خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

شعرهای می و مستی و میخانه


صفحه  صفحه 15 از 18:  « پیشین  1  ...  14  15  16  17  18  پسین »
andishmand زن #141 | Posted: 6 Jul 2013 02:42


مست از درم درآمد دوش آن مه تمام
دربر گرفته چنگ و به کف برنهاده جام

بر روز روشن از شب تیره فکنده بند
وز مشک سوده بر گل سوری نهاده دام

آهنگ پست کرده به صوت حزین خویش
شکر همی فشانده ز یاقوت لعل‌فام

گفتی که لعل ناب و عقیق گداخته است
درجام او ز عکس رخ او شراب خام


بنشست بر کنار من و باده نوش کرد
آن ماه سروقامت و آن سروکش خرام

گفت ای کسی که در همه عمر از جفاء چرخ
با من شبی به روز نیاورده‌ای به کام

اینک من و تو و می لعل و سرود و رود
بی‌زحمت رسول و فرستادن پیام

با چنگ بر کنار بد اندر کنار من
مخمور تا به صبح سفید از نماز شام

در گوشه‌ای که کس نبد آگه ز حال ما
زان عشرت به غایت و زان مستی تمام

نه مطرب و نه ساقی و نه یار و نه حریف
او بود و انوری و می لعل والسلام
      
andishmand زن #142 | Posted: 18 Jul 2013 02:58


ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده‌ام
زان می که در پیمانه‌ها اندرنگنجد خورده‌ام

مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن
مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده‌ام

ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده‌ای
با زندگانت زنده‌ام با مردگانت مرده‌ام

با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته‌ام
با منکران دی صفت همچون خزان افسرده‌ام


ای نان طلب در من نگر والله که مستم بی‌خبر
من گرد خنبی گشته‌ام من شیره‌ای افشرده‌ام


مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او
از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده‌ام

روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد
ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبرده‌ام

در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم
با یار خود آمیختم زیرا درون پرده‌ام

آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند
ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه‌ها پژمرده‌ام


دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من
در لامکان سیران من فرمان ز قان آورده‌ام

در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر
با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده‌ام

گر گویدم بی‌گاه شد رو رو که وقت راه شد
گویم که این با زنده گو من جان به حق بسپرده‌ام

خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کرده‌ای
گفتا خموشی را مبین در صید شه صدمرده‌ام
      
andishmand زن #143 | Posted: 2 Aug 2013 22:39


مستی امروز من نیست چو مستی دوش
می‌نکنی باورم کاسه بگیر و بنوش

غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب
گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش

عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون
چونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش

این دل مجنون مست بند بدرید و جست
با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش

صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبان
کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش

گفت زحل زهره را زخمه آهسته زن
وی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوش

خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور
شیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موش

گرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگ
جلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوش

چشم گشا شش جهت شعشعه نور بین
گوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش

بشنو از جان سلام تا برهی از کلام
بنگر در نقش گر تا برهی از نقوش

گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشو
صافم و آزاد نو بنده دردی فروش

ترس و امید تو را هست حواله به عقل
دانه و دام تو را هست شکاری وحوش

دردی دردش مرا چون به حمایت گرفت
با من از این‌ها مگو کار توست آن بکوش
      
Atrinjoon زن #144 | Posted: 8 Aug 2013 14:52
کاربر

 
به ساقی درنگر در مست منگر
به یوسف درنگر در دست منگر

بدان گلزار بی پایان نظر کن
بدین خاری که پایت خست منگر
Signature
      
Alijigartala مرد #145 | Posted: 22 Aug 2013 15:05
کاربر
 


مستی


ساقیا ساغر بده ما را ز خود بیگانه کن
مستی ما را به عالم قصه و افسانه کن
******
فارغ از غم میشویم از باده و شرب شراب
باده را پر کن ز مِی این بنده را دیوانه کن
******
مست چون گشتم شـوم بیگانه با اهـل جفـا
چون شدم خارج ز دِیر وارد تو در مِی خانه کن
******
آن زمـان با ما محبت بیشتر باید کـنی
شادیم دست تو باشد مِی در این پیمانه کن
******
بی سر و سامان و دور از دوستان گردیده ام
از محبت این غریب مهمـان آن کاشانه کــن
******
مهر ورزی کن به من تا غم ز دل بیرون کنم
اندرین دنیا مــرا هم محرم جانانه کــن
******
نادر ار مست و خراب از این مِی و پیمانه شد
ساغرش افــزون بده از عشق گــل دیوانه کن
      
andishmand زن #146 | Posted: 22 Aug 2013 22:56





میی درده که در ده نیست هشیار
چه خفتی عمر شد برخیز و هشدار

ز نام و ننگ بگریز و چو مردان
ز دردی کوزه‌ای بستان ز خمار

چو مست عشق گشتی کوزه در دست
قلندروار بیرون شو به بازار

لباس خواجگی از بر بیفکن
به میخانه فرو انداز دستار

برآور نعره‌ای مستانه از جان
تهی کن سر ز باد عجب و پندار

ز روی خویشتن بت بر زمین زن
ز زیر خرقه بیرون آر زنار

چو خلقانت بدانند و برانند
تو فارغ گردی از خلقان به یکبار

چنان فارغ شوی از خلق عالم
که یکسانت بود اقرار و انکار

نماند در همه عالم به یک جو
نه کس را نه تو را نزد تو مقدار

چو ببریدی ز خویش و خلق کلی
همی بر جانت افتد پرتو یار

هر دم در خروش آیی که احسنت
زهی یار و زهی کار و زهی بار

چو در وادی عشقت راه دادند
در آن وادی به سر می‌رو قلم‌وار

زمانی نعره‌زن از وصل جانان
زمانی رقص کن از فهم اسرار

اگر تو راه جویی نیک بندیش
که راه عشق ظاهر کرد عطار
      
andishmand زن #147 | Posted: 22 Aug 2013 23:09





نرگس مست تو خواب آلودست
لب لعلت به شراب آلودست

آگه از ناله من کی گردد
چشم مست تو که خواب آلودست

لب تو دردل من بنشسته است
نمکی را به کباب آلوده است

از تری خواست چکیدن آری
لب تو کز می ناب آلودست

بنده خسرو چه گنه کرد امروز ؟
که حدیثت به عتاب آلودست

♥ ♥ ♥ ♥♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

روز عید ست به من ده می نابی چو گلاب
که از آن جام شود تازه‌ام این جان خراب

جان من از هوس آن به لب آمد اکنون
به لب آرم قدح و جان نهم اندر شکر آب

روزه داری که گشادی ز لبش نگهت مشک
این زمان در دهنش نیست مگر بوی شراب

می حلالست کنون خاصه که از دست حریف
در قدح می‌چکد آب نمک آلود کباب

هر که رابوی گل و می بدماغ است او را
آن دماغی است که دیگر ندهد بوی گلاب

بنده خسرو به دعای تو که آن حبل متین
دست همت زد و پیچید طناب اطناب


امیر خسرو دهلوی
      
andishmand زن #148 | Posted: 31 Aug 2013 18:17 | Edited By: andishmand


من مست مي و طره ي دردانه مـــــــرا سوخت
شمعي كه به جد ، زجه ي پروانه مـــرا سوخت

يك عمر نوشتم به در از كـــــــــــــــــرده ي ديوار
هر روز و شبش غمزه ي فرزانه مــــــــراسوخت

با من سخن از باده و پيمانه مــــــــــــــــــگوييد
عمري گذر از كوچه ميخانه مرا ســـــــــــــوخت


من رند غزل پوش و غزل دار و نـــــــــــدار است
هردم غزلي قحطي پيمانه مرا ســـــــــــــوخت

در آتش چشمش ز گلستان اثـــــــــري نيست
ابريم نِيَم!!! حيله ي بتخانه مـــــــــــــراسوخت


من شاعر شهري كه رُخــــــت در به درش كرد
همخانه ي بي خانه و هم ، خانه مرا سـوخت

امشب زغمت شور و «مسيـــحا»يي من مرد
بالله غزل از حربه ي بيگانه مرا ســـــــــــوخت

****************
مسیحا هاشم ورزی
      
andishmand زن #149 | Posted: 1 Sep 2013 00:23 | Edited By: andishmand


چه کسی می گوید شراب پاک نیست
شراب عشق من نگاه پاک توست
بعد از نوشیدن جام عشق تو
هزار رکعت نماز مستانه می خوانم من
و به سلامتی دست هایمان که تنها نمی رقصند
جامی دیگر را می شکنم !


هنوز چند میخانه ی دیگر مانده که فریاد بزنیم:
" ما نخورده مستیم ! "
برقصان مرا !
در هوای کلماتت
پروازم ده !
سبک تر شده ام


دریغ نکن !
جامی دیگر بریز .
امشب را تو ساقی من باش
بیا به سلامتی رویاهایمان تا طلوع
شراب بازی کنیم !

جامی دیگر بریز .
به سلامتی . .
به سلامتی عشق . . ..
.
      
andishmand زن #150 | Posted: 11 Sep 2013 00:05


زان چشم پر از خمار سرمست
پر خون دارم دو دیده پیوست

اندر عجبم که چشم آن ماه
ناخورده شراب چون شود مست


یا بر دل خسته چون زند تیر
بی دست و کمان و قبضه و شست

بس کس که ز عشق غمزهٔ او
زنار چهار کرد بر بست

برد او دل عاشقان آفاق
پیچند بر آن دو زلف چون شست

چون دانست او که فتنه بر خاست
متواری شد به خانه بنشست

یک شهر ازو غریو دارند
زان نیست شگفت جای آن هست

دارند به پای دل ازو بند
دارند به فرق سر ازو دست

تا عزم جفا درست کرد او
دست همه عاشقانش بشکست
      
صفحه  صفحه 15 از 18:  « پیشین  1  ...  14  15  16  17  18  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / شعرهای می و مستی و میخانه

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا