تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Poem for Father | شعرى براى ‏پدر

صفحه  صفحه 4 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#31 | Posted: 19 Feb 2013 14:04
پدرجان ، پدرم ، کوه استوارم
با استقامت و با وقارم
تکیه می کنم به تو
غمم را می شنوی و باز هم مثل کوه استواری
سکت و صبوری
سکوتت یک دنیا حرف برایم دارد
عشق و محبتت را از نگاه و لبخندت می خوانم
که همچو کوه استوار ، در خود پنهان داری
پدر با استقامت و باوقارم
پدرم ، پدر نازنینم
سختی زندگی فرسوده ات کرده
باز هم با استقامتی ، همچو کوه
کوه استوار من
تکیه به تو دارم
لبخند بزن ، شادباش
تا از شاد بودن و لبخندت
به من گرمی ببخشی
پدرم ، پدر نازنینم

پدر ......
پدر معنا ، پدر درک است
پدر تنها ، که امیدش فقط تَرک است
پدر بی مدعا،اما پراز عشق است
پدر پر محتوا،اما چرا بِشکست
پدر هردم زتنهایی کسی دارد
پدر با زخم دل هم، همرهی دارد
پدر در عمر خویش خود راندیده
پدر با عشق بسیار غم خریده
پدر بی احترام کز ما، پدر باشد
پدر در تاب این دنیا پدر باشد
پدر خسته ،ولی امید به هر ترفند
پدر تنها، ولی عاشق ز هر فرزند
پدر یاور، ولیکن بی غرور وپاک
پدر سرور، رود کز بین ما در خاک
پدر بوسم، من آن دستِ پر از زخم ات
پدر بخشش زتو باشد، زما دراین همه ظلمت
پدر نیست هیچ کسی جایت
پدر الله نگهدارت

دوستت دارم

با تمام تفاوتت

با تمام آنچه از خود داری و آنچه از غير

دستانت بوی زحمت

چشمانت رنگ خستگی

اما صدايت زنگ زندگی

فرصتی نيست

باز هم فراموش کردم سياهی اندکت؟؟؟را

شادم با شادی ات

پدر

     
#32 | Posted: 19 Feb 2013 15:34 | Edited By: andishmand





پدر
شانه‏هایت، ستون محکمی است پناهگاه امن خانه را.
دست در دستانم که می‏گذاری، خون گرم آرامش، در کوچه رگ‏هایم می‏دود.
در برابر توفان‏های بی‏رحم زندگی می‏ایستی؛ آن‏چنان‏که گویی هر روز از گفت‏وگوی کوهستان‏ها باز می‏آیی.
لبخند پدرانه‏ات، تارهای اندوه را از هم می‏دراند.
تویی که صبوری‏ات، دل‏های ناامید را سپیده‏دم امیدواری است. مرامنامه دریا را روح وسیعت به تحریر می‏آید؛ آن هنگام که ابرهای دلتنگی، پنجره‏های خانه را باران می‏پاشند.
آسمان همواره بوسه بر پیشانی بلندت را آرزومند است.

ای آموزگار بزرگ مجاهده و بردباری! اندیشیدن فرداهای دور را از تو آموختم. چین‏های صورتت، نقشه سال‏های کودکی من است. تو روزهای بادباک و شب‏های ستاره را با من نفس کشیده‏ای و من، پیر شدن آسمانم را نظاره‏گر بوده‏ام؛ اما کهنه شدن غرورش را هرگز.
شبانه‏های خیس چشمانت، مسیر برخاستن و جست‏وجو کردن را روشن‏ترین راهبر است. جانم، جاده‏های تجربه و آفتاب را پوست می‏ترکاند؛ وقتی که چتر اعتمادت، بر مویرگ‏های اندیشه‏ام گسترده می‏شود.

با تو، باران بهاری‏ام را پایانی نیست و بی‏تو، پرنده‏ای آشیان گم‏کرده در جاده‏های پاییزم.
تو که هستی، پنجره، با بال‏هایی گشوده از آفتاب، باغچه را مرور می‏کند. با تو، نفس‏های مادرانه، تیررس اضطراب و تشویش را مجال نمی‏دهند.

آجر به آجر، ساخته می‏شوم؛ وقتی پناه دست‏های امنت، موسیقی مهربان عشق را به ترنم می‏آیند.
بی‏تو، بن‏بستی می‏شوم در هزار توی رنج‏های خویش.
بی‏تو، شکوه جهان، ویرانه‏ای است مسکوت و بی‏هیاهو.
می‏ستایمت که رونق کوچه‏های سردسیر وجودم هستی؛ آن‏چنان که آفتاب، رگ‏های سپید قطب را.
پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته‏ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ات، کودکی‏هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.

می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه‏هایی را خوردی که مال تو نبودند!
ببخش اگر ناخن‏های ضرب‏دیده‏ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمده‏ام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانی‏ات بزنم.

سایه‏ات کم مباد ای پدرم!
آن روزها، سایه‏ات آن‏قدر بزرگ بود که وقتی می‏ایستادی، همه چیز را فرا می‏گرفت؛ اما امروز، ضلع شرقی نیمکت‏های غروب، لرزش دستانت را در امتداد عصایی چوبی می‏ریزد.
دلم می‏خواهد به یک‏باره، تمام بغض تو را فریاد کنم. ساعت جیبی‏ات را که نگاه می‏کنی، یادم می‏آید که وقت غنچه‏ها تنگ شده؛ درست مثل دل من برای تو.

ناگهان رسیدی و خوشبختی شیشه عطری بود
که از دستم افتاد و در تمام زندگیم پخش شد
     
#33 | Posted: 21 Apr 2013 18:18
آن يكشنبه‌هاي زمستاني
نيز يكشنبه‌ها
صبح زود برمي‌خاست پدرم
و در آن سرماي استخوان‌سوز، كت بر دوش
با آن دستان ترك‌خورده از كار طاقت‌فرساي هفته
آتش مي‌افروخت در هيزم ِ خواب آلود ِ بخاري ديواري.
كسي تشكر نمي‌كرد از او.
ميان خواب و بيداري مي‌شنيدم صداي رميدن سرما را
شكستن مقاومتش را در شعله‌هاي آتش.
وقتي گرما اتاق‌ها را پر مي‌كرد،
پدرم صدايم مي‌زد،
و من آرام بر مي‌خاستم و لباس مي‌پوشيدم،
مقهور ِ صلابت ِ غريب ِ آن خانه.
پاسخش را با كلماتي كوتاه مي‌دادم
با لحني سرد
بي‌اعتنا به گرماي خانه
و كفش‌هاي واكس‌زده و براقم در دست‌هاي او.
چه مي‌دانستم من؟ كجا خبر داشتم
از تنهايي ِ ژرف و زهد ِ زلال ِ عشق؟

     
#34 | Posted: 19 May 2013 10:40
تلب





همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود ...ولی پدر ... یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست فقط هیچ کس نمی بیند و نمی داند که چقدر دیگر میتواند بنویسد ...


پدر خوبم روزت را پیشاپیش تبریک میگویم

از سرم که بیفتی ،
دست و پای غرورت خواهد شکست !
آن روز درد شکستن را خواهی فهمید ...
روزی که از چشمت افتادم را به یاد آر ...
     
#35 | Posted: 19 May 2013 20:12 | Edited By: مدیر
پدر ، آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه هایی بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادن
مرگ ، گرگ تو شد ، ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک ، زندان تو گشت ، ای مه زندانی من

از ندانستن من ، دزد قضا آگه بود
چو ترا برد، بخندید به نادانی من

آنکه در زیر زمین ، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بی سر و سامانی من

به سر خاک تو رفتم ، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من


رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی درظلمتم ای دیده نورانی من

بی تو اشک وغم و حسرت، همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر ، به مهمانی من

صفحه روی ز انظار ، نهان میدار
تا نخوانند در این صفحه ، پریشانی من

دهر بسیار چو من سر به گریبان دیده است
چه تفاوت کندش سر به گریبانی من؟

عضو جمعیت حق گشتی ودیگر نخوری
غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس ، ای مرغ گلستانی من

من که قدر گهر پاک تو می دانستم
ز چه مفقود شدی ،ای گهر کانی من

من که آب تو ز سر چشمه دل میدادم
آب و رنگت چه شد ، ای لاله نغمانی من؟

من یکی مرغ غزل خوان تو بودم ، چه فتاد
که دگر گوش ندادی به نواخوانی من؟

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب بعد تو با کیست نگهبانی من؟

Signature
     
#36 | Posted: 21 May 2013 04:48
برادم را دوست دارم ..
چون رنگِ پدرم را به ارث برده است !
اگر روزی پدرم نباشد ..
صلابتِ شانه های برادرم ..
جبران نبودن های پدرم خواهد بود .

از سرم که بیفتی ،
دست و پای غرورت خواهد شکست !
آن روز درد شکستن را خواهی فهمید ...
روزی که از چشمت افتادم را به یاد آر ...
     
#37 | Posted: 21 May 2013 04:51 | Edited By: sasan39male
تقدیم به همه عزیزانی که سایه پدر بالاسرشون نیست



پــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــدر


تشنه ات که می شوم

سر می کشم دلتنگی ات را

بغض بالا می آورم..........!

از فراقت میسوزم

آتش میگیرم

خواب ندارم

تو را میخواهم و چشمانم تو را میبیند ولی نمیبیند

میدانم هستی
ولی نمیدانم چرا نیستی !!!

نگرانم نباش

عادت میکنم

بعد مرگ عادت میکنم به ندیدنت

چون در کنارت می آیم و ...

از سرم که بیفتی ،
دست و پای غرورت خواهد شکست !
آن روز درد شکستن را خواهی فهمید ...
روزی که از چشمت افتادم را به یاد آر ...
     
#38 | Posted: 21 May 2013 05:21
پــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــدر

دستانت بوی زحمت ،

چشمانت رنگ خستگی ،

اما صدایت زنگ زندگیست


پدرم
دستانت ،
چشمانت ،
وصدایت را عاشقانه دوست دارم

از سرم که بیفتی ،
دست و پای غرورت خواهد شکست !
آن روز درد شکستن را خواهی فهمید ...
روزی که از چشمت افتادم را به یاد آر ...
     
#39 | Posted: 21 May 2013 05:54
دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش
مرا در عشقش غرق می کند...
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را
می طلبد ...
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر
... مهرش را می طلبد...
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش
را آرزو دارد...
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن
صدایش را حسرت می کشد ...
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش
را می طلبد ...
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال
عطر تن اوست...
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است...
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست...
دلم برای کسی تنگ است.................
امیدوارم هیچوقت دلتون برای باباتون تنگ نشه

از سرم که بیفتی ،
دست و پای غرورت خواهد شکست !
آن روز درد شکستن را خواهی فهمید ...
روزی که از چشمت افتادم را به یاد آر ...
     
#40 | Posted: 21 May 2013 06:02

خحن

به سلامتی پدری که
لباس خاکی و کثیف میپوشه
میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ،
اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !

از سرم که بیفتی ،
دست و پای غرورت خواهد شکست !
آن روز درد شکستن را خواهی فهمید ...
روزی که از چشمت افتادم را به یاد آر ...
     
صفحه  صفحه 4 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Poem for Father | شعرى براى ‏پدر بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites