خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

شعرهای می و مستی و میخانه


صفحه  صفحه 16 از 18:  « پیشین  1  ...  15  16  17  18  پسین »
Alijigartala مرد #151 | Posted: 16 Sep 2013 20:49
کاربر
 
مست


اونا که تو زندگیشون قصه های خوب شنیدند
تو قمار زندگانی همه جور بازی رو دیدند
اونا که تو خلوت شب شعرهای حافظ رو خوندند
همه راه و رفتن اما بر سر دو راهی موندند

بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته
بهشون بیگید که قصه اش مثل شاهنومه درازه
کی بوده کجا رسیده چه جوری باید بسازه
حالا قصه هاشو مستها توی میخونه ها میگند
اما اون همیشه مست رو توی اونجا راه نمیدند

بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته

دیگه نیست کمند دلها گیسوهای رنگ برفش
دیگه میخونه جای نیست که بیاد رو لب و حرفش
بزارید همه بدونن که به دست غم اسیر
اخرش یه شب همونجا سر این کوچه میمیره

بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته

من امشب سرخوش و دیوانه و مست و غزل خوانم
به جام می پناه آورده ام
به جام می پناه آورده ام از غم گریزانم
گر از میخانه باز آیم
گر از میخانه باز آیم مرا غم باز می جوید
روید ای دوستان من گوشه میخانه می مانم
می مانم

دیگه نیست کمند دلها گیسوهای رنگ برفش
دیگه میخونه جای نیست که بیاد رو لب و حرفش
بزارید همه بدونن که به دست غم اسیر
اخرش یه شب همونجا سر این کوچه میمیره

بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته
      
nisha2552 مرد #152 | Posted: 23 Oct 2013 13:18
کاربر

 
قفل زندان را شکستم گو ره میخانه را
تا ببوسم بار دیگر آن لب پیمانه را

هر که در آبادی ویران سراغ از من گرفت
با سر انگشتت نشان ده آن ره ویرانه را

شیخ میکردم نصیحت،مست و میخواری مکن
بارالها لال گردان این خر دیوانه را

گوشم از پند و نصیحت پر بود دیگر خموش
چند روزی زنده ام سرکن دم مستانه را

آدمی را هیچ دیدم،این جهان را هیچ هیچ
غم مخور بر پایه کن هم شیوه ی رندانه را

میرود زیدان بشادی تا بر سلطان غیب
تا که او گیرد دو دست این من دردانه را
      
andishmand زن #153 | Posted: 25 Oct 2013 15:56 | Edited By: andishmand


امشب از دل من شكایت می كنم
عشق را با غم روایت می كنم

ساقیا ! ای من فدای دست تو
ده شرابی تا شوم سرمست تو


ساقیا! خواهم شراب ناب ناب
تا كند هر ذره ام را آفتاب



سالها می را نمودم جستجو
تا شدم یك لحظه با او روبرو

اندر آن ظلمت سرای پر پلید
ناگهان جام می ساقی رسید

شور عشقش در دلم شد منجلی
باده را دیدم بگفتم یا علی(ع)


سرکشیدم باده را من بر ملا
تا شوم عازم به دشت كربلا

خون زدست و پیكرم فواره كرد
عشق «هو» آخر مرا صد پاره كرد


«شاهدی» و آن «غلامی» ناز من
شد انیسم با «حسن» همراز من

«صابرم» غرق احسان توأم
ریزه خوار سفره نام توأم

      
andishmand زن #154 | Posted: 25 Oct 2013 15:59


دیگر سخن مگو ‌ از باده و شراب
میخانه تو باد ویرانه و خراب

در آشیان من جز غم ندیده کس
از رهگذر مجو یک عشق بی حساب

نامهربانیت ای بی وفای من
آتش به دل زند بر دیدگانم آب

تا کی کنی جفا در کوی عاشقان
دیگر مرا مده اینگونه ام عذاب


من مست و سرخوشم از جام دیگری
دلخوش مکن مرا با وعده سراب

جامی دگر بنوش با دلبری دگر
من راه خود روم بی رنگ و بی نقاب


      
andishmand زن #155 | Posted: 9 Nov 2013 15:51


بیا ساقی بزن دستی تو اندر گردن مینا
که تا ساغر شود گلگون ز قلقل گردن مینا

زگوشش پنبه رابرکن می رنگین به ساغر ریز
معطر ساز محفل را زعطر دامــــن مینا

به گلشن غنچه دل تنگست وهم باد صبا خاموش
بشارت بر بهاران ده زبرهم خوردن مینا


بیا و د ر قدح پر کن از ان صهبای د وشینم
که خوش رنگینی یی دارد تبـسم کردن مینا

بیابهر خداساقی غفوری راتودل خوش کن
بآن پرکردن ســــاغر زخالی کردن مــــــینا
      
andishmand زن #156 | Posted: 5 Feb 2014 19:32 | Edited By: andishmand





دیری ست که ما معتکف دیر مغانیم
رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم...

چون کاسه شکستیم نه پر ماند و نه خالی
بی‌کیسه‌ی بازار چه سود و چه زیانیم...

شیریم سر از منت ساطور کشیده
قصاب غرض را نه سگ پای دکانیم

پروانه‌ای از شعله ما داغ ندارد
هر چند که چون شمع سراپای زبانیم


هشیار شود هر که در این میکده مست است
اما دگرانند چنین ، ما نه چنانیم

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
      
andishmand زن #157 | Posted: 17 Feb 2014 19:22 | Edited By: andishmand




گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر
باز کن ساقی مجلس سر ِ مینای دگر

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

مست مستم ، مشکن قدر خود ای پنجه غم
من به میخانه‌ام امشب تو برو جای دگر

چه به میخانه چه محراب حرامم باشد
گر به‌جز عشق توام هست تمنای دگر


تا روم از پی یار دگری می باید
جز دل من دلی وجز تو دلارای دگر

نشینده است گلی بوی تو ای غنچه ناز
بوده ام ورنه بسی همدم گلهای دگر

تو سیه چشم چو آئی به تماشای چمن
نگذاری به ‌کسی چشم تماشای دگر

باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز
اوستادان و فزودند معمای دگر

این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش
آرزو ساخته بستان طرب زای دگر

گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن
می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر

از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به ‌زیبای دگر

می‌ فروشان همه دانند "عمادا" که بود
عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر

      
king_n2 مرد #158 | Posted: 12 May 2014 23:50
کاربر
 
ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺘﻢ ﺍﻣﺸﺐ ﺍﺯ ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ , ﺍﻣﺎ ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ
ﺳﺮ ﺩﺭﻭﻥ ﺳﻴﻨﻪ ﻭ , ﺗﻨﻬﺎﻱ ﺗﻨﻬﺎ , ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ
ﺑﺎ ﺳﺮﻱ ﺍﺯ ﺑﺎﺩﻩ ﻱ ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﭘﺎﮐﻦ , ﮔﺮﻡ ﮔﺮﻡ
ﺑﺎ ﺩﻟﻲ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﺭﺳﻮﺍﻱ ﺭﺳﻮﺍ , ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ
ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ , ﺍﻓﺘﺎﻥ ﻭ ﺧﻴﺰﺍﻥ ﭼﻮﻥ ﻧﺴﻴﻢ
ﺟﺎﻣﻪ ﻭﺍﺭﻭﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ , ﺷﻴﺪﺍﻱ ﺷﻴﺪﺍ , ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ
ﺍﺯ ﭘﺲ ﻳﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺧﻠﻖ ﺍﺑﮑﻢ , ﮔﻨﮓ ﮔﻨﮓ
ﻗﻔﻞ ﻟﺐ ﺑﮕﺸﻮﺩﻩ ﻭ , ﮔﻮﻳﺎﻱ ﮔﻮﻳﺎ , ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﭽﻮ ﻃﻮﻃﻲ ﺩﺭ ﭘﺲ ﺁﺋﻴﻴﻨﻪ ﺩﻝ ﻗﺼﻪ ﮔﻮ
ﭼﻮﻥ ﮐﻠﻴﻢ ﺍﺯ ﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﻃﻮﺭ ﺳﻴﻨﺎ , ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ
ﺑﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺷﺒﮕﺮﺩﻱ ﻭ ﺩﻳﻮﺍﻧﮕﻲ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻋﺸﻖ
ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻢ ﺍﻣﺸﺐ ﺍﺯ ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ , ﺍﻣﺎ ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت..
__̴ı̴̴̡̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ ̡͌l̡̡̡̡.__
      
andishmand زن #159 | Posted: 6 Jan 2015 22:41


عاشق نشدی زاهد ، دیوانه چه می دانی
در شعله نرقصیدی ، پروانه چه می دانی

لبریز می غمها ، شد ساغرِ جان من
خندیدی بگذشتی ، پیمانه چه می دانی

یک سلسله دیوانه ، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو ، افسانه چه می دانی

من مست می عشقم ، و از توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد ، می خواره چه می دانی




تا چند فریبی خلق با نام مسلمانی
عاشق شو و مستی کن ، ترک همه هستی کن

سر بر سر سجاده ، می خوردن پنهانی
ای بت نپرستیده ، بت خانه چه می دانی

تو سنگ سیه بوسی ، من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد ، بیگانه چه می دانی

تا چند فریبی خلق ، با نام مسلمانی
سر بر سر سجاده ، می خوردن پنهانی

روزی که فرو ریزیم بنیاد تعصب را
دیگر نه تو مانی ، نه ظلم و پریشانی



" هما میر افشار "



      
tofan125 مرد #160 | Posted: 19 Jan 2015 18:57
کاربر

 
از باده عیشم بود مستانه به کف جامی

زد ساغر من بر سنگ دیوانه می‌آشامی

ای هم دم از افسانه یک لحظه به خوابش کن

شاید که جهان گیرد یک مرتبه آرامی

با این همه زهدای بت در عشق تو نزدیکست

کز مستی و بدنامی بر خویش نهم نامی

گر کار تو در پرهیز پر پیش نمی‌آید

در وادی رسوائی من پیش نهم گامی

ای بسته زبان از خشم خود گو که نمی‌باید

با این همه تلخی‌ها شیریی دشنامی

آن کرد گرفتارم کز زلف بتان افکند

در راه بنی آدم گیرنده ترین دامی

با این همه چالاکی ای پیک صبا تا چند

جانی به لب آوردن ز آوردن پیغامی

هنگامه به آن کو برای دیو جنون شاید

کان شوخ تماشا دوست سر برکند از بامی

فردا چه شود یارب کان شوخ به بزم آمد

دیروز به ایمائی امروز به ابرامی

ای سرو چمن مفروش پر ناز که می‌باید

رعنائی بالا را زیبائی اندامی

در بزم تو این بد نام جان داد و نداد ایام

از دست تواش جامی وز لعل تواش کامی

مهم نيست در عشق به وصال برسي
مهم اين است که لياقت تجربه کردن
يک عشق پاک را داشته باشي
      
صفحه  صفحه 16 از 18:  « پیشین  1  ...  15  16  17  18  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / شعرهای می و مستی و میخانه

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا