تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mehdi Loghmani | مهدی لقمانی

صفحه  صفحه 24 از 71:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  70  71  پسین »  
#231 | Posted: 21 Jun 2013 11:56
جایگاه ابدی


قلبی شکسته داشتم ، بی نفس بودم ، مثل پرنده ای، اسیر در قفس بودم
تو مرا از زندان غمها رها کردی ، دستهایم را گرفتی و از غمها رهایم کردی
چشمهای من همیشه خیس بود ، دلم مثل تنهایی نفسگیر بود ، تو مرا آرام کردی
و به روشنی ها امیدوارم کردی.
تویی فرشته قلب من ، مرا تنها نگذار عشق من ، منی که تنها به امید تو نشسته ام ، نمیخواهم روزی بیاید که ببینم در حسرت تو نشسته ام و باز در هم شکسته ام.
ای تنها تکیه گاه من در لحظه های زندگی ، گذشته های بی کسی را از یاد برده ام ، دلم را به قلب وفادار تو خوش کرده ام ، سرپناه من باش که اگر از تو بی وفایی ببینم ، دیگر نمیخواهم یک لحظه نیز رنگ این زندگی را ببینم .
تو دیگر بی وفا نباش ، با ما با صداقت یار باش ، من که جز تو کسی را ندارم ،تو را به آن چشمهای زیبایت، اشکم را در نیار.
جز یک قلب تنها ، چیزی در وجودم نیست که لایقت بدانم ، این قلب هم مال تو ، میخواهم از این لحظه تا آخرین نفس عاشقت بمانم.
بیا به آغوش هم پناه ببریم ، به جایی که جایگاه ابدی ماست.
     
#232 | Posted: 21 Jun 2013 12:20
تو اولین و آخرینی


خسته ام از نوشتن کلام عشق.
خسته ام از عشق نوشتن.
اگر نیز گهگاهی می نویسم به خاطر وجود تو است نازنینم.
اگر عشق برایم ذره ای معنا دارد ، و اگر ذره ای از احساس آن در وجودم
باقی مانده است به خاطر وجود تو است ای بهترینم.
تو نباشی همان یک ذره عشق نیز در وجودم نخواهد بود.
دیگر عشق برایم هیچ معنایی نخواهد داشت.
اگر مینویسم از عشق ، بدان که تنها از تو و از عشق تو می نویسم.
مینویسم که تو بهترینی .. مینویسم که تو لایق ترینی.
مینویسم تا بخوانی و به خودت افتخار کنی.
افتخار کنی که مانند تو کسی نیست.
مثل تو کسی عاشق نیست ، به پاکی و نجابت تو کسی در این دنیا پیدا نخواهد شد.
تو پاکترینی ، تو بهترینی ای نازنینم.
تا زمانی که تو برای من باشی ، عشق من باشی خواهم نوشت.
تمام این احساسات عاشقانه که در این دفتر عشق میخوانی
برای تو و به خاطر وجود تو هست.
اگر اینهمه احساسات زیبا در وجود من است ، به خاطر تو هست و
همه آنها را مدیون تو هستم عزیزم.
میدانم که بعد از تو دیگر تنهایم و عشقی را نخواهم یافت زیرا عشق
واقعی در این زمانه دیگر نیست ، و اگر هنوز کلامی از عشق
در این دنیاست آن عشق و آن کلام مقدس تویی.
و افتخار میکنم به خودم که همان یک عاشق واقعی در این دنیا نیز عشق من است.
عزیزم تو را خیلی دوست میدارم.
ای اولین و آخرین عشق در این دنیا تو را می پرستم و دیوانه وار عاشقت هستم.
     
#233 | Posted: 21 Jun 2013 12:21
لحظه دیدار


آنگاه که خورشید آرام آرام غروب می کرد ،من در کنار عشقم نشسته بودم
دستانم را در درون دستانش گذاشته بودم ،او نگاه می کرد و می خندید ،
من نگاه می کردم و آه می کشیدم .
که این زمان می گذرد و ما دوباره در حسرت دیدار با هم می نشینیم .
کاش زمان می ایستاد ،چقدر زندگی بی وفاست که همچو ثانیه ها تند تند می گذرد ،
مثل قلب ما که در لحظه دیدار تند تند می تپد .
ثانیه ها می گذرند و بی خیال اینند که ما در دلهایمان چه می گذرد
دردلهایمان چه می گذرد و به انتظار چه نشسته ایم
آیا دوباره همدیگر را خواهیم دید ؟
آیا دوباره لحظه دیدار می رسد که من دوباره دستهای گرم معشوقم را بگیرم و با او در کوچه باغ ها قدم بزنم او را در آغوش بگیرم و ببوسم ؟
کاش خورشید غروب نمی کرد ،کاش زندگی بی وفا نبود
چرا ما باید از هم دور باشیم و همیشه در کنار هم نباشیم
چرا باید اینگونه در حسرت هم باشیم
چرا باید شعر دلتنگی را بخوانیم و گریان باشیم ؟
اینک که در کنار توام مدت هاست که رنگ محبت و عشق را ندیده ام،طعم بوسه هایت را نچشیده ام
و اینک لبی دارم به طعم شیرین لبهای تو،چشمی دارم گریان ،از سوی چشمهای زیبای تو ،
و دیگر دلتنگت نیستم اما می دانم تا چند ثانیه دیگر دوباره دلم بهانه تو را می گیرد ،
و دلتنگت می شوم !مثل آسمان که دلتنگ طلوع دوباره خورشید است.
     
#234 | Posted: 21 Jun 2013 12:22
هنوز هم عاشقم


هنوز هم عاشقم ، با اینکه عشق برایم مثل یک کابوس است.
هنوز هم عاشقم ، با اینکه عشق برایم یک شکنجه است.
عاشق می مانم چون عهد بسته ام با او که با من هم قسم شده است بمانم.
و چون ،او که با من هم قسم شده است را خیلی دوست میدارم.
با اینکه عشق یک بازی است ، اما من این بازی را دوست دارم ، چون هم بازی ام
تا آخر با من می ماند و مرا دوست میدارد.
با اینکه عشق زودگذر است اما من این گذر لحظه ها را دوست میدارم چونکه میدانم.
زندگی و عمر زودتر از لحظه های عاشقی به پایان میرسد.
صادق باش ای عاشق جاودانه ام ، لایق باش ، لایق این دل عاشق و پر از درد من باش.
میدانم که تو لایقی و میدانم که صداقت دل تو آنقدرها است .
که دل پر از دروغ مرا شرمنده آن پاکی خودش کند.
بمان با من گرچه این قلب من ارزش آن قلب آسمانی تو را ندارد.
بمان ، چون من تو را دوست میدارم ، بیشتر از آنچه که تصور میکنی
و بیشتر از آنچه که در قصه ها میخوانی.
ای عزیز این دل خسته و سوخته من ، تو بیشتر از هر عزیزی در این دل برای
من عزیزتری و بیشتر از هر کسی برای این دل مقدس تر و دوست داشتنی تری.
ای عشق من ساده نباش ، به حرفهای آنانکه عشق برایشان پوچ است بی توجه باش
و تو خودت با قلب من سازگار باش.
هنوز هم عاشقم ، عاشق می مانم و خواهم ماند.
میگویند عشق بی معناست ، و عشقی در این زمانه وجود ندارد.
ولی من هنوز هم عاشقم.
بگذار بگویند دیوانه ام ، وقتی یک قلب پاک و مهربان را دوست میدارم و آن
قلب نیز مرا دوست میدارد آنگاه وقتی همه با حسرت به من و او نگاه می اندازند
دیوانه میشوند، حالا دیوانه کیست؟ دیوانه آن کسی است که از نگاه
با حسرت ، به یک عشق آتشین مجنون شده است.
آری من هنوز هم عاشقم.
     
#235 | Posted: 21 Jun 2013 12:22
آواره تنها


در گذر از کوچه تنهایی ، خاطرات گذشته دوباره زنده شدند.
خاطراتی به رنگ غم ، غصه هایی که رها نمیشوند از من.
نقش برگهای خزان بر روی دلی با حال و هوای دلگیر.
دلتنگ بارانم ، چگونه اشک بریزم ، در جستجوی یک سرپناهم.
تا به امروز سرپناه من همان تنهایی دیروز ، تا به حال ندیده ام یاری بهتر از آن غم بیمار
آیا کسی فهمید که چرا دلگیرم ؟
آیا کسی میداند که اگر اینگونه بمانم میمیرم؟
غم این دل خسته را چه کسی میداند ، درد این دلشکسته را چه کسی میداند.
او که میداند درد مرا ، به دنبال دوای درد خودش میگردد ، او که نمیداند حال مرا ، نمیداند سرگذشت سیاه مرا.
در گذر از کوچه تنهایی ، در کوچه ای که نیست حتی یک آشنایی، نشسته ام در گوشه ای و دلم را آرام میکنم.
مینشینم به انتظار ، میمانم در حسرت یار ، فریاد میزنم که اینجا نیست یک دلدار؟
فریاد بر آمد آنکه در جستجوی کسی نگرد ، اینجا یاری نیست ، همه هستند در خواب! من نیز مثل توام ، آنقدر بی وفایی دیده ام ، که من نیز مثل تو یک آواره تنهایم.
     
#236 | Posted: 21 Jun 2013 12:23
رهایم کن


مثل شمع می سوزم و تو تنها نگاه میکنی.
مثل پرنده در قفس اسیرم و تو تنها در آسمان پرواز میکنی.
مثل غروب در حسرت تماشای طلوع هستم اما تا میخواهم تو را ببینم غروب میکنی.
مثل شمع برایت می سوزم ، مثل پرنده در قلبت اسیر می مانم و آنقدر در حسرتت مینشینم تا تو را ببینم.
مثل کویر به یک قطره باران نیز قانعم ، مثل ساحل برای در آغوش گرفتن موجهای دریا بی قرارم و مثل خزان چشم به راه آمدن بهارم.
بیا تو همان قطره بارانم باش ، قطره ای پر از محبت و عشق .
بیا و همان موج دریا باش ، من ساحلم ، بیا و در آغوشم باش.
مثل خزان سرد و بی روحم ، شکوفه ای نیست در خاک وجودم ، تو بیا و فصل سرد وجودم را بهاری کن.
مثل شمع می سوزم و تو تنها نگاه میکنی ، می سوزم تا تمام شوم.
مثل یک قناری پربسته در قفس برایت آواز عاشقانه میخوانم ، خیالی نیست که اسیرم ، تو تنها گوش کن.
در آتش عشقت می سوزم ، یک اسیر می مانم و هر چه بخواهی برایت میخوانم اما مرا تنها نگذار و هیچگاه از کنارم نرو.
مرا از قفست آزاد نکن ، مرا در دشت تنهایی رها نکن ، مرا بشکن ولی ناامیدم نکن.
مثل قناری در قفس برایت میخوانم ، گوش کن.
مثل شمع برایت می سوزم ، نگاه کن.
مثل یک عاشق برایت می مانم ، رهایم نکن.
     
#237 | Posted: 21 Jun 2013 12:23
در قلب تو


اگر به دشت عشق آمدی و دیدی من نیستم ، در زیر تک درخت انتظار نشسته ام.
اگر در کوچه باغها در جستجوی من گشتی و نبودم ، بدان که در گلستان عشق در حال چیدن دسته گلی برای تو بودم .
اگر به کنار ساحل دریا آمدی و من نبودم ، بدان که در آن سو نشسته ام و به عشق تو غزلی عاشقانه با حال و هوای دریا سروده ام.
اگر در زیر باران به دنبالم آمدی و دیدی نیستم ، بدان که به عشق تو در زیر باران خیس خیسم و به تو می اندیشم عزیزم.
اگر در بام شهر آمدی و دیدی نیستم ، بدان که در بالاترین نقطه شهر نشسته ام و ستاره های آسمان را به عشق تو میچینم.
اگر در خانه عشق آمدی و ردپایی از من نبود ، بدان که حال من از دلتنگی گرفته بود ، در لب پنجره به امید آمدنت نشسته ام.
اگر روزی آمدی و دیدی من در این دنیا نیستم، دیگر دنبال من نگرد که من در قلب تو هستم.
     
#238 | Posted: 21 Jun 2013 12:25
او رفت


چه بی صدا رفت
چه آرام و بی ریا رفت
او رفت ، اما از قلبم هیچگاه نرفت.
روزها رفتند، اما یاد او از خاطره ها نرفتند .
خورشید رفت ، غروب آمد ، اما نام او از دلم نرفت و مهرش همیشه در کنج دلم ماند.
او هست اما نیست ، او در قلب من است اما در کنارم نیست.
او رفت ، سهم من از رفتن او قطره های بی گناه اشکهای من بود.
او رفت اما هنوز قصه پا برجاست ، زندگی تمام نشده ، صدایش همیشه برایم آشناست.
او رفت ، اما من هنوز هستم ، او هست ، زیرا من نیمه ی دیگری از او هستم.
ما یکی هستیم ، او رفت اما هنوز به عشق هم زنده هستیم ، او نیست ، اما به عشق هم عاشق هستیم.
دسته گلی از گلهای نرگس چیده ام ، به یادت در طاغچه ی اتاق گذاشته ام ، عطر تو همیشه در اتاقم پیچیده ، یاد تو هنوز از خاطر گلها بیرون نرفته.
آن زمان که تو بودی ، دنیا برایم بهشت بود ، این تقدیر و سرنوشت بود که تو رفتی ، اما هنوز هم دنیا برایم زیباست ، زیرا یاد تو همیشه در دلهاست.
او رفت ،
چه بی صدا رفت ،
چه آرام و بی ریا رفت...
     
#239 | Posted: 21 Jun 2013 12:26
تنها تو را می خواهم


بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، بعد از تو عاشقی را بی معنا می دانم.
گفته بودم که تو اولین و آخرینی ، ای سرآغازم من پایان را نمیخواهم.
می دانی که چقدر دوستت دارم؟ بدان و باور داشته باش که یک دنیا دوستت دارم.
این حرفهایم شعار نیست ، دل می گوید و من نیز حرف دلم را مینویسم.
بدون تو این دنیا را نمیخواهم ای دنیای من.
حالا که آمدی و مرا عاشق خودت کردی ، رهایم نکن.
حالا که این قلب مرا از عشقت شعله ور کردی ، آب سرد بر روی آن نریز و مرا
ناامید به فرداهایم نکن.
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باور داشته باش که جز تو کسی را نمیخواهم!
تو را میخواهم و آن دستان مهربانت ، در کنار تو بودن را میخواهم و نگاه به آن چشمان زیبایت ، جدایی و نفرت را نمیخواهم.
بدون تو شوقی برای نفس کشیدن ندارم ، تو همنفس منی ، بی تو حسی برای تنها نفس کشیدن ندارم.
ستاره های آسمان شاهد دو چشم خیسم هستند ، دو چشمی که از دلتنگی تو لحظه به لحظه خیس است ! بدون تو ستاره های آسمان باید به عزای چشمانم بنشینند.
بدون تو زیبایی های این دنیا را نمیخواهم ، دریا و نم نم باران را نمیخواهم.
دریا را میخواهم آن لحظه که تو در کنارم باشی و دستت درون دستهایم باشد.
باران را آن لحظه میخواهم که هر دو با هم خیس خیس بدون هیچ چتر و سرپناهی زیر آن قدم بزنیم! بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باورش سخت است اما...
من تنها تو را میخواهم.
     
#240 | Posted: 21 Jun 2013 12:27
احساس عشق


برایت از احساسم مینویسم، بخوان
برایت از عشق میگویم ،همیشه با من بمان
من که برایت مانده ام ، تو نیز همیشه برایم بمان
من که خیلی بی وفایی دیده ام ، تو دیگر بی وفا نباش
حس کن مرا ، ببین که چه احساس عاشقانه ای به تو دارم
من که جز تو کسی را ندارم ، من که جز تو کسی را دوست ندارم
تو را از جنس خودم میدانم ، بدان که همیشه با تو وفادار میمانم
ارزش تو را بالاتر از عشق میدانم ، من که همیشه از دلتنگی تو گریانم
برایت از احساسم مینویسم ، با احساستر از همیشه بخوان
برایت از عشق سخن میگویم ، عاشقانه تر از گذشته گوش کن
ببین حال مرا ، این قلب مجنون مرا ، ببین که من در روزهای تنهایی اینگونه نبودم ،
آنگاه که تو را دیدم بیمار شدم ، از درد عشق شکسته شدم
حالا دوای این دردهایم تویی ، همدم و همزبان دل تنهایم تویی
بگو از عشق برایم ، میخواهم بشنوم صدای مهربانت را ،
بگو از عشق برایم ، میخواهم آرام کنی دل پر از گناهم را
این همان نواست ، این همان صدای آشناست
همان صدایی که با آن به اوج عشق میرسم.
     
صفحه  صفحه 24 از 71:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  70  71  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mehdi Loghmani | مهدی لقمانی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites