تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mehdi Loghmani | مهدی لقمانی

صفحه  صفحه 68 از 71:  « پیشین  1  ...  67  68  69  70  71  پسین »  
#671 | Posted: 25 Feb 2014 19:06
اشکهای آسمان

دیداری دوباره با اشکهای آسمان
خیلی وقت بود اشک آسمان را ندیده بودم . دلم باز هم برای گریه آسمان تنگ شده بود . آسمان که گریه میکرد من هم شروع به گریه کردن می کردم . وقتی آسمان گریه می کند هوا دلگیر می شود , ابرها چشم گیر می شود و کوه ها مه گیر . آسمان که گریه می کند گلها هم اشک می ریزند , شبنم روی گلها , همان اشک چشمان گل بود .
زمانش فرا رسید وآسمان شروع به گریه کردن کرد , اشکها سرازیر شدند قلب آبی آسمان حالا دیگر تیره وتار است .پشت پنجره ها به اشک آسمان نگاه می انداختم و اشک می ریختم , آسمان نیاز به محبت داشت مثل من...
اشکهای آسمان طوفانی به پا کرد که طوفان , کشتی زندگی را در اعماق دریاها غرق کرد وان کشتی ومسافران ان کشتی را به خواب ابد برد . اشکهای آسمان تلالو' سپیده را کمرنگ کرد.اشکهای آسمان دلهره شب هنگام را بیشتر می کرد سیاهی جاده را بیشتر میکرد , صدای ساز غم انگیز مسافر چشم به راه در کنار جاده را بیشتر میکرد وغم انگیز تر . اشکهای آسمان قصه مسافر وجاده را طولانی تر میکرد وغمگین تر.
اشکهای آسمان شلوغی شهر را محو کرد وسکوتی سرد را در میان شهر با خود اورد. اشکهای آسمان پرنده های اوازخوان را لانه نشین کرد ودر پایان اشکهای آسمان نوید یک کاووس وحشتناک را در میان دنیای خواب ورویایی به نمایش گذاشت .
ولی من هنوز عاشق اشک های آسمان هستم!
     
#672 | Posted: 25 Feb 2014 19:07
دستان سرد غم

دلم نمی خواهد دستهایم را در دستهای سرد غم بگذارم و زندگی کنم.
دلم نمی خواهد دستهای سردم را در دستهای غم بگذارم و گریه کنم.
دستهای من و غم هردو سرد است و من با گرفتن دستهای غم دستهایم یخ میزنند.از غصه ، از تنهایی یخ میزنند.راهی ندارم باید دستان غم را بگیرم وقتی محبتی نیست!
امید به زندگی ام با گرفتن دستهای سرد غم از بین می رود.
دلم می خواهد دستهای گرم محبت را بفشارم.دلم می خواهد دستهای گرم محبت را بفشارم تا یخ های دستم از گرمای محبت آب شوند.
می خواهم با گرفتن دستهای محبت گریه کنم اما اینبار گریه شوق.
اما هیچ دستی از سوی محبت برروی من دراز نمیشود.
غم با تنهایی، با غصه، با درد آمده به سراغ من.
به استقبال کدامیک باید رفت؟
دستان سرد کدامیک راباید گرفت وقتی راهی جز این نباشد؟
غم که به زندگی بیایید دیگر رفتنی نیست!
غم که به زندگی بیاییدشکستنی نیست!
یخ دستان غم آب شدنی نیست!
تنها محبت است که میتواند این یخ را آب کند و غم را از زندگی محو کند.
اما افسوس که محبتی نیست!
محبت پس تو کجایی که زندگی ام دارد با بودن غم و تنهایی تباه می شود.
     
#673 | Posted: 25 Feb 2014 19:07
دریای آرام عشق

دریای آرام عشق
دلم می خواهد عشق آرام بیاید و درقلبم بنشیند و خانه کند ، بدون هیاهو ، بدون التهاب ، و بدون غوغا ، عشق را در قلبم جا دهم.
دلم نمی خواهد در هیاهوی عشق گم شوم و دلبستگی به عشق پیدا کنم.
می خواهم آرام عاشق شوم تا آرام هم زندگی کنم.
دلم نمی خواهد موج های آرام دریای دلم توسط عشق طوفان زده و نا آرام شوند. دلم نمی خواهد آسمان آبی و آرام دلم با ابرهای سرگردان و رعد آسای عشق تیره و تار شود!
می خواهم آرام عاشق شوم تا عشق هم آرام در دلم خانه کند.
دلم نمی خواهد طوفان عشق خانه دلم را ویرانه کند.
دلم نمی خواهد نویسنده قصه عشق در دلم قصه عشق را احساساتی بیان کند. می خواهم آرام در کنار عشق بنشینم و عشق را (بدون هوس) نوازش دهم تا عشق نیز مرا آرام و بی درد و غصه نوازش دهد.
دلم می خواهد باران عشق که می بارد نم نم باران عشق را دردلم احساس کنم و باران سیل آسای عشق را که در دلم سیل و طوفان به پا می کنند را نمی خواهم!
     
#674 | Posted: 25 Feb 2014 19:08
دلم تنگه

دلم تنگه
دلم تنگه برای شهر ، برای خانه ، برای آسمان شهرم...!
دلم تنگه برای ستاره های شب های شهر...
دلم تنگه برای باران ، برای رعد و برق آسمان...
دلم تنگه برای خورشید ، برای مهتاب ، برای رنگین کمان...
دلم تنگه برای لحظه ای نگاه به آسمان آبی شهر...
دلم تنگه برای اشک ریختن، خنده ها ، نگاه های پر غرور...
دلم تنگه برای آرزوهایم، برای درد و دلهایم با فرشته ها...
دلم تنگه بیا و به فریاد بی صدای دلم برس ، ای کسی که درد دلم را گوش کرده ای!...
     
#675 | Posted: 25 Feb 2014 19:08
به چه می اندیشی؟

به چه می اندیشی ای مرد همیشه عاشق ولی تنها
به چه می اندیشی در این اعماق دره همیشه تنها!
دره ای که حسرت هوای تازه ای را دارد
دره ای که همیشه در اسارت است در این غم دوری از سرزمین نامحدود
تو نیز مانند آن دره گرفتاری ... گرفتاری در این قفس دوری از عشق
تو را دیدم نشسته ای در گوشه ای از آن دره سکوت
به چه می اندیشی در آنجا؟
تو را دیدم با چشمهای گریان که به تک درخت بید مجنون تکیه داده بودی و به آن بالای دره نگاه می کردی ، نگاه به گلی که در دامنه دره روییده بود می کردی
به چه می اندیشیدی وقتی به آن گل نگاه می کردی؟
از نگاه چشمان خیست فهمیدم عاشقی ، و به یارت می اندیشی
به چه می اندیشیدی به راه فرار از آنجا و رسیدن به یارت؟
آنجا بوی تنهایی میداد ، آنجا غم دوری از یار بیشتر احساس میشد
آری راهی هست برای رسیدن به یارت ، راهی هست برای رسیدن به آن گل همیشه تنها در آن سوی دره
رود در حرکت است ، آب آن رود از باران است ، آن گل با باران زنده مانده است و عطر نفسهای تو! پس برو ، برو ای مرد همیشه تنها و عاشق ، برو باران شو تا شاید قطره ای از بارانت بر روی آن گل بریزد ، تا تو بتوانی او را در کنار خودت ببینی!
از نگاه رود فهمیدم ، از شادابی گل فهمیدم ، از اشکهای آسمان فهمیدم ، از نگاه تک درخت بید مجنون فهمیدم که آنجا امید هست!
آن بید مجنون شد چون صخره ای روی آن را گرفته بود و نمیگذاشت باران بر روی او ببارد! از خواب غفلت بیدار شد ، هنوز در اعماق دره بود ، دو کوه بلند اطرافش را فرا گرفته بود ، احساس غربت می کرد ، هر چه میخواست بالا برود پاها و دستانش قدرتش را نداشتند .
طوفان با آن چهره در هم شکسته اش آمد ، طوفان تنها میخواست آن گل را از جا در بیاورد و او را آزاد کند و با خود ببرد ...
آن مرد نمیدانست چه کار کند و چگونه گل را از دام او در آورد
خون عاشقی در رگهایش جوشید ، از دره بالا رفت تا به گل رسید ، جامه اش را بر روی گل کشید و با طوفان جنگید تا پیروز شد !
و این است ماندگارترین عشق در آن دره پر از عشق
ان دره دیگر یک دره تنهایی نبود ، یک دره عاشقی بود!
آری آن دره یک دره عشق شد ، و آن گل با عطر نفسهای مردی که دیگر احساس تنهایی نمیکرد در کنار او و در آنجا زنده ماندند برای همیشه ، با عشق و محبت!
     
#676 | Posted: 25 Feb 2014 19:09
بمان در این قلب بی طاقت

اگر تو از دلم بروی دیگر کسی نیست که اشک چشمم را با دستهایش پاک کند...دیگر کسی نیست که با من همدل و هم صحبت شود...
دیگر کسی نیست که به من بگوید دوستت دارم...!
دیگر قلبی با قلب من همسفر نیست .. قلبم تنها باید زندگی کند...
اشک در چشمانم موج می زند ... چشمانم دیگر دنیا را نخواهند دید...!
دیگر دنیا برایم تیره و تار خواهد بود... عاشقی برایم بی مفهوم و گنگ خواهد شد... دیگر کسی نیست که دستهای سردم را بگیرد و به من آرامش دهد...!
کسی نیست که به درد و دل های من گوش کند و در این قفس بی مرز با من باشد...! باید آرام گوشه ای بنشینم تا آرام نیز از این دنیا بروم...
تو تمام وجودمی اگر نباشی پایان زندگی فرا خواهد رسید...!
بدون تو هرگز راهی برای زندگی و عاشق بودن نیست...!
وقتی آمدی ،در قلبم غوغای عشق و محبت بر پا شد ...
وقتی آمدی، دلم دیگر احساس تنهایی در وجودش نبود...
وقتی آمدی، دنیا برایم تبدیل به بهشت واقعی شد...
اما اگر بروی غوغای عشق در قلبم تبدیل به دنیای پر از سکوت خواهد شد...
اگر بروی تنهایی با من رفیق خواهد شد و باید با تنهایی بسازم و بسوزم...
اگر بروی بهشتم تبدیل به جهنم خواهد شد...
پس بمان ... باز همان کلام صادقانه ، همان کلام عاشقانه...
بمان و زندگی را برایم جهنم و تیره و تار نکن!!!
     
#677 | Posted: 25 Feb 2014 19:09
شمع خاموش

شمعی بودم فروزان , روشن بخش جمع عاشقی بودم, می سوختم و می ریختم و نور می دادم از خودم , اتش درنم گرم گرم بود , دردل شبهای سرد با گرمی وجودم می سوختم . وبا ان گرما قلبم نیز گرم بود با ان گرما قلب جمع عاشقان را گرم کردم.
اینک شمعی هستم که با سردی وجودم می سوزم نوری ندارم , گرمایی ندارم ودل عاشقان را سرد کرده ام شمعی هستم که می سوزم ولی گرماو نوری دیگر ندارم.
     
#678 | Posted: 25 Feb 2014 19:10
هرچه دل تنگت خواست بگو

بگو از سکوت شهر پر از ستاره , بگو از چشمان زیبای پر از مهرت , بگو از دل تنگت که در آن چه می گذرد , بگو از شب پر از خاطره , بگو از فصل غم انگیز پاییز و فصل سرخوش بهار , از سفر بگو سفری در دشت پر از گل ...
بگو از غصه از شادی , از پرنده ها......
بگو ازعشق، عشقی که در قلبت خانه کرده...
از دنیای درونت بگو، بگو که عاشقی , عاشق دلی کهنه , عاشق چشمانی پر از اشک , اشک شوق , اشک مهربانی ,اشک دوستی...
از خودت بگو از نگاه شیرینت , لبخند پر از دوستی ات , ببین دل تنگت از توچه می خواهد ؟....
عشق دوباره ای می خواهد یا محبت وصفا می خواهد من می شنوم هرچه دل تنگت خواست بگو...!!!
     
#679 | Posted: 25 Feb 2014 19:10
بگذار همانی که میخواهی باشم

بگذار آن باشم که با تو تا آخرین لحظه زندگی خواهد ماند عزیزم
بگذار آن باشم که با صداقت با تو درد دل میکند و با یکرنگی و یکدلی زندگی میکند
بگذار آن باشم که دیوانه وار در شهر نام تو را فریاد میزند و آن باشم که برای عشقت جان خواهد داد عزیزم. بگذار اینک که من از تمام وجودم تو را دوست میدارم شکسته و خورد و سرد از این دوست داشتن نشوم
بگذار همانی باشم که در شادی هایت میخندد و در غم هایت با تو شریک است !
بگذار کسی باشم که به داشتن چینین عشقی مانند تو افتخار کند
بگذار کسی باشم که وقتی کلمه دوستت دارم را بر زبان می آورد اشک از چشمانش سرازیر شود! بگذار همانی باشم که تو میخواهی ، همانی باشم که تو آرزوی آن را داری عزیزم
بگذار کسی باشم که با احساس سخن نگوید ، از ته دل دردش را بگوید و از تمام وجود عاشق و دل شیفته تو باشد! بگذار کسی باشم که زمان تنهایی اش تو همان تنهایی او باشی و زمان خوشبختی اش تو همان خوشبختی او باشی!
بگذار همانی باشم که با باوری عمیق به تو و زندگی نگاه بیندازد و با احساسی پاک عاشق قلب مهربان تو باشد.
بگذار همانی باشم که بتوانم ستون های استوار زندگی را با محبت و عشق بنا کنم تا تو با آرامش با من زندگی کنی عزیزم
بگذار همانی باشم که تو در رویاها منتظر او ماندی و به استقبال او رفتی!
بگذار کسی باشم که دیگر به جز تو به کسی دیگر نگاه نکند و تنها تو باشی و قلب مهربانت و یک دنیا عشق در وجودش!
اینک من با تمام وجودم کاری کرده ام و خواهم کرد که هم تو را به آرزویت رسانده باشم و هم خودم آینده ای خوشبخت را در کنار تو داشته باشم!
بگذار همانی باشم که دوستش میداری و بگذار همانی باشم که برای عشقش جانی خواهی داد عزیزم!
     
#680 | Posted: 25 Feb 2014 19:11
بستر عشق

دوست دارم بیایم در آغوشت بر لبانت بوسه بزنم و بگویم عاشق تو هستم
کاش می شد تو را در آغوش خودم بفشارم و در بستر عشق در کنار تو بخوابم تا خواب فرداهای پر از عشقمان را ببینم ، ببینم که در کنار تو هستم و دست در دستانت گذاشته ام و با هم میخندیم و درد دل میکنیم
کاش میشد با هم به دشت عشق برویم و در چمن های سبز دشت عاشقی در کنار هم و در آغوش هم بخوابیم
دوست دارم صدها بار بر لبان سرخت بوسه بزنم و طعم شیرین لبت را حس کنم و بگویم که عاشقت هستم
کاش می توانستم سرم را بر روی شانه هایت بگذارم و کلمه دوستت دارم را در گوشت زمزمه کنم
کاش می توانستم سرم را بر روی سینه ات بگذارم و بگویم زندگی ام و این قلب پر از عشقم فدای تو!
کاش میشد با صدای نوایی عاشقانه و آرام در آغوش هم به خواب برویم و با صدای مرغ عشق از خواب احساسی مان بیدار شویم
کاش می توانستم دستانت را بفشارم ، آنقدر بفشارم که دستان سردم گرم گرم شود ، آنقدر بفشارم که با تمام وجودم احساس کنم که تو در کنارمی !
دوست دارم با هم از پیمانه عشق مست شویم ، و با هم در این رویای عاشقی فراری شویم تا دست هیچکس به ما نرسد
ای گل من دوست ندارم هیچ باغبانی تو را از شاخه ات بچیند ...
شبنمی مغرور میشوم و بر روی تو می نشینم تا حافظ تو و جان تو باشم ای گل من!
چه شب پر از احساسی است ، تا صبح در آغوش همیم ...
چه لحظه های شیرینی است ، تا صبح در کنار همیم...
چه احساس قشنگی است تا صبح بدن نرمت را لمس میکنم!
در این لحظه ها بیبشتر از همیشه تو را در کنارم خودم و نزدیک به تو حس میکنم ...
کاش این لحظه های زیبا پایانی نداشته باشد و کاش این شب زیبا سحرگاهی نداشته باشد
بسترمان بوی عطر تن تو را میدهد و آغوش من التماس آغوش گرم تو را دارد
بیا و در آغوشم بخواب عزیزم ، بیا تا عشقمان واقعی تر از همیشه شود
     
صفحه  صفحه 68 از 71:  « پیشین  1  ...  67  68  69  70  71  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mehdi Loghmani | مهدی لقمانی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites