تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

زندگینامه و اشعار ابوالقاسم لاهوتی

صفحه  صفحه 11 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین »  
#101 | Posted: 7 Aug 2013 23:19
پیش یار رفتم


امروز به پیش یار رفتم
با حالت بی قرار رفتم

او شمس شرافت است پیشش
با عزت و افتخار رفتم

چون اشتر مست بودم و عشق
بگرفته به کف مهار رفتم

با آنکه شروع تیر مه بود
با لذت نوبهار رفتم

او ماه درون اختران بود
من ماه گرفتم وتر رفتم

آنقدر نمود مهربانی
کز او شده شرمسار رفتم

خوابم نبرد ز شادی امشب
امروز به پیش یار رفتم


مسکو1937
     
#102 | Posted: 7 Aug 2013 23:25

بهتر از اوست



عزیزم برگ گل خوب است اما
لب گوینده تو بهتر از اوست

دهان غنچه رنگین است لیکن
دهان و خنده تو بهتر از اوست

همیشه چشم نرگس مست خواب است
نگاه زنده تو بهتر از اوست

زند بر دیده برق روی خورشید
رخ فرخنده تو بهتر از اوست

مرا با سر و پا در گل چه کار است
قد نازنده تو بهتر از آن است

چه سر برداشته میلافد این کاج
به خاک افکنده تو بهتر از اوست




مسکو 1937
     
#103 | Posted: 7 Aug 2013 23:30

بازی




با دلم دوش سر زلف تو بازی می کرد
خواجه با بندی خود بنده نوازی می کرد

گاه زنجیر و گهی مار و گهی گل می شد
مختصر زلف کجت شعبده بازی می کرد

مویت انداخته دلرا و به شوخی میزد
بازش از خود نظر مهر تو راضی می کرد

دل زتاثیر نگاه تو بخالت می جست
مست را بین به کجا دست درازی می کرد!

خنده می کرد دل او از خطر و محنت عشق
عقل چون پیرزنان فلسفه بازی می کرد

غصه را راه نبد در حرم ما چون عشق
شعله افروخته بیگانه گدازی می کرد

کاشکی دیشب ما صبح نمی شد هرگز
با دلم دوش سر زلف تو بازی می کرد




مسکو 1937
     
#104 | Posted: 10 Aug 2013 17:43
مردستان1



قرنها پیشتر از این دوران
بود یک ده به نام مردستان

مردمانش ولی زنان بودند
در همه سن همه جوان بودند

هر یکیشان که گفتگو می راند
دیگری را به نام شو می خواند

مثلا اینچنین:زن بهرام
زن بیژن،زن ظفر،زن سام

دور از آن ده به دامن یک کوه
جنگلی بود پرصفا و شکوه

سبز و پر جلوه کاجها در آن
سروها همچو قامت جانان

پیش هر سرو بود از مرر
یا ز پولاد و سنگ یک پیکر

هریکیش یادگار شوی زنی
گرد آن رسته پر صفا چمنی

خردک اما ز فرط سبزه و گل
جای الهام و خوانش بلبل

رسم آن ده بعد اینکه هرساله
همه زنها به موسم لاله

خوردنیهای خوب می پختند
نقل می ساختند و شربت قند

کیسه ها پر نموده از آجیل
مرغ بریان نهاده در زنبیل

ناخنان را چو گل نموده خضاب
بر سر و روی خود فشانده گلاب

جامه پوشیده پرنیان و حریر
گیسوان تاب داده چون زنجیر

وسمه بر ابروان کشیده به ناز
با دف و چنگ و نای و بربط و ساز

سوی جنگل ترانه خوان خرسند
کودکان را گرفته می رفتند

هر یک از آنان زنان غالیه موی
بوسه می زد بروی هیکل شوی

می نشست او به پیش آن پیکر
همچنانیکه با خود شوهر

از همه کارهای خانه و ده
خواهر و دختر و پسر که و مه

درد دلها به پیش شو می کرد
گو که با زنده گفتگو می کرد

چون ز خوبی و مهربانی او
یاد می کرد و قدردانی او

ناله ها می کشید از دل زار
اشک می ریخت همچو ابر بهار

لیک وقتی که از نکونامیش
یاد می کرد و خوش سرانجامیش

وز چنان عشق بی نظیر و بلند
که نژاد وطن به وی دارند

اشک چشمش تمام می خشکید
روی او سرخ گشته می خندید

زنده دائمی است اینسان جفت
کودکان را شرف بود میگفت

گفتنی ها چو می شدند تمام
شاد با کودکان خود تا شام


خورده نوشیده نغمه ها میخواند
از پدر قصه بر پسر می راند
     
#105 | Posted: 10 Aug 2013 17:51
مردستان2



در چنین روزی آمد از ره دور
مردی آنجا غریب و نامشهور

دیده ده را تماما آبادان
همه اسباب زندگی در آن

هر کجا رفت و ایستاد و دوید
روی آدم ولی به دیده ندید

گفت با خود که این چه احوالیست؟
ده پر از نعمت از بشر خالیست

کرد وحشت دلش به لرزه فتاد
آدم،آدم کجاست؟زد فریاد

شد به آواز او زنی از دور
به در خانه همچو مرده ز گور

قد خمیده سیاه پوشیده
گویی از کائنات رنجیده

سوی جنگل چو شاخه بی برگ
دست برداشت آن فرشته مرگ

زهره مرد از آن شاره درید
تا به جنگل دوید و جست و رسید

دید آن حال را و حیران شد
سر بپرسید و آگه از آن شد

سر عیش و سرور آن زنها
سر غمهای آن زن تنها

حال او زنی رعایت کرد
بنشاندش به وی حکایت کرد

که به این ملک چندی از این پیش
لشکر دشمن آمد آز حد بیش

خواست این ملک را کند تسخیر
مردمش را غلام و خوار و اسیر

لیک مردان این ده خرم
بند کردن راه را محکم

کس نمی خواست سرفکنده شود
زنده ماند به ننگ و بنده شود

زان سبب جنگ کرد با دشمن
هر یکش در مقابل صد تن

کشته گشتند یک به یک مردان
کسی اما نداد جان ارزان

از دم تیغشان برون ز شمار
غرق خون گشت فیل و فیل سوار

هر قدر خصم حمله ور گردید
رو برو شد به مرگ و بر گردید

پیش اردوی دشمن غدار
شد تن مردهای ده دیوار

لرتش مملکت رسید آن دم
بیخ دشمن فکند از عالم

آخرین مردهای ده خرسند
دم مردن حیات را دیدند

بازی جنگل را همین ده برد
مملکت را کلید فتح سپرد

لیک تنها از آن همه مردان
شوی آن زن گریخت از میدان

خبر ننگ را زنش چو شنفت
در لباس سیاه به ما گفت

که مرا ای زنان بخت سفید
بعد از آن بیوه زن خطاب کنید

نام آن زنده مرد شرمنده
مرده شد نام مرده ها زنده

نام ما نام شوی ما گردید
نام شوی آبروی ما گردید

وز همه این زنان بی شوهر
بیوه زن ماند نام آن خواهر

پدر زنده کودکان یتیم
غمی اینسان که دیده تلخ و عظیم؟

ده ما اینک از همان دوران
یافت از خلق نام مردستان

گفت این قصه را و شد خاموش
ناگهان پر بشد هوا ز خروش

پرچم جشن برکشیده به ماه
کاروان وطن رسید از راه

اهل هر شهر و ده نزدیک
جمع گشتند از پی تبریک

بهر تبریک خاندان ظفر
افتخار تمام نوع بشر

با جوانمردزادگان خرسند
مهربانی نموده و گفتند

شبهه ای نیست که این چنین پسران
نامور می شوند چون پدران

ما به آنها کنیم غمخواری
مهربانی و خدمت و یاری

تا تماما بزرگ و مرد شوند
پخته در صنعت ونبرد شوند

باز هم بر فلک خروش رسید
نغمه های ظفر به گوش رسید

وقت شب هرکسی به خاطر شاد
سوی بنگاه خود به راه افتاد

زان مسافر که آمد از ره دور
گشت این قصه در جهان مشهور

این سخن شیره دل وجان است
لایق هدیه بر دلیران است




مسکو 1941
     
#106 | Posted: 10 Aug 2013 18:41
کجا بردی؟



نکردی رحم و رفتی خوب تا بمرا کجا بردی؟
ز دل آسایش و از دیده خواب مرا کجا بردی؟

تو رو گرداندی تو در چشم من تاریک شد دنیا
چه کردی بی مروت آفتاب مرا کجا بردی؟

ز گیسوی تو یاد آرد دل و چون کودکان بر من
هجوم آزاد که آن مشکین طناب مرا کجا بردی؟

ز حد بگذشت از دیدار تو دیروز خرسندی
کجا رفتی و عیش بی حساب مرا کجا بردی؟

زند چون عشق در وی شعله شهری را بسوزاند
تو بی پروا دل پر انقلاب مرا کجا بردی؟

به روی لوح دل نام ترا بنوشته بودم من
سودام می پرد از سر کتاب مرا کجا بردی؟

چه می خواهی ز جانم ای ره آهن ز پیش من
رفاه خاطر پر از اضطراب مرا کجا بردی ؟

گنه باشد ز جانان شکوه پیش دیگران گفتن
روم پس از خودش پرسم که تاب مرا تا کجا بردی؟


مسکو1940
     
#107 | Posted: 10 Aug 2013 18:48
چه گپ است این؟



از هر گپ آن تازه شود جان چه لب است این
من دل به چنین لب نسپارم چه گپ است این؟

رفتار ببینید چه دل می کشد...الحق
در بین همه سر و قدان منتخب است این!

دل در غم او غرقه خون گشته و بیرحم
باور نکند پاکی دل را عجب است این!

سوزد تنم از تا تب عشقش و بوسم
خاک قدمش را به تشکر...چه تب است این؟

می خندد و گوید که تو را دوست ندارم
ناز است ندانم بخدا یا غضب است این؟

تابد به برم ماه رخ یار چنین روز
خورشید ندیده است به عمرش،چه شب است این؟

ار زنده تر از عشق به عالم گهری نیست
پاکیزه بدارش که به هستی سبب است این.


مسکو 1940
     
#108 | Posted: 10 Aug 2013 19:26

جانا دلم که پیش تو چون بره راحت است
تنها که هست جنگره چون ببر می شود

چشمم که پیش روی تو رخشان ستاره است
دور از تو تیره می شود و ابر می شود

در بودن تو کلبه تنگم بود چمن
بی تو چمن به دیده من قبر می شود

کاهد غم از نگاهت اگر هم بود چو کوه
کاه ار بود جدا ز تو اسطبر می شود

سوزم ز هجر و مردم گویند صبر کن
مردم که،آخر این همه هم صبر می شود؟

باید دویده پیش تو آیم که زیستن
بی روی تو به دیده و دل جبر می شود.



تاشکند 1941
     
#109 | Posted: 10 Aug 2013 19:30

شب از گلهای آذربایجانی
صدای بلبلان را می شنیدم

ز آهنگ دف و تنبور و نیشان
نوای دلستان را می شنیدم

هوای آشنا گفتار محبوب
کلام مهربان را می شنیدم

همه بودند گرم آفرین
نه این را و نه آن را می شنیدم

بهم بنهاده بودم چشم و در دل
فقط آواز جان را می شنیدم



تاشکند 1941
     
#110 | Posted: 10 Aug 2013 21:57
عزیز پاریس


یک زمان رفتم به پایتخت فرنگ
شهر سر افراز پاریس قشنگ

روی ایفل با گروهی دوستان
دورهم بودیم ما صحبت کنان

یک نفر از مردم خاور زمین
گفت این شهر معظم را ببین

شهری اینسان بود اگر در ملک ما
خلق ما یکسر در آن می کرد جا

شخص از پاریسیان کاین را شنید
گفت با آن آدم شرق بعید

آری اندر حق این شهر کبیر
ما مثل داریم با مضمون زیر:

با دوتا حرف اگر پاریس را
می توان در تخم مرغی داد جا

شهر اگر ناگه شود آنقدر خرد
که توان در داخل تخمیش برد

تخم اگر با معجزه گردد کلان
آنقدر کاین شهر جا گیرد در آن

خنده ها کردند همراهان من
من بدم در فکر وقت آن سخن

شخص پاریسی به من گفت ای رفیق
در چه دریا گشته ای اینسان غریق؟

گفتمش:در بحر یک شهر دگر
شهر پر تاریخ و آثار و هنر

ساحت آن خردتر ز ین شهر نیست
شهر پر نوری چو آن در دهر نیست

من در آن گردیده ام غرق،ای شگفت
او خودش اندر دل من جا گرفت

در دلی جا گیرد آن شهر کلان
حجم دلتنگی ندارد بهر آن

لیک او با یک اگر معجزه کند
خیمه خود را به دشت دل زند

آن اگر این است،اگر دل روشن است
پاک و یکرنگ از دورنگی ایمن است

نی برون صاف و درون آن دورنگ
همچو تخم مرغ در نقل فرنگ[/
b]


[b]مسکو 1947
     
صفحه  صفحه 11 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / زندگینامه و اشعار ابوالقاسم لاهوتی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites