تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی

صفحه  صفحه 5 از 26:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  26  پسین »  
#41 | Posted: 5 Feb 2013 12:21



یک فلاسک چای ... یک رودخانه که اعتماد به نفسش از دریا بیشتر است ...

و تنها یک دوربین ....

تنها برای اینکه گرفته باشمت/ یک سکانس / در آغوشم ...

اینست تمام دغدغه های مردی که از وصیت کردن بدش می آید ...ا

********************************************************

موهایش را که دور صورتش میریخت

تمام آفتابگردان ها زمان را گم میکردند...

در حوض نگاه که میکرد / تمام ماهی ها ماهگرفته میشدند

من میماندم و آرزوی سقوط / در اعماق ِ آغوش ِ یک طرفه اش ......

موهایش را که دور صورتش میریخت

واژه به وجد می آمد / من به خیرگی میرفتم

خدا میماند و مانتو های او

و بوی شالیزاری که اتاق را / گرفته بود

********************************************************

خسته از باور کردن هر آنچه به خوردم داده اند ...

دست عروسک خواهرم را میگیرم و به زیر تختم میروم و با او درد دل میکنم ...

گاهی از چشم های خود افتادن / از هر سقوطی بد تر است.

چای سرد شده ات را بالا بگیر و به این عروسک اعتماد کن ..

او بی زبان تر از این حرف هاست که تو را لو دهد

********************************************************

دوست دارم یک بارانی ِ بلند بپوشم و در خیابان ِ شانزالیزه ی ذهنم قدم بزنم و

باورکنم هنوز حرفی در سر دارم که ارزش ِ گفتن داشته باشد...

حرفی که هرچه هست سر به زیر نیست .....

********************************************************

از من بگذر ، شبیه یک آمبولانس ِ پر

ار کنار یک تصادف .................................


این اتفاقیست / که در درون ما افتاده است

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#42 | Posted: 5 Feb 2013 12:23



مگر مهم است چقدر در جیبم دارم ؟


تنها همینقدر که دستهایم در جیبم احساس بی کسی نکنند کافیست


پرنده ِ مهاجر داریوش باشد یا دیوار سنگی ِ گوگوش


همینکه در گوشم بهانه ای برای نشنیدن دیگران است آرامم میکند


قدم میزنم بی منت چشم هایی که لباس هایم را تحویل میگیرند یا نه


آزادم ... آزاد ... نه در قامت یک پرنده ... که در اوج انسان بودن و درگیری هایش آزادم


خاطراتم برای دیروز و آینده نگری ها برای فردا ...


امروز را در امروز نفس بکش
اصلا روی همین خط عابر پیاده زندگی کن .
آنقدر درکش کن که مهم نباشد برای دیگران خنده داری یا نه
حفظ آبرو باشد برای هر کس که تاییدش را از چشم دیگران گدایی میکند ...
آسمانت را با هیچ کس قسمت نکن


حتی نگذار بادبادک حسابت کنند


بادبادک تنها همان قدر از آسمان سهم میبرد که نخش به او اجازه دهد


اما خود را با خیال در زمین نبودن آرام میکند


نگذار هیچ نخی به تو وصل باشد


نخ ها تنها لایق عروسک های خیمه شب بازی هست و بس


درد دارد روزی بفهمی تمام حرکاتی که از تو سر می زند بابت تفکریست


که اکثریت به ذهنت القا کرده است


اسارت به میله های دورت نیست ... به حصار های دور تفکرت هست


تو تا وقتی محدود میشودی که از درونت محدود شدنی باشی


همه ی این حرف ها را هم کنار بگذار ...


دست خودت را بگیر و بی خیال تمام آنها که دو به دو قدم میزنند ، به دنیا سرک بکش


این روز ها شب نمی شوند که دوباره روز شوند


این روز ها را صرف کن ... از هر لحظه اش زندگی بیرون بکش


آنقدر که جانی برایش نماند و شب شود


تمام دغدغه های فلسفی ات را چند دقیقه گل بگیر


حتی بگذر از سوال همیشگی که خدا وجود دارد یا نه


تمام اعتقاداتت را چند لحظه کنار بگذر و ... زندگی کن


آزاد از هر اعتقادی ... که تو را محکوم به باید و نباید میکند


همان چند لحظه کافیست ... تا تنهاییت را بی ارزش نبینی


که درک کنی درد هایت به تو اصالت دارند


که اگر این نبودی و یک احمق بی سر و پا بودی درد هایت هم احمقانه بود


یاد بگیر درد هایت ارزش دارند ، زیرا از سر ِ خود بودن ِ تو شکل گرفته اند


بگذار دردی هم که میکشی شرافت داشته باشد


آنقدر به خودت برگرد که یادت بیاید هر انسانی با دیگری متفاوت است
خودت را کشف کن ... مگر میشود تو شبیه دیگری باشی ؟


اصلا چرا به این دنیا آمدی ؟ یکی از تو که بود کافی نبود ؟

...

خودت را بی اجازه کشف کن ...


باید چیزی درون تو باشد که تمام ِ دیگران جز خودت نداشته باشند


چیزی که تنها تو داری ... ایمان داشته باش وجود دارد ...


اگر پیدایش نمیکنی گناه توست


شاید آنقدر از خودت دور شده ای و دست به تقلید زده ای که درونت را گم کرده ای


خودت را کشف کن ... آلیس باش


درون تو سرزمین عجایبیست که نیاز به کشف دارد


اما تو همیشه درگیر ِ دنیای بیرونت هستی


همش میخواهی دیگران را کشف کنی ...


نیتشان را بفهمی ... اصلا بفهمی خوبند یا بد


خودت را ول میکنی به امان ِ خدا ...


آلیس سرزمین عجایب خودت باش ...


خودت را پیدا کن ... آنقدر خودِ جذابی درون هر انسان هست


که اگر کشفش کند آن را به هیچ حفظ آبرویی نمی فروشد


کی میخواهی باور کنی دنیا در بیرون تو تنها میگذرد


بی آنکه برایش مهم باشد تو هستی یا نه


و چه کودک یتیمی در درون تو هست ...


که تنهایش گذاشته ای و نخ هایت را به دست تایید گر اجتماع داده ای


هر چه اکثریت بگوید را میپذیری


هر چه اعتقادت بگوید را باور میکنی


هر چه به خوردت دهند را ، میخوری


کودکی درون تو ، به خیمه شب باز بودنت خیره شده


کی میرسد باور کنی تنها کسی که ارزش ِ خنداندن دارد کودک درون توست ....


خودت را زود تر از آن باور کن که دنیا مجبورت کند باور کنی ...

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#43 | Posted: 5 Feb 2013 12:33


آتش گرفته بود / دلم


دوربین وصل به سقف )لوکیشن : روستای درود زن ، از توابع مرو دشت )

با من ببین :


فقر از چشمهایشان آویزان بود


کتاب های درسی شان با کتاب شمال شهری ها توفیر نداشت


لباس هایشان چرا .........


گرم میشدند به زور ِ زیاد بودن در یک کلاس کوچک


درس میخواندند به امید آینده ای که گلیم ِ دست دومشان را


از گل /بیرون بکشند ..........


گریه میکردند: الــــــــــــــــف


بلند میخواندند : بـــــــــــا بـــــــــــا انار دارد


با اینکه از جیب پدر ، بیشتر از خدا خبر داشتند


دلشان ، گرم ِ چراغ نفتی بود که زورش به هیچ دما سنجی نمی رسید


چراغ / برگشت


کتاب ها / روی حرف هایشان / نایستادند


آتش گرفت ....


در / روی هیچ پاشنه ای نچرخید


بسته ماند ...


صدای گریه / دل ِ قفل، را نشکست


کم آوردند ... آتش به لبهایشان رسید


صورتشان را با لولو هایی که در خواب میدیدند معاوضه کردند


و تا آخر عمر ... از هر کبریت روشن میترسند



حتی اگر ندانند / شاید محکوم باشند یک دختر کبریت فروش باشند .............




*******************************



ما همان نسل ِ غرب زده ایم که مدل مویمان


به آبروی پدر نمی خورد ...


که گوش هایمان جز به آهنگ های روز / بدهکار هیچ حرفی نیست


همان نسلی که از صندوق صدقه نفرت دارد


اما وجدانش از پیرمرد نابینای این طرف خیابان / نمی گذرد


نسلی که گیتارش را به زور بی پولی هم زمین نمی گذارد


تن به زیر زمین می دهد ... تا صدایش را موش های دیوار


به گوش شهر برسانند ..............................


دلم از تمام 50 سالگی هایتان میگیرد ....


تسبیحتان از دست نمیفتد ، دستتان از پشت فرزند افتاد که خیالی نیست


پولتان را طواف ِ پارچه های تبریکی میکنید


که یک " حاجی " در خطاب اول اسمتان / الصاق شود


گور پدر ِ دست های 5 ساله پینه بسته ی مملکتتان ............


جای خدا در لباس احرامتان خالی ..........


لباس سیاه ، برازنده ی محّرمتان .............


که یــــــــــــــک محل را نذری میدهید ........ بی آنکه حواستان باشد


نیازمند ها ، زروشان به صف ایستادن اگر میرسید


از لباس هایشان خجالت نمی کشیدند


عزاداریتان قبول ... که هم محلی هایتان از زعفران برنج نذریتان


تعریف میکنند .......................................

با تمام احترام به نماز های عقب نیافتاده ی شما


ترجیح میدهم جای نوحه های ده روزه


آهنگ یاس را در گوشم بگذارم تا یادم نرود


روستای درود زن اگر پول داشت ، چراغ نفتی


به جان دختربچه های مدرسه اش نمی افتاد


یادم نرود ، دکتر های 50 ساله ی مملکتم آنقدر به


عمل های زیبایی ، وقت ِ از پیش داده اند


که هیچ کدامشان جایی برای آنها خالی نمی کند ...........


یادم نرود ... وجدان ، گاهی به کار ِ هیچ بی گناهی نمی آید


تا وقتی آگاهانه خودت را سرگرم روز مرگی هایت کرده ای ..........


.....

...

..


چقدر غریبیم در مملکتی


که از تختی ، پهلوان پنبه ای بر بیلوبرد ها مانده .....................


نرگــــــــــــــــــــــــــــس .........


بیــــــــــــــــــا ... بیا از هیچ آینه ای نترسیم ...........



بیا تمام چراغ ها را خاموش کنیم


اصلا آنقدر گریه کنیم روی خورشید / که خاموش شود


تاریک که باشد ، هیچ کس در چشم هایت / نمی ترسد


بیا ................


آنقدر بی کسی داریم که زور ِ گریه هایمان به آتش برسد


خدا اگر خـــــــــــــــــــــــــداست


دلش پیش تو گیر میکند


نه در طواف ِ چند باره ی پر برکت ِ ...........................








*


با احـــترام به یاس ... برای آهنگی که اسم نرگس را از زیر آتش بیرون کشید



**

شنیده ام دکتری ، عمل آنها را قبول کرده ... گرچه خبر تکذیبش را هم ..........

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#44 | Posted: 5 Feb 2013 12:41
من/ دهقان فداکاری شده ام ... که تمام وجودش را

به آتش کشیده، روبرویت ... و تو ....

قطاری که ...

چشم ِ دیدن مرا ... ندارد ............

********************************************************

آدم برفی را کسی میفهمد که هر روز / ویلچرش را روغن کاری میکند ...

از بس که آدم برفی را کمر به بالا میسازند ...

مبادا فکر فرار به شالگردنش بزند

********************************************************

نه باران گرفته نه نامه ای سرم خراب شده

تنها کمی از من ، هوای کمی از تو را دارد ...


در چایت شکر بریز ... جواب زنبور ها را بده ... به چمدان ها دروغ نگو

طبیعی که باشی ...باور میکنم این درد ، هنوز دوطرف دارد

من بستری از دست های توام / که به دادم نمی رسند

تو / افسرده ی آغوش دیگری / که انحنای تنت را / سمبل می کنند

باز هم میگویم

نه باران گرفته نه نامه ای

تنها / ایمان دارم ، داری در امتداد ِ دیگری / هدر میروی ..................

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#45 | Posted: 5 Feb 2013 12:44


باران که میگیرد ساک میبندم

یک جای این قصه باید ناودانی داشته باشد ...

من باشم و کبریت هایی که از آسمان / دستور مرگش صادر شده .......

و دامن ِ خیس ِ دختری که چمدانم را با کبریت هایش چشم بسته عوض می کند

بی آنکه از ، خالی بودنش بترسد

.......................

یک جای این قصه باید ناودانی داشته باشد

این کبریت ها / پدر می خواهند ............................

********************************************************

وقتی پایان تمام ِ دعوا ها / به آغوش تو ختم می شود

حس ِکلاغ آخر قصه را دارم / که در خانه اش لم داده

صدایت را / بالا ببر اما نه آنقدر

که از ارتفاع ِچشم هایت / بیفتم ..............

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#46 | Posted: 5 Feb 2013 12:46



پدر با خدا ...روی سجاده عشق بازی میکرد


و مادر از حسادت به سرباز های سربی کشور همسایه گل میداد


من و تو در تختخواب های جدا ، خواب مشترک میدیدیم


و به هم قول میدادیم ، خانۀ رویاییمان


نه سجاده داشته باشد


نه سرباز سربی

********************************************************

به حرمت دانشجو ،خاک اسلحه اش را میگیرد

بعد از ظهر سختی دارد ....به خانه برمیگردد ...

دخترش جای زخم هایش را میبوسد / و به لباس سیاه ها فحش میدهد ...

مرد ... تنها ...باتومش را پنهان میکند ...(............)ا

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#47 | Posted: 5 Feb 2013 12:49 | Edited By: WhiteTiger



داری از دست های کسی میروی


که هر بار صحبت از رفتنت شد / زبانش را گاز گرفت


و زیر لب / تمام اعتقاداتش را / تف کرد



که از پس / در هم نگه داشتنمان بر نمی آیند


اگر کافر شدن فایده داشت / آنقدر به آغوشت / شِرک می ورزیدم


که آسمان به زمین بیاید و هیچ هواپیمایی / بدون اجازه ی من


روی حرف های تو / بلند نشود ...



تو به درد ِ / رفتن نمی خوری


من با انتظار / زیر یک سقف نمی خوابم


و گریه / راه ِ دموکراتیکی برای پشیمان کردنت نیست


من بی دست و پا تر از آنم / که در فرودگاه برایت دست تکان دهم


و میدانم هیچ کمربندی آنقدر / تو را نمی فهمد


که از سقوط ِ اشکهایت /ممانعت کند


من به تمام مهماندار ها / سپرده ام / هوای ِ بارانیت را داشته باشند


مرا به ترافیک ِ خیابان ها بسپر / به سیگار های انفردی


به پرسه های موازی در کافه های انقلاب / زده


به ضبط صوت کهنه ای که بی تو / از هیچ عاشقانه ای حساب نمی برد


.

.

.

آنجا که رسیدی / کافه ای پیدا کن


و دو قهوه سفارش بده ...


و جای خالیم را آنقدر به حرف بگیر / که فنجان ها عاشق هم شوند


من هم به اولین آکاردئون به دستی که برسم


تمام دار و ندارم را میدهم تا ............



(( بــــــــــــــــا تو رفتم


بــــــــــــــــــــــی تو باز آمدم


از سر ِ کــــــــــوی او


.

.

.

دل ِ دیـــــــوانه ))

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#48 | Posted: 5 Feb 2013 12:52



آدمها چه موجوداتی دلگیری هستند


وقتی سوزنشان را نخ میکنی


تا برایت دروغ ببافند ...


چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی


و هیچ کس با خنده های تو / به عقده هایش پی نبرد



از آدم ها دلگیرم


که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند


و بد هایشان را در جیب های لباس هایی


که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند


از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری


و درد هایت را که میشنوند


خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند



از آدم ها دلگیرم


وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است


همین که گیرت بیاورند


تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند


به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند


تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند


و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند


که تو را گواه میگیرند


ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :


این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام


از آدم ها عجیب دلگیرم


از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند


و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی


و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند


خنده ات بگیرد که چقدر شبیه‌شان نیستی


دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...


تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیه‌شان نیست


از آدم ها دلگیرم


که گرم میبوسند و دعوت میکنند


سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند


دلت ....


دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری



دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان


را آن مسافر آخر قصه حساب میکنند

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#49 | Posted: 5 Feb 2013 13:02


با احترام به هزار نوبل خاک گرفته

و ادبیات دنیای حوالی / مان

ترجیح میدهم سرم را روی کتاب های شاملو بگذارم

تا زیر سرم / بلند شود برای هر چه آزادی بغض گرفته در قلمش

پریای قصه ی من / ویلچر تو را

به هزار قله ی خورشید منش ترجیح می دهند

کاش ده ساله های مملکتمان یادشان نرود

شازده کوچولو به حرمت تو / به ایران پا گذاشت

بغض هایم بماند برای سنگ قبری

که خیرگی به آن

مرا به حرمت / خم می کند

زبان/ از درک تو گشودن آنقدر از بلوغ من خارج است

که با سکوت / سنگ قبرت را آرام میکنم ...............................



((شاملو آنقدر بزرگ بود که برای کودکان 5 ساله ی مملکتش احساس رسالت

میکرد و تن به نوشتن کودکانه ترین ترانه ها میداد

مبادا جوانه ای /بهانه ای برای رُستن نداشته باشد ))


نوار ِ خروس زری ... پیرهن پری را به خاطــــــــــــر دارید ؟؟؟؟

********************************************************

با یک رولور روسی و یک شیشه ودکا

در میدان بزرگ شهر نشسته ام

هر دختری که رد می شود شبیه توست...

اما / نه قرمز پوشیده نه چشم های پف کزده اش

خبر از یک شب نخوابی برای این دوئل را میدهد

.

.

شلیک ِ تو / از هر فاصله ای باشد / به من میچسبد

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#50 | Posted: 5 Feb 2013 13:18


فـاحـشـه

بعد از مدت سراغی از ترانه هایم گرفتم ...


تقدیم به دختری به اسم بهار که برای بیماری استخوان برادرش

روزی سیزده بار زلزله زده میشد:



امشب به عمق یک فاجعه پی میبرد یک مرد

امشب به عمق یک ...ف.اح.ش.ه پی میبرد یک مرد

یک ف.اح.ش.ه ؟ بد است.... صیغه؟ خب ، خـــــــــــــوب میشود

جغرافیای زنانه ... (از شرق به غرب مرد که بخوابد)....جنوب میشود

آماده میشود ، که داده شود..... برای هرس کردن ِ هوس

یک مرد ِ لخت ... تخت....روی تنش... هوم...(نفس ... نفس....)

یک ساعت ِ پیش غریبه بوده ، حالا چه آشناست...

آنقدر که لباس های مرد با او غریبه است...

چشم ها؟؟؟... نمیشناسمتان، شما؟ چه میخواهید؟

من؟؟ ... ناجی ِ شکم ِ بچّه ات.... (هیس)... یک غرور شکست...

یک چشم هر چقدر هرزه ...گریه میکند ،هلاک میشود

های با توام گریه نکن ...آرایشت ... خب پاک میشود

.....آنقدر بدون ِ پا به روی هوا پرواز کرده است

تکرار میشود صدای لولای خش خش ِ پنجره ای ....

که میان ِ دو پا ...باز کرده است

چه شاعرانه است صدای باران ِ پشت ِ پنجره....صدای شُر شُری شبیه

یــــــــــــــــــــــــــــــــــــک آه است...

آماده باش ، هی زن... یک زلزلۀ خیس ِ پس لرزه ای در راه است..........

تا صد که بشمری ... خالی شده ذخیرۀ مردانۀ یک مرد....

تا پر شود شکم بچه ای ... هر لقمه ... با یک درد

یک تخت ِ گرد؟؟ نه... یک دُشَک؟؟.... خب بس است ...شروع

بگذار شاعرانه تر شود ...فقط یک بار تا طلوع؟؟

بگذار شاعرانه ، تر شود این خواب ِ آخری

چشم ُ تن ِ خیس شده از هوس ؟؟... نه... حس ِ مادری......

در اختیار ِ تو ام ، ساعتی ... چانه هم نزن

باشد ، قبول ، جهنّم الضرر ، گوشت میشود به تن....

.
.

حالا تراژدی ِ یک تخت ِ بیگناه....

از وحشت ِ وحشیگری ِ مردانه... تا کجا؟؟

دیوار پر از هوس از ...بر / جستگی ِ قسمتی از .... سایۀ زن است.....

آتش به جنس ِ آب ... در انتظار ِ پریدن است.........

جایی...بهانۀ یک درد میکند.... گرگ میشود

یک مرد!!!! ... د ِ نمیشود ب ِ ... بگویم ... بــــــــــزرگ میشود...

تکرار میشود مدام ، قانون ِ جاذبۀ یک سیب

یک مرد ....زیر ِ درخت ُ .... سقوط ِ زن ... جای قصّۀ یک سیب

قانون جاذبه ترکیب با ... قانون ِ جنگل ُ ... شهوت ، شیر میشود

ساعت به وقت ِ ... مرکز ِ اتصال ِ دو تن .... زنجیر میشود

ساعت به وقت ِ ... تخت ِ .... زن/جــــــــــــــیر میکند...

جیر جیر ِ تخت ...لرزش ِ زن را ...تحقیر میکند.........
.

.


یکهو سکوت...

تمام.





تمام ِ تن ِ مرد ... گریه میشود....

بی اختیار .... تندیس ِ خیس ِ مَر ...دانگی ...

به سینۀ زن هدیه میشود

اکنون برای همیشه رام شد جنون

زیبا ترین تجلی تصویر آب و نون

هر قطره آب = یک لقمه نون ... بیـــــــــــا....بیــــــــــــشتر.... بریــــــــز

آه .... بچه ام چاق میشود ُ .. من ، روسیاه ....بی خیال ، مکرر بریز
.
.

آرایشش .... تمام ُ کمال پاک میشود

بوی خوش ِ تنش ، بوی نم ِ خاک میشود

پرواز ِ بدون ِ پا ، تمام ...فرود میکند

از هفت هزار پا ارتفاع ُ ؟؟؟.... نه ... از دو پا سود میکند

هر قطره میشود هزاری ِ پشت سبز : راضیَم

تن میفروشم ُ گوشت میخرم ، محشر است بچه داریَم...

یک مرد خسته است... پلک / پلک بسته میشود...

اصلا مهم نبود که بود که ...کنارش شکسته میشود

یک مرد... کنار ِ بخاری .... خُر...خُر... خُرناس میشود...

حالا دوباره به قامت ِ زن ... لباس میشود

هی؟؟ میروی؟؟؟....پشت ِ سرت در ِ خانه را ببند...

حالا با دست ِ پر برو...رو به بچه ات بخند...

.
.

تاریخ انقضای صیغه به آخر .... حرام میشود...

زن میرود ، گم میشود ....شعر تمام میشود

شاید دوباره که پولش تمام شد ...شعری شرو(ع) شود

یک بچه بی غذا ... با آگهی ِ فروش ِ مادرش ..... روبه رو شود.......





هومن شریفی

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
صفحه  صفحه 5 از 26:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  26  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites