تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Ghasem Hasan nejad | قاسم حسن نژاد

صفحه  صفحه 39 از 43:  « پیشین  1  ...  38  39  40  41  42  43  پسین »  
#381 | Posted: 17 Jun 2013 16:29
لیست اشعار دفتر موج کبود خلوص

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#382 | Posted: 17 Jun 2013 16:34
آغاز گسترده
بر سبزه زار میز لیاقت چند گل زیبا روییده اند
گل کتا ب دانش معطر
گل گوشی تلفن سکوت
گل مداد تراش آفتابی نور
گل لیوان آرامش بلور
به گلستان کوچک محبت خوش آمدی
اندکی تامل کن
تا یک گل چای به لطافت برف برای تو بشکفد
وقتیکه از پیشم رفتی
گل سرشار باد را فراموش مکن
که در پنجره ی قرمز دلم می شکفد
اینها همه وزش نسیمی از جانب دوست است
بیا گسترده تر آغاز شویم
گسترده و پیوسته

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#383 | Posted: 17 Jun 2013 16:34
ارتباط
می توانم با آن گل زیبای اخلاص بسی حرف بزنم
با صند لی های تازه ی افراط مزور
با در های بسته بر روی حقیقت
با دستمال کاغذی پاک حواس روییده از خاک سخنگو
و لامپ های مهتابی روشن که فضای تاریک اطاق را در هم می شکند
با پرده های خاضع کر کره که پشت سرم آواز شجاعت دیوار را می خوانند
آواز دیوار فرازشده بر پنجره های مهربان امید
با گوشی خراب تلفن که لاشه ی مرده ی پرنده ی افسوس را تداعی می کند
و بلا خره فرصت طلایی آنرا دارم که بر خیزم
همه چیز را در هوای ترنم تغییر جاری کنم
و آسمان ابری – آفتابی را از پشت پنجره در فضای روحم بریزم
در نسیم بزرگراه در های بسته را بگشایم
در آهنگ گلستان سالن پنجره های قدم زدن را صدا بزنم
و ثانیه هایی را در هوای پا ک بالا ی تپه پرواز نمایم
لبخند های طلایی زندگی را در عمق روحم جاری سازم
می توانم در امتداد درخشش آفتاب متولد شوم
و آواز راه دلگشا را راه بروم
می توانم کلمات زیبا را در لحظه های نا ب انتخاب جستجو نمایم
وبا آنها شعر نسیم دلکش امیدواری را بسرایم
می توانم جان درخت را به تفکری خلاق دعوت کنم
و بادبان دلم را بر کشتی تشنه ی ذهنم به اهتزاز در آورم
می توانم با جهان متنوع تغییر به نجوا بنشینم
بی مهابا با همه ی دلم و کهکشان ها سخن بگویم
جان تفکر بی شک عاشقانه در جستجوی توست
ای فراتر از وهم وگمان وکنکاش

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#384 | Posted: 17 Jun 2013 16:44
اندوهان پاییز
می نشینم با سکوت لاجوردی در سپیدی مقدس نور
به خواندن کتا ب های شعر زمان
در اسطوره بیکران انسان کار
در این روزهای پاییزی خندان پاک ایران
گل های شعر شاعران جهانی متنوع
هر کدام رنگ و بوئی دارند
در خلوت من با من سخن می گویند
مرا به کوهستان های جان ها می برند
به دریا ی رمز و راز رهسپارم می سازند
به دشتها و بیا بان ها ی جان کوشا می برند
و روحم را زندگی می بخشند
عسل آفتاب را در چشمانم می ریزند
خلوت زمردین وسیع آسمان را در باران نگاهم می نشا نند
سزشت آسمانی شب را به مهمانی من می آورند
و داستان جذاب صبح را در آشیانه ی دلم می کارند
؛؛؛؛
می نشینم با ترانه های زرد پاییزی در نسیم
با سبزه زار شبنم در نگاه کنجکاو روز
با گل های شورافکن در اندوه شب دانا
اکنون صخره های باد را در ترانه بوسه می شمارم
در این روز های پاییزی نغز
مرا با آهنگ زرد خود به مهمانی ستاره ها می برند
و جوهر هزار توی جانم را در خیابان های وسیع لبریز می کنند
در خلوت سعه ی صدر دلم با من سخن می گویند
و جان تشنه محبت را وا می دارند
که گل عاشق خودکار را در انگشتان تنفس بکر بنشانم
و از گستره ی سبزدلم شعری پر از لبخند بیا فرینم
هنوز در خا ک فکر آواز جنگل توام
در اندیشه اندوه بزرگی که با خود حمل می کردی
ولی هیچگاه در نگاه تو سخنی از مرارت نبود
اندوهان پاییز را در گستره شفاف نگاه تو جستجو می کنم

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#385 | Posted: 17 Jun 2013 16:44
انگورهای روز
غزال وحشی شب در خانه نمی رقصد
وقتی که با سکوت سبز دقت گوش می سپاری
صدای جیرجیرک بی قرارخزان پرده های گوش را می نوازد
تلویز یون و بازی های کودکانه
بازی هائی که بزرگان به نمایش می گذارند
سه چرخه بر روی قالی – رها شده در ترنم لامپ های مهتابی
ناگهان اخبار – روینده بر قلب خسته زمان
سناریوی سیا ستمداران با نام مردم
تابلوی اسب ها بر دیوارساده ی زندگی
اسبی در کنار بوته های گل – آب رویا می نوشد
ریتسوس با استادی تمام درس شکار لحظات می آموزد
ما چهار فصل را چسبیده بر روی دیوار شب به زیبائی می نگریم
سرانجام بر بستر نرم شب خواب انگورهای روز را به انتظارمی نشینیم
غزال عاشق شب در خانه نمی رقصد
فردا لحظه ها ی نورانی در غوغای روز
بیا به حقیقت مرگ و زندگی ایمان بیاوریم
هر لحظه می شکفد
ومی میرد .

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#386 | Posted: 17 Jun 2013 16:44
ای گل های تنهائی
او که از قبیله ی سیاحت و زیبائی بود
با زیانی جذاب به نرمی آب زلال
حرف به حرف روئید
تا دریا را در من برویاند
چشمان دریائی کلماتش
گلسنگ درک را
در سنگ آفتاب چشمان ذهنم نشاند
به سادگی علف حرف به حرف روئید
جمله به جمله جاری شد
تا ستاره ی تفهیم را در من جوانه زند
اکنون من نیزاز قبیله ی آینه و آب و آفتابم
به زیبائی در کلمه و جمله جاری می شوم
تا عطش لطیف ترا فرو نشانم
تا مرگ – گل های فاصله کدامند ؟
در خلوص عرفان سبز آب می رویم
نزد من که آمدی
آفتاب و آب بیاور
ماه را صدا کن
در پهناوری آبی رشد کن
من هنوز در اینجا بس دل تنگم
تودرکدام ملکوت اذان
به قلب ستاره تابیدی ؟
تاریکی نیز دنیای زیبائی می آفریند
آنجا نیز نمو آب را جستجوکن
و بر مزار من همه ازآفتاب بگو
همه از شب
آه – در عشق من شبنم شو
چرا اینگونه عاشقی ؟
چرا ؟
ای گل های تنهائی !
شما نمی دانید ؟

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#387 | Posted: 17 Jun 2013 16:44
باغ آرزوها
تنها داستان تپش شگرف شنگرفی پنجره ها امید وارم می سازد
به همواره روزشدن و روزشدن و زنده بودن
-
تلالوآبستن دلم در برابرنور آوای باد نوباوه ی پاییزی
آن روز چشم انداز افق انسان غوغا بود
-
لیوان خورشید قرمز قلبم را بر می گردانم
و همه ی دانش آب اندوهم را روی سنگ فرش ساکت زمان می ریزم
لیوان خورشید بلورین قلبم در مسیر پاک ستایش
به من آرا مش آبی می بخشد
-
پاک کن بی قرار چشمانم را بر چهره ی بشاش ابر های آسمان می کشم
آسمان مخملین آبی دوباره در روحم فوران می کند
و موسیقی آرامش مرا با خود به اوج های لذت می پراکند
-
لیوانی نور نیلوفری چای مهربانی
دو حبه ی پر تپش میسر پرنیان صداقت
دلبر مدادی که آرزوی کوچک مرا بر کاغذ می نگارد
یک پاک کن کدورت روزگار
همه ی شیهه ی دارائی من در سیاهه ساعت 8وسی دقیقه صبح است
-
پنجره ی قرمزتفاهم پاییزی را کمی می گشایم
ما هنوز درستاره های سایه زندگی می کنیم
خورشید در موج لبخند دریائی می اندیشد-
-
بر می خیزم
و تمامت وقار سبز قلب را به بیرون از پنجره پرتاب می کنم
تا هوای سبک بار آزادی را تنفس کند
این را باغ آرزو هایم به مرور می نشیند
-
آه – من هنوز زنده ام
داستان سنگ های زندگی بر دوش می کشم
بیا –
جان تبسم مرا در ترنم رنج نیز پذیرا باش

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#388 | Posted: 17 Jun 2013 16:45
ترانه عاشقانه کودک جهان
نهال رویان پسرم مانند یک دسته گل از چشمان خزانی خواب بیدار شد
صبح فرح بخش در زیبائی او نشست
بیرون آبی منتظر در رنگ سپید سرویس ورق می خورد
او چون کبوتری وحشی خوش نمائی می نواخت
آسمان در هلهله ی زرد افق زرا فشان می شد
خط روشنی از شبنم عبور هواپیما در شمال افق جوان تشنه می درخشید
من صدای پاک روز را چون پسرم در آغوش گرفتم و بوسیدم
لطف صبح صمیمانه چون کودکی با آرامش می خندید
ما به طرف امواج لحظه های بی برگشت می لغزید یم
این را دم آرام عبور تکراری ساعت بازگونمی کرد
از مسیر متلاطم راه هم نمی شد آن را دریافت
اما احساس ترانه ی عاشقانه ای در راه بود

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#389 | Posted: 17 Jun 2013 16:45
جهان زیباست
حیف از آن همه درختان طناز
که به هئیت میزها وصندلی های فریب روییدند
حرف ها و صحبت ها هم در آ رایش دفاع از مستضعفین می چرخند
اما ورقه های ابر و باد بازگو کننده حقیقتی تلخند
چونان مدارک دانشگاهی باد آورده
هر کدام به درخشش قلابی در عصر روشنگری واقفند
و روزی افشاگری آفتاب را بی تردید خواهند دید
مستضعفان عاشق باران های حقیقت می رویند
باید به دریا فکر کرد
انسان ها شاخک های حساس درک را می پایند
بی شک دل دریا در حقیقت جویبارها می تپد
باید همواره در راستای ستاره های امید وار زیست
جهان زیباست
اما در پیچیدگی فریب انسان باید نشست
ما بی شک در خاطرات معمولی خویش
بازگو کننده حقیقت روشن خویشیم
تا در این ناپایدار چگونه به پایداری بیندیشیم
شما تلخ خواهید رویید
شما تلخ خواهید رویید
قرآن مقدس این را می گوید

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
#390 | Posted: 17 Jun 2013 16:45
حضور مستتر
ورق های ناب آب نگاهم را بر سرزمین کتابی گشودم
سرزمینی به غایت فرزانه
و سیب های شیرینش در عمق ریشه هایم
ترانه های دربدری را آواز می دهند
من او ورق به ورق ستاره ی تابان دیدم
و انگور های رزش را دانه به دانه چشیدم
در هر کلمه اش نوری نجات دهنده خوابیده بود
و تا گشایش رمز شبانه روزش می بایستی
هر لحظه حضوری روشن را می پراکند م
و او را شناختم
قللی که سرتا پایش آب فرزانگی جاری بود
آب حیات بخش
واین را خاک سخن می گفت
وسنگ
وآسمان
و در هر نگاهش خورشیدی مستتر

هی زمان داره میره
منم یه پسر جوون که حسابی پیره
یه عاشق که از عشقش سیره
__________________
alinumber7
     
صفحه  صفحه 39 از 43:  « پیشین  1  ...  38  39  40  41  42  43  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Ghasem Hasan nejad | قاسم حسن نژاد بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites