تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mehdi Loghmani | مهدی لقمانی

صفحه  صفحه 15 از 71:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  70  71  پسین »  
#141 | Posted: 17 Jun 2013 18:20
ارزش عشق


فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی
اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی
گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی
از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی.
چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور.
چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی.
صدای فریادم را همه شنیدند به جز او که باید میشنید.
اشکهایم را همه دیدند و دلهایشان برایم سوخت ، اما تو که چشمهای خیسم را دیدی دلت برای خودت سوخت.
آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم.
گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ، فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است.
حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و درون خودم بسوزم اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم .
اما رفتنم محال است ، تو به انتظار ننشین که التماس تو کردن خیال است
عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست.
آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم .
گرچه لایق این عشق نیستی ، اما قلب مجنونم تو را لایق میداند.
گرچه برایت هیچ ارزشی ندارم ، اما عشق برای من با ارزش است.
     
#142 | Posted: 17 Jun 2013 18:20
آری من همان عاشقم


آری من همان عاشقم ، یک عاشق دلسوخته ، یک عاشق تنها .
یک کلام عاشقم ولی یک عمر اسیر.
اسیری در یک قلب سرخ.
آری من همان مجنون قصه هایم و یک عمر به دنبال لیلی چشم به راهم.
لحظه های سخت را پشت سر میگذارم و به عشق لیلایم از هفت آسمان خواهم گذشت.
در جاده ها ، از سختی ها میگذرم تا به مقصدم که همان خانه لیلایم است برسم.
آری عاشقم ، یک عاشق چشم به راه ، عاشقی که مدتهاست در غم انتظار نشسته است ، در آتش فاصله ها سوخته است ،در گلدان طاغچه تنهایی ها شکسته است و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی او بسته است.
آری من همانم که به او میگویند دیوانه ، به او میگویند آواره!
من همانم که لحظه هایم را به یاد عشقم سپری میکنم ، با یاد او اشک میریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد میزنم، فریاد میزنم تا تمام پنجره های خاموش با فریاد من روشن شوند و بگویند این دیوانه کیست؟
آری این دیوانه همان هست که جایش در قصه ها بوده ، همانی است که نامش در این دنیا مانده و یادش همیشه و همیشه یک عاقل را نیز مجنون میکند.
آری من همان عاشقم ، یک عاشق دلشکسته .... همان عاشقی که به او میگویند دیوانه !
     
#143 | Posted: 17 Jun 2013 18:21
از عشق گذشتم


از تو گذشتم ، تا به عشق برسم
از عشق نگذشتم ، تا به قلبت برسم
تو را در میان آغوش خویش فشردم تا به احساسم برسم
از احساس خود گذشتم ، تا احساس تو را حس کنم
اشکهایم را فدای نگاه زیبایت کردم تا به اوج آرامش برسم
از آرامشم گذشتم ،تا تو را آرام کنم
تو را آرام کردم و خودم را پریشان
از پریشانی خود گذشتم تا تو را آزار ندهم
گفتم فدای تو و عشق پاکت
عشقم را فدایت کردم تا باور کنی
از باور خود گذشتم و به تو ایمان آوردم
به تو ایمان آوردم و تو مرا درک نکردی
گفتم دوستت دارم ، تا باور کنی که به عشق تو زنده ام
از جان خود گذشتم تا باور کنی خیلی دوستت دارم
باور نکردی و دلم شکست ، شکست اما تو صدای فریاد دلم را نشنیدی
از دل شکسته ام گذشتم و باز در حسرت باور تو نشستم
و اینبار از خودم گذشتم تا به تو برسم.
     
#144 | Posted: 17 Jun 2013 18:22
مرد تنها در یک شب بارانی


آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم خود به خود هوس باران را میکنم.
آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود هوس یک کوچه تنها را میکنم.
آن لحظه است که دلم میخواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم.
قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران.... خیس تر از آسمان و درختان.
آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم میخواهد باز زیر باران بمانم ، دلم نمیخواهد باران قطع شود.دلم میخواهد همچو آسمان که بغضش را خالی میکند ، خالی شوم ، از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی.تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک میریزم ، و آرزوی یارم را میکنم.
دلم میخواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند.
لحظه ای که آرام آرام میشوم و دیگر تنهایی را احساس نمیکنم ، چون باران در کنارم است.
باران مرا آرام میکند ، مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها میکند و به آرزوهایم نزدیک میکند.
آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ، دلم میخواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را میلرزاند فریاد بزنم ، فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود. صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم میزند ، تنهایی در کوچه های سرد و خالی... کجایی ای یار من؟ کجایی که جایت در کنارم خالی است.
در این شب بارانی تو را میخواهم ، به خدا جایت خالی خالی است.
کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد.
تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم ، تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت.
قصه مرد تنها در یک شب بارانی ، شبی که احساس میکنم بیشتر از همیشه عاشقم.
آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است.
     
#145 | Posted: 17 Jun 2013 18:22
عذاب دنیا


از همه خسته ام، مثل یک شاخه شکسته ام
به فردا امیدی ندارم ، دیگر به انتظار بهار نمینشینم
بهار نیز زود می آید و زود میگذرد
خزان که آمد دیگر نگذشت ، قلبم که شکست دیگر آرام نشدم
از همه دلگیرم ، اگر اینگونه بمانم میمیرم
درد مرا تنها خدا میداند ، این زندگی بی رحم نباش
به من رحم کن ، مرا آزاد کن از عذاب دنیا.
چرا اینگونه غمگینم ، ای غم مرا رها کن ، مرا از زندان غصه ها آزاد کن
همه جا تاریک است ، روشنایی ناپدید است
سرد و بی روح ، دلی خسته تر از دیروز
دیگر طاقت ندارم ، نفس کشیدن را بی دلیل میدانم ، هر چه آه میکشم نیز غمی بر غمهایم افزوده میشود.
تنها بودم ، تنها هستم و تنها خواهم مرد.
بعد از رفتنم از دنیا آن زمان همه قدر مرا میدانند ، که دیگر آن زمان دیگر تنها نیستم.
     
#146 | Posted: 17 Jun 2013 18:23
برگرد


روزهای خوب باهم بودنمان گذشت، روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند.
روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت و اینک دلم هوای تو را کرده است.
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان.
دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است.
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش می داد را بشنوم.
دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم.
تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی.
خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند.
دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم.
برگرد ! بیا تا دوباره قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم.
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد.
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است.
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم می زدی ، چه عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی.
چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام.
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود.
دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ،صدای گریه هایت تنگ شده است.
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم.
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجود من شعله ور کن تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم.
     
#147 | Posted: 17 Jun 2013 18:24
اگر باران نمی بارید


اگر باران نمی بارید هیچگاه بغض آسمان شکسته نمیشد
اگر زیر باران قدم نمیزدم ، هیچگاه دلم از دردها خالی نمیشد
اگر گریه نمیکردم هیچگاه قلبم از غم و غصه ها رها نمیشد
اگر با تو نبودم هیچگاه نفس کشیدنهایم تکرار نمیشد
حالا که با تو هستم ، گهگاهی نیز حس میکنم بی تو هستم، تو در کنارم نیستی و من خسته هستم
خسته از زندگی ، خسته از این راه عاشقی
اگر پاییز نبود ، بهاری نیز در راه نبود
تو بهاری هستی در پاییز سرد زندگی ام
تو تنها شکوفه ای هستی در تک درخت باغ زندگی ام
اگر قلب تو نبود ، حال من از پریشانی گرفته بود ، غصه های دلم فراموش نشدنی بود
اگر صدای تو آرامم نمیکرد ، عشق تو خوشحالم نمیکرد ، سرنوشت به ادامه زندگی امیدوارم نمیکرد
حالا که باران می بارد ، از دلتنگی تو گریه میکنم تا هیچ چیز جز عشق تو، در قلبم نباشد.
نمیخواهم جز تو ، غم و غصه ها نیز به قلبم بیایند ، نمیخواهم جز تو ،حسرتی در قلبم به جا بماند
اگر تو برای من نبودی ، هیچگاه به آرزویم نمیرسیدم.
     
#148 | Posted: 17 Jun 2013 18:25
بمان تا آخرش


با من بمان و هیچگاه از کنارم نرو.
تو باشی من نفس میگیرم ، تو باشی من جانی تازه میگیرم.
با من باش ، تا آخرین نفس ، تا لحظه ای که جان دارم عزیزم.
ای تمام هستی ام تو تمام زندگی منی ، با من بمان و زندگی را از من نگیر.
مگر به جز تو چه کسی در این دنیا دارم !
تو تنها کسی هستی که دیوانه وار دوستش دارم ، تو تنها کسی هستی که همدم شب و روزم و رفیق لحظه های زندگی ام است.
ای همدم شب و روزم با رفتنت شبهایم را بی مهتاب و روزهایم را مثل شبهایم نکن.
ای رفیق لحظه های زندگی ام ، این لحظه های زیبای با تو بودن را از من نگیر.
همه دلخوشی ام تویی ، بهترین لحظه زندگی ام آن لحظه است که در کنار تو هستم و در آن چشمهای زیبایت نگاه میکنم و آرام با صدای آهسته میگویم که دوستت دارم عزیزم.
بمان که با ماندنت در کنارم یک دنیا خوشبختی را به من هدیه میدهی.
ای زیباترین زیبایی ها ، ای مظهر خوبی ها ، ای تو لایق بهترین ها با منی که بدجور دیوانه آن قلب مهربانت هستم بمان و با رفتنت زندگی را به کامم تلخ نکن.
با رفتنت من نیز از این دنیا خواهم رفت ، گفته بودم که این دنیا را بدون تو نمیخواهم.
از تمام دار این دنیا تنها تو را دارم و تنها تو را میخواهم.
تویی که قلبم را از عشق و محبت خودت جان دادی ، و به منی که خسته از تنهایی ها بودم نفس دادی.
با من بمان ، تا آخرش ! آخرش همان لحظه ای است که می فهمی تنها تو را میخواستم.
آخرش همان روزیست که خواهی فهمید چقدر تو را دوست داشته ام.
آخرش همان لحظه ای است که خواهی فهمید از عشقت مرده ام.
آری از عشقت مرده ام.
پس تا لحظه ای که از عشق تو نمرده ام با من بمان عزیزم.
     
#149 | Posted: 17 Jun 2013 18:25
به انتظار آمدنت


به انتظار شنیدن صدایت ، در تب و تاب شنیدن حرفهایت
صدایی که مرا خوشحال میکند، حرفهایی که مرا آرام میکند
آرامم کن ، مرا از این دلتنگی همیشگی رها کن
هر زمان که صدای تو را میشنوم از حال و هوای غمگین تنهایی فاصله میگیرم
با شنیدن صدایت به اوج میرسم و فتح میکنم قله محبت و عشق را ...
با تو درد میکنم ، از دلم میگویم تا بگویم که همیشه به یادت هستم.
عزیزم تو بگو از خودت؟ دلت برای من تنگ شده بود؟
صدای نفسهایت ، حتی آن سکوت بی انتهایت، مرا به این باور میرساند که تو نیز بی قرار نشسته بودی و به انتظار من ثانیه ها را میشمردی.
این روزها دلتنگ بارانم ، بارانی که وقتی در زیر آن قدم میزنم و به تو فکر میکنم ، حال و هوای عجیبی دارم.
آن لحظه های بارانی حس میکنم در کنارمی ، و چه زیباست در همان لحظه با تو درد دل کنم
به انتظار آمدنت مینشینم ، اما نمی آیی ، خودم را از بغض تنهایی خالی میکنم.
آسمان در حسرت ماست ، صدای او ، فریاد ماست.
گرمای وجود ما ، حضور عشق در این لحظه هاست، قلب تو در وجود من گرم است و قلب من در وجود تو آرام آرام.
با من حرف بزن.... سکوت نکن .... این لحظه ی عاشقانه با حرفهای من و تو زیباست.
     
#150 | Posted: 17 Jun 2013 18:26
به او بگوئید که دوستش دارم


هر چه گفتم و هر چه سوختم و ساختم بیهوده بود.
هر چه به او گفتم دوستش دارم انگار یک خواب بود و هر چه با عشقو احساس او سوختم و ساختم پوچ پوچ بود.
دیگر نمیدانم چگونه باید از آنکه دوری بگویی که دوستش داری.
تو بگو ای قلب عاشق من ، چگونه باید این دوست داشتن را ابراز کنی.
من هستم و یک قلب سرخ ، که درون قلب سرخ یک دنیا محبت و عشق نهفته است و ما تو را دوست میداریم ،گرچه تو این دوست داشتنمان را باور نداری .
کاش میدانستی قلبم یک آرزو دارد و تنها آرزویش تویی.
کاش میدانستی قلب مجنونم یکمعشوق دارد و تنها لیلای آن تویی.
کاش میدانستی که قلبم تنها یک احساس دارد و آن احساس پاک تنها برای تو هست.
و ای کاش میدانستی که قلب عاشقم تنها یکی را دوست میدارد و آن تویی.
تویی و آن قلب مهربانت و یک دنیا احساس پاک در وجودت .
منی که مدتها به انتظار تو در جاده تنهایی ها نشسته بودم ، منی که مدتها بود از خدای
خویش آرزوی تو را داشتم ، و منی که لحظه ها و ثانیه ها به یاد تو و به انتظار تو مینشستم
چگونه بگویم که دوستت دارم!
آهای ای دو چشم خیس من ، دو چشمی کهشب و روز برای او اشک ریختید ، و تا سحرگاه
به یاد او به آسمان تیره و تار عاشقی به مهتاب و ستارگان نگاه می انداختید
شما به او بگویید که دوستش دارم،آری به او بگویید که : خیلی دوستش دارم.
     
صفحه  صفحه 15 از 71:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  70  71  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mehdi Loghmani | مهدی لقمانی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites