تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

بهرام سالکی

صفحه  صفحه 8 از 12:  « پیشین  1  ...  7  8  9  10  11  12  پسین »  
#71 | Posted: 4 Feb 2013 02:29

مثنوی گرگ نامه

کاش بودی حضرتِ آدم عقیم


کاش بودی حضرتِ آدم عقیم
تا که ول می‌گشت شیطان رجیم

هرکجا ، چشم تَری دیدی ز غم
کار ِ این ابلیس باشد بیش و کم

این جهان را از قفس انباشته
پیش پای هر که دامی کاشته

خلق او کردن و شَرّ انگیختن
پند ما دادن ، کزو بگریختن!

چیست علت ، خلق این امُ الفساد؟
تا دهد بنیاد انسان را به باد

گر که شیطان خود نبودی در میان
کِی نیازی بود بر پیغمبران

« آدمی » گمره درین عالم نبود
حاجتی بر « آدم » و « خاتم » نبود

خود نبودی زحمتی بر انبیا
وآن مرارت‌ها پی ِ ارشاد ما

گر که شیطان ، ریگِ کفش خلقت است
خلقت او بی دلیل و علت است

حکمتِ خلق چنین موجود چیست
حاصلش بی شک زوال آدمیست


****

در بیانِ این سؤال بی‌جواب
شرح‌ها کردند در صدها کتاب

جمله تألیفاتشان با قاعده
بس حکیمانه ولی بی‌فایده!

شرح ِ هر که این معما را گشود
« وصفِ فیل ِ خانهٔ تاریک بود »

چون نبودی شمعی اندر دستشان
رأیشان شد از سر حدس و گمان


****

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#72 | Posted: 4 Feb 2013 02:32
****

نقش ِ شیطان چیست در اعمالِ ما؟
کو کُند هردم دگرگون حال ما

آدم و شیطان ، نه خصم یکدگر
هم رهند و هم قطار و هم سفر

بلکه بر ابلیس ،انسان شد ، بَـلَـد
تا درین غربت دهد او را مَدَد

آدمی را چنگ و دندان آنکه ساخت
بود آگه؟ این که شیطان را نواخت

آدمی ، ابلیس را از راه بُرد
با سیاهی‌های خود جانش فسرد

آدمی ، ابلیس را شد راهبر
نه غلط گفتم ، تو می‌خوانش پدر

عزم داری تا کنی با او ستیز؟
یابی از زندان او راه گریز؟

از چه می‌گردی که جویی منزلش؟
از تو بیرون نیست ، می‌جو در دلش

او درون تو اقامت کرده است
وز شرابِ نفْس تو ، گردیده مست

مرگ او کِی هست؟ روز فوت تو
شد مقارن موتِ او با موتِ تو


****


دیو و شیطان ،جز خیالی بیش نیست
جمله این‌ها نام رمز آدمیست

هست شیطان ، این سرشت آدمی
خود بدان افزای از دانش کمی

نفْس امّاره‌ست غالب بر بشر
دعوی لغوی بود ، بر او ظفر

نفْس دارد مِیل طغیان و جنون
کِی به شلاق خِرَد ، یابد سکون

هر که غیر این سخن سَر می‌کند
خود بهل تا لاف در غربت زند

خیر و شر ، چون هر دو در ذات مَنند
رشته‌ای بر گردنم افکنده‌اند

هر دو هم دارند بر من ، مُژده‌ای
این به نقدی وآن یکی بر وعده‌ای

دل ، گهی با او گهی با این یکیست
زین کشاکش مقصد و مقصود چیست

آنکه رَست از دام نفْسش ، کیست او؟
هر که باشد ، جز فرشته نیست او

من ندیدم ، گر تو او را دیده‌ای
محتمل ، دارای ضعفِ دیده‌ای!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#73 | Posted: 4 Feb 2013 02:37

مثنوی گرگ نامه

آن عرب اشتر به صحرا برده بود


آن عرب ، اشتر به صحرا بُرده بود
گرگی آنجا اشترش را خورده بود

او گمان بُردی که آن حیوان مست
از سَر ِ غفلت به هامون گم شده‌ست

هر کجا کردی ازآن اشتر سراغ
در پی‌اش گشتی به کوه و دشت و راغ

تپه ماهوری نبودی ، کآن عرب
اشتر خود را ازآن کردی طلب

در بیابان ، پست و بالایی نماند
کز عصای او بر آن جایی نماند

چون سحر ،خورشید سَر می‌زد ز کوه
بادیه می‌شد ز دیدارش ستوه

زین تکاپو بر تنش ، رَختی نماند
کفش او را در طلب ، تختی نماند

قامتِ امّید و آمالش خمید
چشم ِ فرجامش ز حسرت شد سپید

آشنایی با خِرَد ، دادیش پند :
بار ِ آمالی بر آن اشتر مبند

چشم خود را بر حقیقت باز کُن
رُو به کنجی تعزیت آغاز کُن

آن شتر بودی همه سرمایه‌ات
اعتبارت ، مرغ زرّین خایه‌ات

پس چرا غمگین نِه‌ای زین ماجرا؟
زین مصیبت گو نمی‌نالی چرا؟

آن عرب گفتش : به هامون تپه‌ایست
غیر آن موضع مرا امّید نیست

من سراسر دشت و هامون جُسته‌ام
جز همانجا ، که بدان دل بسته‌ام

کور سویی دیده‌ام در شام تار
ورنه کِی بودی مرا صبر و قرار

گر نیابم پشت آن ، مطلوبِ خویش
گردم از جُور فلک ، ریش و پریش

آنچنان در اشک ، غلتم ، زار زار
تا به حالم خون بگرید ، روزگار


****

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#74 | Posted: 4 Feb 2013 02:37
****

تَـپّهٔ من صبح فردای منست
تا ببینم مژده‌ای در راه هست؟

هر شبانگه می‌دهم بر خود نوید
هان که اینک می‌رسد صبح سپید

گر چه می‌دانم که بختم مستِ مست
دیرگاهی شد که کنجی خفته است

گر بنوشد تشنه‌ای آب از سراب
بخت من ، آن روز برخیزد ز خواب


****

کاش هر کس تَـپّه‌ای را داشتی
یا چو من ، امّید فردا داشتی

پشتِ تَـپّه‌ ، بودی آن گمگشته‌اش
عمر رفته ، دولت بگذشته‌اش

کاش هر کس فرصتی را یافتی
تا گلیم ِ بخت خود را بافتی

کاش دنیا ، درس مِهر آموختی
تا که کمتر جانِ ما را سوختی

آنکه رسم جُور ، در دنیا نهاد
یا ستمکاری به انسان یاد داد

کاش بیند حاصل تعلیم ِ خویش
آدمی را با همه درندگیش!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#75 | Posted: 4 Feb 2013 02:40

مثنوی گرگ نامه

با شرارت ، آتشی افروختی


با شرارت ، آتشی افروختی
دیگری را نه ، که خود را سوختی

این سَفَر ، رَستی ز آتش ،خوش مباش
هر چه در وقتش و هر چیزی به جاش

گر که چوبی می‌زنی بر دیگری
یک دو کمتر زن ،که بازش می‌خوری

« این جهان ، کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا »


****

هیزمی ناحق ز بُستانی بُرید
تا به آتشگاه عصیانش کشید

سوز ِ آهِ باغبان ، بر آن گرفت
آن شراره رُست و کم‌کم جان گرفت

مایهٔ حرصی بر آن کردش مزید
وز هوای نفْس خود ، در آن دمید

تا که آتش ، دودمانش برگرفت
وآن کمند صید او ، اخگر گرفت

می‌گدازد دوزخ از اشک یتیم
می‌رود آتش ازین جا بر جحیم


****

این سخن گویم اگر چه تازه نیست
لیکن از دانایی و حکمت ، غنی‌ست

دوزخ و جنّت ، درین دنیای ماست
اینکه گویی در سَما باشد ، خطاست

نعمتِ جنّت ، همین اقبال توست
فرصتِ اِعمال آن آمال توست

دوزخ آن طبع حریص آدمیست
آتشش هم غیر اَعمال تو نیست

هر که خود ، آتش به جانِ خویش زد
مار ِخود شد ، بر تن ِ خود ، نیش زد

جای آن آتش ، چراغی برفروز
کآن به جانت ، روشنی بخشد نه سوز

گر چراغ خانه‌ای روشن کنی
بر تَفِ جان سوز ِ خود ، آبی زنی

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#76 | Posted: 4 Feb 2013 02:45

مثنوی گرگ نامه

این شنیدم مُشرکی از باده مست


این شنیدم مُشرکی از باده مست
گفت با آن زاهدِ یکتا‌ پَرست :

پیش از آن ، کاین اولیاء و انبیا
متصل سازند ما را با خدا

حضرتِ حق ، حاجب و دربان نداشت
جبرئیلی قاصد فرمان نداشت

در گهش بر روی هر جُنبنده ، باز
کافر و مؤمن به چشمش ، یک تَراز

کس نمی‌گشتی به دنبال شفیع
کس نپرسیدی شریفی یا وضیع

خود نمی‌دیدی جوازی دست کس
بر سر یک سفره ، سیمرغ و مگس

هر کجا می‌شد جمالِ یار دید
صبحگاهان ، نامش از بلبل شنید

وصل ِ جانان ، شرط و آدابی نداشت
غمسرای عشق او ، بابی نداشت

چون دلِ من ، بارگاهش ، روز و شب
جار می‌زد : هر که‌ام کردی طلب!

کس نمی‌جستی تَقرّب با نماز
شرطِ دیدارش فقط بودی ، نیاز

هر کسی بی‌زحمتی بر دیگران
با خیالی ، بُت پرستیدی عیان

کس نپرسیدی که این همسایه‌ام
از چه رویی قبله‌گاهش شد صنم؟

کس نمی‌پُرسید ، نام مذهبت
وز نماز مُستحّب دیشبت

بر سر مَسلک کجا بودی روا ؟
جنگ بین امّت لات و عُزی

کس به نام نایبِ پروردگار
بُت پرستان را نبُردی پای دار

کس نشد آونگِ ظلمی از صلیب
یا که مُثله ، با روادیدِ حبیب

یک تن از آن بُت پرستان ِ دَغا
خود نمی‌بودی محارب با خدا

نه مسلمان و مسیحی و یهود
این جدایی بین انسانها نبود

مردمان بودند با هم ، یک دِله
همسفر با هم و در یک قافله

مقصدِ آنان همه باغ بهشت
بُت پَرست و راهب و پیر کنشت

راه دوزخ ، آن زمان دایر نبود
بیم آن هم در دل کافر نبود


****

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#77 | Posted: 4 Feb 2013 02:48
****

تا یکی آمد ، کتابش در بغل :
کاین بود پیغام آن عَز و جَل

هر که او باور ندارد این کتاب
کار او در دنیی و عقبی خراب

گر عمل بر نَهْج این مصحف کنید
بی‌گمان یکسر به جنّت می روید


****

تا که مُهر آن صحیفه باز شد
انشقاق ِ مردمان آغاز شد

بت پرستی رفت و همراهش وفاق
وحدتی آمد سراسر افتراق

هر که نامی روی تو بنهاد و رفت
از تو احکامی به انسان داد و رفت

آن پیمبر ، یَهُوَه خواندی تو را
این اهورا گفتی‌ات و آن یک عُزی

شد نظرگاه رسولان ، مختلف
این یکی دالَ‌ ت لقب داد آن الف

باب تعبیر و تَخیّل ، باز شد
داستان کفر و دین آغاز شد

شد جدالی در میان مردمان
کفر تو ، ایمان من ، آمد میان

هر که کردی داوری ، بر دیگری:
من به فطرت مؤمنم تو کافری

آدمی ، در جنگ مال و جاه بود
حُبّ دین هم ، علتی دیگر فزود

کفر و دینی در خیال خویش بافت
بهر خونریزی دلیلی تازه یافت


****

این خدایان ،فرقشان جز نام ،چیست؟
بر سَر نامی تعصّب ، جاهلیست

جمله‌شان ، خواهان اعزاز بشر
از دل این خاک ، پرواز بشر

قصدشان ، معراج انسان زبون
عِزّتی دادن به این موجود دون

بر سعادت ، رهنمون کردن تو را
بر حذر کردن ز اهریمن ، تو را

همسفر کردن تو را با راستی
تا پس از مُردن ، نیابی ، کاستی


****

آدمی ، باید مُرادی داشتن
بر خدایی ، اعتقادی داشتن

نام آن را هر چه می‌خواهی بگو
زین اسامی ،‌خود غرض او هست و او

قصه‌ای را خوانده‌ام از مولوی
از حکایت‌های نغز مثنوی :

«چار کس را داد مردی ، یک درَم
آن یکی گفت این به انگوری دَهَم

آن یکی دیگر ، عرب بُد گفت : لا
من عنب خواهم نه انگور ای دغا !

آن یکی تُرکی بُد و گفت این بنم
من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم

آن یکی رومی بگفت این قیل را
تَرک کُن ، خواهیم استافیل را

در تنازع ، آن نفر جنگی شدند
که ز سِرّ نام ها غافل بُدند

مشت بر هم می‌زدند از ابلهی
پُر بُدند از جهل و از دانش تهی »


****

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#78 | Posted: 4 Feb 2013 02:51
****

کعبه و بت ، خود نمادی بیش نیست
عابدان را نیّت و مقصد ، یکیست

تو کنی تعظیم کعبه ، من صنم
هر دو می‌جوییم او را تا عدم

پس بگو تکفیر مُلحد از چه روست؟
نفْس او هم دائمًا درجستجوست

خود چه می‌گویی که او یابنده نیست
زانکه هر جوینده‌ای ، یابنده ایست


****


گفت او را زاهد روشن ضمیر
نکته‌ای می‌گویمت ، عبرت بگیر

زورقی راندی درین بحر عمیق
کاندرین طوفان بود دریا ، غریق

کعبه با نقش نگاری جان گرفت
بت ، نماد خویش از شیطان گرفت

چون ندانی فرق لعل و سنگ را
از چه گویم با تو نام و ننگ را

کس نمی‌سازد نگین از سنگ و گِل
سر بنه هر جا که دیدی پای دل

کوی اغیار از کجا و کوی یار
بانگ زاغست آن و این صوت هَزار

سختی خار از کجا و لطف گُل
طبع سرکه کِی دهد مستی مُل

هر دوشان با کلک صانع ، نقش شد
لیکن آن جانکاه و این جانبخش شد

در بیابان گر نباشد ساربان
راه خود را از که می‌جویی نشان

این رسولان ، خود نشان این رهند
پیش پای تو چراغی می‌نهند

گر درین ظلمات ، نشناسی مسیر
چون چراغ راه دادندت ، بگیر

شمع راهی گر به دستت اوفتاد
حفظ آن کن از گزند تند باد

تند بادت شد همان اغوای نفْس
خود مشویی جامه در دریای نفْس

رو بیآور دامن نوحی به کف
چون به گرداب اندری از شش طرف

گر تو می‌دانی که راه از چاه چیست
جایگاهت مسند پیغمبریست!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#79 | Posted: 4 Feb 2013 02:54

مثنوی گرگ نامه

آن یکی گفتا به مُلا نصردین


آن یکی گفتا به مُلانصردین :
گر به علم و عقل خود داری یقین

از چه دائم ، گول مردم می‌خوری؟
آبروی هر چه عاقل می‌بَری؟!

گفت مُلا : مردم این روزگار
مردمانِ رو سیاهِ نابکار!

گر چه پندارند ، پاک و بی‌غشند
یکدگر را می‌فریبند و خوشند!

دستشان در جیبِ گرم یکدگر!
از سَر انگشتانشان ریزد هنر

کسبِ روزی‌شان شد از راه دغل
شد همه سرمایه‌شان گول و حِیَل

حُقه‌ها دارند اندر آستین
حیله‌هاشان جمله بکرست و نُوین

تا شوم واقف به یک ترفندشان
نوع دیگر اُفتم اندر بَندشان

کذب‌هاشان را چنان آراستند
تا که پنداری صدیق و راستند

دائماً یکسان نباشد گول‌شان
نو به نو ، گول است در کشکول‌شان

منصفانه ، گر قضاوت می‌کنی
پس چرا ما را ملامت می‌کنی؟

بشنو از من نکته‌ای معقول را
کِی دو باری خورده‌ام یک گول را

هر قَـدَر من می‌شوم ، هشیارتر
زین جماعت نیستم ، مَکّارتر

« گول »‌‌‌شان ، هر روز با شکلی جدید
از جوال مغزشان آید پدید

حیلهٔ این قوم ، پایانیش نیست
تا به روزی که به تَن ، جانیش نیست


YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#80 | Posted: 4 Feb 2013 02:58

مثنوی گرگ نامه

ابلهی ، مهمان شد اندر مجلسی


ابلهی ، مهمان شد اندر مجلسی
کاندر آن بودند از مردم بسی

جایْ تنگ و میهمانان بی‌شمار
پس شدی با دربِ مجلس همجوار

چون به جای خویش گشتی مستقر
حلقه‌هایی دید آویزان به در

پس ز روی شیطنت ، چون بچه‌ای
حلقه‌ای شد در کفَش بازیچه‌ای

حین ِ بازی ، بندی از انگشت او
رفت در آن حلقهٔ آهن ، فرو

حلقه تنگ و عقل ِ ابله ، تنگ‌تر
گویی افتادی به انگشتش شرر

آنچنان آماس کردی عضو او
کز جگر آمد بُرونش های و هو

صورتش چون عضو محبوسش ، سیاه
عیش ِ مردم شد ز غوغایش ، تباه

میهمانان ، گِرد او جمع آمدند
در پی تدبیر این مشکل شدند

بهر چاره ، هر کسی سویی دوید
تا که آهنگر به فریادش رسید

این به تسکینش گلاب و قند داد
دیگری از رأفت او را پند داد

بعدِ اتمام ِ گلاب و قند و پند
حاضران هر یک به جای خود شدند

بار دیگر ، ساعتی نگذشته بود
روی ابله شد چو انگشتش کبود

نعره‌ای آن سان ز سینه برکشید
کز غریوش ، زَهره مجلس درید

اهل ِ مجلس ، سوی او بشتافتند
نوبتی دیگر به بندش یافتند

باز هم کردند آهنگر خبر
تا گره بگشود یک بار دگر

جای آهنگ و صدای عود و چنگ
گوش مجلس پر شد از آوای زنگ

آن یکی کردش شماتت : کای فلان
از چه زحمت می‌دهی بر مردمان؟

بر سرت آمد بلایی بار پیش
چون نگیری تجربت از کار خویش؟

گر به کوی یار هم ، مارت گزید
دیگر از آن کوی باید پا کشید


****

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 8 از 12:  « پیشین  1  ...  7  8  9  10  11  12  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / بهرام سالکی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites