تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی

صفحه  صفحه 6 از 26:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  25  26  پسین »  
#51 | Posted: 5 Feb 2013 13:23
آنقدر زمین / خورده ام که آسمان / بالا بیاورم

مرا از ارتفاع هیچ شکستی نترسان ....

هزاران ژاندارک در زانوان من / رفت و آمد میکنند

حالا تو هی از دیوار ها / برلین و چین بساز

من به جغرافیایی عادت کرده ام / که در هر کجای نصف النهارت باشی

رفــــــــــــــــــتن از رسیدن /هزاران بار دلخواه تر است

********************************************************

دلم لکنت می خواهد ... با آغوش ِ یک عقب مانده ی ذهنی

گریه کنم ... گریــــــــــــــــــه کنم ... و برای او آنقدر طبیعی باشد

که حواس ِ نداشته اش / از حالم ، پرت نشود

که هیچ سوالی در ذهنش/ از جنونم نلولد ...

از تنهاییم نپرسد و من هم به او دروغ های روزانه ام را / پست نکنم

..........................

دلم لکنت میخواهد .............

فحش هایم را آنقدر جدا جدا بگویم که هیچ کس

به آنچه در سرم / آمده پی نبرد ............................

یک نفر بیاید / از خیر شعر بگذرد ....

یک عقب /مانده ....

می خواهم از دنیای شما / جا بمانم

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#52 | Posted: 5 Feb 2013 13:28



سقوط قطرۀ باران تنها فرودی است،


که هیچ چتری برای نجات آن باز نمیشود ...


چشم ، دهان نیست که داد بکشد ............. به داد چشمهای من برس ....


به داد فرود اضطراری تک تک بغض های نیمه کاره از دست ِ آسمان ِ تو


از دست ِ سایه روشنی که به چشمهایت میزدی


که تا سایه اش از سرم کم شد ،


صد سال نوری بین ما به بلوغ رسید ..........

.

.


بگذار ..... بگذار .. بگذار کمی

....

تنها کمی....


رفت و آمد کنیم


وقتی که میدانی


این روز ها شبیه کسی حرف میزنم که اصلا به من / نرفته است ....


و تنها با نگاه تو به خود / آمده ام


بگذار رفت و / آمد کنیم


تقصیر من نیست که / به دلت .... نمینشینم.........


که بدون برج ِ مراقبتت


این چشمها ....


این باندهای خیس


جرات ِ نشستن نمیدهد .....


حال من 37 درجه زیر ِ دلتنگی است ....


به سقوط قناعت میکنم


به افتادن از چشم های ...............ا


فقط برای آخرین بار


آغوشت را ....


چتر نجات ِ اشک هایم را ............/ باز کن


تو بیشتر از هرکسی میدانی


من از ارتفاع .....


من از بلندی ِ این فاصله میترسم....

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#53 | Posted: 5 Feb 2013 14:08


غریبــــــــــــــــم


دیدی آخرش ؟؟؟

نه تو اومــــــــــــــــــــدی ، نه شب با من کنار اومد

حالا دارم دنبال بالش میگردم بغض هامو بخوابونم .....................


به سرم زده ، اونقدر که از تمام کودکیم دنبال جیب یه کاپشن باشم

که از هیچ برادر ِ بزرگتری به ارث نرسیده باشه

دستامو بکنم توش تا یقه ی دنیا رو نگیرم...

میزنم بیرون

میزنم به هر چی که اسمش خونه نیست ... تـــــــــا چشم کار میکنه دیوار نبینم

چشم بسته هم بشه اون ور بی کسی هاتو دید زد ، همین کافیه .........

نگاه میکنم .... اونقدر سیم برق رو نگاه میکنم که یه پرنده پیدا کنم

که عین من به ارتفاع لونَش قناعت نکرده باشه

چه طبقه 15 ، چه شاخه ی سوم ِ درخت

بزنم به کافه های بالای شهر ... که سوییچ های ماشینشون

قبل خودشون رو میز میشینه ...

بزنم تو ساندویچ کثیفای جنوب شهر

یکم طعم کاغذ لای دندونام جا وا کنه .......

وقتی مال ِ یه دنیای دیگه باشی تو اتاق خوابت هم غریبی ...

چه برسه وسط قهقهه ی آدمایی که دلشون یه ذرم واسه خودشون تنگ نشده

میدونی ؟ دنیا یه وقتایی هر کاریش بکنی سفید نیست ...

حالا هی واسش خط و نشون بکش ... هی صندلی پیدا کن بذار زیر پاهات

آسمون اگه تونسته این همه دوری کنه یه وجب که دیگه براش چیزی نیست

میدونی دردم چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

غریبــــــــــــــــــــــــــــــم

زبون ِ مورچه های این شهرو هم می فهمم اما باز غریبم

اونقدر زبونشونو می فهمم که میدونم چرا همیشه دسته جمعی حرکت می کنند

غریبم نه اینکه هیچ کی تو عکس یادگاری واسم شاخ نذاره ها

نه ...غریبم ... چون یه آلبو م دارم که وقتی بازش میکنم

جای خالی اونقدر داره که " ... " هم پرش نمی کنه ....

غریبم

مثل چار شونه ی برج میلاد که وسط اون همه دود و کثافت که گم میشه

................

مثل زنگ تفریحی که زنگ بعدیش امتحان داری و کوفتت میشه

مثل یه عابری که خلاف جهت بقیه داره تو آریا شهر راه میره و هی تنه می خوره

.........

مثل ساک یه سرباز که جاش اون ته ِ ته ِ اتوبوسه ............

مثل چیزی که هستی و حق داری باشی

اما بقیه باهاش مشکل دارند ............

مثل درک ِ تضاد وقتی همه زِر از تفاهم میزنند

تقصیر شناسنامه ام که نبود ...شیر خشکم هم اصل ِ اصل بود

فقط واسه فهمیده شدن ، دنیا رو اشتباه اومدم

...............

آره لعنتی ... به سرم زده ...

هنجار های دنیا واسه هر کسی که

براش مهمه رو سنگ قبرش حرف از شخصیتش بزنند ........

یه سطل رنگ می خوام ... بپاشم به خودم و دغدغه هام ....

که به کنتراست ِ هیچ رابطه ای نخونم .......

شیک و مجلسی ِ هیچ مهمونی ای نباشم

واسه یه ساعت هم که شده ، ساعت مچی ام رو با سایه ی خودم تنطیم کنم

نه خورشید ِ دموکرات ِ محله مون ...........

راه برم ... راه بـــــــــــــــــــرم ... اونقدر برم که دیگه هیچ چی باهام راه نیاد

یه سنگ قبر پیدا کنم با دو پُرس گل ِ اضافه ....

بشینم و یه دل ِ سیر زار بزنم ... تا هیچ کس فکر نکنه

گریه کردنم بی صاحابه ...........

صاحاب که داره ... اما دلش به دنیا نیست ....

انگار جای انگشتام یه دستگیرست ....

دستگیرۀ یه چمدون ....

تا داره و داره / جاده ارث باباشه ....

باید همش بره ... که بوی گند ِ بی کسیش یه جا رو خفه نکنه ...........

آره همینه .............

با سیگار یا بی سیگار ....................

واسه درک نشدن که پاتو حروم ِ دنیا اومدن کردی ، سعی کن بارت سبک باشه ...

چمدونتم اونقدر باشه که شونه ی نیمه رفیق تموم راهت که کم اومد

بذاری زیر ِ سرت ...........

هـــــــــــــــــــــی ..................

من نه دلم واسه قیصر تنگ شده نه واسه فیلم ِ بعدی کیمیایی جا رزرو میکنم

من فقط ...

همین ...

اگه تو فهمیدیش منم فهمیدم .....




هومن شریفی

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#54 | Posted: 10 Feb 2013 21:34



جهان از چشم مورچه ها / افتادن ندارد

وقتی برایشان یک قطره یا سونامی

یک لگد یا یک آتشفشان

تاثیر یکسانی بر بی کسیشان دارد

حالا تو محکم تر از میخ هایی / که در کله ات نمی رود

ریشه ات را بغل کن و با داشته هایت / از جاذبه بگو

تا روی دستت / بلند نشوند ..........

دنیا گاهی به قوانین خودش / پایبند نیست

چه برسد به اعتقادات تو / که از زمین نای بلند شدن ندارد

مترسک ها اگر میتوانستند /روی پاهایشان بند نشوند

بدنامی کلاغ ها را به جان میخریدند

اما تن به سکون نمی دادند

آرزو هم یک جا ساکن بماند / می گندد

مراقب ِ آرزو هایت باش ........

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#55 | Posted: 10 Feb 2013 21:38
گفتند حکم ؟ ورق دست گرفتیم و خندیدیم

قرار شد حکم آفتابگردان باشد / تمام سر ها دست خورشید بود

زمین دست از ما گرفت ... دو به دو / دل دادیم...

آسمان ، آس ِ /مان را برید

دو به / تک ... باختیم

بازی روبروی چشم های تو /عاقبت ندارد

********************************************************

صدایی که از جیب پالتوی من می آید از آن ِ هیچ موبایل ِ نداشته ای نیست

دستان ِ نیمه آهنی ِ من است که دارد از فرط ِ بی کسی / زنگ می زند

********************************************************


این کامنت یکی از بهترین هایی بود که برای تولدم نوشته شد

چرا رها کردی " زانویِ غمی" و که تو عکس پروفایلت بغل کرده بودی ؟
چرا به دوربین زُل زدی؟
چرا داری میخندی؟
هومنِ شریفی فقط باید "درد" و بنویسه !
"درد" و فریاد بزنه !
"درد" و تف کنه !
"درد" و بالا بیاره !
هر روز و ساعت ها بیرون از صفحه ی فیس بوکِ تو داریم میگیم و میخندیم !
داریم جرأت حقیقت و پانتومیم بازی می کنیم !
موزه سینما و کافه گالری میریم !
پیتزای عمو داوود میخوریم و سیگار بهمن دودی میکشیم !
جمعه بازار میریم . کافه های چهار راه ولیعصر و سُک سُک می کنیم !
کلاسهای مدرنیته و آرت اند فمینیسم میریم !
کتاب میخریم و میخونیم !
"میرا" ی چاپ 1354 و گیر میاریم و خوشحال یه شبه تمومش میکنیم !
همه چی بیرون از پیج ِ تو خیلی خوبه !
اما ...
امان از این اما...
اما وقتی میخوایم توو آینه به خودمون نگاه کنیم ! وقتی می خوایم صداقت و قر قره کنیم ... اونوقته که میایم تو پیج ِ تو !
هومن شریفی نمیخنده!
تو دوربین نگاه نمی کنه !
حتی توو روز ِ زادروزش !!!




گاهی به ماهرانه ترین وضع موجود لبخند میزنم

از در ِ سیرک که بیرون می آیم

یک نفر در گوشم می گوید :

تو هیچ وقت دلقک خوبی نخواهی شد

در راه خانه تنها به او فکر میکنم

و به تختخوابی که هر شب در گوشم همین جمله را زمزمه کرده است

********************************************************

عجیب تر از حالم / انزوای مو های توست

طول که میکشند / از شانه هایت

دست از پیچ هایش دراز تر / به کمر به می زنم

یلدا را در موهایت / طی می کنم

سیاه ......بلند ....... بی حاشیه

صبح یادم بیاور / دست هایم را پیدا کنم

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#56 | Posted: 10 Feb 2013 21:39



از حال و روزهای بی تخت جمشید کشورم که بگذرم ...

تقویمم را هم چشم بسته تاراج کنند ،بعضی از شب هایش را

نمیتوانند از هویتم حذف کنند....

یلدا ، اتفاق کشداریست که بی دلیل سر حالم می کند .......

پاییز که جان به جان ِ درخت ها میکند

دنیای زیر پایم پر از زرد و قرمز هاییست که از بهشت قرض آورده اند

مهرش را حرام ِ مدرسه ها میکنم ...

آبانش را به رخ ِ چتر ها میکشم ...

آذرش را ............

یلدا که میشود انگار تمام دنیا را به من داده اند ....

انگار با تمام دست های جا مانده از مادر بزرگ خاک خورده ام

دارم برای آدم برفی های آبستن ، شالگردن میبافم ....

ذوق ِ برف میکنم ...

ذوق ِ زمستانی که مرا از تمام دغدغه هایم رو / سفید میکند .........

فردا شب .... ساعتم خواب هم بماند ،

تمام حرف های نگفته ام با پدر را بی خیال میشوم

زیر ِ مبل ها میزنم ... تن به کرسی میدهم که جای پدر بزرگم خالی نباشد

مینشینم کنار مادرم ...حتی اگر دلش از تفاوت هایمان / گرفته باشد ...

5 ساله میشوم در دانه های یاقوتی ِ انار ....

می دانم برای یک شب هم که شده میشود

تمامی دنیای فردی را در یک اتاق جا گذاشت

و برای لمس دلتنگی های از دل افتاده ...

دور آدم های دوست داشتنی روز های دور نشست

همین یک شب به احترام دختر مو سیاه ِ ایران زمین

که طول ِ گیسوانش از امتداد ِ شب بیشتر است ....

همین یک شب ، زیر سیگاریم را بر عکس میکنم ...

لباس محبوب ِ مادر را میپوشم ...

و با پدر از همان حرف هایی میزنم که

دلمان برای گفتنش به هم تنگ شده ...............

این یک شب آنقدر / شرف دارد

که طول بکشد / آنقدر بکشد که زخم هایم آرام ِ نزدیکانم شود

*********************

یلدا ... بنشیند بر سر ِ سفره ای که

گیسوان ِ سپید مادر بزرگ

عینک ته استکانی ِ پدر

و چروک های صورت مادر

یادم برود .........

دست های قرمز انار خورده ام را روی صورتشان بکشم ....

و بعد ِ مدت ها لمیدن در مستطیل ِ چوبی ِ اتاقم

یک شب را ...در آغوششان خوابم ببرد .........

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#57 | Posted: 10 Feb 2013 21:43
لعنت به زندگی .....به لکنت ......... به اتهام

به تویی که از انتهای قصه خبر داری ........

به منی که از خودش / هزار انتقام نگرفته طلب دارد ...........

بیا دروغ بگوییم ... راست ، گفتن تنی می خواهد که جان ِ هزار

ضربه ی کاری را داشته باشد .......

من و تو

مــــــــــــــرد ِ نا گفته های هم نیستیم

********************************************************

تمام پنجره ها یه یک طرف ....

باز نمی شود دلم وقتی غروبش به تور ِ جمعه های انفرادی می خورد ......

با همان دست های بی واهمه ... به سراغ هر کس که می روی

ساعت ِ شنی را بر عکس کن و یادش بیاور

زمان از خودش هم بگذرد / از بی کسی های تو سبقت نمی گیرد


********************************************************

با احترام به نبوغ سیامک عباسی در اجرای این آهنگ


صدای عیسی را عمیق دوست دارم ....

در اتاق نیمه تاریک و دود گرفته ای

که تا صبح این آهنگ تکرار شد .........

********************************************************

کودکیهایمان بخیر...انگشت هایم را سمت تو غلاف میکردم ...

تو هفت / سنگ ِ مرا به سینه ات میزدی ... من از گرگ های تو به هوا میپریدم ...

دوچرخه سواری را روی زانوی زخم شده ی هم آموختیم....

آنقدرخوب رکاب زدیم که جایی برای برگشت نبود ...


حالا بیا تمام ِ بی کسی های مرا

سُک سُک کن..ا

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#58 | Posted: 10 Feb 2013 21:46
لخت بخواب....

من بیشتر از لباس ها / به قوس های تنت می آیم

لخت تر بخواب ............

بی جیب و بی جوراب ........

قول میدهم صبح / که از آغوشم سر / در می آوری

بابا نوئل / تمامشان را پر کرده باشد

********************************************************


تاریخ انقضای مرا صادر میکنند مردمی که

حقیقت پیش پایشان را انکار میکنند و رویاهای دور از دسترسشان را

هر شب در تختخوابشان بیشتر از همبسترهایشان با آغوش میکشند ....

من تن به اجتماعی نمیدهم که نوستراداموس را به نیچه ترجیح داده است... ا

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#59 | Posted: 10 Feb 2013 22:19



کودکی هایم پر از خیرگی بود ...

۵ ساله بودم ، نگاهم به پای آدم ها بیشتر / قد نمیداد

و هیچ کس جز من کشف نکرده بود دنیا از این پایین / چقدر دیدنی دارد ......

دست ِ پدر را که میگرفتم چشم هایم حریص میشد ...

می گشتم و میدیدم ...

قفل میشدم در کودکی که او هم دنیا را از پایین /زندگی میکرد

اما دستش جای دست پدر / درگیر ِ کاسه بود ....

فال و آبرویش را یک جا میفروخت ...

عید ها که میشد ... لباس های نو به تنم / زار ِ چشم های او را میزد

پر از دعای باران می شد چشم هایم / که این تفاوت بینمان نباشد .....

گاه دلم میخواست کریسمس باشد ....

بابا نوئل یکبار روی قولش بایستد ...

بیاید ...

و شانه هایش آنقدر قوی باشد که کوله بارش

از پس نداشته های تمام ِ بچه های دنیا بربیاید

دلم میخواست در ِ گوش بابا نوئل بگویم :

مراقب گوزن هایت میمانم .....

اولین چهار راه سمت چپ ... کودکی جورابش پاره است

جیب هایش سوراخ ... هوای بی کسی هایش را داشته باش ....

بابا نوئل ، دنیا ی از پایین دیدن را خوب میفهمد ...

او به تمام آدم برفی هایی که از کمر به بالا ساخته می شوند قول داده است

برایشان ویلچر بیاورد .........

.

.

.

این روز ها که قد کشیده ام ، هنوز چشم هایش را

با تمام ِ بی ارتفاعی اش به یاد دارم .....

با خودم عهد بسته بودم روزی بابا نوئل ِ کودکان خیابانی باشم ....

یکبار هم شده باور کنند هنوز کسی می تواند باشد

که از دور بیایید ... آشنا نباشد .... جیبت را پر کند ... بی خدا حافطی برود

یکبار هم شده باور کنند ...

بابا نوئل تنها سراغ کودکانی نمیرود که جیب و جوراب ِ سالم دارند

یکبار هم شده ... دست های یک پیرمرد ِ سرخ را بگیرند و سرخپوستی برقصند

بی آنکه نگران شام ِ شبشان باشند ......

و برای یک شــــــــــــب

تنها یک شب ... وقت ِ خواب

از زنده بودن ِ خویش ، راضی باشند ......

گاهی واقعا دلم میخواهد .... بابا نوئل باشم ........

هر کسی در درونش میتواند قرمز بپوشد ....

و برای کودکانه های خالی از اسباب بازی / ریش سفیدی کند

میتواند یک شب خودش نباشد / تا 5 ساله های محله اش

سال های سال / باور داشته باشند ... بابا نویل می آید

از آسمان یا خانه ی کناری اش که مهم نیست ....

مهم کوله باریست که از پس ِ یک شب ِ سرد ِ زمستانی بر می آید

مهم ... تمام ِ پینه های دست ِ کودکیست که یک شب جایش با

اسباب بازی عوض شود .......

من

میخواهم

برای یک شب / بابا نوئل حوالی ِ خودم باشم ......................


*****************************


کریسمس به تمام آنهایی که بابا نوئل قسمتی از کودکی هایشان را ساخته مبارک .....

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#60 | Posted: 10 Feb 2013 22:22



سرکشی های بی قافیه ...

انکار به جرم زیبایی

زن ماندن بی آنکه از آغوشی / مردانگی به ارث ببرد ......

چراغ های دور از از دسترس ِ رابطه ......

خانوم ِ راننده ... این جاده از شما / بعید است

سفید پوش ِ بوق ِ هیچ ماشینی نباش ......

این خانه تا استخوان / سیاه است / وقتی که تو

با دست های جوهری / از خیر ِ شعر می گذری .......


*******************


تا جا دارد ... جای فروغ خالی .........

لرزش صدای فریدون فرخزاد در کانادا :

فروغ 16 سالش بود وقتی عاشق شد

توی اون دوره ی ایران زن حقی نداشت .... اما فروغ با جسارت نوشت :

گـُنـه کـــردم ، گنــــــــــــــــاهی پــُــر ز ِ لـذت ..........

در آغوشی که گرم و آتشین بود .......

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
صفحه  صفحه 6 از 26:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  25  26  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites