تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Ghasem Hasan nejad | قاسم حسن نژاد

صفحه  صفحه 11 از 43:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  42  43  پسین »  
#101 | Posted: 3 Apr 2013 14:25
صلح
پشت پنجره حواس خزان - شب لحظه های آسمانی می خندد
در این سوی سکوت سبز بالنده
سیطره یکسره از آن باغ های رنگارنگ تلویزیون می درخشد
آینه ی ساکت کنار در- آسمان چشمانم را بی مهابا می تا باند
از طراوت نگاه باد زندگی خبری نیست
پنجره دل شکفته امیدوار را می گشایم
شب لبخند خاک را چو شیر تازه می نو شم
همه ی این وسعت آسایش-ناشی از عبور لذیذ و درخشان صلح است
از تابش آهنگ مهربان صلح است که کوچه و خیابان-
شب و روز همواره دلپذیرند
از روشنائی گستره وسیع سبز صلح است که همه جا می درخشد
وآسمان وزمین در مسیررهائی وآرامشند
اندیشه ی تابناک شب در پشت پنجره ی قلب ها عا شقانه می خندد
سخاوت بی دریغ اتمهای صلح در همه جا شب را در رقصند
و قله های آرا مش روز ها در همه سوی عارفانه پر می کشد
به آب های روینده صلح در نگاه یک نیاز حیاتی ایمان بیاوریم

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#102 | Posted: 3 Apr 2013 14:25
عطر خورشید
ما به چشم ا نداز تپه و علف وخورشید عادت کرده ایم
آنها ما را در چهار دیواری زندان عنکبوت می خواهند زندانی کنند
ما کودکی مان را در فضا های باز دلپذیر شب کرده ایم
همراه آ وای غوک ها و جیرجیرک ها
در مراتع گاوها و اسب ها
در طراوت بکر جنگل ها و کوه ها
پاییز را با خود زیر درختان گردو و گلابی گردانده ایم
اکنون تراکتور مزارع آسمان را شخم می زند
ما به فضا هائی که عطر خورشید همه مشام ها را می نوازد، عادت داریم
شب با اندوه ستارگان درخشان
از کوچه پس کوچه های قلبمان سراغ خانه های گرم ملاطفت را می گیرد
شما به عقرب میزها و صندلی ها خو کرده اید
منافع شما در پیوند با کنفرانس ها و جلسه های آبکی بظاهر شسته و رفته است
که هیچگاه نظر باد و ابر و باران را نمی پرسد
نمی پرسید آنها چرا ساعت 4 صبح خواب آلوده و خسته
سراغ بید مجنون را می گیرند
همه ی هم و غمشان عبور از کرانه های سر زنده گی، شرافت
مردانگی و گذشت است
آنها شب ها همواره با مهتاب از پشت پنجره ها و گاهی با ماه لخت در آب ابرها نجوا کرده اند
دیوار دلشان آنقدر کوتاهست که آنطرف صداقت و صمیمیت شان را با شفافیت می توان دید
از دامن آنها آفتاب از کوههای بلند افق سر بلند می کند و همه را در آتش محبت خویش غرق
می گرداند
پیون آنها با دلبر کتاب چونان انس آنها با طبیعت زنده و زیباست
باغهای ستاره را در می نوردند
و شبانه روز در اختیار باورهای زنده و پویای آفتاب و ماهند
سر از تراکم انبوه درد بر می دارند و مرگ را به مسخره می گیرند
شما با میزها وصندلی ها یتان بازی کنید
و در ورق پاره های مدرک ها یتان به دنبا ل کژدم بگردید
غرور پوچ شما فضا های افسرده را لابلا ی گوشتان زنده می سازد
نگاهتان در جستجوی فروغ بی همتای صبح نمی درخشد
خیابان باد را ورق می زنند
سرسخت و مقاوم چون صخره های کو هستان و بیابان ها ی لم یزرع
شادمان چون بافه های نسیم دشت ها ی عطر اگین
پیوندخورده با لبهای خیس شن و ماسه
به هئیت انسانی شکفته در بهاری افسونگر و شیدا
هم بدانگونه که ابرها در آینه ی عطش کویر می بارند
نه عبوس و متکبر چون سگ های گورستان
و سکوت فولادین شبی ظلمانی در پیچاپیچ راهی نا هموار
نه بدانسان که سنگینی تپش پو سیدگی را در چارچوب قلبشان می توان شناخت
هم بدانگونه که آب روان است و با سر زندگی مسیر درخت و گیاه را می شکوفاند
یا لبریز نور که مسیر عبور ریشه های حیات را در پیچ و تاب خاک می شناسد
بالنده و سرافراز چون وزش کلمات در دشت پر ثمر شعر
قامت گرفته در قلب تپنده ی بشکوه
مرمر نگاه کانی های طلا در دستان نامرئی فرشته صلح
دل به استغنای دسترنج آشنای خویش دوخته
و راه خیابان های نجیب زندگی را بخوبی می شناسد
شما می خواستید که قامت ستبرشان را درهم بکوبید
دل به استثمار وحشیانه ی آنها دوخته بودید
غافل از آنکه همواره جوانه ها بر درخت تاریخ
از قلب شاخه و برگ سر بر می افرازند
و نگاه سربلندی و افتخار را در مسیر پر پیچ و خم حوادث به ارمغان می آورند
خورشید همواره از افق طلوع می کند
ابرها نمی توانند روشنایی را از روز بگیرند
غروب دل انگیز و رویایی است
شب شکوه آسمان را بر چشمان خویش حمل می کند
فردا بی شک در چشم انداز رویاهای خورشید زندگی خواهیم کرد

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#103 | Posted: 3 Apr 2013 14:26
عطر عسل
چشمانم بر روی کلمات نور می پاشند
کلمات گلدان های گل های آپارتمانی جان هستند
اکنون بعد از ظهر پنج شنبه ی شیرین مهربان است
کلمات عطر پنج شنبه گرفته اند
عطر عسل آفتاب
من کلمات را روی دفتر آسمان نوشته ام
آنها تنها رنگ سبز عدالت را می پرستند
می گو یند:اگرعدالت سبز باشد
امنیت و صلح زیبا روی نیز خواهد درخشید
من کلمات را بر دفتر رنگین تلویزیون می نویسم
چشمان اندیشه ی بارانی من تلویزیون را دوست دارند
من پنج شنبه مهربان را با طرح عمیق ( دست دادن دوستانه)
برنگ آتشفشان می بینم
تا اینجا نگاه تخته ی سیاه جان را
برطرح گیرای غروبی دل انگیز پیموده ام
دست بر جیب غروب می بریم
ستاره از جیب تمیز غروب طلوع می کند
ستاره هائی با فکر شبنم
با دستانی آفتابی

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#104 | Posted: 3 Apr 2013 14:26
لبخند تیره
ایمان دارم به باد
به درختانی که در رقصند
غروب با چشمان گیرایش فرا می آید
در کنار قلبم می نشیند
وقصه میگوید
پسرک باز یگوش گاه و بی گاه
در چهارچوب نگاه خا کستریم می نشیند
ومرااز تنهایی محض بیرون می آورد
طرح سکوت با پروازکلاغ ترک بر می دارد
وزندگی در همین چهارچوب با بیرون طرحی دلخواه رسم می کند
تمام شکوه بیرون را
شبی که به آرامی می آید- همه را در برمی گیرد
من- اورا شب افسانه انسان می نامم
لبخند تیره

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#105 | Posted: 3 Apr 2013 14:26
ماهی
مدتها بودکه رود آسمانی شعر خشک شده بود
نه پرنده را می دیدم نه دریا را
دلم هوای باران را داشت
و خشکسا لی مصیبت لاعلا جی بود
امروزقطره ای دریا از ابر فرو ریخت
نا گهان ماهی ای در آن دیدم
کا ملا به شکل شعر بود
پس آب عرفان داشت

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#106 | Posted: 3 Apr 2013 14:27
محبت آسمان
غروب سربی رنگ
در خیابان خانه دراز کشیده
به تماشای تلویزیون
آوای ملکوتی قران
و صدای تق تق تق
از آ نطرف دیوار
ناگهان آوای دلربای اذان
قطرات نرم باران را
در فضای منتظر دل می نشاند
تو بر می خیزی
پنجره هارا به محبت آسمان می گشائی
توده های بزرگ ابردرحرکتند
آسمان دلت ابری می شود
وتو درختی پیدا نمی کنی
که لحظه ای مانند کلاغ
برشاخسارابردیده بچرخانی
ماهی پارچه ای آشپزخانه ترا به دریا می برد
سیمهای تیرهای برق قلبت کم کم در تاریکی محو می شود
تنها تو می مانی وفضای بیکران تاریکی
رشته کوههای شب
و نوری بر فراز آن

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#107 | Posted: 3 Apr 2013 14:31
محفل ادبی سه شنبه ها
شب پاورچین پاورچین می آید
هلال ماه بر سر شهر نور می پاشد
چهار دیواری دلش در آینه شعر می تپد
در چهار دیواری اندیشه
روی صندلی های مهربان دوستی نشسته ایم
غنچه های دل نواز شعر
روی صندلی های سبز محبت
◙◙◙
شاعر روی میز طلوع می کند
میزی که چون زمستان می درخشد
آنگاه اسامی پروانه ها را روی برگه ی سفید غروب می نویسد
اتاق ساده و بی پیرایه
درور از باد و دریا
هر غنچه به اشاره ی لطیف شاعرانه
در مطلع غزلی می شکفد
آنگاه ترانه نقد به گرمی می روید
اینجا اثری از بدجنسی ریا نیست
خبری از خرید و فروش بازار
نه کسی در پی سود است و نه در بیم شکست
شب پشت پنجره به زیبایی می خندد
بدون گفتار ساعت می توان آنرا اثبات کرد
گل نوزادی شب پر از غزل ستاره است
غنچه های غزل یکی بعد از دیگری
در باغ ستاره می رویند
شاعرانی نوشکفته و اندیشه ورز
تشنه و عاشق
محفل ادبی غروب شادمان سه شنبه ها
محفلی شیرین و زیباست
گرم و گیرا
محفلی ساده و خودمانی
زمستان آنرا در قلب خویش یادداشت می کند
در قلب خنک دی

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#108 | Posted: 3 Apr 2013 14:31
نور
با اینهمه- تصو یرهای کدر در شیشه ها ی آرزو
بازگو می کند که نوری هست
هر چند نازک و ضعیف
و ما را امیدوار می سازد حتی در شب
از بزرگراه ستاره راهی بگشاید
اگرچه صدای تاریکی به ظلمت
علف های سیاه ترس و زنجیرهای اضطراب
را بر زمین جان به ریشه می نشاند
و موریانه ها ی نا امیدی را در قامت ستبر امید
جوانه می بندد.

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#109 | Posted: 3 Apr 2013 14:32
نگاه مرگ
از تپه های با ستانی ساکت شن و آ فتابی بلند عبور کردم
از دره های عمیق وکم عمق روییده در کوه و جنگل
ای نگاه فارغ از تپش ورو یش مومن متناوب
بارقه نگاه پر فروغ ترا در جاده های پر ترافیک وجود روشن کنجکاوم جستجو کردم
از ذل بلند آتش مقدس ازلی
از آسمانی صاف وپر معنی زندگی
همه ی آسمان را در روزی روشن و ملتهب کنکاش نمودم
ستاره ای جز خورشید اندرز گو من نبود
به کجا ره می سپاری ای همیشه در راه
که نگاه آرام مرا با خود بدان سو می بری
چگونه ترا از مسیر سنگ و خاک رهنمون گردم
و جسم چشمانم را از مسیرعبورت منحرف گردانم
دل پر مهر مرا جستجو می کنی ؟
بدانسان که کلا غهای در راه را ؟
بدانسان که بر تپه ای شا دمانی را ؟
ای اشک من در ماهتاب نگاهت !
قلبم را جستجو کن
وراز شبانه روز را در عمق وجو دم
من ایستادم
و درخت با همه ی شکو هش از من عبور کرد
مردمان از تمام تنم رد شدند
ایستا دم و فقر با همه ی چهر ه های کریه اش مرا در آ غوش گرفت
ترنم نگاه ترا معنی می کنم
و در جستجوی نگاهی آرامش بخش همه ی توانم را براه می اندازم
آخر چگونه با تو بی هیچگونه اندوه عمیق یکسان گردم
وقتی که هنوز طفلی بر سر راه فقر در جستجوی شادمانی می گردد
جهان را با من به درخت مورچه پیوند بزن
او را که تمام سخاوتم را معنی می کند
جلو خانه ی ما دشتی است پر ازتپه ها ی شن
پر از دکل های بی حرکت برق
و سگانی ولگرد در آ سمان روزی بی غرور
چسان با تو یکسان گردم که هنوز پنجره ها در من می تپند
ومرا با خود به جنگل های انبوه دیلمان می برند
آنروزکه در زیر پلی با تو آشنا شدم-هرگز از خاطر نخواهم برد
وقتی که از جاده ای کو هستانی در جنگلی انبوه عبور می کردم
تو بودی و نگاه سرد تو
کنا ر جویباری می درخشید و آهسنه آهسته با آب ره می سپرد
سرودی غمناک بر لب داشت
آشیانه ی مرا جستجو می کرد
از گوشه ها ی قلبم اشکی عمیق جاری گشت
و زمین را به سر سبزی فرستاد
درفک کوه بلندی بود
بر سیطره ی نگاه لا جوردی
جاده با جنگل در همزیستی مسالمت آ میزی می درخشید
من هنوز در جستجوی تو هستم
ای ریشه کن کننده ی شبنم بهاری
هر لحظه ای که می گذرد
و دیگر بر نمی گردد
یعنی نگاه مرگ را می جویم

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#110 | Posted: 3 Apr 2013 14:32
نگاه کنجکاو
درخت زیبای ماه می درخشید
دیگر غروب سرد مرده بود
و شبی سرد متولد شده بود
ما در سرما از کنار مغازه ها ی رنگارنگ گذشتیم
بسادگی درختان قذم زدیم
در شاخ و برگ خرید فقیرانه
کارمندی در همه ی زیروبم قناعت نفس می کشید
ستاره ها ی زیبا در قلب آسمان مرمرین چشمک می زدند
و ما را به مهمانی نور و زیبائی فرا می خواندند
ما فقیرانه شب را به خانه بردیم
تاکسی- چشم لبخند در دل نداشت
رود نگاهمان در فضای دلکشی شنا می کرد
و ما در نور شیری رنگ ماه نور خدا را جستجو می کردیم
دلمان چون ستاره ها لبریز آسمان بود
لبریز نور
ما تا آخرین ایستگاه تاکسی غرق صحبت کودکان بودیم
و خیابان ها نگاه کنجکاو ما را جستجو می کردند

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
صفحه  صفحه 11 از 43:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  42  43  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Ghasem Hasan nejad | قاسم حسن نژاد بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites