تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی

صفحه  صفحه 21 از 26:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  26  پسین »  
#201 | Posted: 26 Jul 2013 13:00
برای هفده روی دوازده و قلبی که این همه فشار را به رویش نمی آورد ........



این همه فاصله به سُک سُک هایش نمی ارزید


هیچ آستینی دست های تو را از خودش نمی پروراند ...


و هیچ صبحی از شب آزاری هایم سر در نیاورد ....


تنها مسافری در ذهن ِ قطار ها فلسفید و سقط شد ....


تنها جنینی قبل از جنونش / به مادرش پرید .........


تنها ، کوچه ای به ازدحام خیابان محل نداد .........


که پای تو / در میان ِ هیچ عاشقانه ای نبود


.


من با خوابانده هایی که در گوشم فرو نمی رفت


با برانکارد هایی که بوی تنت را بیشتر از الکل نمی داد ...


با رگی که روی تو را می گرفت و زیر ِ خودش را می زد


با خونی که از قبیله اش گذشت و در تو جاری شد


با این همه ... از تو میگفتم ...


.


.

.


حالا چه فایده ....
یک قبرستان در من به گریه نشسته اند ...
یک ناقوس در گلویم بغض خیرات می کند


یک کشیش در دلم از تو هی اعتراف می گیرد
و اشک ... بی پدرتر از مسکن هایی که اثر نمی کنند
موازی با قدم های تو از مورچه ها مسیر می پرسند
تا دهان ِ زمین را پیدا کنند .... و از خجالت فرو بروند


.

.


.

این همه مرگ ِ تدریجی به تدفینش نمی ارزد ...


تو که از تمام ِ صحنه ها سانسور می شوی


جنازه از محل وقوع جرم به شدت خرسند است


بگذارید آسوده ..لای دندانش هایش / فشار دهد زمین را
یک پُرس خواب با چند قرص ِ اضافه ....


گاهی به تمام رمان های نخوانده می ارزد

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#202 | Posted: 26 Jul 2013 13:03 | Edited By: WhiteTiger
بیوگرافی ِ من:

مجسمه ای که تبرها را بیشتر از تایید ها به رسمیت گرفته



به خود خیره می شوم

دنبال برچسبی می گردم که اسمم را روی سینه ام سنجاق کرده باشد ....

این جهان بی پدر تر از این حرف هاست که مرا به اصالت تفکرم نسبت دهد

به خودی ِ خود خیره می شوم :

روانشناسی که از امید دادن ِ واهی می ترسد

شاعری که به معصومیت واژه شک کرده است

مسافری که به پل های پشت سرش رشوه ی ماندگاری نمی دهد

یا یک روانی که در چشم های روانشناس ،قدرت ِ بازیگری اش را امتحان می کند

تمام این ها در من رفت و آمد می کنند

روزی هیتلر می شوم با سخنرانی های تاثیر گذار ....

روزی پیرمردی می شوم که سرش را برای هیچ بیلبوردی بالا نمی آورد

آدم ها می آیند و می روند ...

در دستی گل و در دستی دیگر گلوله می پرورند

و من دیوانه وار عاشق گل یا پوچی هستم

که حق انتخابش سهم من است حتی اگر به مرگ منتهی شود

من در منیتم به بن بست می خورد ...

به اجتماع پناه می آورد تا کمی باورهایش نفسی بکشند

تا تغیــــــــــــــــــــــــیر کند بی آنکه کسی قصد تغییرش را داشته باشد

تمام جنگ ها در من اتفاق می افتد ...

گاهی آنقدر به فکر فرو می روم که سیگارم را حشره ای می تکاند

که مرا بی جان فرض کرده است

فرو می روم ..در تصویر کردن افکارم ...

و هیچ خبری از ته مرداب ِ مرور کردن زنده به سطح نمی رسد

آغشته می شوم ... با بوی الکل ... مست می کنم ... تا سر گیجه از تفکر نجاتم دهد

مست میکنم که جسارت ِ احساساتم سریع تر از ترس ِ عواقبش به زبانم بیاید

همین است ....

تکرار می شوم ............

در نقش های متضاد ...........

روزی کشیش خواهم شد برای اعترافات ِ مردی که

از همبستری با دیگری به عذاب رسیده است

روز دیگر دارم گناهان ِ نکرده را پیش میکروفون های خصوصی ام اعتراف می کنم

تا ببینم چه حسی دارد

روزی تمام جیب هایم را حراج چهارراهی ترین فرزندان این حوالی می کنم

روزی با تمام داشته هایم خیره رد می شوم ... تا سنگدل بودن را تجربه کنم

جنون گرفته ام ... و مادر تنها از آینده ام برایم حرف می زند

و من در خنده های خودم به حال ِ بی حالم پی می برم ...

به آنکه هیچ جاده ای آنقدر اصالت ندارد که به دو راهی ختم نشود

به آنکه هیچ رفیقی به درد ِ درک خودش نخورده است چه برسد به فهمیدن ِ بی کسی های

پیچیده ی من .......

سکوت می کنم ....

می گذارم انسان ها تا انتهای قضاوت اشتباهشان نسبت به آنچه هستم بروند

می گذارم اصلا عوضی بگیرند نیت های مرا

و خیره نگاهشان می کنم ....

مگر چقدر مهم است درست شناخته شدن در اذهان ِ دیگران وقتی آنها از

جنگ تو با مالیخولیای درونت بی خبرند ....

از دراکولایی که هرچه گریه کند بیشتر شبیه تمساح ها به نظر می آید

چه فرقی بکند تو را گاندی خطاب کنند یا هیتلر...

چه فرقی می کند تو را آن پرستار همیشه راستگویی فرض کنند

که تنها دروغ زندگی اش را به خاطر ژان والژان گفت

یا تو را تناردیه ای ببیند که نقش منفی ِ عذاب های کوزت بود

وقتی

این مالیخولیا دست از سر روز مرگی هایت بر نمی دارد...

دنیا کما کان به 8 صبح وفادار است . اتوبان ها یک راست می روند سر اصل مطلب ....

و تو باید خودت را در کار غرق کنی ....

تا در خودت غرق نشوی ....

تا خسته تر از آن باشی که جنجال های درونت را زندگی کنی ...

جنجال هایی که واقعی تر از آنست که انکار شود ......

اما تو میتوانی مخفی اش کنی ... نه اینکه تو قدرتمندی

بلکه این جنجال ها ، آن روانشناس ،آن مسافر ، آن کشیش

از مخفی شدن ................... خوششان می آید



آری همینست ....

مادر را می بوسم .... سر کار می روم ....

خسته می کنم ...فکری را که به درد ِ به خود آمدن نمی خورد

خورد ترین پول هایم را صدقه می دهم ... تا وجدانم روی خورده شیشه راه نرود

پنجشنبه شب هم به سلامتی کودک تازه به دنیا آمده ِ رفیقم /بالا می روم

بالش را تا آخرین پر / می خوابم ...........

و یادم می رود ...

آن همه شخصیت که در درونم به مساوات تقسیم شده بودند

قسمت کوچکی از بلوغ ِ احمقانه ی من است ....................

و زندگی ادامه می دهد مرا

سر پا نگه میدارد کرواتم را و در ازایش

تمام دغدغه های واقعی ام را سر به نیست می کند

آن روانشناس را می کشد ... آن کشیش را دار می زند

و آن مسافر را تبعید می کند

تا من ِ به روزمره خو گرفته ، بتواند راحت نفس بکشد................

همینست که هر روز در خیابان

پر از قاتل هایست که از جنایات همدیگر با خبرند ...

اما با لبخند با هم دست می دهند ...

دستی که گل یا پوچش ...خیلی فرقی نخواهد کرد

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#203 | Posted: 7 Mar 2014 01:30


یک روز دل تو هم برای دریا زدن تنگ می شود
من می مانم و تمام بادبان های پهلو گرفته که از احترام تو بر باد می روند
لبخند بزن...ناخدا را بی خدا کن...برمودا ، تمام نگفته های تو بود
که دریا ، دل ِ لو ندادنش را نداشت


هومن شریفی
     
#204 | Posted: 7 Mar 2014 02:11


موهایت ، نفوذ ِ یلدا در میان انگشت های سر به کاغذ کشیده ام
چشم هایت ، سیاه ِ زمستان دو کوله بار کج بی منت منزلگاه
لب هایت ، تبادل آتش میان یک سرباز و سینه اش
بازوانت ، استبداد صغیر یک ملکه بر خلوت پادشاه
و دامنت ، جزیره ای خالی از سکنه در انتظار گمشده ای
که خیال برگشت از سواحل خیسش را ندارد
حالا می خواهی بنفش بپوشی یا بادبان ها را دور تنت بپیچی
می خواهی تمام خورشید های باکره را خواب بمانی
یا شب را در سایه ی چشم هایت پنهان کنی
تحت هر حالتی و اتفاقی من عابر حواس پرت اندام توام


هومن شریفی
     
#205 | Posted: 7 Mar 2014 02:35


هی رفیـــــــــق اگه می دونستی آدما تو شبانه روز چند دقیقه فکر می کنند
اصلا نگران این نبودی که در مورد تو چه فکری می کنند

بشین و عصاتو با همون عشقی تمیز کن
که یه وسترن ، هفت تیرش رو تمیز می کنه
این پا ، درد می کنه واسه هر چی رفتنه


هومن شریفی
     
#206 | Posted: 7 Mar 2014 03:00
( بعد از دو سال ترانه نوشتن .............. برای مردی که در سرم راه می رود )

بیداری و کابوس می بینی ، می خوابی و فکرت یه جا گیره
جون می کنی رو تخت ِ بی خوابت...خوابیدن و خوابت نمی گیره
این نیمه ها از شب که می ترسی...از سایه ها که بیخ ِ دیوارن
آغوشتو با قرص راضی کن...خواب آورا خیلی وفا دارن

مردی که تو خوابت قدم می زد...می دونه چی توی سرت داری
می دونه حتی زیر بالش هم ...چاقوی ضامن دار می ذاری
باور نکن همش خیالاته لرزیدن دستت رو حاشا کن
سیگارتو روشن بکن...بنشین...فیلم عروسیتو تماشا کن



هی خیره شو به مورچه هایی که ، بی ترس مردن رو تو راه میرن
نه لونَشونو قفل می ذارن ، نه شب به شب تو کافه ها میرن
محکم بزن تو گوش ِ اونیکه ..آیینه ها دارن نشون میدن
هی زل بزن به دست هایی که می ترسن اما بوی خون میدن
هی خط بزن فکر و خیالاتو ، هی نقطه چین تو نقطه چین بگذار
هی پرچمای صلحو باور کن ، هی اسلحه هاتو زمین بگذار

آخر همون مردی که پیرت کرد ، داره عروسک هاتو تاب میده
با اینکه فکر کردی کر و لاله ، داره تماس هاتو جواب میده
آخر همون که خواب میدیدش ، دست تو رو پیش تو رو کرده
مردی که از تنهایی می ترسه مجبوره که به عشق خو کرده
دود داره از فکرت بلند میشه ، دورو برت هیچ نردبانی نیست
د ِلعنتی اونجا که توش خوابی تو نقشه ی آتش نشانی نیست

بیداری و کابوس می بینی ، می خوابی و فکرت یه جا گیره
هر روز یکی دنیا میاد با تو ، هر شب یکی توی تو میمیره
از بوی نعشایی که جا مونده ، توی سرت سر درد می گیری
مردی که تو خوابت قدم می زد ، سر می رسه وقتی که میمیری
رنگ کرواتش که با رنگ قرصای مشکوکت هماهنگه
شک می کنی به قرص یا به خواب؟؟شک می کنی
شکی که می جنگه
که میپری از خواب...می بینی که سایه ها سرگرم دیوارن
تو هر چقدر بی آبرو باشی خواب آورا خیلی حیا دارن


هومن شریفی

عکس از : آریو راد منش
     
#207 | Posted: 7 Mar 2014 04:33
برای برادرتر از جانم حامد شریفی
سپر بلایی که تا می توانست پای کودکی هایم نشست




تولدت در تمام بی کسی مبارک
یادت هست ؟....پنج ساله بودی که من را به دنیا تحمیل کردند
آمدم تا پسر سوم خانواده ای باشم که تا چشمشان کار می کرد
منتظر دختری بودند تا ناز پدر را بکشد و تنهایی زنانگی های مادر را پر کند
آمدم تا خط بطلان بکشم به تمام تنوعی که خانواده ام محتاجش بود
بزرگ شدم میان لباس هایی که از تو به ارث می رسید
و برای جفتمان تا میتوانست جا داشت ....

تا پنج سالگی ام تمام آنچه از تو به خاطرم بود خنده هایت بود
همیشه می خندیدی حتی وقتی که گند هایت را به دور از چشم پدر می زدی

7 ساله شدم با تو در شوق عکس برگردانی هایی که جمع می کردیم
یادت هست آن 100 تومانی را که از عمه عیدی گرفتی و برایم بیشتر از اندازه ی دهانم
آدامس خریدی تا در شوق عکس هایش از تو اسطوره بسازم ....

تمام شوقم راه مدرسه مان بود
کوتاه که می شد ... مادر را که با فریب می خواباندیم
زیر تمام مشق های فاصله انداز می زدیم....دستکش های زمستای رامی پوشیدیم
و در حیاط تا جان داشتیم شوت می کردیم ....

دو چپ پای دیوانه که فقط همدیگر را آدم ِ رقیب حساب کردن می دانستند
هیچ وقت تو را نبردم....هیچ وقت آن دروازه که سمت خانه ی همسایه
بود را به من ندادی..اما همیشه می خندیدی ... همیشه
حتی وقتی از تمام کوره ها در می رفتی

آن روز ها کوچک بودم که برای آزادی می جنگیدی
تنها تر از آنکه پدر به درک آروزهایت بنشیند...تنها تر از آنکه من
از دغدغه هایت سر در بیاورم

تو همیشه پس انداز می کردی ... من حتی هوای قلکم را نداشتم
بزرگ شدم ...در سایه ی تو ....دانشگاه که قبول شدی تمام پشتم را به
خواندن گرم می کردی

چشم هایت به عینک کشید تا زیر عذاب ِ آزاد رفتن نروی ... اما آنقدر
آینه ام شدی که سراسری شوم .... من سرگرم کشف فضای آزاد دانشگاه
تو را از تمام خاطره هایم بردم

شوق لمس شهر ِ جدید..گذشته ی اصیل با تو را از چشمم ربود و
تو باز هم خندیدی ....

دور شدم ... دور شدم که نزدیک بودی و نمی دیدیم
گذشت ... و من در تمایلات فلسفی ام غرق شدم
شبیه آدمی که بعد از سقوط می فهمد
ارتفاع آبشار برای دل بریدن
نیست ....

گذشت و شبیه این روز هایم شدم..ماهی یکبار پایم به خانه کفاف می دهد
اما باز تو می خندی ... کنارم می نشینی و با شوق از تمام آنچه نبوده ام حرف می زنی
تو هنوز همان خنده روی مهربان زود جوشی ...

ولی من آنقدر پیله دریده ام که حالا به هوا هم حساسیت دارم
کاش بدانی ... با تمام سکوتی که این روز ها از گلویم پایین نمی رود
دلم پیش تمام اتفاق هایست که دو تایی سر از کشفش در می آوردیم
دلم می خواهد دوباره همان خانه باشد ......همان توپ لاکی
همان هومنی که زورش به شوت های تو نمی رسید

دلم می خواهد دوباره سال کنکورم باشد اتاقت را اشغال کنم
و تو به احترامم یک سال متوالی را در حال بخوابی ...

دلم می خواهد دوباره داریوش بگذاریم در همان ضبط قدیمی
و شب های جام جهانی..با هم پا به پای تیم محبوبمان گریه کنیم
دو تا آلمانی دیوانه که دیگران شدت علاقه شان را درک نمی کردند اما
پشتشان به هم گرم بود ....

بگذار این نوشته به دل هیچ کس نشیند..یکبار هم شده برای دل تو حرف بزنم
حرف هایی که می دانی از یک وجبی گفتنش سخت تر از اینهمه فاصله هست
کاش دوباره آدم روز هایی شوم که تو تنها تو نباشد...

کاش دغدغه هایم دست از دلم بردارد
دوباره شروع کنیم بی آنکه دلیلش را به روی هم بیاوریم...
گاهی به روی نیاوردن اشتباه از هزار تجربه آنی
التیام بخش تر است

کاش .....


هومن شریفی
     
#208 | Posted: 7 Mar 2014 04:50


پشت بام های خونسرد همیشه مرا وسوسه می کنند
قبل از پرواز به همه چیز خوب فکر کن...

به زمین که رسیدی وقت نداری سر متلاشی شده ات را بخارانی
باید جواب فکر های این و آن را مدام بدهی...
ولی خودمانیم آدم بدون مغز دلش هم
سبک می شود...


هومن شریفی
     
#209 | Posted: 7 Mar 2014 12:11


سیگار های برگ از درخت می افتند ، گلوله ها از کما بیرون می زنند
و عروسک های مرده ، روی آب می آیند و کسی چه می داند
شاید پس از اتمام جنگ آنگاه که صلیب ها در دو طرف
به یکسان در سینه ها و سرزمین ها کاشته شد

شاید سربازی دست های خسته اش را
از ماشه ها به کلاویه ها برگرداند
و اسم سرباز هایی را که کشته است
بر کودکانش بگذارد
و در آغوششان ، از خودش انتقام بگیرد ....

کسی چه می داند
شاید عمر یک آهنگ از جنگ بیشتر است
و گلوله ای که در سینه ای گم شده
شاید کلاویه ایست نا کوک
در یک سمفونی ، که هیج کس
جز آنکه صلیب از روی سینه اش بر سرش کشیده شده
آن را نفهمد....


هومن شریفی
     
#210 | Posted: 7 Mar 2014 12:30


حال انفجار دارم دستم به تانک که نمی رسد ، خودم را به تخت می بندم
دیگر حتی موهای خیس تو نمی تواند جای این دینامیت را بگیرد
به دیوانه ای مثل من ، بدون زیرکی پدر ناشناسنامه هم نمی دهند
به تمسخر من بنشین
به انقضا خوردنم در تاریخ تولدم
یک روانی ، جای قرص ها را از خانه ی پدری هم بهتر می شناسد
با لرزش 8 ریشتری دستهایش
که دل تمام لیوان ها را ، از شکستن می ترساند
از تو که ... بگذریم ، آدم ها را با شانه هایم تنها می گذارم
تا سنگینی پلک هایشان را بی اندازند رویش
و هیچ جر ثقیلی آنقدر وجدان نداشته باشد که مرا
از این بغض سبک کند
زندگی به سبک یک آهو
که در تناقض دوربین ها و شیرها
مانده است برای کدامشان ، دست تکان دهد
آغوشت بماند برای زندگی پس از مرگ
رختخوابم بماند برای توله سگی که بعد از من می آوری
ادبیات متعهد هم برای منتقدینی که
نه سد می فهمند ... نه لبریزی ... نه پترس ....
سیگارت را که کشیدی سمت من پرتش کن
گفتم که حاااااال انفجار دارم
این شعر هم از پس رام کردن من بر نیامد....


هومن شریفی
     
صفحه  صفحه 21 از 26:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  26  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites