تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی

صفحه  صفحه 17 از 26:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  25  26  پسین »  
#161 | Posted: 7 Apr 2013 21:30



جهان به هیج کجای دغدغه هایت رحم نخواهد کرد

تا وقتی گرگهایی از درونت را به جانت انداخته ...

تو می روی ... می آیی ... لبختد تحویل می دهی
...
در نهایت ... کسی در تفکرت ... از نردبان پایین می آید

و در رختخواب تمام آرامشت را می جود .....

به روی هیچ کس نمی آوری ....

و جهان دوباره تو را ادامه می دهد ....

گرگ هایت بزرگ تر می شوند ... رختخواب هایت خونی تر ....

و هیچ کس حتی به گریه های تو پی نخواهد برد

آری رفیق .... ما به همین وسعت غریبیم

برای همیست تمام آدم های درون بیلبوردهای شهر

بی رحمانه می خندند


دنیا همینست مرد

فحش های نجویده ای زیر برج میلاد ...

پیک های مشروبی که سرت را گرم ِ بی کسی هایت کند

و مردمی که شبیه گلبول هایت از سر ِ وظیفه می روند و می آیند

آنوقت تو می خواهی جهان را با چتری نجات دهی که برای سنگینی های دلت هم جا ندارد...

جاقو را کنار بگذار ... این رگ های گردن شکسته گناهی ندارند

من و تو تنها اشتباه به دنیا آمده ایم .........

جهان جای دیگری بود .... اینجا جز رفت و آمد چیزی نصیب پاهایمان نمی شود ...

حالا تو هی خودت را به زندگی بزن ........

ما در نهایت ِ بزرگی ، نهنگی خواهیم بود ...

که حتی برای خود کشی نمی توانیم جزیره هایشان را کثیف کنیم

ما به همین وسعت غریبیم .... بی آنکه

در رمان های کسی نقش اول تنهایی را داشته باشیم ...

خونت را کثیف نکن ... این دنیا کثیف تر از سقوط ماست



عکس از کاوه گلستان مجموعه ی مجنون

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#162 | Posted: 7 Apr 2013 22:11



حجاب ؛ اجبار، انکار يا اختيار


تاريخ را هرگونه از آغاز تا به انتها دوره كنيم خواهيم يافت كه جوامع وابسته به ايدئولوژي

همواره درگير بايد ها و نبايد هايي فارغ از چارچوب عقل مشترك اجتماع بوده اند

كه در تمام اديان شيوع داشته است .

از مسيحيت و پيشرفت كشيش ها تا آنجا كه زمين ها را به نام بهشت به عوام بفروشند

تا نابرابري حقوق زن ومرد در اسلامی که این روز ها به ما عرضه می گردد .

بزرگترين اتفاق افتاده خارج از فرياد هاي دسته جمعي

اعتقاد ستيزي بوده است كه در بطن اجتماع به صورت زیر زمینی شيوع پيدا كرده است.

همانقدر كه از يك انسان معتقد نمي توان انتظار اختيار در برابر سنت هايش را داشت

از انسان هاي عقل گرا نيز نمي توان انتظار داشت تن به اجبار اعتقادات دهند

مگر اينكه سايه اي از زور، داشته هاي آنها را تهديد كند.

حجاب نيز اين امر مستثني نيست .

تعريف حجاب براي آنانكه از اعتقاداتشان لذت مي برند شايد مفهومي دلچسب باشد

اما مشكل از جايي آغاز مي شود كه كه در جامعه محكوم به ايدئولوژي

بزرگترين حق ناخواسته اي كه لگد مال مي شود اختيار انسان هاي ديگر است.

با فرض به اينكه خدايي هر چقدر يكتا وجود داشته باشد

اختيار ، بزرگترين موهبتي است كه در اختيار بشر گذاشته است

بي آنكه بشري را بر ديگري حق تسلط دهد

اگرچه مشاهده مي شود هستند كساني

كه به نام خدا و با اتكا به جهان شمول بودن اعتقادات

اجباري نفرت انگيز را بر زیر پوست ترین لایه های اجتماع تزريق مي كنند

اجبار تنها به معناي تنبيه يا محاكمه قضايي نيست

تمام انسان هايي كه به حكم اعتقاد خويش

دست به محاكمه دروني و طرد كردن غير هم كيشان خود مي زنند از اين امر مستثني نيستند

به بيان ديگر ، آزادي مفهومي نيست كه با جابه جا شدن در دست انسان ها

از آن به نفع همقطاران خويش استفاده كنند

اجتماع هنگامی در بهترين حالت مدرنيزه خويش بسر مي برد

كه انسان ها بي هيچ قانون نوشته شده يا نازل شده اي

به حكم درونيات خويش به مخالف خود احترام بگذارند

و گرنه حيوانات نيز به تمام حيوانات ديگري كه

قلمرو آنها را محترم ميشمارند نيز رفتاری شبیه احترام را ارائه می کنند.

...

...

...

در درون خود تمرين كنيم تفاوت بيشتر از دشمني ها لايق بشريت است

و احترامی که مانع تفکر نشود بيشتر از هر مفهومي به داد تفاوت ها مي رسد.

و بشريت به حكم آفرينش محكوم به تفاوت است

و هيچ قدرت تازه يا كهنه به دوران رسيده اي حق ندارد

اجتماع را به مفهومي به اسم "پيروي " از باید های دستچین شده وادار نمايد

همانقدر كه بوضوح روشن است پيروي كردن از دستورات از پیش تعیین شده

بزرگترين خصوصيت انسان كه خلق كردن است از او مي دزدد

چشم هايمان را باز كنيم

به دختري كه حق طبيعيش انتخاب است

از چادر گرفته تا موهاي افراشته در باد

از دويدن در تمام پياده رو هاي شهر

تا نماز خواندن بي ترس پنهان كردن از دوستانش

و بياموزيم

مصادره آزادي حتي به نفع پيشرفت

به همان اندازه كشنده است كه محكوميت هاي در راستاي اعتقاد

اينگونه است كه از ما هم كه بگذرد

نسلي بدون عقده از ما تمام خيابان هاي شهر را فرا مي گيرد

و قبل از تعريف كسي ، آزادي را زندگي خواهند كرد



***********
از این که می‌شنوم هنوز چیزی به نام "وظیفه‌ی زناشویی" وجود دارد و قانون و کلیسا زن را طبق قرارداد موظف به اطاعت از آن می‌کند دلواپس می‌شوم و ترس وجودم را فرا می‌گیرد.
محبت و صمیمیت را نمی‌توان با زور در مردم به وجود آورد.

عقاید یک دلقک/ هانریش بل

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#163 | Posted: 7 Apr 2013 22:16



خدا ؟؟ عینک بزن ،کوری؟؟.... نمیبینی که من مُردَم؟؟؟


حسابی جات خالی بود.... ندیدی خاک میخوردم؟؟؟


نه ... اون بالا هوا خوبه ... فرشته ها بهت ساختن


حسابی تخته میچسبه ؟؟ ... با شیطون تاس انداختن ؟؟


بابا ... قلیون دیگه بسه .... پریا داره میمیره


تو قلیون میکشی هر شب... مِهِش دنیا رو میگیره


آهای کوری ؟ نمیبینی؟؟ ... پریا لرز ُ تب کرده


جهنم مال ِ اینوقتاست ... تو گور ِ ما هوا سرده


هوا سرده یه پک آتیش


هوا سرده


نوک بینی این دختر تا انگشتاش یخ کرده


توی گور دو تختیمون ... پریا قصه میخونه


صداش از بس که خاک خورده ... حسابی خورد ُ داغونه


من این پایین ُ اون بالا... پریا یکهو میخنده


چشام یک متر پایینه ... نمیبینم ...تبِش ....چنده


همش یک قصه میخونه ...میگه شاهکار ِ باروته


مترجم هم ذبیحُل...نه.... شبیه ُ الله ِ تابوته


به زور از جیب ِ عزرائیل ...شمارت رو بلند کرده


میخواد تا بِت بگه : عالم.... بفهم ... اینجا ...هوا سرده


شمارت رو که میگیرم ... یه خانوم میگه تو گوشی....

...

...

تو از کی مشترک گشتی ؟... که حالا میگه خاموشی...


الو ، خانوم الو...بابا ، یکی گوشی رو برداره


پریا میگه جالب شد.... خدا هم زندگی داره


من اینجا عشق ُ میبازم.... یه متر بالا... پری مُردِه


خدا هم داره ... می ... با... نه ... یهو شیشُ بِش آورده.../

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#164 | Posted: 7 Apr 2013 23:03



بیدار نشو ... بیدار نشو باید تا خود ِ صبح طول بکشه ....

نترس برات سیگار به اندازه کافی گذاشتم

هر صدایی هم شنیدی به روت نیار ...

هر جا رو هم بگردن داخل ِ تابوت رو نمی گردن

آدما از دست زدن به مرده وحشت دارن ... فکر کن یه جسدی ...

فکر نمی خواد یکم خودت باش ... همونه ....

نه ...به هیچ چی دست نزن .... تو واگیر داری ...

نمیدونم چه مرگته اما میدونم واسه بقیه ضرر داری ...

باهاش کنار میای ... چند روز اولش سخته...

بعدش اونقدر فکر به سراغت میاد که

توی چیدن ِ ته سیگارات هم دنبال دلیل می گردی ....

اصلا فکر کن مجسمه ای ...

هر کی هم ازت تعریف کرد مطمئن باش سایه تورو رو زمین دیده

فکر کرده خیلی بزرگی ..

نمیدونه خورشید وقت ِ غروب همه چی رو کشدار رو زمین میندازه .......

از هیچ چی نترس ... همش همینجاست ... همه ی درد هاتو می گم ....

نذاشتم هیچ کی بهش دس بزنه ....

یه کاری کردم همه فکر کنند زخمات سر ِ پایی پانسمان میشه ....

تا اومدن تسلیت بگن گوشی رو برداشتم به شمارت زنگ زدم ....

همین که دیدن باز جواب نمیدی خیالشون راحت شد هنوز همون آدم سابقی

............

فقط یه چیزی ... دیگه برنگرد ...

اونجا رسیدی یه جوری با مامور قطار خداحافظی کن که شک نکنه ...

هر کی هم ازت آدرس پرسید اول یه مکث کن بعدش بگو یادم نمیاد

نذار فکر کنه غریبه ای که جایی رو نمیشناسی

آدما به غریبه ها بیشتر فکر می کنند تا اونیکه کنارشون سی ساله خاک می خوره

یادت باشه ...آدما تو فکرشون برات ماژیک و تخته پاک کن کنار نذارن.....

تو باید فقط یه اتفاق ساده باشی ....

مث افتادن بستنی آب شده از چوب بستنی تو دست یه پنج ساله....

یا مرگ ِ یه مورچه زیر دمپایی یه پیر مرد ِ عینک کلفت ....

نباید به چشم بیای...فهمیدی ؟؟؟ نفهمیدی هم با خودت مرورش کن ...

تنهایی یه فلسفه ی خود توجیه گر میاره که

هرچی سرت میاد رو درست می دونه

اونوقت دیگه عذاب نمی بینی ....

یادت باشه ....قول دادی ...................

بیدار هم شدی یادت باشه ... قول ِمرد ...

مث سلامتی های پیک دهم به بعد ِ

روش وای میسه .........با تموم تلخیش ..........

بیدار شدی یادت باشه قول دادی .........

حتی اگه منو یادت نیومد ....................

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#165 | Posted: 11 Apr 2013 10:32



(انزوا از زیر پوست هایت رقم میخورد ... نه از دیگرانی که با تو سر سازش ندارند )


تنهایی ، همینش خوب است


میهمانی یک نفره با شمع های سر / گرم ِ آتش بازی


و دست دادن با تمام دیوارهایی که از راه دور آمده اند


تا دورت را بگیرند ... مبادا آجری برای درد دل نداشته باشی


و تو / در قامت رسمی ِ یک میزبان


برای تمام آباژور های قد و نیم قد / کروات ببندی


و دست در دست سایه هایی که از خانه ی همسایه سر ریز کرده اند


بر در و دیوار بزنی خودت را


و رئیس ساختمانی باشی که


زنگ هایش / تو را


آدم ِ زدن حساب نمی کنند ...


خوابیدن در پناه لالایی های دیازپام


و خاطرات پیری / که دندان مصنوعیش را / در دهن دره های تو جا گذاشته است


و تو از / خمیازه ها به عرفان میرسی ....


بیست سوالی بازی میکنی با دفترچه ی تلفنی


که در جیب جا ... / میشود


یادت بیاید ...


آدم ها / در جعبه های 12 رنگ / تجدید چاپ می شوند


و تو فکر میکنی میتوانی از چشمشان / تمام داستان را بخوانی

و ندانی


الیور تویست از تمام آنها کمک خواست و آنها


تنها به او / دو پا قرض دادند تا سر ِ چگونه دویدنش


شرط بندی کنند ...


تنهاییت را در پرانتز بگذار/خنده هایت را در آکواریوم


بگذار سانسور گاهی به تخت خوابت هم سرایت کند


گریه باشد زیر دوش ِ حمام ...


جاییکه خط اتوی ِ غرور ِ پدرت / نشکند


گوشت بدهکار این زنگ ها نباشد


از همسایه ها / تنها ، سایه ها برای تو نذری آورده میشود


این دفترچه تلفن صادق تر از آن است


که در آن دنبال " آشنا " بگردی


تنهاییت را در ( ) بگذار


پرانتز ، مفهوم نیمه کاره ایست که از پرش ژنیتیکی ِ" درد دل های سر باز نکرده " به

دنیا آمده است

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#166 | Posted: 11 Apr 2013 10:35



گاهی غربت از شدت زیادی ، از لباسم بیرون میزند،

شبیه مترسکی که آشناترینِ خود را هم ببیند باز نمیتواند دستهایش را دور او حلقه

کند ...

مثل مترسک هایی که همیشه مشق هایشان را نمی نوشتند

و یک پا کل زندگی را می ایستادند و

و من همیشه گوشۀ کلاس...

درگیر ِدرد هایی که شبیه گالیور میمانند ،از بس که بدون نقشه پیدایم میکردند....

و من به سفارش لک لک ها همیشه مسکن هایم را جابه جا خوردم ...

آنقدر که خوابهایم جا به جا شدند...

بی آنکه کسی بداند اینجا فهمیده ها روزانه 25 ساعت خواب اجباری دارند........

و تنها کسی که از زندانِ خوابیدن فرار کرد

فهمش را در مجلل ترین سطل زباله شهر به حراج گذاشت


میدانی؟..گاهی با تمام امید از دیوار های بی کسی بالا میروم ... سرک

میکشم........

دنیای دست دادن انسان ها با همدیگر ... دنیای دو قطبی

... پایین می آیم ... و از دیوار عذر خواهی میکنم......

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#167 | Posted: 11 Apr 2013 10:38


گاهی به باکرگی تو بر میخورم اما نه برای بریدن ...

مثل سیگارم که گاهی به نصف که میرسد از درد قائدگی مرخصی میگیرد...

گاهی از مردانگی خودم سقط میشوم ......

از باور اینکه جاذبه ای در من هست که حوا دست از سیب بگیرد و با من دست دهد.......

من روی مرکز ثقل مفهوم جنسیت تاب میخورم...درد میکشم... متهم میشوم...

بی انکه بدانم جرمم بوسیدن دستهای حواست یا انکار کشتزارگی ِ زن....

کاش جای مرد ... ادم حساب میشدم.........

من به سقط افکارم زیر پاهای حجاب اعتراضی ندارم ....

اعتراضم تنها به کودکانه هایست که زیر پتو ها به هرزگی نسبت داده شد....

به مادر که س.ک.س را سرخ میشد و پدر که همیشه به زن همسایه ارادت داشت....

من کجای این قصه میتوانم شبیه تسبیح پدرم هر روز تمام امام هایم را دوره کنم.....

اما هنوزم...

من هنوزم به لالایی اعتقاد دارم ...

هنوزم مزه پاستیل ها را به شراب فرانسه ترجیح میدهم ....

میدانم بزرگ شوم یا گرگ میشوم یا گرگ پرست...

بگذار کودکی هایم را قرقره کنم ........

بابادک ها به من بیشتر از آسمان وابسته اند .........

بیا جای من بنشین و برای مرغ های دریای جاناتان نان خورد کن ...

شاید فانوس های دریایی یادشان بیاید از لوبیای سحر آمیزی متولد شدند

که جَک هر روز

از شدت خشکسالی روی آنها گریه میکرد...................

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#168 | Posted: 11 Apr 2013 10:44


نزدیکت که می شوم / چشم هایم از عینک حساب نمی برند

تار می بینم اما / تن به تقـّعر نمی دهم

دست و دلم به عصا نمی رود / از ترس رو شدن...

کرده و نکرده ام را لو بده .... من که هیچ

آغوش تو از کشیش ها هم اعتراف می گیر


********************************************************

من با تمام چشمهایم دروغ می گفتم

تو با تمام وجودت باور می کردی

جایمان هم عوض می شد فرقی نمی کرد

ما / چشم بسته / به بی کسی ِ هم / می آییم

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#169 | Posted: 11 Apr 2013 10:57
اینجا ایران است ...سرزمین واژه های وارونه

جایی که گنج ، جنگ می شود

داد ، بیداد میکند

قهقهه ، هق هق می شود

اما درد از هر طرف درد است ... اینجا ایران است


********************************************************

انتحار در آبروی ِ باران

چتر هایی که سیاه پوشیده اند / کشیش ِ کلیسا های زنجیره ای

تو / زخم ِ فلسفه بر آستین ِ بشریت...

من / خرمای ختم ِ یک پهلوان / پنبه در شتر های / دیدن یا ندیدن

تیمارستان به وسعت یک باغ وحش / در دست ِ افتتاح

و استیضاح ِ وزیر ِ شطرنج / در قلعه ی / رابین هود

.
.
.

من + تو = ما ...

ما ..... گاو های دموکراسی خواه برای تمام فصول

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#170 | Posted: 11 Apr 2013 11:03
نظم طبیعت را برهم بزن

اصلا در آسمان سیر ترشی بگذار و در زیرزمین رنگین کمان بکش

دست خودت که نیست...

تو راه می روی و فشار ِ زمین / می افتد

و زنبور ها / قند قند / در دل ِ زمین آب میکنند

تا جور ِ تو را بکشند

********************************************************

هوای زدن به جاده ای را دارم

که مقصد / سرش نمی شود

دلم آمبولانس می خواهد ...

با یک راننده ی اضافی ....

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
صفحه  صفحه 17 از 26:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  25  26  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites