تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی

صفحه  صفحه 8 از 26:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  25  26  پسین »  
#71 | Posted: 11 Feb 2013 19:38



ساعت چهار و سه دقيقه و بيست ثانيه ، مركز مشاوره ی روانشناسی نيروی انتظامی

يك صندلی پُر ، يك صندلی خالی




الف : براي چی ميخواستی خودت رو بكشی ؟

ب : من نمی خواستم اينكارو بكنم

الف: پس روی لبه ی پشت بوم يك ساختمون هجده طبقه چيكار می كردی؟

ب: داشتم آدما رو نگاه می كردم ...

اونا رو فقط وقتی ميشه درست ديد كه حواسشون بهت نباشه

الف: اما خطر مرگ نزديك ترين چيزی بود كه اونجا ديده ميشه

ب: من از چيزايی كه هميشه بهم مثل كنه ميچسبه بدم مياد... خيلی بهشون توجه نمی كنم

الف: باز هم می خوای اين كار رو بكنی ؟

ب: نه وقت ِ تكرار رو ندارم ... هنوز يه عالمه وضعيت هست كه بايد برای يه بار لمسشون كنم

الف : منظورم خودكشيه

ب: چرا اينقدر دوست داری به خودت بقبولونی منم مثل تموم قبلی ها يه هدف مشابه دارم؟

الف : چون كار اونها رو تكرار كردی

ب : شايد واسه اينه كه اگه بپذيری يكی می تونه توی اون لبه دنبال زندگی بگرده

بايد به فكرت زحمت درگير شدن به چرا هاش رو بدی

الف : خوبه ... پس با يكی روبرو شديم كه می خواد خلاف بقيه زندگی كنه

ب : نه ... با يكی روبرو شديد كه "بقيه " رو اصلا تعريف نمی كه خلاف ِ اونا بشه زندگيش

الف : اما تو در نهايت به پيروی كردن محكومی...

ب : و اگر نكنم چی؟

الف : سخت ميگذره ... خيلی

ب : درست مثل جواب دادن به سوال های آدمی كه ازقبل نتيجه هاشو گرفته ...نه؟

الف : نمی دونم چقدر داری نقش بازی ميكنی يا چقدر خودتی...

فقط می دونم توی اين اداره همه به حرف هات می خندند

ب : گناهی ندارند ... اونا اونقدر به باور ِ جرم عادت كردند

كه قبل از ارتكاب تصميمشون رو می گيرن


الف : می تونی بری ... فقط يه لطفی كن

برای تجربه های فلسفيت نه بقيه رو به دردسر بنداز نه نگرانشون كن....

ب : يه چيزی بگم و خلاص ... كنتور ِ اين زندگی اونقدر دور يه مدار ِتكراری چرخيده

كه خيليا نياز به هوا خوری دارند ...

مطمئن باش اگه كنار بقيه می تونستند

حال و هواشون رو عوض كنند زحمت ارتفاع به خودشون نمی دادند...

آدما گاهی نياز به فرار دارند .. يه عده افقی يه عده عمودی...

بعضی وقتا با همه ی ايمانت به زندگی برو اون بالا به آدما خيره شو

مي بينی همشون حرف دارند ... همشون پر از تفاوتند اما شبيه هم حركت می كنند

همشون تو يه چيز شبيه همند ، اينكه فكر می كنند خاص هستند

يه بار امتحانش كن ... شايه دنيا يه روی ديگه هم داشت...


ساعت چهار و سه دقيقه و سی و پنج ثانيه ، مركز مشاوره ی روانشناسی نيروی انتظامی

دو صندلی ِ پُر

الف : براي چی ميخواستی خودت رو بكشي ؟

ب : ببخشيد ، ديگه تكرار نميشه


هومن شريفی

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#72 | Posted: 11 Feb 2013 19:42



از خودم چه پنهان

تا لب های تو هست / به خود خوری نمی رسم

می خواهد تهش چه باشد ؟؟

فوقش دراکولایی باشی که در دستهایم / پری می شوی

اشکالی ندارد

این روز ها / آنقدر از تو جا مانده ام که

خونم را هم بخوری / سیر نمی شوم


********************************************************

نه از آینده هراس دارم

نه از مرد ِ خانه ی روبرویمان که کرواتش را با رنگ گل ِ گلدان هایت تنظیم میکند ...

تنها هراس من از شعر هایم است ...

... وقتی بار ها گفته ای : دوستشان داری

********************************************************

دست های / پشت پرده ات را که داشته باشم

از هیچ چرچیلی نمی ترسم ....

سیگار ِ برگم را روشن می کنم و آرام /بخش می شوم در انگشت هایت

شبی که از آغوش ِ تو / به ماه پشت می کنم

پشتم / قرص ِ خوابیست که از خیال ِ تو / تخت شده

حالا من می مانم و تا صبح / ولگردی در آغوشت


و یک ساعت ِ زبان دراز ... که به زور ِ رشوه / ساکتش خواهم کرد

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#73 | Posted: 11 Feb 2013 19:44



یک جهان به انکارت خواهند نشست وقتی

حرف هایی که در خلوت هم به روی کفر ِ خویش نمی آورند

با ایمان به خورد ِ تمام ِ بلند گو ها می دهی

آنها را بی ترس از دست دادن / به دست باد بسپر

جستجو در افرادی که از سر ِ کناره گیری از خود / دیگران را تفتیش می کنند

تو را کوچک می کند تا دیگران را بزرگ حساب کنی ....

خودت را زندگی کن در گوشه گیر ترین جهانی که بی منت تایید دیگری

از ارث رسیدن به تو / سر از پا نمی شناسد ....

و به راحتی بپذیر ....

آدم ها در خوشبینانه ترین روز هایت

موجودات محترمی هستند تا اینکه دوست هایی برای تمام فصول باشند

اگر جز این بود

قضاوت ها اینقدر بر زبان ها جاری نبود .......................






هومن شریفی


**********************

تقدیم کودکانه ای به استاد موری

کاراکتر واقعی کتاب " سه شنبه ها با موری "

مردی که دوست داشتم تمام رخ او را ببینم ................

مردی که در اوج نزدیکی به مرگ / بی دغدغه می رقصید ...........



سه شنبه ها با موری

نوشته ی میچ آلبوم

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#74 | Posted: 11 Feb 2013 19:47
تباه ِ درک کردن من نشو

آنقدر در خودم / کلاف پیچیده ام

که در کشفم / گم می شوی

دستبندم را باز کن / خودم دست خودم را رو می کنم


آنقدر دروغ های نگفته ام را / در خود ریخته ام که می توانم

از پینو کیو / پرنسس بسازم

********************************************************

همیشه از سقوط میترسیدم ... مبادا سایه ام را یتیم کرده باشم....

گاه به همان سادگی فلج می شوی

که داری از ویلچر های پشت ویترین / نشانی میپرسی

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#75 | Posted: 11 Feb 2013 19:50



به احترام دست هایی که جای دوربین / با میله ها از دغدغه هایش حرف می زند ....


مردی ممنوعه تر از تمام سانسور های تاریخ سینما ...........

مردی که تاریخ / جوانی و ایده هایش را می جود تا نامش را در خودش بگنجاند

بی پناه امروز سینمای ایران ...........

از زور ِ بی کسی ... حالا تنها برای میله ها از آزادی حرف می زند ........

با بغضی خالی تر از جایش بر / سر در سینما .........

تولدت در گوشه گیر ترین زندان ِ دنیا مبارک ....

ملت تو ایمان دارد

چشم های تو در اوج ِ اوین هم که باشد / فرار ِ آز آلکاتراس را فریاد می کشد ...

به امید روزی که موهایت جو گندمی تر...

روزگارت بی دستبند تر ...............

دوربین را بر روی دغدغه هایت تا می تــــــــــــــــوانی ، جولان دهی

..........

... به امید آن روز ... که بی یا با دسته گل .........



آزادی / روی تنت را ببیند




***************

تولدت جعفر پناهی .... بی دغدغه ی تمام زندان های زبان نفهم مبارک .........


او روزی می آید....می سازد ... سکانس هایی که ترجمه ی درد هایش خواهد بود ......

تنها اعتبار او / به حافظه ی ماست ...

بزرگی اش را ..... از خاطر نبریم


هومن شریفی

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#76 | Posted: 11 Feb 2013 20:01



استاد سمندریان... امروز 22 تیرماه سال 1391 در سن 81 سالگی

پس از درگیری طولانی با سرطان کبد درگذشت.

این اتفاق در حالی افتاد

که همراهان و شاگردان همیشگی‌اش تصمیم گرفته بودند

برای بهتر شدن حال استادشان،

بار دیگر اجرای نمایش «بازی استریندبرگ» را

که او سال‌ها پیش به صحنه برده بود

با همان بازیگران قبلی یعنی

هما روستا، رضا کیانیان و پیام دهکردی

پاییز امسال به صحنه ببرند و

حتی بخشی از تمرینات اولیه این نمایش نیز در منزل شخصی او آغاز

شده بود.



برگرفته از ویکی پدیای استاد حمید سمندریان

************************

اکنون از استاد مسلم تئاتر ایران

تنها مجسمه ای درمجموعه ایرانشهر / ایستاده

مانده است

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#77 | Posted: 12 Feb 2013 14:52



مــــــــــی رود .....


می رود که شاعر بمانم ....


می رود که همان آدم سابق باشم/ که با موریانه ها / تختخوابش را کنار می آید


و آنقدر از شام های تکنفره خسته است که بعد از ظهرش را


با مرغابی های دریاچه میگذراند


که یک لقمه نان بی همنشینش را


با آنها از گلویش / زیر چشمی رد کند


میرود ... که از تمام قطار های کودکی ام متنفر باشم ....


که کلید خانه ام را / جا بگذارم .... و شب پشت در بخوابم


بی آنکه رختخوابی / بدون اندام ِ تو / بهم بریزد


می رود ... که دست به دامن ِ / لباس های جا مانده اش باشم


و دیگر از هیچ آینه ای حساب نبرم ............


من بمانم و "لعنت به هر چه آهنگ مشترک " فرستادن


من بمانم و ظرف غذای یخ کرده ات را را هر وعده شستن


من بمانم و لعنت به هر چه قرار ِ کاری و مهمانی های تکنفره


میرود ..........


که شاعر بمانم ...


مرغابی ها سیر ... موریانه ها بی خطر ...

و دلی که از درد به خودش میپیچد


اما پیجاه درصد تختخواب را بیشتر نمی گیرد ....


می رود ... که شاعر


کم کم از حرف زدن بیفتد .... و تنها با چشمهایش به دنیا بخندد


و هر روز خودش را دوره کند ....


آنقدر خودش را از حفظ / بپوشد


آنـــــــــــــــــــــتقدر یکنواخت به خانه بیاید


که دیگر هیچ موشی از دیدنش نترسد .................


صدای فحش مبل ها را بشنود .....


گریه ی گلدان هایت را ندید بگیرد


لال بماند .... که دیگری هیچ عجایبی بی تو / شوق ِ شوریدن ندارد ....


هومن شریفی

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#78 | Posted: 12 Feb 2013 14:54 | Edited By: WhiteTiger
ساعت بیاور ....

دوازده روی دوازده / عقربه ای به دامن عقربه ی دیگر/ بیفتد

تیک و تاک ِ بوسه هایشان / به تنهایی ام رسوخ کند

از من که بر نمی آید ...

بگذار آنها در هم بلولند

این همه ثانیه ، که در سرم فرو میروند / پدر می خواهند

********************************************************

پرسه می زنم / در خاطره ها ... شب های فلاش خورده ...

روز های گرمسیر ِ دوست داشتنی

یادم می افتد چقدر دزدیدم / حرف حقم را / مبادا دلشان را به آب دهم

چقدر خوردم ... حرفی را که دیگر دلم هم برایش جایی نداشت

گذاشتم تمام دنیا / آرام روی پاهایم بخوابد ...

و صدای درونم را در گونی کردم .... که تکثیر درد هایم ...

به سلول های سر خوششان / سرایت نکند

انکار کردم ، گالــــــــیور را / که لی لی پوتیان به قد ِ خودشان شک نکنند

دیگر جایی برای بد خلقی های خودم هم ندارم ....

بریده ام / از اعتبار دادن به فردایی که نا تنی ترین برادر امروز است

جریح شده ام ... شبیه اسلحه ای که از قاب شدن به دیوار خسته است

می خواهم در بروم / گلوله ای که کاری به انصاف ندارد ........



خسته ام ...

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#79 | Posted: 12 Feb 2013 15:03



خودت را پیدا کن ... همینجا پیدا کن ... همینجا که از خودم در نهایت مرگ هم تو را جا نمی گذارم


************************

تنت به شرجی های اصیل تر از کش و قوس ِ دریا

لبت به موازات ِ پیچ های جاده ای که از ادامه می هراسد .......

دامنت .... شیطنتِ خدا را بر می انگیخت ........

من به کِز کرده ترین هوای ِ مو خورده ات / معتاد می شدم....

رگ می چرخاندم ... یتیمی می کردم با گریه های بحران زده ....

که گردنم را به / سرپرستی بگیری ........

و عشق ... از رد ِ تو / تا پــــــــــــــــای من می دوید ...

جهان را به کمر می بست ....

و سیم ها را / به برق چشم های تو ادامه می داد ......

کشیدنت ... در انتظار ِ روز....

رفتنت... به خوابی خوش حاشیه ....

و من خیره در خمیازه هایت تنت / جا می شدم ...

تا جغد ها برای بیداری / دلیل داشته باشند ......

نگهبانانی / که بیشتر از مورچه ها ، ملکه را در تو می فهمند .....

.....

....

و صبح در اولین اتفاقی که از پلک هایت

به روی جهان می آورد/ چشم هایت را

خدا / بر روی دوچرخه ای

در حال ِ رکاب زدن ............

می رود تا خواب های تو را / ظاهر کند ............

نگاتیو هایی به وسعت ِ زیبایی تو

که ایده ی بهشت را / از آن بگیرد ..............

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#80 | Posted: 12 Feb 2013 15:12



(فیلم رو نگه دار )


امروز خیلی ها از عمو خسرو نوشتند...

خیلـــــــــــــــــــــــــی ها ........

اما سر قبرش جز سه چهار نفر هیچ کی نبود ....

تو راه برگشت هر کلوپی هم رفتم خانه سبز رو نداشت.........

اصلا جمعش کردن انگار .............

فیلم ِ هامون رو هم که از نظر ِ فکری ممنوعه اعلام کردند

چون هیچ کی حق نداره اصلا به یاس فلسفی برسه ............

همینکه خیلی هاتون یادش هستید خوبه ..........

دیگه مهم نیست تو هامون وقتی دوچرخه پسرش رو دوشش گذاشتو رفت

به کجا رسید

دیگه مهم نیست چه بلایی سر ِ جد بزرگ اومد

تموم فرید جنگل بِرد ها آدم شدند ..........

دیگه علی کوچولو ها صحنه رو پر از نوای غم انگیز نمی کنند .....

دیگه مهم نیست خاله لیلایی باشه که روی زخمای مراد بیک مرحم بذاره یا نه

....

هنوز یادم نرفته وقتی خانه سبز پخش می شد

تو همافران پیاده شدی از ماشین و رفت سمت یه بستنی فروشی ...

من ده سالم نداشتم...اصلا باور نمی کردم

رضای صباحی ِ خانه سبز ...

مردی که همیشه داد میزد :

اصلا چه معنی داره کسی تو این خونه با کسی حرف نزنه

داره از جلوم رد میشه ....

مث تموم بچه هایی که قهرمان ِ زندگیش یهو جلوش سبز شده

میخکوبت شده بودم ........

تو هم نامردی نکردی و گفتی :

بستنی می خوری عمو ؟؟؟

.............

آره عمو خسرو ..................


جات خالی نباشه اینجا که دیگه هیچ خونه ای جرات نداره سبز باشه .......

بخواد باشه هم از روش یه اتوبان رد می کنند


یادته که ....

اونشب ... گریه تا صبح .... سیب زمینی ذغالی ........

اگه انورا ... دستت به دهنِ خدا رسید ....

پرسید ازت : چه حال؟ چه خبر ..........

با همون لحن ِ همیشگیت بگو

حال همـــــــــــــــــــــــــــــــــــه ی ما خوبست اما تو باور نکن ..........


بازم جای شکرش .... که اگه سر ِ قبرت خالی بود یا دل ِ دخترت گرفته

تو دل ِ مردم یه عمو پیشوند ِ اسمته

و یه دنیا خاطره تو ذهنشون



(حالا فیلمو پلی کن)

مهشید : ما دیگه نمی تونیم با هم زندگی کنیم. ازدواجمون دیگه نمی تونه ادامه پیدا کنه. گفتنش دردناکه , ولی من هیچ وقت به تو علاقه نداشتم. دیگه ام ندارم. باید قطعش کنیم.


هامون: ولی من به تو علاقه دارم.

مهشید: می دونم. تو به خودتم علاقه داری.

هامون: خب , این طبیعی ایه , مثل هر کس دیگه. تو خودتو دوس نداری؟

مهشید: نه. خود این جوری مو دوس ندارم. با تو دارم می پوسم.

هامون: چرا پای منو وسط می کشی. تو داری یه بحران شدید روانی رو طی می کنی و طبیعیه که از هر کس و هر چیزی ممکنه بدت بیاد.

مهشید: نه , نه , من دیگه این شر و ورهای تو رو گوش نمی کنم. در باب وصل و یگانگی و استحاله در دیگری و با معبود یکی شدن و این مزخرفات. تو عملا نشون میدی یه آدم دیگه ای هستی.

هامون: تو چه طوری می تونی ثابت کنی...

مهشید: صد و هشتاد درجه حرف و عملت با هم فرق می کنه. یه ذره به فکر من و بچه ت نیستی.

هامون: چطور ممکنه؟

مهشید: کله ات رو کردی تو این کتابای لعنتی. می خوای همه خفه خون بگیرن... نمی تونم دیگه تحملت کنم (و در صندوق لباس را محکم می بندد).

هامون: تو می خوای من اونی باشم که واقعا تو می خوای من باشم؟ اگه اونی باشم که تو می خوای , پس دیگه من , من نیست. یعنی من "خودم" نیستم.

مهشید: من , من , من , من , اه...

هامون: خب , آره. تو واقعا خودتی؟ تو آدم دو سال پیشی؟ تو آدمی هستی که من می شناختمت؟ آره؟ یعنی تو اصلا عو... عو... عوض نشدی؟

مهشید: نع! عوض نشدم. تو رو دیگه دوس ندارم.

هامون (وا میرود , با صدای گرفته): مهشید؟ واقعا اینجوریه؟ یعنی همه اون زمزمه ها , زندگیا , عشقا , همه , دروغ بود؟

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
صفحه  صفحه 8 از 26:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  25  26  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites