تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Ghasem Hasan nejad | قاسم حسن نژاد

صفحه  صفحه 20 از 43:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  42  43  پسین »  
#191 | Posted: 3 Apr 2013 22:45
یک روز مرداد
راه باریک سراشیبی تابستان
سلام گرم دخترک خورشید
قلوه سنگها و سنگهای ریز و درشت آینه ی رودخانه
ماسه های نرم بستر
چند دم جنبانک بازیگوش
بد بدو- بد بدو- بد بدو
آواز کندمگون دلنواز بلدرچین
نسیم خنکی از گوش داس تابستان می گدرد
مرداد است
موسم دروی ستاره های گندم

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#192 | Posted: 3 Apr 2013 22:45
پرواز شبانه ی دلها
راه؛ راه؛راه
کوه؛کوه؛کوه
دل ریز می کند دل هر دره
بر اوج می نشیند؛ امواج دلفریب نگاه در مسیر کوه
؛
آن تک درخت عریان
اندوه دیدگاه جدائی بر آورد
ما چند در کنار هم
هم دور ؛دور؛دور
آنسان که آن درخت
؛
لبریز می شود دل خونینم از شمیم
گویا بهار می رسد از پشت چشم دشت
آه؛آن پرنده؛آنهمه در و در گذار
دل میبرد بناگاه
تا خواب پشت قله
اتوبوس خانه در راه؛دل می دواند تیره
کوه محو می شود
راه محو می شود
دل غرق می شود
جز تیره؛تیره؛ تیره
مرغی نمی پرد
ما باز می شویم
آغاز میشوم
دریای تیره راه
؛
ماهی ستاره ها ؛ آوای آسمانی شب میزنند به چشم
دل کوه می شود
اندوه می شود
باراه می دود
از کوره راه شب
در خواب راه؛ خلوت بی انتهای چشم
؛
دلهای یک نگاه؛ لبریز نور شب
دل را به رای روشن هم؛پرواز می دهند

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#193 | Posted: 3 Apr 2013 22:53
پنجره ها
پنجره ها همواره بازند
گلهای نسترن پرچین چشم هوشم
نا باورند اینهمه با آنهمه شمیم
؛
از پیکرم چگونه غم کوهکن گذشت
بی شک به اعتقاد سحر؛ خم نگشت سرو
؛
ما باز گشوده سفره بر آهنگ طرح دوست
پنجره ها همواره رهگشایند
همواره رهنما

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#194 | Posted: 3 Apr 2013 22:53
چشمان آ سمانی قلبم
شهر بزرگ در آرا مش مکدر غباردود
پرستوی دل ؛ به هر گوشه ای پر می کشد
به مرگ؛ خیالی نقب می زنم
اثری از پاورچین محسوسش نمی بینم
دلم را گشایم
باغی پراز انجیر و به
دریائی از تفاهم و یکرنگی
؛
دستانت را بگشای
بگشای ای آفتاب لبریز مهربان
به نیازمندی گندم زاران و شا لیزاران
به مراتع سبز یگانگی تنوع
؛
به سفر نسیمی بر می خیزم
در شبنمی شناکنان به آواز گنجشکان پر می کشم
زندگی خنده ی بلند رهائی است
رهائی همه ی تنوع حیات
وآرامش لطیف لذت بخش بامدادان
آنگاه که از شعله های سوزانی رهائی می یابی
؛
به کجای بیاویزم؟
یکرنگی شاداب جان را ا ز پس عبوری دردآلود
به کجای بیاویزم؟
چشمان آسمانی قلبم را
چشمان آسمانی شبانه روز

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#195 | Posted: 3 Apr 2013 22:53
چشمان او
دو هوا پیمای بادپیما بود چشمان بهاریش
رنگی بر آسمان بگسترد و روی پوشاند
با درنگی به افتادن شهاب
آیا قصه ی ما همواره این چنین نبست؟
؛
مرا به گورستان نبرید
طنین صدای پای چشمان عارفش بود
ما هیچگاه ـ حتی درنگی در نگاهش نریختیم
؛
اکنون همه چیز پایان یافته است
ناقوسها خاموش
صدای اذان محو
و آن دو دلاور در سکوت خشم خواهند پوسید

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#196 | Posted: 3 Apr 2013 22:54
چشمه و آب
کاشکی یک چشمه بودم ؛آه
بال بگشوده به پای کوه
یا نشسته پای افرائی
آرمیده در دل یک جنگل انبوه
؛
آب جوشانم چنان آینه ای بر هر که می تابید
گاه خورشیدی درون سینه ام ؛ آهنگ باران را به لب می خواند
کاه ماه دل فروز شامگاهان
گیسوان نقره فام خویش را در چشم پاکم شستشو می داد
گه هزاران اختر در اوجهای دور
در درون قلب من؛چشمک زنان؛هر شب طلوع خویش را آواز می دادند
آهوان جنگل انبوه
تیز ودردانه
رمیده پای
تشنگی را در کنارم دفن می کردند
خلوتی با من نسیم صبحگاهان؛از سحر می گفت
می کشانیدم دل بیتاب هر جنبنده ای را از فروغ آفتاب خویش سویم پیش
می سرودم لحظه های ماندن امید را در پیچ وتاب راه تا دریا
؛
دردل هر صخره ای فریاد می کردم
راه می رفتم
دور می گشتم زخلوتگاه امن خویش پای کوه
یا ز آرامشگهم در جنگلی انبوه
در خروش رود هر دم ضربه های پای باران خواب آبم را بهم می ریخت
ناگهان چشمم به دریا ها سفر می کرد
با وقاری ماندنی
پای از سفر بگرفته
لبریزاز شراب روح بخش فتح
پاره های چشمه های همچو خود پیروز را دیدار می کردم
؛
شهر دریا؛
جایگاه اتحاد صد هزاران چشمه
شهری پر ز عطر یادهای خوب و شیرین است
یاد صدها جویبار ره گشوده از دل طوفان جنگ وفتح
وز دل هر ذره ای از آب می جوشد خروش موج رنگین فام
یاد خاک و سنگ و نور و سبزینه
آب پاکم؛هر دمی؛خواند سرودی خوش:
چون به دریا آمدم از دشت وز کوهسار
من در آنجا خویش را گم کردم از دیروز
نام من ؛ اینک همان دریاست
به چه زیبا؛ لطف حرکت میکند رنگین مرا هر دم
گاه از خود
گاه از خورشید
دی مرا بوده چشمه نام زیبائی
وآنگهم خواندند جوی بی قرار دشت
باز رفتم پیش؛
تا شدم رودی خروشان در عبور خویش
اینکم دریا ست نام پر غرور من
همت خورشید فردا نام باران را درون چشم من ریزد
یا مرا فردای دیگر برف شنگرفی فراز کوه خواهی دید
هر زمان رنگی و آهنگی
آب پاکم؛هر عبوری می زنم چنگی
دل خوشم زین موج رنگارنگ
هر چه باشم؛هر کجا باشد مرا منزل
جوهرجانم فروزاند درخت مرده را در خاک
می کند سیراب جان تشنه ی هر رهگذاری را در این معبر
باز می گردم شبی در دامن آن کوه
در دل آن خاک می خوابم پر از رویا
روزی بی شک ؛باز
پر گشایم از درون خاک تا افلاک
کی؟ نمی دانم- لیک می دانم که می مانم

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#197 | Posted: 3 Apr 2013 22:54
کارگر ساختمانی
چندین بار آینه ی دور و برش را در زلال چشمانش ور انداز کرد
سرش را به طرف بالا نگرفت تا پنجره ی مواظب را ببیند
بیلش را روی استخوان کار تکیه داد
به آرامی کودکانه آینه ی کوچک صداقت را از جیبش در آورد
چهره ی بی دروغ را در آینه ی ساختمان چشمانش دید
به دنبال چه می گشت؟

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#198 | Posted: 3 Apr 2013 22:55
کر شمه ی نور
از این همه علف هرز
کدام ناله برآرم
کدام درد بگویم
؛
به حکم وهم حجیمی
فتاد شبنم عمرم
کدام قصه بسازم
شکایت از که بر آرم
؛
هجوم سنگ ز یکسو
هجوم دشنه ز یک رو
هجوم کور حسادت
ز هرکرانه و هرکو
؛
کدام سوی پناهی است
کدام راه ؛ رهائی
؛
چه تیره حمله ی نا مردمی ؛ به ماه بر آمد
رگ ستاره چه خون داد بر آشیانه ی ظلمت
؛
چگونه خم نشدی سرو؟
گمان ز ریشه ی کوهی
گمان ز قلب زمانی
؛
سحر فراز تو ؛ بانوی کهکشان به هلهله آمد
چه پیشواز شگرفی
بسوزد آنکه ندارد بدل کرشمه ی نوری
؛
ترانه ها بدلم هست
زرجعت قلل درد
ترانه ها همه اندوه
؛
رها رها زتو جوشید
که خط قدرت انگیزش همیشه ی خاکی
بسوزد آنکه ندارد به دل کرشمه ی نوری
؛
کنون توان فرایند آسمان و زمینی
جهالت شب دم کرده دیده فرو بست
و آسمان؛ به کف بینش تو
روح رامش دشت است
؛
هزار دانه فرو ریز
که آفتاب برآرد
هزارقطره فرو پاش
که جام جم بسر آرد

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#199 | Posted: 3 Apr 2013 22:55
کشتن مرداب
می توانی بود
فارغ از امواج درد بی شماری چشم
می توان رقصید با رویا تمام عمر
می توان بی درد خندان بود
در درون جنگل اندوه
؛
من نه آنم کز برونم دیدنی باشم
یک نگاه ؛ گویای موجی از درونم می تواند بود
لیک دریا را ز موجی کی توان دریافت
؛
مست باید ؛ راه مستان را بیاراید
درد باید؛زخم دردی را نماید باز
؛
وقتی ازکوچه گذر کردم
زان کتاب باز
گوشه ای از زخم پیدا بود
هم در آن عریان
چشمه ای از نور می جو شید
گوشه ای مرداب خود بودند
همچنان در خواب پوسیدن
گوشه ای بیدار می گشتند
از فروپاشی مرداب درون خویش
؛
بیشماری راه دریا را گرفته پیش
از فروغ آن شده مدهوش
گر چه موجی زان خروشان می توان بودن
لیک بر آنم
آن زمان شاید بخود بالید
خواب غفلت را ربود از چشم هر مرداب
ره گشودش سوی بیداری
بردش از اندوه پوسیدن به روییدن
در رگش پاشید زیبائی بستان را
؛
روح ماندن را درو خشکاند
زخم هر مرداب؛
طوفان خطر در خویش خوابانده
گر گشاید سر
زخم خواهد کرد فردا راه دریا را
؛
من به هر زخمی که در هر کوچه ای دیدم
راه مردابی هویدا بود
گرچه دریا سخت پیدا بود.

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#200 | Posted: 3 Apr 2013 22:56
گل بابونه
عکس پری چهره ات را در آینه ی بزرگ سپیده دیده ای ؟
در چشمان آسمانی آب و جهان خورشید
؛
نجواهای شبانه با ستاره ی ستاره گانت چگونه گذشت؟
از رهگذران آینه و شبنم و بهار چگونه گذشتی؟
؛
گل بابونه!
قلب بی قرار رامشگر رویائی دشت
پلنگ سپید که سر زد
دستانت را در شبنم نور شستشو ده
سفری طولانی از جانت عبور خواهد کرد
ترا به ستاره های دشت خواهم سپرد
به ابر های نجیب زندگی بخش
عطر روح بخشت را پیام رهائی جهان می سازم
؛
گل بابونه!
ترانه ی ترکیبت
همواره بر دامنه های باد و آسمان و ستاره ی خاطره خواهد درخشید
راستی از آنهمه طوفان چگونه گذشتی؟
راه آسمان چگونه ات زیبنده کرد؟
ترانه ی درخشش ات ترانه ی رهائی آفتاب است
؛
گل زیبای دامنه ها!
بر تو غبطه نمی خورم که به نور وآب و خاک
در دل جهان را به ستایشت می خوانم
رنگین سرگران بخرام
راز خود با هر نا اهلی در میان منه
؛
بر تارک بلندرهائی
طنین آسمانی پیامی می درخشد:
نعره های خوفناک هیچ گمراهی
بال پرنده ای
گلبرگ گلی را
نتواند شکست
تو نیز بر قلب زمین و زمان درخشیده ای
گل زیبا ی یقین
بابونه!
بابونه!

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
صفحه  صفحه 20 از 43:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  42  43  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Ghasem Hasan nejad | قاسم حسن نژاد بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites