تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mehdi Loghmani | مهدی لقمانی

صفحه  صفحه 31 از 71:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  70  71  پسین »  
#301 | Posted: 26 Jun 2013 19:12
یادگار عشق


در کنار ساحل دریا قدم میزدم به یاد تو ، موجها می آمدند به کنارم و میرفتند، اما تو نبودی.
تو نبودی اما یادت در قلبم بود ، تو نبودی اما به یاد تو در کنار دریا قدم میزدم.
لحظه باریدن باران ، تنهای تنها در زیر قطره های باران قدم میزدم اما تو نبودی.
تو نبودی ولی باران بود ، باران یاد تو را در دلم زنده کرد.
شاید این یک آغاز بود ، آغاز دلتنگی ها ، شروع آرزوهای در کنار تو بودن .
لحظه غروب که رسید یاد تو در دلم غوغا به پا کرد و چشمهایم به یاد تو بارانی شد.
کاش در کنارم بودی ، آن اشکها را تنها تو میتوانستی از روی گونه هایم پاک کنی.
آن دستهای سرد را تنها تو میتوانستی با دستهای گرمت گرم کنی .
لحظه های دور از تو بودن میگذرد اما خیلی دیر!
لحظه ها میگذرد و سهم دلم از آن دلتنگیست .
از دلتنگی تو چند قطره اشک و یک دل پر از درد دل به جا می ماند.
همین که به عشق تو زنده ام برای من یک دنیا با ارزش است.
این اشکهایم ، دلتنگی هایم ، غصه هایم فدای آن عشق پاکت.
عشق تو آنقدر مقدس است که به خاطر آن جانم نیز فدایش خواهم کرد.
هر جا که بدون تو باشم شکی نیست در آن که یک دلتنگم.
هر جا که باشیم ، با هم و در کنار هم مطمئن باش که خیلی خوشبختم.
ساحل دریا یادگاری بود از دلتنگی هایم ، لحظه باریدن باران خاطره ای بود از عشقم و غروب که رسید یادگاری از چشمهای خیسم به جا ماند.
تو باشی همه چیز زیباست، دیگر دلتنگی در دلم نیست ، تو هستی و یک دنیا خوشبختی!
تو را با تمام غم ها و غصه های دنیا ، دلتنگی ها و اشکهایم میخواهم عزیزم.
     
#302 | Posted: 26 Jun 2013 19:13
تو را می خواهم


تو را میخواهم ، به تو نیاز دارم ، دیگر طاقت دوری ات را ندارم.
خسته شدم از صبر و انتظار ، من همانم ، یک عاشق بی قرار.
تو را میخواهم و این را میدانم که بی تو یک لحظه نیز نمیتوانم زنده بمانم.
تا کی باید در حسرت نگاه به چشمانت بمانم ، تا کی باید بنشینم در گوشه ای و بهانه ی تو را بگیرم.
این دنیا برای همه زیباست اما بی تو برای من بی معناست.
معنا کن برایم ای زیباترین واژه ی زندگی ام.
از شب نمی هراسم زیرا تو روشنایی شبهای منی .
از عشق نمی هراسم زیرا تو قشنگترین لحظه ی عاشقانه منی.
تو را میخواهم ، به تو نیاز دارم ،هر جا که هستی آغوشت را برایم باز کن که دیگر طاقت ندارم.
خودت را به من نزدیک و نزدیکتر کن ، تا حتی لحظه ای عطر وجودت را حس کنم ، تا لحظه ای به خودم بیایم و حضورت را در کنارم حس کنم.
تو را میخواهم ، به تو نیاز دارم ، ای دنیا لحظه ای سکوت کن که من فریادی در سینه دارم: دوستت دارم عشق من
     
#303 | Posted: 26 Jun 2013 19:13
به دنبالم بیا


این ردپای آشناییست که تا دیروز یک غریبه بود ، اما امروز برای تو یک زندگیست.
به دنبام بیا ...
این ردپای دیوانه ایست که هر جا میداند با تو خاطره ای دارد به آنجا میرود و به یاد لحظه های دیدار اشک میریزد.
به دنبالم بیا...
این ردپای عاشقیست که به هوای تو سربه هوا شده است .
به دنبالم بیا ، بیا که مقصد من سرزمین عشق است ، آنجا من و تو همیشه در کنار هم خواهیم بود.
آنجا جدایی با عاشقان بیگانه هست ، عشق با من و تو هم خانه است.
آنجا روزگارش بیوفا نیست ، دلها همه بی گناه است.
به دنبال رد این پاهای خسته قدم به قدم بیا ، بیا که به امید آمدنت میروم.
بیا که به انتظار آمدنت در پایان راه نشسته ام.
این ردپای مجنونیست که به عشق لیلایش مجنون شده .
به دنبام بیا ...
لحظه ای نیز خسته و دلکشته نشو ، خستگی را از دلت بیرون ،
دلت را به پایان این راه خوش کن.
پایان راه ما ، پایان سختی هاست ، پایان سختی ها ، آغاز یک زندگیست.
یک زندگی به نام من و تو ، در یک قلب به نام عشق.
به دنبام بیا ، این ردپای من است ، اگر من پیش از تو و بدون تو میروم میخواهم سختی های این راه را از بین ببرم که دیگر هیچ سدی پیش روی تو نباشد.
به نام عشق آغاز کن و به امید فردا باش که فردای ما شیرین است.
به دنبام بیا ، این ردپای همانیست که با او همسفری.
تو را دوست دارم ای عشق من ، به عشق تو این راه سخت را میروم ای همنفسم تا آخرش با تو هستم ای زندگی ام.
     
#304 | Posted: 26 Jun 2013 19:15
رویای من


دیدنت در خواب نیز برایم شیرین است
دیدنت در رویاها برایم دلنشین است.
تو در رویاهای منی
تو شبها در آسمان تاریک دلم ، ماه منی
دیدنت در خواب آغاز یک روز زیباست
به عشقت میگذارنم روزها و شبها را
تا بیاید لحظه ای که شب و روز در کنارت باشم
تو خوابی و من در آغوشت باشم
تو از خواب بیدار میشوی و من نظاره گر آن روی ماهت باشم
تمام رویاها و تمام لحظه های زندگی ام پر شده از رازهای شیرین عشق تو
این راز آغازیست برای دلتنگی ات ، آوازیست برای تو را خواندن ، پروازیست برای به سوی تو آمدن
تا بیاید لحظه ای که تو را از دور دستها ببینم و از شوق در آغوش کشیدنت بالهایم را با عشق به پرواز درآورم
آنقدر بال بزنم تا لحظه ها را از دست ندهم
تو بر روی ابرها نشسته ای و من در لا به لای ابرها چهره درخشانت را میبینم
ابرها را کنار میزنم و به سوی تو می آیم
این لحظه چقدر زیباست!
دیدنت در خواب نیز برایم شیرین است
دیدنت در رویاها برایم دلنشین است
عشق من به تو یک عشق آتشین است
میسوزم در آتش عشقت و خاکستر میشوم تا باور کنی چقدر دوستت دارم.
     
#305 | Posted: 26 Jun 2013 19:16
به این خیال نباش


میپذیرم که اگر عشقت یک بازی بود ،این بازی را من باختم .
این رسمش نبود ، تو در این بازی یک قلب را شکستی .
تو احساس را در وجودم کشتی ، تو یک مجرمی ! جرم تو شکستن یک قلب بی گناه است.
میپذیرم که من اسیر احساسات دروغین تو بودم .
میخواهم بی خیال باشم ، نمیتوانم.
دلم میخواهد همه چیز را فراموش کنم ، خاطره های تو قلبم را میسوزاند .
در این جاده نفسگیر ، بر سر دو راهی ایستاده ام .
انگار راه دیگری جز سوختن نیست .
پس میسوزم ، با اینکه لیاقت مرا نداشتی.
اگر میسوزم ، اگر نا امیدم ، به خاطر سادگی خویش است نه به خاطر تو !
اگر این روزها پریشانم ، اگر این لحظه ها گریانم به خاطر رفتن تو نیست ، به خاطر قلب بی گناهم است که چرا اینک در دام تنهایی گرفتار است.
این رسم عاشقی نبود ای غریبه امروز.
من تو را فراموش نمیکنم ، قلب من هیچگاه بی وفایی مثل تو را فراموش نخواهد کرد.
میپذیرم که خیلی ساده بودم که حرفهای پوچ تو را باور کردم ،قلبم را با اطمینان به تو دادم و به قلب بی احساس تو پناه بردم .
تو یک تکیه گاه برای من نبودی ، من ساده بودم که قلب تو را خانه خود کردم .
این رسمش نبود ای بی وفا ، تو کجا و من کجا؟
مرا باش که هنوز در حسرت عشق توام ، میپذیرم که آری من یک دیوانه ام .
اگر به خیال این هستی که همچنان به پای عشقت نشسته ام ، به این خیال نباش.
من قلبم را راضی میکنم که با تنهایی بسازد ، گرچه میدانم که دیگر قلبی در سینه ام نخواهد بود.
     
#306 | Posted: 26 Jun 2013 19:17
مینویسم


مینویسم از یک عمر پر از عشق، عشقی که با تو پایانی ندارد
دلم برای دفترم تنگ شده ، دفتری که پر از خاطرات با تو بودن است
من هنوز هستم و خواهم ماند ،من هنوز به پای تو نشسته ام و هنوز هم قلبی بااحساس در سینه دارم
چه باشم چه نباشم عاشقت می مانم ، مهم این است که هستم و در غربت فاصله ها نشسته ام
نشسته ام به انتظار طلوع پایان فاصله ها
تو دلت میگیرد و من نیستم ، من دلم میگیرد و تو نیستی
من تحمل میکنم، تو اشک میریزی ، من به انتظارت میمانم، تو بهانه مرا میگیری
همین است عشق بی پایان ما ، همین است داستان زندگی ما
من درد دلم را مینویسم ، چه کسی بخواند ، چه نخواند
من به عشق تو مینویسم ، چه بخوانی چه نخوانی
مهم این است که قلبم دائم در حال تکرار آنهاست.
     
#307 | Posted: 26 Jun 2013 19:17
فصل عریان عشق


اگر یک سال چهار فصل دارد ، اگر یک سال زمستانی دارد ، تابستانی دارد .
بهار من که گذشت ، همه فصل هایم به رنگ خزان است .
رنگ بهار را از یاد برده ام ، تو رفتی و تا به امروز شکوفه ای در زندگی ام ندیده ام.
تو رفتی و طوفان جدایی آمد و خاطره های سبز زندگی ام را با خود برد.
کجاست حتی یک برگ از آن خاطره های سبز؟
تو رفتی و فصل سرد وجودم آمد، فصلی عریان ، گونه ای پریشان ، چشمی گریان.
اگر در قلبم تنها تو را دارم ، هنوز هم باور دارم که باز هم تو را دارم ،اما من دیگر تو را در کنارم ندارم.
فصل عریان زندگی آمد ، فصلی که دیگر رنگ امید در آن نیست.
شاید رنگ زرد نا امیدی ، یا رنگ سیاه تنهایی به چشم بیاید.
به امید شکفتن غنچه ای در تنها گلدان باغچه قلبم نشستم اما افسوس که باران عشق نیامد و آن شاخه نیز خشک شد .
اگرچه این فصل ها بی رنگ و روست ، بی عطر و بوست اما همچنان همه فصلها برایم زیباست زیرا هنوز عشق تو در دلم زنده است و با عشق تو زندگی میکنم.
اگرچه رفتی و مرا با کوله باری از غم و غصه تنها گذاشتی اما هنوز به انتظار بهار نشسته ام ، بهاری که دیدن آن برایم یک رویاست !
شاید در این فصلها ، فصل سبز عشق فرا برسد ، شاید تا ابد نیز این فصلها همه یک رنگ به همین رنگ ، رنگ نا امیدی ، رنگ جدایی باقی بماند.
فصل عریان عشق ، فصل غم انگیز سالیست که تو را هنگام دیدار آخر در میان سیل اشکهایم میدیدم.
هنوز چهره خیس تو در چشمانم نقش بسته است ، هنوز دستهای گرم تو درون دستهایم یخ زده است .
شاید این اولین و آخرین فصل عشق باشد
ساعتها یک ساعت به عقب کشیده میشود، امروز نیز بی تو همان فصل عریان دیروز است.
     
#308 | Posted: 26 Jun 2013 19:20
چشم به راه توام


نمیدانم کجا هستی و به کجا مینگری ،
نمیدانم در چه حالی و به چه می اندیشی.
نمیدانم به یاد منی یا در حال فراموش کردن من ،
نمیدانم به عشق منی یا به عشق در آغوش گرفتن غم.
بدان که من در همانجا هستم که با هم بودیم ،
به لحظه ی غروب مینگرم همانجا که دستانت در دستانم بود.
حال من خراب است ، دلتنگی و انتظار است .
بدان که به یاد توام ، هم عاشقم و هم چشم به راه تو ا
بدان که به عشق تو زنده ام ، آرزوی من در آغوش کشیدن تو است.
نمیدانم آیا میدانی که من کیستم ؟
من همانم ، همان کسی که عاشقانه تو را دوست میدارد.
من همانم که لحظه ها را میشمارد تا لحظه ای تو را ببیند و باز ببیند.
آن لحظه که تو را میبینم بیشتر عاشقت میشوم ،
و آنقدر تو را میبینم تا دیوانه ی تو شوم.
نمیدانم کجا هستی و به کجا می نگری
بدان که در قلب منی و به من مینگری و
من هم عاشقانه به چشمان زیبایت مینگرم.
     
#309 | Posted: 26 Jun 2013 19:20
نا امیدم از فردا


لحظه های تنهایی چه دیر میگذرد.
دلم را به درد می آورد و مرا از زندگی خسته میکند.
شاید این سرنوشت من است که اینگونه دلشکسته باشم.
آهنگ زندگی غمگین شده ، لحظه ها همه نفسگیر شده
آهنگی به سبک سکوت و یک غم بی پایان در قلب تنهایم.
چه دیر میگذرد این لحظه های سرد ، دیر میگذرد و اعماق دلم را میسوزاند.
حال و هوای این لحظه ها به رنگ غروب است ، آه که چقدر این دنیا سوت و کور است.
نمیخواهم بگویم که غمگینم ، نمیخواهم احساس کنم که نا امیدم ، من یک قلب شکسته در سینه دارم ، قلبی که مدتهاست گرفتار یک سکوت بی پایان است.
دلم میخواهد سکوت قلبم را بشکنم اما بغض غریبی گلویم را گرفته است.
در حالی که بغض گلویم را میفشارد این چشمها نیز برای خود می بارد.
ببار ای چشمهای گریانم ، تا میتوانی اشک بریز و دلم را خالی کن.
ببار که بدجور دلم گرفته است.
ای غروب تلخ تو دیگر بی خیال من شو ... نیا که دیگر طاقت غمهایت را ندارم.
چه سخت است این زندگی ، چه تلخ است این لحظه ها ، چه سرد است هوای قلبم...
لحظه ها چقدر دیر میگذرد اما عمرم مثل باد میگذرد.
کسی نیست اینجا ، من هستم و یک قلب تنها!
لابه لای این غمها ، نه شادی است نه لبخندی !
رنگ شادی را فراموش کرده ام ، دلم را به طلوع فردا خوش کرده ام.
طلوع فردا نیز در دلم برای همیشه غروب کرده ، شب آمده و دل پر از دردم را خاموش کرده !
من هستم و یک قلب تنها ، مثل همیشه نا امیدم از فردا.
     
#310 | Posted: 26 Jun 2013 19:23
تو بگو


برایت درد دلم را گفتم ، گفتم که چقدر دوستت دارم.
حالا تو بگو...
تو بگو ، هر چه دل تنگت خواست برایم بگو.
بگو تا لحظه ای با آن صدای مهربانت به اوج آرامش برسم.
تو بگو ، از آن احساس قشنگت ،تا با آن به اوج عشق برسم.
تو بگو ، بگو که تنها مرا داری و تنها به عشق من زنده ای.
بگو که عشق مرا باور داری و هیچگاه مرا تنها نمیگذاری.
تو بگو ، بگو از آن قلب مهربانت ، از عشق و از این سرنوشت.
بگو از احساست در این لحظه ی عاشقانه ،
بگو که چگونه میتوانم آن دل مهربانت را آرام کنم ،
تو بگو که چگونه میتوانم تو را خوشحال کنم.
تو بگو ... هر چه احساسات پاکت میگوید برایم بگو.
تو بگو که این سکوت تلخ شکسته شود.
تو بگو تا من نیز برایت بگویم که یک لحظه نیز طاقت دوری ات را ندارم
تو بگو تا من نیز بگویم بی تو یک لحظه نیز نمیتوانم لحظه ی خوشی را داشته باشم
تو بگو تا من نیز بگویم تو همه زندگی منی و خیلی دوستت دارم.
تو بگو... بگو تا من نیز بگویم آنچه در قلب عاشقم میگذرد.
بگو که تنها بهانه ی دلت تنها دل من است.
ای عشق تو بگو، بگو درد دلت را..
     
صفحه  صفحه 31 از 71:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  70  71  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mehdi Loghmani | مهدی لقمانی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites