيده باشد.
مثنوى سوم منظومهٔ ليلى و مجنون است که نظامى آن را در سال ۵۸۴هجرى به‌نام شروانشاه ابوالمظفر اخستان بن‌منوچهر ساخته و بعدها نيز در آن تجديد نظرهائى کرده و اين کار را در حدود سال ۵۸۸ به‌پايان برده است(۲). داستان عشق غم‌انگيز مجنون و ليلى از داستان‌هاى قديم تازيان بوده است و در کتب قديم ادبى به‌ زبان عربى چند بار به آن اشاره شده است. بنابر اين نظامى در ابداع اصل اين داستان هم مبتکر نبوده ولى خود هنگام نظم در آن تصرفات بسيار کرده است.
مثنوى ديگر بهرامنامه يا هفت‌پيکر يا هفت گنبد است که شاعر به سال ۵۹۳ به‌نام علاءالدين کرپ ارسلان پادشاه مراغه ساخته و به وى تقديم داشته است. اين منظومه راجع است به داستان بهرام گور (بهرام پنجم ساسانى ۴۲۰-۴۳۸ ميلادى) که از قصص معروف دورهٔ ساسانى بوده است. درين منظومه نخست نظامى شرحى از سرگذشت بهرام را در کودکى و جوانى تا وصول به سلطنت و کارهاى بنام او آورده و آن‌گاه به داستان او با هفت دختر از پادشاهان هفت اقليم اشاره کرده است که براى هر يک گنبدى به رنگى خاص ساخته بود و هر روز از هفته مهمان يکى از آنان بوده و قصه‌اى از هريک شنيده است. اين هفت داستان که نظامى از زبان هفت عروس حصارى آورده حکايات غريبهٔ دلچسبى است که هريک منظومهٔ خاصى شمرده مى‌شود. بعد از اين داستان‌ها نظامى شرح پريشانى کار ملک را بر اثر غفلت بهرام‌گور، و حملهٔ ملک چين بايران، و داستان ظلم‌هاى وزير و انتباه بهرام و سرگذشت او را تا آنجا مى‌آورد که در دنبال گور به غارى رفت و ديگر بازنگشت.
پنجمين مثنوى از پنج گنج اسکندرنامه است. اين کتاب شامل دو قسمت است که نظامى قسمت نخستين را 'شرفنامه' و دومين را 'اقبالنامه' ناميده است. از اشارات تاريخى مختلف که در اين کتاب آمده معلوم مى‌شود که شاعر آن را به چند تن از امراء محلى آذربايجان و اطراف آن تقديم نموده و آخرين تجديدنظر آن بايد بعد از سال ۶۰۷ انجام گرفته باشد.
نظامى در کتاب شرفنامه آنچه از داستان اسکندر پسر فيلفوس را که فردوسى ناگفته گذاشته بود، به رشتهٔ نظم درآورد. شرفنامه حاوى داستان اسکندر از ولادت تا فتح ممالک و بازگشت به روم است، و در اقبال‌نامه سخن از علم و حکمت و پيغامبرى اسکندر و مجالس او با حکماى بزرگ و انجام زندگانى وى و انجام روزگار حکمائى است که با او مجالست داشته‌اند. شاعر در ترتيب اين دو منظومه از مآخذى در باب داستان اسکندر خاصه از اسکندرنامه‌ها با نقل اشتباهات تاريخى آنها استفاده کرد و در همهٔ آنها به اقتضاء نظم مطالب تصرفاتى نمود. نظامى بنابر ابياتى که در اسکندرنامه مى‌بينيم در نظم اين داستان قصد پيروى از فردوسى داشت و در حقيقت کار خود را دنبالهٔ کار آن استاد در داستان اسکندر از شاهنامه قرار داد و با آنکه در بعضى از موارد خواست به مقابلهٔ استاد طوس رود اما با همهٔ استادى و توانائى خويش نتوانست در آن موارد با آن شاعر چيره‌دست زبان‌آور همسرى کند و عجب در آن است که گاه عيناً فکر يا لفظ راهنماى خود را نقل کرده است
نظامى از شاعرانى است که بى‌شک بايد او را در شمار ارکان شعر فارسى و از استادان مسلم اين زبان دانست. وى از آن سخنگويانى است که مانند فردوسى و سعدى توانست به ايجاد يا تکميل سبک و روش خاصى توفيق يابد. اگرچه داستان‌سرائى در زبان فارسى به‌وسيلهٔ نظامى شروع نشده و از آغاز ادب فارسى سابقه داشته است، ليکن تنها شاعرى که تا پايان قرن ششم توانست اين نوع از شعر، يعنى شعر تمثيلى را، در زبان فارسى به حد اعلاء تکامل برساند، نظامى است. وى در انتخاب الفاظ و کلمات مناسب و ايجاد ترکيبات خاص تازه و ابداع و اختراع معانى و مضامين نو و دلپسند در هر مورد، و تصوير جزئيات، و نيروى تخيل و دقت در وصف و ايجاد مناظر رائع و ريزه‌کارى در توصيف طبيعت و اشخاص و احوال، و به‌کار بردن تشبيهات و استعارات مطبوع و نو، در شمار کسانى است که بعد از خود نظيرى نيافته است. عيبى که بر سخن او مى‌گيرند آن است که به‌خاطر يافتن معانى و مضامين جديد گاه چنان در اوهام و خيالات غرق شده، و يا براى ابداع ترکيبات جديد گاه چندان با کلمات بازى کرده است که خوانندهٔ آثار او بايد به‌زحمت و با اشکال بعضى از ابيات وى را که اتفاقاً عدهٔ آنها کم نيست، درک کند. ضمناً اين شاعر بنابر عادت اهل زمان از آوردن اصطلاحات علمى و لغات و ترکيبات عربى وافر و بسيارى از افکار فلاسفه و اصول و مبانى فلسفه و علوم به‌هيچ روى کوتاهى نکرده و به‌همين سبب آثار او حکم دائرةالمعارفى از علوم و اطلاعات مختلف وى گرفته و در بعضى موارد چنان دشوار و پيچيده شده است که جز با شرح و توضيح قابل فهم نيست.
ليکن حق در آن است که بگوئيم اين شاعر سليم‌الفطرهٔ دقيق‌النظر در عين مبالغه در استفاده از اطلاعات ادبى و علمى خود و يا افراط در تخيل و مبالغه در ايجاد ترکيبات نو ملاحتى در سخن و لطافتى در بيان و علوّى در معانى دارد که اين نقص و نقائصى از آن قبيل را به‌کلى از نظر خواننده پنهان مى‌سازد.
مهارتى که نظامى در تنظيم و ترتيب منظومه‌هاى خود به‌کار برده است باعث شد که به‌زودى آثار او مورد تقليد شاعران قرار گيرد و اين تقليد از قرن هفتم به بعد آغاز شد و در تمام دوره‌هاى ادبى زبان فارسى ادامه يافت. شمارهٔ کسانى که آثار او را تقليد کرده‌اند بسيار است. نخستين و بزرگترين شاعرى که به تقليد از نظامى در نظم پنج‌گنج همت گماشت اميرخسرو دهلوى است و بعد ازو از ميان مقلدان بزرگ وى مى‌توان خواجو و جامى و هاتفى و قاسمى و وحشى و عرفى و مکتبى و فيضى فياضى و اشرف مراغى و آذر بيگدلى را نام برد که هريک همه يا بعضى از مثنوى‌هاى او را تقليد کرده‌اند.
نظامى، غير از پنج‌گنج ديوان قصايد و غزلياتى هم داشت. عوفى که معاصر شاعر بوده، گفته است که جز مثنويات شعر ازو کم روايت کرده‌اند و فقط از يک راوى در نيشابور غزل‌ها و مرثيه‌ئى ازو دربارهٔ پسر خود شنيده بود که آنها را در لباب‌الالباب نقل کرده است. ليکن مسلماً نظامى را قصائد متعدد بود که به پيروى از سنائى در وعظ و حکمت سروده است، و هم‌چنين غزل‌هاى بسيار ازو روايت کرده‌اند. مجموع اين قصائد و غزل‌ها ديوانى را پديد آورده بود که بر اثر الحاقات بعدى شمارهٔ ابيات آن فزونى يافت چنانکه به قول دولتشاه به بيست هزار بيت مى‌رسيد. ليکن بعدها پراکنده شد و اکنون قسمتى از آنها در مجموعه‌ها در دست است.
     
#78 | Posted: 20 Oct 2012 21:45
شعر پارسى از ميانهٔ قرن پنجم تا اوايل قرن هفتم هجرى

شعر پارسى در نيمهٔ دوم قرن پنجم و قرن ششم تا آغاز قرن هفتم از همه حيث در مراحل کمال و مقرون به تنوع و تحول بوده است. نخستين اميرى که در شعر پارسى اين عهد مى‌تواند مورد توجه قرار گيرد آن است که سبک شعر پارسى در اين دوره در سير تکاملى خاصى قرار گرفته بود.
در اوايل اين عهد يعنى نيمهٔ دوم قرن پنجم و آغاز قرن ششم، هنوز شعر پارسى تحت تأثير سبک دورهٔ اول غزنوى قرار داشت و حتى گاه شاعرانى مى‌کوشيدند که سبک سامانى را احياء کنند. از کسانى که دنبالهٔ سبک سامانى را در اين عهد گرفتند يکى ناصربن خسرو قباديانى بود که قصايد و اشعار او به‌تمام معنى سخن شاعران اواخر قرن چهارم را به‌ياد مى‌آورد. ديگر قطران تبريزى است که با تتبع ديوان‌هاى استادان عهد سامانى در تقليد و تعقيب سبک آنان مهارت حاصل کرده بود.شاعرانى از قبيل لامعى نيز به تعقيب سبک شعراى دورهٔ اول غزنوى نظر داشتند.
با اين حال چه اين شاعران و چه گويندگان ديگر، همه در گفتار خود تحت تأثير عوامل جديد ادبى و فکري، داراى ابتکارات خاصى هستند که نشانهٔ بارز تحول سبک در اشعار دورهٔ آنان محسوب مى‌شود. مثلاً قطران با آنکه زبان عهد سامانى را تقليد مى‌کند با وارد کردن صنايع در شعر، مکتب خاصى را مى‌گشايد و ناصرخسرو که تفوّه به کلام کهن عهد سامانى از اختصاصات او است، با آميختن فلسفه در سخن خود و پيش گرفتن بحث‌ها و افکار تازه موجد سبک خاص و طريقهٔ جديدى در شعر مى‌گردد. و يا مسعود سعد سلمان که در اواخر قرن پنجم روش‌هاى شاعران آغاز اين قرن را تتبع مى‌کرد، بر اثر اعتياد به‌دقت خيال و داشتن کلمات منتخب و در عين حال ساده سبکى کاملاً ممتاز که حد وسط شيوهٔ فرخى و عنصرى است ايجاد کرده است. در اوايل قرن ششم نيز هنوز تتبع ديوان‌هاى شاعران اوايل قرن پنجم متداول بود، ليکن اين امر از آوردن طريقه‌هاى جديد پيشگيرى نمى‌کرد مثلاً سنائى و معزى که ديوان‌هاى فرخى و عنصرى را تتبع مى‌کردند هر يک شيوه‌اى خاص دارند که با شيوهٔ قدما تفاوت دارد مخصوصاً سنائى که به‌زودى از تقليد گذشتگان انصراف جست و در راه جديدى افتاد که به‌کلى با طريقه پيشينيان تفاوت داشت.
بنابراين نمى‌توان تصور کرد که شاعران اين دوره در انديشهٔ تغيير سبک و روش گفتار خود نبودند و هم‌چنين نمى‌توان تحول زبان پارسى را در اين دوره که طبعاً منجر به تغيير سبک شعر و نثر شده بود، ناديده گرفت.
با توجه به اين مقدمات دورهٔ مورد مطالعهٔ ما دورهٔ تغيير سبک گويندگان است. موضوع ابتکار در سبک سخنورى به‌حدى مورد توجه و علاقهٔ شاعران بوده است که برخى از آنان بدين امر اشارهٔ صريح داشته و به سبب ابتکار روش جديد در شاعرى بر معاصران و پيشينيان مفاخرت مى‌کرده‌اند مثلاً خاقانى گفته است:
مرا شيوهٔ خاص تازه است و داشت
همان شيوهٔ باستان عنصرى


مراد از شيوهٔ باستان شيوهٔ دورهٔ سامانى است که عنصرى و همعصران او در دربار محمود مکمل آن بودند. ليکن آن شيوه در قرن ششم ديگر به کار شاعرانى که با دقت فراوان خيال و اصرار در آوردن مضامين دقيق باريک در کلام مزيّن، خو گرفته بودند، نمى‌آمد و هريک از آنان دنبال طريقهٔ تازه‌اى در شعر مى‌گشت و خاقانى هم يکى از آن دسته بود.
شاعر معاصر خاقانى يعنى نظامى هم دنبال آوردن طريقه‌اى تازه مى‌گشت و از اينکه عاريت ديگران را نپذيرفته بود خشنود بود و مى‌گفت:
عاريت کس نپذيرفته‌ام
آنچه دلم گفت بگو گفته‌ام


از اواسط قرن پنجم به‌بعد چندين شاعر صاحب سبک داريم که هريک به‌طريقى در تغيير شيوهٔ باستان کوشيده‌اند. نخستين شاعر بزرگ وسط قرن پنجم فخرالدين اسعد گرگانى است که با ترجمهٔ ويس و رامين از پهلوى به‌ شعر پارسى توانست مکتب قابل توجهى در داستانسرائى ايجاد کند. اين مکتب بعد از فخرالدين اسعد کاملاً مورد توجه گويندگان قرار گرفت و حتى بعضى از قسمت‌هاى داستان او عيناً در داستان‌هاى بعدى تقليد شد.
اندکى بعد از اين تاريخ شاهد نهضت تازه و پراهميتى در دربار غزنويان مى‌شويم و آن کوشش‌هاى شاعران اين دربار در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است که هر يک متمايل به روش جديد و خاص خود در شعر بوده‌اند مانند مسعود سعد، ابوالفرج روني، سنائي، سيدحسن غزنوى و همعصران آنان يعنى شاه بورجا - سيد محمد ناصر - مختارى - کافرک - روحانى - يمينى - سعدالدين نوکي.
اين شاعران غالباً در گويندگان بعد از خود مؤثر شدند و هريک عده‌اى را در دنبال خود به راه انداختند، مثلاً اثر ابوالفرج رونى مستقيماً در ديوان انورى مشهود است و شيوهٔ سنائى به درجه‌اى از کمال ارتقاء جست که مطلقاً با شاعران پيش از او قابل مقايسه نيست زيرا او زهد و وعظ و افکار صوفيانه و زاهدانه را با منطق حکيمانه درآميخت و در قالب سخنان فصيح پرمغز و منتخب خود ريخت. اين عوامل مختلف درک سخن سنائى را در بعضى از موارد دشوار ساخته و باعث شده است که بر بعضى از ابيات او شرحى نوشته شود، منظومه‌هاى سنائى به‌خصوص منظومهٔ سيرالعباد و حديقةالحقيقة داراى ابياتى است که جز با اطلاع کامل از حکمت و يک دوره علوم مذهبى و علوم معقول غيرقابل حل است. روشى که سنائى در اشعار زاهدانه و عارفانه پيش گرفت بعد از او مورد تقليد شاعران قرن ششم واقع شد و مانند آن است که استادان بزرگ قرن ششم براى تشبه به اين شاعر توانا مى‌کوشيدند قصايد و غزل‌هاى او را تقليد کنند و يا در همان راه که او وارد شده بود درآيند. مثلاً خاقانى که در قصايد و غزل‌هاى خود نظر کامل به سنائى دارد خود را جانشين وى مى‌داند و مى‌گويد:
چون فلک دور سنائى در نوشت
آسمان چون من سخن‌گستر بزاد


و مى‌کوشد مانند او در وعظ و اندرز وارد شود و توحيد و حکمت بگويد.
جمال‌الدين محمدبن عبدالرزاق هم در وعظ و اندرز يکى ديگر از پيروان سنائى است که مى‌کوشد همان لهجه، همان افکار و حتى همان تغييرات او را تقليد کند و همين کار را هم نظامى در قصايدى که از او باقى مانده است دنبال کرده. در شاعرانى که درجهٔ کمترى از اين استادان دارند، مانند قوامى رازى هم اثر اين تقليد، خاصه در قصايد وعظ و اندرز به‌خوبى آشکار است و به‌هرحال سنائى شاعر متفکر و گويندهٔ فحلى است که دورهٔ بعد از خود را تا مدتى تحت سيطره و نفوذ خود داشت. اين شاعر تنها در قصيده و غزل سبک تازه و شيوهٔ بى‌سابقه نياورده است بلکه در ايجاد مثنوى‌هاى عرفانى و اجتماعى هم موفق شده است که مکتب تازه‌اى ايجاد کند و مثنوى‌هاى او بعد از وى مورد تقليد بسيارى از گويندگان بزرگ قرار گيرد و حتى شاعرانى از قبيل نظامى در مخزن‌الاسرار و عطار و مولوى در مثنوى‌هاى حکمى و عرفانى خود دنبالهٔ کار اين استاد را گرفتند و روش او را با تعبيرات و ابتکارات خود تکميل کردند.
در همان حال که اين گويندگان هريک به‌نحوى سرگرم ايجاد روش‌هاى تازهٔ خود بودند عده‌اى از شاعران ديگر قرن پنجم و اوايل قرن ششم مى‌کوشيدند که سبک گفتار آغاز دورهٔ غزنوى را همچنان دنبال کنند غافل از آنکه سير جبرى زمان و تحولات طبيعى افکار در اشعار آنان خواه و ناخواه ايجاد تغيير مى‌کند و شيوهٔ آنان را با شعراى متقدم متفاوت مى‌سازد. به‌همين سبب يعنى با توجه به قسمت اخير کلام ما شاعرانى که در اين ايام به تقليد از گويندگان قديم مشغول سخنورى بوده‌اند، مانند ازرقى و شهاب‌الدين عمعق بخارائى و عثمان مختارى و معزى همگى داراى سخن‌هاى تازه و افکار جديد و سبک سخن ممتاز از دورهٔ پيشين يعنى دورهٔ اول غزنوى هستند. از اين ميان مخصوصاً بايد به خدمات ازرقى و معزى توجه داشت.
ازرقى که دنبالهٔ سبک عنصرى را در شعر گرفته بود آن را به مراحل جديدى از کمال رسانيد و آمادهٔ آن ساخت که مقبول شاعران و نقادانى که در قرن ششم مى‌آمدند، قرار گيرد. ازرقى گويا فقط به سرودن قصايد اکتفا نمى‌کرد و چنانکه در قصايد خود چند بار اشاره کرده است مثنوى‌هائى در مسائل مختلف به‌نظم درمى‌آورد.
اما عمعق بخارائى با آنکه اشعار فراوانى از او نداريم مى‌تواند به سبب داشتن چند قصيدهٔ تازه که در آنها افکار جديد و زيبائى مبناى شعر قرار گرفته و شاعر براى بيان مقاصد خود در آنها زبان خاص خود يعنى زبانى را که همراه تشبيهات دقيق و اوصاف رايع به‌کار مى‌رود، وسيلهٔ بيان مقصود قرار داده است، در ادبيات فارسى شاعر بزرگ و صاحب سبک و استاد محسوب گردد و به‌همين سبب است که شاعران معاصر او وى را استاد سخن خوانده‌اند مانند انورى در اين بيت:
هم بدان‌گونه که استاد سخن عمعق گفت
خاک خون‌آلود اى باد با صفاهان بر

يکى از بزرگترين علل اشتهار عمعق آن است که وى در قصايد خود راه تازه‌اى را که عبارت از وصف خيالات شاعر به‌نحوى که به آنها جنبهٔ حيات و حرکت و تکلم داده شود، پيش گرفته بود. نمونه‌اى از اين اوصاف رايع را مى‌توان در قصيده‌اى به اين مطلع يافت:
خيال آن صنم سرو قد سيم ذقن
بخواب دوش يکى صورتى نمود بمن ...


اما معزى که انورى از روى حقد و کينه خون دو ديوان را بر گردن او افگنده است، در عين پيروى از سبک فرخى و عنصري، در برخى از قصايد خويش استادى است که به‌صورت‌هاى مختلف در ميدان ادب درآمده و همه وقت پيروز بازگشته است. سخن او گاه به‌ سادگى و سهولت شعر فرخى و گاه به دقت و باريک‌انديشى عنصرى و گاه نزديک به لحن و لهجهٔ زمان او و مخلوط به لغات مختلف عربى و يا افکار جديد عرفانى و فلسفى است، و گويا اين شاعر، با در پيش گرفتن راه‌هاى جديد بيشتر دنبالهٔ کار دو شاعر مقدم بر خود يعنى پدرش عبدالملک برهانى و شاعر عصر طغرل به يک لامعى جرجانى را گرفته باشد. از چند قصيدهٔ لامعى تأثر شديد او از ادب عربي، در دنبالهٔ کار منوچهري، مشهود است و برهانى هم چنانکه از چند قطعه و بيت موجود او برمى‌آيد، علاقهٔ وافر به استفاده‌هاى جديد از زبان و ادب عربى و به‌کار بردن افکار و گاه اصطلاحات عرفانى در اشعار داشته است. همين کارها را معزى نيز در بسيارى از قصايد خود کرده و به اين سبب بعضى از قصايد او به‌کلى تازه و مستقل از نفوذ شاعرانى مانند فرخى و عنصرى شده است.
اين نام‌هاى شاعران که تاکنون ذکر کرده‌ايم از باب نمونه و شاهد بود وگرنه غالب آنان در عين تقليد از پيشينيان هريک اختصاصاتى دارند که ديگران فاقد آن بودند و هريک در سخن فارسى تغييرى ايجاد کرده و به‌حد محسوس يا نامحسوس در تکميل و تجديد سبک سخن سهيم بوده‌اند، ليکن هيچ‌يک نتوانسته‌اند به اندازهٔ شاعران نيمهٔ دوم قرن ششم در خراسان و عراق و آذربايجان در تغيير سبک شعر فارسى مؤثر باشند. مانند آن است که با گذشت نيمهٔ اول قرن ششم، و بر اثر مجاهدات شاعران آن دوره، و با تغييراتى که به‌تدريج در زبان فارسى درى حاصل شده بود، نيمهٔ دوم قرن ششم و اوايل قرن هفتم آبستن شاعران و گويندگانى گشت که همه مى‌بايست راه تازهٔ خود را در شعر پيش گيرند و به‌کلى از راه پيشينيان دور شوند. اين است که براى تحقيق در سبک شعر نيمهٔ دوم قرن ششم و اوايل قرن هفتم بايد بحث خاص تازه‌اى در پيش گرفت.
     
#79 | Posted: 20 Oct 2012 22:14
وضع عمومي علم وادب در قرن هفتم و هشتم

مقدمه
تحولات قرن هفتم و هشتم
نثر فارسي در قرن هفتم و هشتم
شعر فارسي در قرن هفتم و هشتم
     
#80 | Posted: 20 Oct 2012 22:15
مقدمه:

در اوايل قرن هفتم ايران با يكي از بزرگترين مصائب تاريخي يعني حمله مغولان خونخوار مواجه شد (616هجري). اين حمله به سرداري چنگيز تا سال 619 ادامه يافت و بعد از او همچنان ايلغارهاي پياپي مغول و تاتار به ممالك مختلف و از آنجمله ايران امتداد داشت تا در ميان سالهاي 651ـ 656 حملات هولاكو نواده چنگيز آخرين مراكز قدرت را در ايران و عراق از ميان برداشت و سلسله امراي ايلخاني را در ايران به وجود آورد.
در گير ودار اين حملات سخت قسمت بزرگي از شهرها و مراكز ادبي علمي ايران از ميان رفت و جز چند پناهگاه كوچك و بزرگ در داخل ايران و در ولايت سند و آسياي صغير محلي براي حفظ بازمانده حوزه‏هاي علمي و ادبي و پاره‏يي از كتب باقي نماند، كه مهمتر از همه آنها اراضي تابع مماليك غوريه در آنسوي رود سند و سرزمين حكمفرمايي سلاجقه آسياي صغير و فارس بوده است. بعضي نواحي كوچك هم در اين ميان از آسيب حمله مغول مصون ماند كه ارزش علمي و ادبي آنها اصولاً قابل توجه نيست.
وجود اين پناهگاههاي كوچك و بزرگ در آغاز قرن هفتم از يك لحاظ مهم است و آن پناه بردن چند تن معدود از دانشمندان و اديبان و عارفان است بدانها و ايجاد فرصتي براي آنان در پرورش شاگردان و ادامه تعليم در ايران. با اين حال نيمه اول قرن هفتم به سبب انقلابات و قتل و غارتها و ويراني شهرها و حملات پياپي وحشيان تاتار و عدم استقرار احوال، و نيمه دوم قرن هفتم در نتيجه وجود نداشتن كتب و مراكز تعليم و معلمين، به هيچ روي مساعد به احوال علوم نبود. قرن هشتم نيز تقريباً به همين منوال گذشت و اگر در اين يك قرن و نيم اثري از عده‏يي از فاضلان و عالمان و شاعران مي‏بينيم نه از آن بابست كه عهد وحشيان تاتار دوره رونق علم و ادبست بلكه اولاً نتيجه باقي ماندن بعضي از علما و دانشمندان و تربيت يافتگان پيش از مغول و ثانياً معلول علاقه قلبي و تاريخي مسلمين به علوم و ثالثاً نتيجه وجود پناهگاههاييست كه پيش از اين نام برده‏ايم. وجود خاندانهاي امارت بعد از عصر ايلخانان كه غالباً از ايرانيان بوده‏اند هم در ادامه مجالس تعليم بسيار مؤثر بود و به هر حال در اين عصر هر چه از دانش و ادب و عالمان و اديبان ببينيم باز هم وجود آنها معلول وجود ايرانيانست و اثر مغول در علوم و ادبيات اين دوره تنها يك چيز بود و آن از ميان بردن كتب و علما و ادبا و كاسد كردن بازار علم و ادبست و لاغير.
در حمله اول مغول و نابود شدن مراكز متعدد علمي خراسان و ماوراءالنهر و ري و اصفهان، دو مركز عمده علوم و ادبيات باقي مانده بود و از آن دو يكي قلاع اسمعيليه بود و ديگر بغداد و اين دو مركز مهم را هم هولاكو به ترتيب در سالهاي 654 و 656 از ميان برد و جز قسمتي كوچك از جنوب ايران (حوزه فرمانروايي اتابكان سلغري) و ناحيه سند و شهرهاي آسياي صغير و مصر و شام ديگر پناهگاهي براي علوم و ادبيات اسلامي باقي نماند.
در اواخر عهد ايلخانان مغول بر اثر سلام آوردن ايشان عنادي كه آنان و كارگزاران بت پرست و عيسوي و يهود ايشان با ايرانيان مسلمان داشتند از ميان رفت و اين خود فرصتي براي مسلمانان در احياي سنن ديرينه شد و چون بعد از ايشان همه امرا و ملوك طوايف هم مسلمان و هم غالباً ايراني نژاد بودند طبعاً به ادامه اين سنن ياوري كردند.
از اين بحث چنين نتيجه مي‏گيريم كه در نيم قرن اول دوره مغول بقاياي علما و ادباي پيشين و وجود چند پناهگاه از فناي قطعي علم و ادب در ايران پيش گيري كرد و بعد از اين مدت فرصت مناسب تري به علل مذكور براي ادامه علوم و ادبيات در ممالك اسلامي حاصل گشت و سنت ديرينه مسلمين ايرانيان مسلمان را به استفاده از تعليمات بازماندگان علما و ادباي دوره خوارزمشاهي واداشت. ليكن هر چه از حمله مغول بيشتر گذشت و آثار شوم آن آشكارتر شد قوت علم و رونق بازار ادب بيشتر طريق نيستي سپرد و بازار جهل بيشتر رواج يافت.
وضع زبان وادبيات فارسي در عصر مغول و فترت ميان ايلخانان و حمله تيمور تقريباً تابع همان شرايط و داراي همان احوالي است كه در باب علوم ديده‏ايم يعني در اوايل اين عهد دنباله وضع ادبي دوره خوارزمشاهي در ايران امتداد داشت و در نتيجه باقي ماندن گروهي از نويسندگان و شاعران بزرگ پيشين، ايران در اوايل اين عهد از وجود چند تن از بزرگترين شاعران و نويسندگان برخوردار بود و بعد از آن شاعران و نويسندگان متوسطي در ايران به سر مي‏بردند كه از ميان آنان حافظ بطور استثنا در زمره شعراي درجه اول ايران و از نوابغ بزرگ شعر است كه در آخر اين عهد مي‏زيست.
پس بر روي هم وضع ادبي ايران در عهد مغول و فترت بعد از آن با همه مصائبي كه بر ايران وارد شد بد نبود زيرا در آغاز آن دوره دو شاعر بزرگ ايران سعدي و مولوي و در آخر آن عهد شمس الدين حافظ ظهوركردند. از حيث باقي ماندن كتب متعدد هم اين دوره را بايد دوره ممتاز قابل توجهي شمرد.
     
صفحه  صفحه 8 از 23:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  22  23  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / تاریخ ادبیات ایران از ساسانیان تا کنون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites