تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

شعرهای می و مستی و میخانه

صفحه  صفحه 10 از 18:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  17  18  پسین »  
#91 | Posted: 17 Feb 2013 21:57
از من بگریزید که می خورده ام امروز
با من منشینید که دیوانه ام امشب

ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد
ای بیخبر از گریه ی مستانه ام امشب

یک جرعه ی آن مست کند هر دو جهان را
چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب

بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی
گر جان نرود در پی جانانه ام امشب

دلم گرفت از آسمون
هم از زمین، هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی
تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون
دست رفاقت نمی دم

امشب از اون شباست که من
دوباره دیوونه بشم

تو مستی و بیخبری
اسیر میخونه بشم

امشب از او شباست که من
دلم می خواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها
دردمو فریاد بزنم

از این همه دربه دری
تو قلب من قیامته

چه فایده داره زندگی
این انتهای طاقته

از این همه در به دری
به لب رسیده جون من

به داد من نمی رسه
خدای آسمون من

     
#92 | Posted: 17 Feb 2013 22:02
من دوش كشف كردم، مستي ز مي پريده!

خورشيد شب درآيد، مه در سحر دميده!


من دوش كشف كردم، درويش گشته سوسول

موها فشن نموده، شلوار لي خريده!


رازبقا نشان داد چون خواب بوده چوپان

يك گوسفند وحشي، ده گرگ را دريده!


زير درخت، زاغي، از روبه طمعكار

بهر پنير پيتزا ! چه منتي كشيده!


مجري نبرده اينبار، نام لباسشويي

چون از زبان يك طفل، اسم شوشول شنيده!


از شرم اختلاسي، ده تا وكيل مجلس

در حين عذر خواهي، جِيب قصب دريده!


شش تا وزير دولت، كرده كناره گيري

يك بشكه قطره‌ي شرم، از چهره‌شان چكيده!


مامور شهرداري، قاطي نموده بدجور!

تا پيشنهاد رشوه از مشتري رسيده!


بر بام رفته دائم، مامور انتظامي

تعمير كرده مفتي، ديشهاي صدمه ديده!


آنكس كه داده آمار، وارونه و دروغين

بين كز رئيس دولت، خوردست يك كشيده!


تا يك مقام مسئول، ديدست رنج مردم

گرديده شرمسار و ابرو بهم كشيده!


زاهد شدست دزد و هر شب رود به مسجد

توبه نموده گويا، زورگير ورپريده!


آنقدر بوده سنگين، بارثواب زاهد

كز حمل آن به بالا، پشت مَلَك خميده!

.........................................................

امروز پس گرفتم من حرف ديشبم را

آنرا كه گفته بودم: "مستي ز مي پريده"


گويا كه مست بودم كاين صحنه‌ها بديدم

ورنه به حال معمول، اينها كسي نديده!


نویسنده : امید
     
#93 | Posted: 22 Feb 2013 14:06
به مستی سَرکُنم در این جهانی
منم دیوانه و مجنون ، روانی

بِسَر مستی کُنم وز سَر برم هوش
چو باید زنده و این زندگانی

به مستی ، سَر کَنَم آنکه که بینم
سرم تا پا شبیه مردمانی

همان به سَرکُنم مستی و خاموش
چنین تنها و بی کس در نهانی

زِ سَر مستی کَنَم گر می ننوشم
زِ دل ، خون می خورم آن صدچنانی

به سَرمستی کنم طی عمر باطل
چه خوش گفتش جهان دنیای فانی

سَر از مستی کَنَم در پای آنکس
خداوند است و یار مهربانی


میکائیل شریفی
     
#94 | Posted: 22 Feb 2013 14:07 | Edited By: Alijigartala
آمد امّا در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را ، مستی رویا نبود

******

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل ، شسته بود
عکس شیدایی ، در آن آیینه ی سیما نبود

******

لب ، همان لب بود ، امّا بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود ، امّا مست و بی پروا نبود

******

در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی هم نشین ، جز با منِ رسوا نبود

******

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را ، نشان ، از آتش سودا نبود

******

دیدم ، آن چشم درخشان را ، ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می خواستم ، پیدا نبود

******

بر لبِ لرزان من ، فریادِ دل ، خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

******

جز من و او ، دیگری هم بود ، امّا ای دریغ
آگَه از دردِ دلم، زان عشقِ جان فرسا نبود


نویسنده : حسن
     
#95 | Posted: 22 Feb 2013 14:09 | Edited By: Alijigartala
شب كه در بستم و مست از مي نابش كردم ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم

ديدي آن ترك خطا دشمن جان بود مرا گر چه عمري به خطا دوست خطابش كردم

******************
منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم

غرق خون بود و نميمرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه شيرين و بخوابش كردم

******************
دل كه خونابه غم بود و جگر گوشه درد بر سر آتش جور تو كبابش كردم

زندگي كردن من مردن تدريجي بود آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
     
#96 | Posted: 22 Feb 2013 14:16 | Edited By: Alijigartala
از خويش عجب دارم شيدايي و زنداني
از يار عجب نبود اين گونه غزل خواني

او مي رود و دل را اندر پي خود هردم
من مي دوم او گويد:افسوس كه نتواني

من خسته شوم؟هرگز!از ره بروم،هرگز
اندر طلبت اي مه،كفر است پشيماني

آن نادره گو را گو،يك بار دگر خواند
شعر و غزل نغزي در وصف پريشاني

از مستي تو مستم،من با دم تو هستم
خود نيز خبر داري،زين عشوه ي پنهاني

يك جام مي ام امشب ده تا سحري ديگر
برخيزم و بر خوانم زين دفتر ديواني

هر شام دو چشمانم گيسوي تو را جويد
شيرين شده نيش تو،آيين شده ويراني


نویسنده : زهرا طاهری
     
#97 | Posted: 22 Feb 2013 14:18
مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده‌ی سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به آینه
آن‌قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت
آن‌گاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟ هیچ‌یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد


در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم... شروع شد


فاضل نظری
     
#98 | Posted: 22 Feb 2013 14:19
لحظه ديدار نزديك است


باز من ديوانه ام، مستم


باز مي لرزد، دلم، دستم


باز گويي در جهان ديگري هستم


هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !


هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!


آبرويم را نريزي، دل !


- اي نخورده مست -


لحظه ديدار نزديك است .
     
#99 | Posted: 22 Feb 2013 14:21 | Edited By: Alijigartala
بگو در شـــبای تو چـــــی می گذره

بی من از شـبــــای تو کی می گذره


بی تو عمرم مثل اهنگ ســــــکوت

توی لحظه های خالـــــــی می گذره


تو به مـــــــــی خونه نرو عزیز من

من تو دستهای تو پیمونه می شـــم


با همه مســـــــــــــتی و آشفتگی ام

من برای تو یه مــــی خونه می شم


بگو در شـــــــبای تو چــی می گذره

بی من از شــــــبای تو کی می گذره


تو به مــــــــی خونه نرو عزیزه من

من برات قصه ی مســـتا رو می گم


مثل رقاصه ی مـــــــــــــعبدا می شم

سر عشـــــــــق بت پرستا رو می گم


من همون شاخــــه نبــــــــاتم به خدا

توی چشمات منه طنـــــــــــاز و ببین


تو ســــکوتم که به عرفان می رسه

غــــــــــــزل خواجه ی شیراز و ببین...


نویسنده : محسن
     
#100 | Posted: 22 Feb 2013 14:24
یک شب کنار شمعی، تا صبح دم نشستم

او گریه کرد می سوخت، من هم زغم شکستم


در آن شب سیه رو، یادم به چشمت افتاد

آن مستی نگاهت، بر روی چشمم افتاد


آهسته اشکی آمد، پایین ز دیدگانم

گویی به شعله آمد، شمع درون جانم


آن قطره اشکم آخر، بر روی شمع لغزید

خاموش گشت آنگه، دودی به ناز رقصید


از طرح دود آن شمع، در آن سیاهی تار

شعری نوشته می شد، آهسته روی دیوار


دل می تپد به سینه، با یاد روی دلدار

هر جا که هستی یارم، باشد خدانگهدار



نویسنده : حسن
     
صفحه  صفحه 10 از 18:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  17  18  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / شعرهای می و مستی و میخانه بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites